شهید غلامرضاحیدری فرزند قربان محمد

غلامرضاحیدری
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد اسفراین
شهادت ۱۳۶۰/۵/۴
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر قربان محمد


نام : غلامرضا

نام خانوادگی : حیدری‌

نام پدر : قربان‌محمد

محل تولد : اسفراین

تاریخ شهادت : 1360/05/04

مسئولیت : رزمنده‌

خاطرات

- به یاد دارم یک بار که می خواست به جبهه برود خود را برای رفتن آماده کرد در حالی که کفشهایش را واکس می زد به او گفتم : به جبهه نرو . او در جوابم گفت : اگر من و امثال من نرویم پس چه کسی باید برود و از میهن دفاع کند .

- به یاد دارم زمانی که برادربزرگم می خواست به سربازی برود غلامرضا به او گفت : شما دارای زن و فرزند هستید نمی خواهد به جبهه بروید . من زودتر به سربازی می روم که دیگر شما را نبرند . تا شما بتوانید از خانواده ی خود نگه داری کنید .

- به جبهه و جنگ علاقه ی خاصی داشت . به یاد دارم زمانی که می خواست برای سربازی اعزام شود بسیار خوشحال بود درحالی که دیگر سربازها را من می دیدم با ناراحتی وگریه راهی منطقه می شوند اما او خیلی شاد بود او اولین شهید روستا بود .

- غلامرضا هر قول و وعده ای که می داد به آن عمل می کرد یک بار به او گفتم : اگر می خواهی دوستت دشمن تو شود و دشمنانت زیاد شود وبه قولی که میدهی عمل نکن . غلامرضا خندیدو گفت : اگر کسی قول بدهد و عمل نکند نامرد است و هر کس به قولی که می دهد حالا چه خوب و چه بد باید به آن قول و عهدش عمل نماید .

- به یاد دارم یک روز یک فلاکس بزرگ خریده بود و به منزل ما آورد من با او دعوا کردم که چرا خریدی ؟ او گفت : برای شما گرفته ام . من باور کردم و بعد رفت . شب که دوباره آمد فلاکس را گرفت و برد گفتم : کجا می بری ؟ گفت : می برم پس بدهم . ولی بعد فهمیدم که آن را برای مسجد خریده است . الان همان فلاکس در مسجد روستا می باشد و از آن استفاده می کنند .

- بار آخری که برای مرخصی آمده بود یک روز دور هم نشسته بودیم ایشان گفت : این بار که به جبهه بروم می دانم که برنمی گردم و شهید می شوم.

- آخرین بار که ایشان را دیدم به من گفت : این بار آخری است که مرا می بینی این بار شهید می شوم . من هم با طعنه به او گفتم : تو که می دانی شهید می شوی چرا به جبهه می روی ؟ ایشان در جواب گفتند: تو چه می دانی جبهه رفتن یعنی چه ؟ همه جای جبهه بوی عطر و شهادت می دهد جبهه عشق است .رفتن به جبهه رسیدن به خداست من جبهه را ملاقات با امام زمان (عج) می دانم . خندیدم و گفتم : دیوانه شده ای ؟ غلامرضا گفت : تا با چشم خود نبینی باور نمی کنی و من هر چه حرف بزنم سودی ندارد باید با چشم خودت ببینی تا باورت شود . وقتی برای آخرین بار به جبهه رفت بعد از یک هفته خبر شهادتش را آوردند .

- یادم است که یک شب قرار بود . برای غلامرضا به خواستگاری برویم . چون راه دور بود قرار شد که با موتور برویم . آن روز ایشان نمازش را به دلایلی اول وقت نخوانده بود . نزدیک غروب بود به من گفت : " موتور را نگه دار تا نماز بخوانم . " من گفتم : " امروز نمازت را نخوان ، روز خدا که تمام نمی شود . " غلامرضا گفت : " نماز را نباید هرگز ترک کرد . به مقصد خواهیم رسید ولی نماز از دست می رود . ایشان تا می توانست ما را با رفتار و گفتار به نماز خواندن سوق می داد .

- موقعی که می خواست به سربازی برود به منزل ما آمد و گفت : " دایی می خواهم به سرباز ی بروم . " من با خنده به او گفتم : کجا می خواهی بروی ؟ از آنجا فرار کن . غلامرضا به من گفت : دایی چرا می گویی فرار کنم ؟ اگر من از روی نادانی بگویم فرار می کنم شما نباید چنین چیزی را بگویی . گفتم :‌نه دایی جان من شوخی می کنم برو کار خوبی می کنی .

- به یاد دارم شبی که قرار بود پیکر مطهر غلام رضا را بیاورند بنده ازسرکار آمدم و چون خسته بودم خانمم به بچه ها اجازه نداد که خبر شهادت غلامرضا رابه من بدهند . من آن شب حالت خاصی داشتم و همان شب غلامرضا را خواب دیدم که دستم را گرفته بود و من را به خنده می آورد . صبح که خبردار شدم و همراه سایر افراد فامیل که از کلاته سنجر آمده بودند به مسجد رفتیم و پیکرش را به آنجا آوردند و در کلاته سنجر به خاک سپردند .

- یکی از خانمهای روستا قبل از شهادت غلامرضا در خواب دیده بود که مزار کلاته سنجر روشن و نورانی شده است . فردای آن روز خبر دادند که غلامرضا به شهادت رسیده است .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۹ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۲۲:۱۹