شهید غلامعلی ترابی همت آبادی

تاریخ تولد : 1337/01/02 نام : غلامعلی‌ محل تولد : تایباد نام خانوادگی : ترابی همت آبادی تاریخ شهادت : 1364/12/05 نام پدر : عباسعلی‌ مکان شهادت : مریوان تحصیلات : حوزوی منطقه شهادت : شمال غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء - گردان کوثر گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرمانده‌گردان‌ گلزار : بهشت‌رضا (ع) مشهد مقدس


زندگینامه

“غلامعلی ترابی همت آبادی” در اول فروردین ماه سال 1337 در روستای “همت آباد باخرز”استان خراسان رضوی  متولد شد. کودکی بسیار فعال بود و به والدینش کمک می کرد. دوران ابتدایی را در روستای محل تولد سپری کرد. غلامعلی پس از چندین سال زندگی در روستا به اتفاق خانواده به "مشهد" مهاجرت کرد و وارد حوزه علمیه حسینقلی خان شد و مدت دو سال به کسب معارف و علوم دینی پرداخت. پس از آن به شغل خیاطی روی آورد. قبل از انقلاب در تمام مجالس شرکت می کرد و نوارهای امام و اعلامیه های ایشان را پخش می کرد و در درگیری های میدان شهدا و چهار راه شهدا حضور گسترده ای داشت. او قرآن آموزش می داد. صدای بسیار دلنشینی داشت و در سال 1362 در مسابقات قرآن در سطح کشور اول شد ، اورا به پاس این موفقیت به مکه فرستادند. همه را به فراگیری قرآن  توصیه می کرد. جنگ که شروع شد اوبی هیچ چشم داشتی روانه ی جبهه شدو 5 سال در مناطق جنگی حضور داشت .او با سمتهای فرمانده گردان امام محمد تقی (ع) در تیپ ویژه شهدا،فرمانده گردان کوثر و فرمانده طرح و عملیات ، در لشگر 5نصر نقش تعیین کننده ای در جبهه ها داشت. مدتی هم در پایگاه دریایی لشگر 5 نصر بودودرعملیات خیبر، و والفجر 9 نیزشرکت داشت. اوصبح روز دوشنبه 5/12/1364 برای برگزاری جلسه ای با فرماندهان گردانهای رزمی از جمله شهید کاوه عازم قرارگاه تاکتیکی شد، اما جلسه لغو شده بود. هنگام بازگشت بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به پشت و سر و پهلوی راست، در مرحله مقدماتی عملیات والفجر 9 در منطقه مریوان به شهادت رسید. پیکر مطهر او در روز پنج شنبه 15/12/1364 در" مشهد" تشییع و در بهشت رضا (ع) به خاک سپرده شد. شهید ترابی همیشه توصیه می کرد که امام، انقلاب و جنگ را فراموش نکنید و حتماً روزی چند آیه هم که شده قرآن بخوانید. منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ ،زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان"نوشته ی سید سعید موسوی ،نشر شاهد،تهران-1386

خاطرات

زمانی که علی ترابی در کلاس چهارم دبستان درس می خواند ، یک روز از طرف مدیریّت مدرسه اعلام می شود که چون فرح (زن شاه) قرار است فردا به مشهد بیاید، باید آماده باشید تا با دانش آموزان در مراسم استقبال شرکت کنید . ایشان آن روز را به مدرسه نرفتند و غایب شدند و بعد از آن هم دیگر جرأت نکردند به مدرسه بروند. به خاطر دارم روز تشییع پیکر پاک حاج آقای ترابی، عده ای از قاریان و بزرگان مکتب قرآنی در پشت تابوت در حرکت بودند و جنازه مطهرش با یک عظمت خاصی که برگرفته از آن شخصیت معنوی ایشان بود پیشاپیش همه حرکت می کرد و وقتی دختر بچه ایشان مقاله ای را قرائت کرد نه تنها افراد شرکت کننده بلکه جوانهایی که در کنار پیاده رو با ظاهرهای آراسته نظاره گر بودند به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودند. در روز 5 اسفند سال 1364 که در آن زمان جزء لشکر ویژه شهداءبودیم ایشان آقای ترابی فرمانده لشکر امام محمدتقی (ع) بود را برای عملیات آماده کرده بودند و ایشان قبل از عملیات در جلسه توجیهی که فرماندهان گردانها داشتند با فرمانده گردانها داشتند با فرمانده بزرگوار لشکر ویژه شهدا کاوه در جلوی سنگر فرماندهی و در خط مقدم جبهه گلوله توپ دشمن که شلیک شده بود با ترکش گلوله توپ یک ترکشی بر سر و پهلو ایشان خورده بود که در دم به فیض شهادت نائل شدند . البته که عملیاتی که شهید به شهادت رسیدند عملیات والفجر 9 بود که در منطقه عمومی مریوان صورت گرفت و پیروزیهای خوببی را هم در آنجا رزمندگان کسب کردند و تلفات خیلی کم دادیم با توجه به اینکه گردان ما گردان خط شکن بود ما در این عملیات 17 نفر شهید دادیم . نسبت به منطقه وسیع که آزاد شده بود باعث شگفتی همگی شده بود . همرزمانش از نحوه شهادت آقای ترابی اینگونه تعریف می کردند ، قبل از عملیات شهید غسل می کند و نماز می خواند و بعد جهت سرکشی از نیروها به خط مقدم می رود و همانجا می رود و همانجا در اثر اصابت ترکش خمپاره به شکم جان به جان آفرین تسلیم می کند و به خیل شهدا می پیوندد . آخرین دفعه ای که غلامعلی ترابی می خواست از طریق راه آهن به جبهه اعزام شود من نیز به ایستگاه رفتم تا در ضمن احوالپرسی با ایشان بعنوان جایگاه عملیات وظیفه خود را انجام داده و از نیروهای اعزامی خداحافظی کنم و چون سهمیه آخرین قطار مربوط به نیروهای ایشان بود و وقت نیز هنوز باقی بود همراه وی به منزل بر گشتیم وقتی در پذیرایی منزل ایشان نشسته بودم عکس آقای ترابی که روی دیوار نصب شده بود توجه مرا جلب کرد آقای ترابی با صدای بلند طوری که همسرشان بشنود گفت این عکس خوبی برای جلوی تابوت است همسرشان که در آشپزخانه بود وقتی این مطلب را شنید گفت : وقت رفتن چرا این حرفها را می زنی ؟ آقای ترابی گفت : مگر دروغ می گویم برای انسان شهادت افتخار است . و روزی که جنازه ایشان از معراج شهداء تشییع می شد همان عکس به روی تابوت ایشان نصب شده بود. به یاد دارم مرتبه آخر که دائیم (شهید ترابی) عازم جبهه بودند. به منزل پدر و مادرشان رفتند و گفتند: این سری به شهادت خواهم رسید، پس هرچه که می خواهید من را نگاه کنید. خلاصه دو سه مرتبه سوار ماشین شدند و مجدداً برگشتند و آن جمله را تکرار کردند. به منزل ما نیز که آمدند، گفتند: مرا حلال کنید. انشاء ا... خداوند مرا در جوار خودش خواهد برد. یکروز از طرف سپاه به ما اطلاع دادند که برادرتان حاج غلامعلی ترابی مجروح شده است و جهت مداوا به خارج از کشور اعزام شده است و ما از بیمارستانی که ایشان بستری شده است خبری نداریم. از این خبر که در تاریخ 12/5 به ما دادند دقیقا 7 روز گذشت که خبر شهادت برادرم را به ما دادند. پیکر پاک ایشان قرار شد که در تاریخ 15/ 12 تشییع شود در طول این مدت هفت روز تمام مداحان و قاریان قرآن کارها را هماهنگ کرده بودند. روزیکه جهت دیدن پیکر پاک برادرم به معراج رفتم صدای نوار قرآن برادرم را شنیدم که از بلندگوی معراج در حال پخش شدن بود. به برادران گفتم: نوار قرآن حاج علی را از کجا آورده اید؟ گفتند: نوار ایشان را قاریان قرآن در اختیار ما قرار داده اند. زمانیکه سر جنازه برادرم رفتم، دیدم ترکش های خمپاره به پشت بدن برادرم حاج علی اصابت کرده است و مقداری از انگشت هایش قطع شده و نیمی از قسمت سرش از پشت آسیب دیده است. اما در عین حال مثل این بود که او در داخل تابوت خوابیده است و دارد می خندد. به یاد دارم شب آخرین مرتبه ای که قرار بود اعزام شوند برف بارید و ساعت 10 شب در بخانه ما را زدند و چون شوهرم دوره قرآن بود از پنجره بیرون را نگاه کردم دیدم آقای ترابی هستند و دو تفر از دوستانش هم داخل ماشین نشسته اند . صدایش را شنیدم که به دوستش گفت : آقا رضا اینجا منزل برادرم هست اگر اتفاقی افتاد به ایشان خبر بده . دوستش گفت : مگر شهید شدن برای من و شماست ؟ بعد خنده ای کرد و با کلیدی که نزد خود داشت درب را باز کرد و آمد روی پله ها و گفت : برادرم کجاست ؟ گفتم : دوره قرآن است .گفت : کارش داشتم . من فکر کردم ممکن است بخواهد پولی از او قرض بگیرد به همین خاطر گفتم : پول لازم دارید ؟ گفت : نه . می خواستم با خودش صحبت کنم . گفتم : خوب به من بگوئید تا به بگویم گفت : فقط به او بگو ار دوره های من فراموش نکند و همیشه شرکت کند . حتما سفرش مرا به برسان گفتم : منتظر باشید ممکن است الان بیاید . گفت : نمی توانم چون ممکن است امشب عازم شوم از طرفی دوستانم نیز بیرون متنظرمهستند بعد پرسید : تنها هستی ؟ گفتم : نه خاله اینجاست 50 تومان داد و گفت : این را بده به خاله . بعد هم گفت : خاله من می روم جبهه و دیگر بر نمی گردم . خاله گفت : خدا نکند الهی همیشه بروی و بر گردی اگر تو نیایی من می میرم . بعد هم حلالیت طلبید و رفت . یک روز در منطقه با آقای ترابی صحبت می کردیم که ایشان به من گفت : این راهی که ما آمده ایم برگشت ندارد من نیز به شوخی گفتم : مگر ترسیدی ، گفت : نه ،‌ برای من یقین حاصل شده که این سری برنخواهم گشت بلکه مرا خواهند برد . آخرین بار وقتی که حاج آقای ترابی می خواست به جبهه اعزام شود، گفت: حال که من می روم انشاءا... به زودی برمی گردم، البته با جعبه نه با پای خویش. گفتم: حاج آقا این حرفها را نزنید، چون ما ناراحت می شویم. آقای ترابی گفت: نه، من حقیقت را می گویم. باور کنید که من این دفعه با پای خودم به مشهد نمی آیم، بلکه با جعبه به مشهد می آیم. یک روز به اتفاق خانواده برادر شوهرم میهمانی بودم موقع بازگشت از داخل کوچه رد می شدیم، آقای ترابی خطاب به من و شوهرش گفت: زمانی که من جبهه هستم شما بهشت رضا می روید؟ همسرش گفت: نه، مدتّی است که نرفته ایم. ایشان در حال حاضر کسی را آنجا ندارید که بروید، پدر و مادرت بودند که آنها نیز پیر بوده اند، روزی شما به بهشت رضا می روید که عکسهای من روی این دیوارها باشد. 15 سال را با برادر حاج آقا ترابی در یک خانه زندگی می کردیم . بیشتر اوقات هر دو خانواده باهم غذا می خوردیم . پس از این مدّت به خانة برادرم رفتیم و آقای ترابی پیشنهاد کرد که هر دو خانواده سر یک سفره و باهم غذا بخوریم ، چون اعضای دو خانواده بیشتر باهم صمیمی شوند . بچّه های برادرم خیلی به آقای ترابی علاقه داشتند . حاج آقا همیشه می گفت : چون ما پیرو حضرت علی (ع) هستیم ، باید همانند ایشان عمل نماییم و بچّه ها را دوست داشته باشیم و به آنها به گرمی برخورد کنیم . این نکته باعث شد که پس از شهادت حاج آقای ترابی فرزندان برادرم به من می گفتند : ای کاش پدر ما شهید می شد و حاج آقا زنده می ماندند . آخرین دفعه ای که آقای ترابی می خواست به جبهه برود از همه فامیل و همسایه ها خداحافظی وحلالیت طلبید . ایشان هیچ گاه با اقوام و همسایه ها خدا حافظی نمی کرد - شب که به منزل آمدیم یکی از اقوام به منزل ما آمدند . آقای ترابی به ایشان گفت : این عکس مرا بگیر و بدهید بزرگ کنند چون من دیگر بر نمی گردم . از شما معذرت می خواهم که باعث زحمت شما شدم . دوست حاج آقا به خاطر علاقه زیادی که به ایشان داشتند - گفتند : حاج آقا خواهش می کنم این حرفها را نزنید چون مرا ناراحت می کنید . حاج آقا گفت : نه مطمئن باشید که این سری بر نمی گردم . وقتی به من خبر دادند که حاج غلام علی ترابی شهید شده است ، سریع از جبهه به مشهد برگشتم ، به برادر خانم شهید تربی موضوع شهادت ایشان را اطلاع دادم و گفتم که : به خواهرتان (همسر شهید ) در ابتدا بگوئید که آقای ترابی مجروح شده است . و ایشان را می خواهند پس از اینکه به تهران آوردند به یکی از کشورهای خارجی انتقال دهند . دو روز گذشت ، از منزل شهید ترابی همسرشان با منزل ما تماس گرفتند و از من سوال کردند که از آقای ترابی چه خبر دارید ؟ گفتم الحمد ا... حالشان خوب است و هیچ گونه نگرانی نداشته باشید . گفت : آقای ترابی شهید شده است ؟ گفتم : چه کسی این حرف را گفته است ؟ بعد گفت : من چند شب پیش خواب دیدم که از کبوترهایی که در خانه داشتیم یک کبوتر سفید به محض باز شدن درب قفس پرواز کرد و لب بام نشست و سپس از آنجا حرکت کرد و رفت و از چشم ما دور شد . به خاطر دارم در اواسط زمستان سال 64 در حالیکه 15 ساله بودم دوره آموزش نظامی را در پادگان شهید چمران تربت جام می گذراندم و زمانی که پدرم برای ملاقات به آنجا آمد خبر شهادت آقای ترابی را به من داد . به خاطر دارم روزهای آخری که در مریوان بودیم حملات هوایی دشمن زیاد بود و شهر کاملاً تخلیه شده بود و ما مأموریت داشتیم که از شهر و مناطق آن حفاظت کنیم . در آن شب و روزهایی که بنا بود عملیات انجام دهیم آقای ترابی خیلی شاد و خندان بودند . گویا به ایشان الهام شده بود که آخرین روزهای عمر خود را می گذراند و در آینده نزدیک به معشوق حقیقی خود خواهد رسید . یک روز غروب به اتفاق آقای ترابی و راننده گردان از ستاد به طرف خط مقدم حرکت کردیم و از یک گروهان باز دید شد ، بعد از آن بنا شد که غذای رزمندگان کمین را هم ببریم و حتی از خط گذشتیم و به طرف کمین رفتیم ، هوا کم کم تاریک می شد ، موقع بازگشت دو نفر از همان مجموعه با ما راهی شدند و هوا نیز کاملاً تاریک شده بود ، مقداری از مسیر را که آمدیم راه گم کردیم . از طرفی رزمندگانی در سایت 4 و 5 جهت عملیات والفجر یک آموزش می دیدند ، لذا از هر دو طرف (خودی و دشمن ) منور می زدند و ما در این میان قرار گرفته واحساس ناراحتی می کردیم ، از بچه های بی سیم چی شنیده بودیم اگر در جایی گم شدیم سیمی را که در جایی افتاده بگیرید بالاخره به یکی از سنگرهای خودی یا دشمن می رسید ، به همین لحاظ ما نیز چنین کردیم سیمی گرفتیم و یک مقدار راه که رفتیم، سر سیم قطع شد و دیگر راهی نبود ، آقا ترابی قرآن جیبی خود را در آورده و باز کردند و گفتند همین جا می مانیم و چون×× بودیم قرار شد هر یک به نوبت نگهبانی بدهیم آقای ترابی پست اول را قبول کردند وقتی نوبت پست من نیز بود ، باز هم ایشان بیدار بودند ، وقتی هوا مقداری روشن شد آقای ترابی گفتند مثل اینکه خط مشخص است و هنوز که هوا روشن نشده باید از اینجا برویم چون در منطقه ای واقع شده ایم که کاملاً از طرف عراقیها دیده می شویم و بالاخره خود را به خط مقدم رساندیم .بعد از ایشان پرسیدیم ، وقتی قرآن را باز کردید چه چیزی باعث شد که تصمیم گرفتید شب را در بیابان بمانیم ، گفتند : اول حمد خواندم و بعد قرآن را باز کرده و نگاهش کردم یاد این آیه و جعلنا من بین ایدیهم .... افتادم که معنایش این است . (خدا ما را از دید دشمنان حفظ می کند ) به همین خاطر ترجیح دادم در همان منطقه شب را بسر ببرم . روزی که جهت دیدن پیکر پاک و مطهر برادرم حاج غلامعلی ترابی به معراج رفتیم، برادر ناتنی ام (سید محسن کلالی) که همرزم حاج غلامعلی هم بود، به هیچ عنوان گریه نمی کرد. معراج شهدا از طریق بلندگو صدای صوت قرآن حاج غلامعلی را پخش می کرد و مادرم به محض اینکه صدای دلنشین صوت قرآن غلامعلی را شنید به شدت گریه اش افزوده شد به نحوی که از هوش رفت. در حالیکه در آن لحظه برادرم سید محسن شروع به خندیدن کرد. وقتی به خانه آمدیم از برادرم سید محسن پرسیدم چرا در معراج زمانیکه همه گریه می کردند، شما می خندیدی، گفت: قبل از اینکه حمله شروع شود من با تانکر برای گردان حاج غلامعلی آب بردم مثل حضرت ابوالفضل (ع) که سقای امام حسین (ع) بود. پس از اینکه برادرم حاج غلامعلی به اتفاق همرزمانش با آب تانکر غسل شهادت بجا آوردند بعد حاج غلامعلی آمد و گفت: برادر جان، محسن جان، اگر من شهید شدم، شما خبر شهادت مرا به خانه ببر و مدیون هستی اگر بعد از شهادت من گریه کنی، بلکه باید بخندی. گفتم: برادر اگر من هم شهید شدم شما خبر شهادت مرا ببرید و گریه هم نکنید. بعد از چند لحظه با همدیگر روبوسی و خداحافظی کردیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم و از همدیگر حلالیت طلبیدیم. من به همین خاطر در معراج می خندیدم که دشمنان اسلام خوشحال نشوند. پیکر پاک برادرم حاج علی ترابی را در مورخه 15/ 12 از تعاون سپاه از جلوی باغ نادری تشییع کردیم. روز خیلی باشکوهی بود چونکه تمام قاریان خوب، قرآن را حفظ و به صورت جمعی قرائت می کردند و صدای قرائت آنان از بلندگو پخش می شد. صدا و سیما هم در آن روز از طریق را رادیو از صبح راجع به این تشییع جنازه تیلیغ می کرد و در مراسم تشییع جنازه هم صدای قاریان قرآن را از طریق رادیو پخش می