شهید غلامرضا عبدالهیان یونسی

غلامرضا عبدالهیان یونسی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد کاشمر
شهادت ۱۳۶۵/۶/۱۰
محل دفن گلزار مدرس
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
شغل دانش آموز
خانواده نام پدراسماعیل


خاطرات دوران تحصیل موضوع دوران تحصيل راوی قاسم محمدیان متن کامل خاطره

قبل از حضور دوست عزیز شهیدم غلام رضا عبداللهیان در جبهه، سال 1364 که مصادف ورود من و شهید غلامرضا از مدرسه راهنمایی به دبیرستان بود و چون در آن سال ها هر دانش آموزی موظف بود قبل از شروع سال تحصیلی برای خود حرفه ای در نظر بگیرد و در طی سال هفته ای یک روز در آن جا به عنوان طرح بگذراند هر دو به جستجو و دنبال حرفه ی مورد نظر پرداختیم. تا این که بالاخره پس از چند روز پیگیری و جستجو موفق به پیدا نمودن حرفه شدیم و آن حرفه دکور سازی با چوب بود که مغازه اش در خیابان شهید بهبودی می باشد و الان هر موقع از آن جا عبور می کنم دقیقا آن خاطرات شیرین روزهایی که با غلامرضا در آن جا بودیم در ذهنم مرور می شود، خلاصه چند هفته ای از کارمان در آن جا می گذشت و تقریبا با یک سری وسایل و ابزار مورد نیاز آشنا شده بودیم یک روز که به گمانم سه شنبه بود و به عنوان روز طرح کارمان رفته بودیم استاکار مشغول به کار دیگری شده بود و دستگاه برش الوار را روشن گذاشته بود که غلامرضا برای برش یک تکه نئوپان به پای دستگاه رفت و من هم این طرف مشغول سمباده زدن چوب بودم که ناگهان غلامرضا آمد و گفت انگشتم را نگاه کن زخم شده وقتی نگاه کردم دیدم دو بند انگشتش قطع شده و پوست آن مانده سریعا به استاکار خبر دادم و ایشان هم سریعا با موتورش غلامرضا را به بیمارستان رساند من هم رفتم داخل خاک اره ها را نگاه کردم که انگشتانش را پیدا کنم و به محض این که پیدا کردم سریع به بیمارستان رساندم که پیوند دهند اما متاسفانه امکان پذیر نبود و دست غلامرضا را بخیه زدند و بانداژ نمودند و او را به خانه بردیم و چند ماهی دست غلامرضا بانداژ بود تا به مرور بهتر و بهتر شد اما از داشتن دو بند انگشت کوچکش محروم شده بود این ماجرا گذشت تا این که با توجه به فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر حضور گسترده ی جوانان در جبهه ها آماده ی اعزام و حضور در جبهه شد و پس از گذراندن یک دوره ی آموزش موفق به حضور در جبهه شد و در جبهه های غرب مشغول به خدمت گردید تا این که در شهریور ماه 1365 پس از چند ماه حضور در جبهه به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گردید و تقریبا بیش تر از یکسال هم مفقود الاثر بود و بعد از گذشت این مدت جنازه ی ایشان شناسایی شد و پیش خانواده اش برگشت، برای من از دست دادن غلامرضا خیلی سخت بود و یادم هست وقتی در آن روزهای آخر دیدمش گفتم که مواظب خودت باش اما غلامرضا گفت: رفتن و ماندن ما به دست خداوند است اگر لایق باشیم خداوند ما را می برد در غیر این صورت معلوم می شود که لیاقت شهادت را نداریم خلاصه وقتی من و پدر غلام رضا برای دیدن جنازه ی متبرکش به سردخانه رفتیم همین که چشممان به جنازه اش افتاد اشک هایمان جاری گشت و پدرش گفت این جنازه ی فرزند من نیست، چون فقط اسکلت شهید مانده بود و هیچ مشخصه ای برای شناسایی نبود تا این که یک دفعه به یاد انگشت قطع شده ی غلامرضا افتادم و وقتی اسکلت انگشتانش را نگاه کردم متوجه شدم درست است و انگشت کوچکش نیست و همان باعث شد که شناسایی شود و همین که انگشت قطع شده را به پدر شهید نشان دادم فریاد برآورد که درست است این پسرم غلامرضا است و این بود که قطع شدن یک انگشت درست چند ماه قبل از شهادت باعث شد که اسکلت مانده از آن به راحتی شناسایی شود. خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی اسماعیل عبداللهیان متن کامل خاطره

