| غلامرضا عربشاهی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | کاشمر |
| شهادت | ۱۳۶۴/۷/۲۹ |
| محل دفن | گلزار کویز |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرتقی |
خاطرات
تواضع و فروتنی
موضوع تواضع و فروتني
راوی غلامحسین فرزانه
متن کامل خاطره
یک دفعه عرب شاهی را دیدم که وارد پایگاه کاشی پور شده بود ، هیچ وقت من او را با پیراهن سفید ندیده بودم ، توی ان مدّت 5 ، 6 ماه ، هیچوقت ندیده بودم . این از مرخّصی آمده بود خیلی ساکت بود ، این شهید و واقعاً آدم آرامی بود در برخوردش امّا در کار آنچنان با شور بود که نمی شد فکر کرد همان آدم هست ، اینقدر آرام می آمد سر سفره می نشست و بعضاً اگر کاری داشت به ما مراجعه می کرد - خیلی با سادگی و آرامی می آمد مطلبش را می گفت ، انسان باورش نمی شد که بتواند روی بلدوزر کار کند البتّه قیافه اش خوب بود ، ضعیف نبود ولی برخورد ، صحبت و حرکاتش قبول ماشل بود ولی در کار بقدری این انسان قوی بود که نمی شد گفت . بهر حال این بندة خدا آمد دیدم رفته حمّام و پیراهن سفید پوشیده از پل که بین آن رودخانه ، توی جادّه شهید کاشی پور قرار دارد عبور کرد ، صورتش را بوسیدم و گفتم آماده باش امشب . اصلاً هیچی نگفت یک خنده ا ی کرد و گفت چشم فراموش نمی کنم ... . آن شب عرب شاهی شهید شد . برادرمان آقای ازغندی آمدند و با ناراحتی گفتند : فرزانه ، عرب شاهی شهید شد . گفتم : جدّی می گویی ؟ گفت : من از کنارش گذشتم دیدم این شهید جسم پاکش افتاده نصف ترکش هنوز توی مغزش هست و نصفش هم بیرون هست . بهرحال این با یک حزن و اندوهی حاج آقا ازغندی این را گفت که قلب من تکان خورد .»
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی تقی عربشاهی
متن کامل خاطره
فرزندم غلامرضا عشق و علاقه خاصی به حضور در جبهه و جنگ داشت و جنگ را بر همه چیز مقدم میدانست : من و غلامرضا هر دو در جبهه بودیم که یک روز شهید به چادر ما آمد و گفت : پدرجان، فردا میخواهندما را ترخیص کنند و در حال تسویه حساب هستم، چکار کنم، گفتم : هر چه خودت صلاح میدانی عمل کن، روز بعد که صبحگاه لشکر برگزار شد و فرمانده لشکر در صبحگاه سخنرانی کرد و فرمود : مأموریت شما به پایان رسیده و میتوانید ترخیص شوید ولی ما برای انجام عملیاتی به نیرو نیاز داریم، هرکس دوست دارد میتواند در جبهه بماند و هر که میخواهد ترخیص شود اختیار با خودتان هست، نزدیکیهای ظهر بود که غلامرضا دوباره به پیش من آمد و گفت : پدرجان با توجه به سخنرانی فرمانده لشکر میخواهم در منطقه جنگی باشم . حالا که نیرو نیاز دارند به پشت جبهه نمیروم که من هم به او احسن گفتم و او هم در جبهه ماند .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی تقی عربشاهی
متن کامل خاطره
فرزند شهیدم غلامرضا با اینکه سن و سالی نداشت ولی عشق به علاقه زیادی به جبهه و جنگ داشت . به خاطر دارم یک روز او را دیدم که آماده رفتن به عملیات بود و کوله پشتی بسته بود و چون آرپیجی زن بود مقداری زیادی هم گلولهی آرپیچی با خودش حمل میکرد، من بعد از احوالپرسی به او گفتم : پسرجان این کولهپشتی برای تو سنگین نیست گفت : نخیر گفتم : میدانی تقریباً چند کیلو وزن دارد گفت : چیزی حدود 45 کیلوگرم گفتم : خوب 45 کیلو که خیلی زیاد است . ولی او با لحن خاصی گفت : بابا وقتی عملیات شروع میشود دیگر من وزن کولهپشتی را احساس نمیکنم و با هر قدمی که بر میدارم به شهادت نزدیکتر میشوم که من به یاد حضرت قاسم افتادم که در دشت کربلا میگفت : شهادت از عسل شیرینتر است و گواراتر .[۱]