کرد و مطالبی را هم راجع به برادرم تبلیغ می کردند از جمله اینکه: (بدنی که امروز بر دوش امت حزب ا... و جماعت مؤمن قرار دارد، پیکر پاک و مطهر یکی از مداحان اهل بیت و قاری قرآن و سردار جبهه و جنگ است.) مردم روستا که از طریق رادیو مطلع شده بودند که حاج علی ترابی شهید شده است همگی در مجالس عزاداری شرکت کردند. حاج آقا برای ما خاطره ای از جبهه نقل کردند و گفتند : یکروز اتفاق یکی از برادران با موتور می رفتیم که آن برادر به من گفت : حاج آقا هوا گرم است بیائید در این جا یک آبتنی بکنیم . لباسهایمان را در آوردیم و به محض اینکه دااخل آب رفتیم یک خمپاره آمد درست روی موتور خورد وتکه تکه شد . ما شروع به خندیدن کردیم و به آن برادر گفتیم: ببین برادر هنوز ما خالص و مخلص نیستیم که شهید شویم. اگر شهادت قسمتمان بود می خواست ما الان سوار موتور باشیم و مثل موتور تکه تکه باشیم . خلاصه خدا هنوز ما را لایق شهادت نمی داند . به یاد دارم زمان انقلاب که پسر عمویم (شهید ترابی) اعلامیّه پخش می کرد ، یک شب ساعت 2 از دورة قرآن آمد و گفت : امشب یک نفر مرا تعقیب می کرد . اگر کسی آمد و سراغ مرا گرفت نگوئید کجا هستم . از طرفی چون رژیم شاه بود سربازی هم نرفت به همین دلیل از ارتش هم دنبالش می آمدند . یک شب ارتشیها دور خانه را محاصره کردند . ایشان نیز بلافاصله با برادرش از پشت بام خود را به داخل خرابه انداخت و فرار کردند و شب را در کوهها بسر برده بعد از آنجا به منزل عمویشان (پدر من) رفته بودند و دو شب بعد برگشتند . (احساس ما این بود که ژاندارمها به خاطر سربازگیری در تعقیبشان هستند . ولی بعدها متوجّه شدیم که به عنوان فرد انقلابی شناسایی شده بودند) . یادم می آید در زمان شکوفایی انقلاب یک روز آقای ترابی من را با خود به تظاهرات ضد رژیم برد و آغاز تظاهرات از حیاط آقای عبدا... شیرازی شروع شد. ابتدا یک نفر سخنرانی کرد و بعد شعار مرگ بر شاه شروع شد، از حیاط که بیرون آمدیم شلاقی به شانه آقا ترابی زدند او نیز بلافاصله خود را به آن طرف نرده ها رساند و تظاهرات را دنبال کردیم. وقتی قرار بود امام به ایران بیایند از فرط خوشحالی چهره اش باز شده بود، یادم می آید دو روز قبل از ورود امام به تهران رفت تا در مراسم استقبال شرکت کند. یک شب قبل از انقلاب آقای ترابی با موتور درب مغازه اش واقع در 20 متری طلاب آمده بود و آنرا داخل خیابان گذاشت، پلیس گشت آمد و گفت این موتور مال کیه؟ ایشان نیز بالا بود و از همانجا گفت: مال من است برگه ای را نشان وی دادند ایشان بلافاصله پایین آمده موتورش را سوار شد و فرار کرد مأمورین به طرفش شلیک کردند ولی به وی اصابت نکرد، تا چهار راه مقدم او را تعقیب کرده ولی موفق به دستگیری ایشان نشدند. یک روز که طرف راه آهن پسر عمویم (شهید ترابی) اعلامیه پخش می کرده است، چند نفر از ضد انقلابها او را می بینند و تعقیبش می کنند. بعد همان شب مغازه اش را می شکنند و تمام وسایل کارش را سرقت می کنند. زمانی که کوچک بودم یک روز داییم (آقای ترابی) به منزل ما آمدند و یک دست لباس نظامی پلنگی آوردند و گفتند: این را برای شما آوردم که بپوشی و به اتفاق، راهپیمایی برویم. من نیز لباس را پوشیدم و رفتیم. در داخل صف راهپیمایی قرار گرفتم، احساس خوبی داشتم و همین امر باعث شد که نسبت به راهپیمایی احساس مسئولیت کنم. یادم می آید در زمان انقلاب من کوچک بودم یک شب دایی ام (آقای ترابی) خانه ما آمد و گفت: مزدوران شاه الان می خواستند مرا به خاطر پخش اعلامیه ها ترور کنند ولی توانستم فرار کنم. یک روز مادر آقای ترابی منزل ما بودند که خبر شهادت شهید را دادند و گفتند : خانواده را آماده کنید که فردا شهید را در معراج رویت کنند ، من نیز آمدم و به مادر شان گفتم : علی آقا زخمی شده و الان بیمارستان است . آماده باشید که فردا ملاقات برویم ، ایشان گفت : زخمی نشده ، شهید شده ، مگر فرزند من مویی از اولاد امام حسین (ع) نمی شد ، من افتخار می کنم «دیشب خواب دیدم که موقع رفتنش به اتفاق آقای بهزادی به بنیاد شهید می رفتیم در بین راه علی می گفت : «خدایا آن چیزی که از تو خواستم قبول کن » بنابراین من هم راضی به رضای او هستم . بعد از عملیّات والفجر 4 قرار بود عملیّات والفجر 9 با فرماندهی کاوه انجام گیرد ، بنابراین منطقه و راههای عملیّاتی باید توسّط تعدادی از برادرانی که وارد عمل می شدند بررسی و شناسایی می شد البتّه منطقه قبلاً توسّط عملیّات بررسی شده بود ولی لازم بود معبرها از نزدیک مشاهده شود ، حاج آقا ترابی چون احساس می کرد که بهتر بتواند این وظیفه را انجام دهد لذا از چگونگی وضعیّت عملیّاتی سوال کرد ، بعد از اینکه کالک عملیّاتی توضیح داده شد ، ایشان نیز مسئولیّت یکی از معبرهایی که مسافت طولانی تری را داشت و همچنین به حسب کوهستانی بودن و بارش برف صعب العبور بود پذیرفت و فرماندة عملیّات نیز با این پیشنهاد موافقت کرد . ولی متأسّفانه قبل از آنکه در آن معبر عملیّاتی صورت بگیرد ایشان به شهادت رسید . منطقة ماهور از نظر موقعیّت مکانی به گونه ای بود که ضرورت وجود کمین احساس می شد ، بخاطر دارم آقای ترابی که فرماندهی گردان اخلاص را در همان منطقه به عهده داشتند ، پس از شناسایی کدها در سه نقطه از گردان سه کمین بصورت