یکی از همسایه هایمان خواب دیده بود که یک نفر از نیروهای شهربانی دنبالش می کند و می خواهد او را بگیرد بعد می گفت به خانمم در همان عالم خواب گفتم که زن من دیگر کاشمر نمی مانم اگر کسی با من کار داشت می گوئید به مسافرت رفته بعد ادامه داد که: سوار ماشین شدم و همان طور که می رفتیم به شهری زیبا پر از درخت و گل و... رسیدیم گفتم مرا همین جا پیاده کن وقتی پیاده شدم دیدم هیچ کس در خیابان های شهر نیست و شهر هم آذین بندی شده بالاخره سمت راست را گرفتم و تا انتهای خیابانش پیش رفتم متوجه شدم که دری باز است رفتم داخل یک صندلی در این طرف در و یک صندلی در آن طرف در گذاشته شده بود که بر روی آن ها حاج آقا فخر و حاج آقا علی اکبری سر هیئت های تکیه نشده اند از من پرسیدند این جا چکار می کنی؟ همین طوری گفتم دنبال کار آمده ام گفتند این شهر که شهر کار نیست بعد داخل را نگاه کردم دیدم یک باغ بسیار بزرگی است. گفتم حاج آقا اجازه می دهی بروم داخل باغ یک دوری بزنم که گفتند: این باغ مال ما نیست این باغ متعلق به شهید غلامرضا عبداللهیان از کاشمر است در حال التماس کردن بودم که یک دفعه غلامرضا پرسید اصغر این جا چه کار می کنی؟ بیا تو رفتم داخل. متوجه شدم یک گل با ابریشم روی سینه راست غلامرضا کشیده اند و یک شلوار بسیجی هم پایش است و پیراهن سفیدی هم به تن داشت به همراه یک جفت دمپایی سفید پرسیدم غلامرضا این گل روی سینه ات برای چیست؟ گفت: این علامتی است که به ما داده اند پرسیدم این باغ متعلق به چه کسی است؟ گفت: این باغ مال من است بعد برای دومین بار پرسیدم که نگفتی این گل برای چیست؟ گفت: شهیدانی که در منطقه در همان وهله ی اول به شهادت می رسند روی سینه ی شان یک گل می کشند و آن ها با شهیدانی که در داخل بیمارستان ها بعد از مدتی از گذشت مجروحیت به شهاد می رسند علامتش فرق می کند و این نشانه ی این است که ما در سر تیر به شهادت رسیده ایم بعد پرسیدم که حاج فخر که پیش نمازمان بود این جا چه کار می کند؟ گفت: او باغبان ما است و گفت: این به را به مادرم بده که بخورد و مریضی اش خوب شود نگاه کردم دیدم درخت به بسیار بزرگی آن جا نمایان شد و گفت: به خاله ام بگو دخترش را که به ما جواب داده بودند به زودی عروس می شود و ناراحت نباشد و یک شاخه گل بسیار زیبا هم به خودم داد و آمدم که از در باغ خارج شوم که حاج آقا فاطمی پرسید گل را به کجا می بری گفتم: این گل را غلامرضا عبداللهیان داده که برای پدرش ببرم. گفت: اگر راست می گویی برو بگو گلدانش را هم بدهد آمدم جای آقای عبداللهیان و ایشان خم شد گلدان را برداشت و با کلی گل که در آن بود به من داد و از خواب بیدار شدم چون احساس می کردم گلدان سنگین است زود از خواب بیدار شدم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، در ‏۱۸:۵۰