کد شهید : 6111097 تاریخ تولد :
نام : غلامرضا محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : خماریان تاریخ شهادت : 1361/01/13
نام پدر : مرادعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشت فضل
خاطرات
راستش اولین باری که این شهید بزرگوار را دیدم در دبستان فرخی بود ریزنقش با چشمانی بسیار پاک و معصوم خدا را شاهد میگیرم در همان عالم کودکی هر زمانی که میخواستم در عالم خیال، تصویر و قیافه ائمه معصومین علیهمالسلام را در ذهنم مجسم کنم چشمان این عزیز در ذهنم نقش میبست از روستای؟؟؟با دوچرخه برای درس خواندن به مدرسه فرخی میآمد . نمیدانم کلاس چندم بود چون با من همکلاس نبود ولی خیلی دوستش داشتم پس از اتمام دوره ابتدایی او را ندیدم تا اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید . نمیدانم در چه سالی از دوره دبیرستان بودم که عضو بسیج شدم . آنروزها هنوز تازه بسیج تشکیل شده بود مسجد محله ما هم حال و هوایی وصف نشدنی داشت چرا که تعداد زیادی از مردم محل در بسیج مسجد ثبت نام کرده بودند . در آنجا بود که خداوند توفیق عطا فرمود و مجدداً چهره معصومانه گمشده دوران کودکیم دوباره پیدا شد چرا که غلامرضا هم در بسیج مسجد ثبت نام کرده بود، همچنین پر نقش و معصوم، اما پر شور و فعال . چرا که هنوز هم در روستا زندگی میکرد و شبها پس از اتمام کلاسهای آموزش بسیج و با اتمام نوبت نگهبانیش با دوچرخه به روستایشان برمیگشت . در یکی از روزها پس از اخذ رضایت پدر و مادرم و تکمیل فرم رضایت والدین بطرف منزل شهید حسین ؟؟؟که مسئول بسیج مسجدمان بود و بعدها شهید شد میرفتم تا ایشان هم فرم مخصوص را تکمیل کنند و مقدمات رفتن به جبهه فراهم و مهیا شود . چشمم به شهید غلامرضا خماریان افتاد که از جلو منزل شهید؟؟؟برمیگشت . با خوشحالی فرم را به او نشان دادم . ؟؟؟ او فرمهای امضا شدهاش را نشان داد . آری از همین جا از ما خاکیان جلو افتاده بود . از غلامرضا بگویم اویی که خیلی دیر شناختمش . هرچند برایم دوست خوبی نبود چرا که در این سفر او رفت و مرا تنها گذاشت . نمیدانستم که او هم در این خط با ما در همان شب آمده . خودش را زیاد آفتابی نمیکرد چرا که در سنگر کمین و در فاصله پنجاه متری عراقیها نگهبانی میداد و نمیخواست بچههای همشهریش از این قضیه بویی ببرند . در یکی از شبهای مهتابی، من در انتهای خاکریز در سنگری نگهبان بودم . فرمانده دسته به من اطلاع داد که چند نفر از بچههای تخریب پشت خاکریز رفتهاند . شلیک نکن تا برگردند . زمانی که آمدند و اسم رمز را از آنان پرسیدم، غلامرضا را در میان آنها دیدم تا مرا شناخت صورتش را برگرداند تا مبادا من او را بشناسم و ؟؟؟عملش ریا شود . خدایا آیا اینان را جز بهشت جاوید میتواند پاداشی باشد؟ نگهبانی دادن در آن حال و هوا، کار با گروه تخریب و حمل مین به ما بین ما و عراقیها و خدا میداند که چه اسراری بین او و خدایش بود و ما غافل ماندیم که ماندیم . خوشا به سعادتش تا اینکه لحظه موعود فرا رسیده بود و با شلیک گلوله آرپی چی از سوی دشمن، این عارف طریق الی ا 000 شهید غلامرضا خماریان این خوب دوست داشتنی تمام دوران زندگانیم با قیافهای معصوم و تبسمی بر لب، همانگونه که همیشه دیده بودمش به جمع شهیدان و دیار معبودش پیوست چه بیرحمانه دوستان و همرزمانش که خبر شهاتش را تنها به این بهانه که من طاقت شنیدنش را نداشتهام از من مخفی داشتند و توفیق آخرین زیارتش را از من دریغ داشتند . بعد از گذشت هفده سال از آن زمان هرگاه که مرغ دلم در هوایش به پرواز میآید، مزارش را در دیار شهیدان بهشت فضل میجویم و خود را در دریای نگاه معصومانه تصویرش غرق میسازم . یادش گرامی و راهش پر رهرو باد .
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
انا لله و انا اليه راجعون ما همه از خداييم و به سوي او خواهيم رفت مادر عزيز و پدر مهربان شما از بابت من هيچ ناراحت نباشيد زيرا ما پيرو حسين ( ع ) هستيم و آماده ايم تا به نداي اماممان حسين ( ع ) پاسخ دهيم و لو مي دانيم که کشته مي شويم و ما نموده ايم بلکه کساني که در راه خدا جهاد کنند و شهيد شوند زندهاند و از ناز و نعمتهاي بيکران الهي استفاده مي کنند . من اميدوارم شما بتوانيد برادرانم و خواهرانم را حسين وار و زينب وار تربيت کني . اميدوارم مرا از اشتباهاتي که نسبت به شما اي پدر و مادر انجام داده ام ببخشيد . وصيت من به شما اي پدر مهربان و مادر عزيز ازخط امام جدا نشويد زيرا خط امام زمان ( عج ) است و از اين برادران روحاني و شيعه که در خط اسلام کار مي کنند تا آخرين قطره خونتان دفاع کنيد زيرا آنها بووودند که توانستند ما مردم را از منجلاب فساد نجات دهند . و اگر من شهيد شدم مبادا هيچگونه ناراحتي در دلتان باشد و گريه و زاري کنيد تا بدين وسيله مردم درخواب غفلت شده را بيدار کند . آري ما از سلاله حسينيم و تا خون در رگ ماست خميني خميني رهبر ماست و شما بايد مقدمات جنگ با اسرائيل و آمريکا را آماده کنيد زيرا امام زمان ( عج ) رهبري جنگ را بعهده دارد و شما اي مادر واي پدر هر وقت دلتان گرفت امام زمان ( عج ) را ياد کنيد که او ما را در جنگ اسلام با صدام ... رهبري و هدايت مي کند . والسلام عليکم و رحمه و برکاته الله اکبر الله اکبر - خميني رهبر[۱]