ثابت مهیّا کردند ، که از نظر استراتژی بسیار مهم و قابل توجّه بود . یک روز در سال 64 در تیپ ویژه شهدا آقای ترابی را دیدم بعد از احوالپرسی، پرسیدم چه شد که به جبهه آمدی، گفت: مأموریّتم در پشتیبانی جنگ بود به همین خاطر نمی توانستم بیایم ولی در همه حال این احساس را داشتم که باید به جبهه های حق علیه باطل بیایم، بنابراین تلاش کردم و مسئولان مربوطه را متقاعد نمودم. زمان آشنایی ما با شهید بر می گردد به سالهای ‌55 - 54 اوج خفقان نظام ستم شاهی و اوایل دوران مبارزه مردمی با رژیم ستم شاهی که ما خوب سن و سال کوچکی داشتیم در آن زمان شهید ترابی در جلسه شرکت می کردند که ما هم به خاطر همجواری محل سکونت با آن جلسه کشیده شدیم و از توفیقاتمان این بود که با اعزای آن جلسه از جمله آقای ترابی آشنا شدم ، افراد دیگر از قراء محترم بودند که رد حال حاضر در سطح بین المللی مطرح هستند از جمله جناب حاج کاظم ا... گرامی حاج آقای واحدی و استاد عزیز و گرانقدرمان حاج آقای حدودی شهید ترابی هم در آن جلسه شرکت می کردند و مقدمه آشنایی مان همین جلسه بود . یک روز به اتفاق بچه ها برای خوردن توت رفتیم . برادرم علی آنقدر گشت تا درختی پیدا کرد که صاحبش آن را وقف کرده بود و داخل باغ یا زمین کسی نبود . به محض اینکه بچه ها خواستند به بالای درخت بروند برادرم علی گفت : بچه ها اول بیائید دو رکعتئ نماز برای وقف درخت به جا بیاورم چونکه آن شخص برای باروری این درخت زحمت زیادی کشیده است . یک شب ساعت یک نیمه شب پیاده از فعالیتهای شبانه برگشت به او گفتم : چرا این وقت شب با ماشین نیامدی ؟ گفت : آنرا برای مأموریتها داده اند و مال بیت المال هست ما نمی خواهیم از آن استفادة شخصی بکنیم چون در نزد خدا مسئولیم. یک روز تعزیه پدرخانم برادرشان بود با ماشین تشکیلات به همراه دو سرباز به مراسم آمدند ، ماشین را دم درب پارک کردند و قفل کردند ، اطرافیان احساس کرده بودند که از ما شین ایشان می توان برای مجلس استفاده کرد ولی ایشان گفت : این مال بیت المال است ، بعد هم از خیابان اصلی یک ماشین گرفت و به خواجه ربیع رفتیم . به خاطر دارم که یک روز به اتفاق خانواده ایشان و دایی بزرگترم به باغ پدر بزرگم واقع در منطقه شاهان گرمابه رفته بودیم، یکی از بچه ها که میوه ای را چیده بود آورده و به ایشان داد. دایی ام میوه را گرفت و گفت: این را از کجا چیده ای؟‌گفت: از باغ خودمان. بعد از اینکه میوه را خوردند، احساس کردند که ممکن است این میوه از باغ همسایه باشد بنابر این دهانشان را آب کشیده و رفتند و با صاحب باغ کناری، جریان را گفته و رضایتش را گرفتند. آقای ترابی یک روز صبح بعد از مراسم صبحگاه بر این مطلب اصرار داشت که : اولین چیزی که باید مد نظرتان باشد اسلام وضعیت بیت المال است ، مبادا یک سوزن میخی را بدون توجه حیف و میل کنید. به یاد دارم داییم شیهد تراب عکسی داشتند که به دیوار منزلشان نصب کرده بودند و پایین آن با خط بسیار عالی خود نوشته بودند سر من فدای سرت ای امام. یک روز برادر شوهرم بعد از اینکه نماز صبح را خواند ،با صدای بلند گفت : هر کسی دوست داردهرم برود حاضر شود .بعد هم آمد و درب اتاق ما را زد و گفت :زن داداش شما حرم نمی آیید گفتم چرا . بعد به اتفاق راه افتادیم . در بین راه از کنار یک مغارة لحاف دوزی گذشتیم همسرش یک نگاهی توی مغازه کرد و لحافی را به من نشان داد و گفت : لحافی را که مادرم برای بچه ها دوخته مثل این است . در همان حال مغازه دار نگاهش به ما افتاد . آقای ترابی ناراحت شد و ما را از همان جا به خانه آورد . وقتی که سئوال کردیم که چرا ناراحت شدید ؟ گفت : شما صبح زود جهت تشرف به حرم حضرت رضا (ع) یا جهت انتخاب لحاف از خانه بیرون رفتید . من دوست داشتم شما را به حرم ببرم و برایتان زیارتنامه بخوانم اما شما کاری کردید که ناراحت شوم و از بین راه شما را برگردانم . یک سری به اتفاق آقای ترابی به منزل حاج آقا رفتیم که خبر گیری کنیم . اتفاقا مادر ایشان نیز آنجا بود و دم درب ایستاده بود وقتی وارد شدیم آقای ترابی خود را به روی زمین انداخت و پای مادرش را بوسید و گفت : مادر جان از من راضی هستی ؟ گفت : این چه کاری است که می کنید؟ گفت : اگر ده مرتبه اینجا دراز بکشم باز هم نمی توانم حق شما را ادا کنم . چون این شیری که شما داده اید در من اثر گذاشته است. یک روز بین آقای ترابی و همسرش مشاجره ای می خواست به منزل برادرش برود ولی آقای ترابی موافقت نمی کرد . وقتی پدر ایشان به خانه آمد همسرش مورد اختلاف را به پدر شوهرش گفت : و ایشان ناراحت شدند و گفت : علی کجاست ؟ آقای ترابی وقتی متوجه ناراحتی پدرش شد به خاطر اینکه جواب پدر را ندهد و بی احترامی نکند خود را از جلو چشمان پدر پنهان کرد و رفت . بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تعدادی از بچه های محل طرفدار مجاهدین و عدة دیگری هم توده ای بودند. برادرم حاج علی ترابی با این بچه های محل ارتباط دوستانه برقرار کرد و با‌ آنها بحث و گفتگو می کرد و تشویقشان می کرد که خودشان به دنبال اصل حقیقت بروند. و راه صحیح و درست را انتخاب کنند و بیشتر به درسشان بپردازند. در نهایت هم اکثر آنها را قانع کردند که کارهایی آنها درست نیست. زمانیکه کوچک بودم یک روز من جلوی درب مغازه مان مشغول بازی بودم و برادرم علی در آن موقع در مغازه نبود و برای انجام کاری بیرون رفته بود . من همینطور که مشغول بازی بودم ، برادرم علی سریع به من نزدک شد و یک سیلی محکمی به صورتم زد که به داخل صحن حیاطمان پرت شدم . مادرم بلا فاصله آمد و مرا به داخل اتاق برد . مادرم وقتی نگاه کرد دید که مقداری زیر چشمم کبود و سیاه شده و صورتم هم سرخ است . بعد مادرم از برادرم علی پرسید : مادر جان چرا خواهرت را اینطورزدی ؟ علی گفت : بخاطر این زدم که دیگر با روسری و بدون چادر از خانه بیرون نرود و بازی نکند . یک روز جاری دیگرم به منزل ما آمده بود. چون ایشان قلیان می کشید ، برای او قلیان آماده کردم و با یکدیگر صحبت می کردیم و قلیان می کشیدیم . ناگهان پسر عمویم ( شهید ترابی) آمد و نی قلیان را گرفت و به پشت سر من زد و گفت: چرا شما با این سن قلیان می کشید ؟ بعد به خانم برادرش گفت : به خانة ما که می آیید حق ندارید قلیان بکشید که دختر عمویم مجبور شود قلیان بکشد . یک روز دائیم علی نواب مرا نصیحت کرد و گفت : به پدر و مادرت فوق العاده احترام بگذار ، به مصداق آیه قرآن که می فرماید : «(( فقل لّهما ا‘فّ))» . کلمه ای به آنان نگو که باعث رنجش آنها شود و نسبت به همه مهربان باش . دوستان و همرزمان شهید حاج علی ترابی نقل می کردند: یک روز صبح زود به همراه حاج علی ترابی جهت شناسایی برای آخرین بار به ارتفاعات رفتیم. چون قرار بود که همان شب عملیات انجام شود. آخرین بررسی های را می خواستیم انجام دهیم. در طول مسیر به یک سنگر خودی برخورد کردیم. حاج علی به برادران داخل آن سنگر گفت: آب گرم دارید. آنها گفتند: بله، حاج علی آب گرم را از آنها بلافاصله گرفت و به سنگر مخصوص استحمام رفت و با توجه به اینکه هوا خیلی سرد بود غسل شهادت نمود و بعد حرکت کردیم. زمانیکه به ارتفاعات رسیدیم دشمن را مشاهده کرده بود و آن منطقه را زیر آتش گرفت که در این بین حاج علی ترابی بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت رسید. یک روز آقای ترابی به منزل ما آمدند، اتفاقا همان شب قرار بود جلسه محلی قرآن در منزل یکی از دوستان برگزار گردد که من نیز باید شرکت می کردم، آقای ترابی زمانی که از برگزاری این جلسه مطلع شدند مشتاق شدند که در این محفل حضور یابند، بنابراین همان شب به اتفاق در جلسه شرکت کردیم ایشان به عنوان یک فرد عادی نشستند و قرآن را خط می بدردند تا اینکه نوبت به ایشان رسید و با صوت زیبای خود شروع به قرائت قرآن نمودند که مورد توجه همه قرار گرفت، بعد از اتمام قرائت، استاد جلسه از اینکه در ابتدا متوجه تبحر و استادی ایشان نشده عذر خواهی کرد، و آقای ترابی نیز با تواضع بسیار زیاد گفتند: ما بر شما مهمان هستیم و وظیفه بود که از فرمایشات شما بهره مند شویم یکروز آقای ترابی به من گفت : دوست دارم اسیر بشوم .گفتم : چرا ؟ گفت : در اسارت می توانم قرآن را حفظ کنم ولی در اینجا مشغله کار و زندگی به انسان این فرصت را نمی دهد . یک روز که با آقای ترابی در حال صحبت بودیم به ایشان گفتم :که حاج آقای ترابی شما همیشه قرآن همراهت هست ایشان گفت : من با قرآن مأنوس هستم و به شما هم سفارش می کنم که دو مورد را هیچ وقت فراموش نکن ، یکی اینکه همیشه با وضو باش و دیگر اینکه قرآن را از خودت دور نکن و همیشه به تلاوت قرآن و تدبر در آن مفید باش . یادم می آید که بعد از شهادت شهید ترابی ، آقای ایزدی فرمانده محترم نیروی زمینی در جلسات متعدد به من گفت : آقای ترابی که از خراسان بود صوت خوبی برای قرائت قرآن داشت و قاری بسیار خوبی بود . یادم می آید که آقای ترابی شبهای جمعه در راه آهن جلسات قرآنی داشت که ما نیز در آن شرکت می کردیم و از مسائل تجوید و قرآن بهره می گرفتیم . سال 61 در سن 15 سالگی که به جبهه اعزام شدم، در لشکر 5 نصر سازماندهی شدم و آقای ترابی نیز همانجا مشغول بودند، یک روز واحد تبلیغات مسابقات قرآنی برگزار کرد که بسیجیان و قاریانی و اساتید استقبال خوبی داشتند و حاج کاظم گرامی نیز که آن زمان جزء قراء طراز اول کشور محسوب می شدند، هم حضور داشتند، من هم نیز جسارت کرده و در جمع اساتید شرکت کردم، اتفاقاً در آن مراسم نفر آول شدم. در آ، زمان اوایلی بود که موتورهای مینی به بازار آمده بود و کلمة مینی در سر زبانها بو پس از اتمام مسابقه آقای ترابی مرا دید و گفت: تو مینی قاری دست مرا از پشت بستی. گفتم: منم فقط قصر داشتم-در جلسه قرآنی شرکت کرده و قرآنی هم خوانده باشم، بعد از مدتی مجدداً مسابقات در سطح قرارگاه برگزار شد که ایشان و آقای رجایی شرکت کرده و مقام نیز آوردند. یکروز به مزار شهید ترابی رفتم . در حال قرآن خواندن بودم که یکی از همرزمانش آمد و بعد از اینکه قرآن خواندن من تمام شد ، گفت : واقعا عجب گلی و عجب دوستی از بین ما رفت . سؤال کردم ، چطور ؟ گفت : من یکی از نیروهای گردان ایشان بودم . یادم می آید با اینکه قرار بود عملیات شروع بشود ، تا زمانی که آقای ترابی قرآن نمی خواند هیچ کس حاضر نبود به خط برود . وقتی قرآن می خواند همه مجذوب خدا می شدند . اشک بود که ریخته می شد و آنگاه که صدای یا رب یا رب گفتن بلندمی شد ،همه مشتاقانه به خط مقدم می رفتند . در تمام مراسم هایی هم که پیش می آمد ابتدا این شهید قرآن می خواند و اگر نیاز به مداحی می کرد و بعد مراسم را به دیگری می سپرد . به یادم دارم یک شب با خانواده در منزل آقای ترابی مهمان بودیم ، که چند نفر از دوستانشان آمدند و ایشان را برای جلسه قرآن دعوت کردند ، ایشان نیز به خاطر علاقه ای که نسبت به قرآن و اهل بیت داشتند ترجیح دادند در آن جلسه شرکت کند لذا با عذر خواهی از ما بدون اینکه شام بخورند با دوستانشان همراه شدند . یادم می آید یکبار ایشان چون در مسابقات قرآنی مقام آورده بودند به مکه معظمه مشرف شدند و این برای من بسیار باعث افتخار و سربلندی بود . در همسایگی ما پیر زنی زندگی می کرد که 12 هزار تومان به آقای ترابی داده و وصیت کرده بود اگر من مردم برو هزار تومان آنرا برای خمس و نماز و روزة قضا شده ام بپردازید و الباقی آنرا به دخترم بدهید ، پس از فوت آن زن یک روز آقای ترابی صدایم زد و مرا گواه گرفت و به وصیت آن زن عمل کرد . ایشان نه تنها مداحی خوب، بلکه قاری خیلی خوبی هم بودند. یک روز در جلسه ای که ایشان هم حضور داشتند، چراغها خاموش شد و بنده مشغول ذکر مصیبت بودم. از دروازة کوفه می خواندم. حال خوبی بود، تا رسیدم به اینجا که گفتم: سربریدة حضرت امام حسین(ع) بر بالای نیزه قرآن می خواند. یک دفعه دیدم صدای شهید ترابی از گوشة مجلس به خواندن قرآن بلند شد و همان آیه ای را که سر بریدة امام حسین(ع) خوانده بود ایشان هم با صورت حزینی تلاوت کرد. صدای گریة شدید جمعیت بلند شد. یک روز به همراه آقای ترابی و چند نفر ار دوستان به کوههای خلج رفته بودیم آقای ترابی در آنجا پیشنهاد داد نوحه سرایی کنیم و ما نیز از این پیشنهاد استقبال نموده و فرصت را غنیمت دانسته و در آن خلوتگه راز ، شروع به نوحه سرایی و سینه زنی نمودیم . آقای ترابی در هیئت صاحب الزمان واقع در 20 متری طلاب شرکت می کرد یک روز تعدادی از افراد هیئت می خواستند به قم بروند . از آقای ترابی خواستند که مداحی کاروان را قبول کند . ایشان هم پذیرفت ، وقتی از قم برگشتند همه افراد از مداحی و نحوة برخورد آقای ترابی تعریف و تمجید می کردند. هیجده روز از شهادت شهید ترابی می گذشت ، به همسرم گفتم : برویم خانه برادرتان خبری بگیریم . وقتی رفتیم متوجه شدم که جاریم حالش خوب نیست . گفتم: چه کار شده ای ؟ گفت: مثل اینکه بچه ام را سقط کرده ام و حالا می خواهم با همسایه به بیمارستان بروم.گفتم : من بیایم؟گفت: نه ، شما برو خانه نرگس و زهره نیز خانة همسایه می روند من ناراحت شدم . گفتم: چرا دو دختر را خانه بیگانه بگزاری ؟ هر دو را با خود می برم . جاریم گفت : برای شما سخت است چون اینها مدرسه می روند و صبح سرویس دنبالشان می آیدگفتم : عیبی ندارد صبحها همراه عمویشان به مدرسه می فرستم . جاریم گفت: خود می دانید ، بنابر این بچه ها را خانه آوردم . همان شب شهید را با همان اورکت که به شهادت رسیده بود خواب دیدم که از پله های خانه بالا آمد و گفت : دختر عمو ، دستت درد نکند که بچه ها را با خودت آوردی ، همسرم چه مشکلی داشت ؟ گفتم : مریض بود . همسایه ها او را به بیمارستان بردند. پبعد از شهادت شهید ترابی مادر شوهرم به مدت سه سال مریض شد و من از او پرستاری می کردم تا اینکه یک شب خواب دیدم شهید در حالیکه پیراهن مشکی به تن دارد با یک آمبولانس سفید آمده و گفت: آمده ام مادم را ببرم. گفتم: مادرتان مریض است نمی تواند راه برود. گفت: عیبی ندارد، شما دیگر خسته شده اید. گفتم: حالش خوب نیست نمی گذارم ببرید، در ضمن می خواهم او را حمام ببرم و دست و پایش را حنا کنم. شهید گفت: پس من می روم و روز پنجشنبه می آیم که مادرم را ببرم. از خواب بیدار شدم و روز بعد مادر شوهرم را حمام بردم و دست و پایش را حنا کردم تا اینکه روز پنجشنبه، شب اول ماه رمضان فوت کردند و همان طور که شهید در خواب گفته بود همان روز آمد و مادرش را با خود برد. بعد از شهادت شهید یک سری پدر شوهرم بیماری لاعلاجی گرفته بود به طوری که او را تا دو سال مداوا می کردیم یک شب جمعه بعد از اینکه از رادیو دعای کمیل گوش دادم ، خوابیدم . خواب دیدم : باغ خیلی بزرگی است که اطراف آن دیوار سفیدی کشیده شده و در حالیکه بو عطر فضا را گرفته بود صدای خواندن دعای ندبه شهید ترابی به گوش می رسید من هم به اطراف می دویدم که درب باغ را پیدا کنم ناگهان دیدم فردی جلو باغ را آب پاشی می کند ، از او پرسیدم این صدای کیست ؟ گفت : مگر نمی شناسی ؟ او ترابی است . گفتم : امکان دارد ایشان را ببینم ؟ گفت : بله ، منتظر باشید دعا که تمام شد می گویم بیاید . بعد از چند لحظه ای علی آقا را دیدم در حالیکه کت و شلوار پوشیده به طرف من می آید وقتی مرا دید ، گفت : اینجا چکار می کنی ؟ گفتم : از اینجا رد می شدم صدای شما را شنیدم و سراغتان را گرفتم . پرسیدم : شما اینجا چکار می کنید ؟ گفت : می بینی من چه جایی دارم ، این باغ را نگاه کن ، بیا توی باغ . گفتم : من نمی توانم بیایم . گفت : چرا می توانی بیایی ، فقط حجابت را رعایت کن . بعد به داخل باغ رفتم که درختهای کوتاه قد و چتری با میوه هایی که مانند گلابی وجود داشت . شهید گفت : دختر عمو ، از این گلابیها بکن و بخور . گفتم : اینها مال مردم است . گفت : نه ، مال مردم نیست و در حالیکه یک پیش دستی دستش بود چهار تا گلابی چید و به من داد و گفت : دو تا را خودت بخور و دو تا را برای پدرم ببر . گفتم : پدرت مدّتهاست که مریض است و در رختخواب افتاده مرتّباً دارو و درمانش می کنیم . گفت : تو چکار داری این دو را بده به پدرم بخورد . می خواستم برگردم ، گفت : اینجا نمی مانی ؟ گفتم : نه ، باید بروم هیچ کس نیست که پدرت را جمع کند . گفت : پس این میوه ها را با خودت ببر . همان موقع از خواب بیدار شدم و بعد از مدّتی الحمد ا... حال پدر شوهرم نیز با داروهای گیاهی بهتر شد . یک شب خواب دیدم میامی هستیم و میخواهیم برگردیم درهمان لحظه صدای تلاوت قران از بلند گویه زیا رتگاه بلند شد همسرم که همراه من بود گفت:میشنوی صدای اقای ترابی به گوش می رسد.گفتم در را باز کن. در را باز کرد صدای تلاوت قران ایشان از زیارتگاه امام زاده یحی بلند بود در عالم خواب چند لحظه ای ایستادم که فقط صوت ایشان را گوش کنم. یک سری خواب دیدم که آقای ترابی قرآن می خواند به او گفتم تو شهید شده ای چطور در این عالم هستی، گفت: نه بابا شهید کجا، تقریباً جواب مرا به این مضمون داد که یعنی زنده هستم. یک مرتبه خواب دیدم با آقای رستگار و آقای بخت رونده داخل ماشین نشسته ایم و منتظر آقای ترابی هستیم یک وقت دیدم دارد از دور با خنده می آید ، من هم چون سن بیشتری از همه آنها داشتیم پر خاش به ایشان گفتم : کجا رفتی چقدر منتظرت شدیم ، بعد گفتم: شما را که می گویند شهید شده ای چطوری است که الان زنده ای ؟ گفت : نه بابا. آخرین مرتبه ای که آقای ترابی در جبهه بودند من یک شب خواب دیدم دور زیارتگاهی که در روستایمان هست دیوار کشیده اند و من و دختر بزرگ ایشان داخل زیارتگاه بودیم که متوجه شدم دخترش دور همین دیوار می چرخد . از او پرسیدم : چرا دور دیوار می گردی ؟ گفت : این مزار پدرم است . بعد از آن هم یک کبوتر سفید پرواز کرد و رفت . صبح که از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت بودم . به شوهرم گفتم : بیا برویم از منزل برادرتان خبری بگیریم . وقتی رفتم تا چشمم به دختر بزرگشان افتاد ، نا خود آگاه اشکم ریخت . جاریم گفت : چرا گریه می کنی ؟ گفتم : مادر بزرگم در تربت فوت کرده نمی گزارند بروم . به خاطر همین دلم تنگ است . بعد از اینکه خانه آمدم . درب خانه را زدند . وقتی درب را باز کردم ، آقای پیروی از دوستان آقای ترابی بود . گفت : محمدآقا ( همسر من) هستند؟ گفتم : نه . بعد او را به جان بچه هایش قسم دادم که اگر خبری از علی آقا دارید به من بگویید و اشکهایم همینطور می ریخت . ایشان گفت : حالا که قسم دادید می گویم. حاج آقا مجروح شده ، امروز که سپاه رفتم به من خبر دادند و چون ایشان موقع رفتن به جبهه گفته بود هر خبری شد به برادرم اطلاع دهید ، بنابراین به منزل شما آمدم همسرتان که آمدند به ایشان بگویید به سپاه بیایند. وقتی برادرشان به خانه آمد . قضیه را گفتم او نیز رفت وقتی برگشت به من گفت : ظاهراً از ناحیه پا مجروح شده و اصفهان بستری است . مرا نیز احتمال دارد به اصفهان بفرستند .[این جریان را فقط ما اطلاع داشتیم و از طرفی چون خبر دقیق آن داده نمی شد مدت 14 ساعت بلا تکلیف بودیم] تا اینکه یکی از دوستانش به درب خانه آمد و از من پرسید ، شما چکاره هستید ؟ من نیز مطلقاً گفتم : یکی از همسایگانش هستم . اگر ایشان شهید شده اند به ما بگویید که حداقل یکسری کارهای اولیه را انجام بدهیم . چون هیچ کدام از اعضاء خانواده اطلاعی ندارند . او نیز گفت : بله شهید شده اند ولی چون از طرف صدا و سیما و جلسات قرآنی می خواهند مراسم ویژه ای بگیرند و منتظر فرصت بیشتری هستند . فعلاً به خانواده نگفته اند. خواهش می کنم شما نیز نگویید تا اینکه از طرف سپاه اطلاع دهند . پرسیدم : جنازه کجاست؟ گفت:مشهداست . وقتی شوهرم به منزل آمد او را مجدداً به سپاه فرستادم . وقتی برگشت پرسیدم چه خبر ؟ ناراحتی ، گفت : می گویند داخل اتاق درب بسته ای است و کسی حق ملاقات با اوراندارد . ولی من می روم کلید آن اتاق را گرفته و به ملاقاتش می روم . گفتم : حالا عجله نکن . بیا برویم از منزل برادرتان خبر بگیریم . وقتی آنجا رفتیم . دیدم ، جاریم گوشت ریز می کند . گفتم چه خبر ؟ گفت : امروز یکی از دوستانش مقداری گوشت آورد و گفت : اینها را با دفترچه داده اند .برای شما هم گرفته ام و همچنین خبر مجروحیت را داد . بعد همگی به اتفاق هم به منزل خواهر شوهرم رفتیم و به آنها نیز خبر دادیم . بالا خره بعد از دو روز از طرف سپاه خبر شهادتش را دادند و چون پدر و مادرش در شاهان گرماب بودند قرار شد شب به دنبال آنان برویم و خبر بدهیم که مجروح شده اند ودر روز روئیت شهداء در معراج علاوه بر شهید ، پیکر برادر جاری دیگرم نیز روئیت شد و در روز تشیع دو جنازه با هم تشیع گردید . یک شب خواب دیدم شهید داخل حیاط ما سر چاهی نشسته است و به من می گوید حاج آقای یک کیسه سیمان بگیرید و سرچاه را از داخل درست کنید گفتم : برای چه حاج آقا ، گفت: چاه نشست کرده می ترسم بچه ها پایشان را روی آن بگذار و چاه ریزش کند ، من نیز رفتم ، سیمان و وسایل را آماده کرده و آوردم . شهید همانطور که ایستاده بود گفت : پس من میروم شما به تنهایی این کار را بکنید. ضمناً این خواب زمانی بود که بین دختر و دامادشان اختلافی پیش آمده بود. یک شب بعد از شهادتش خواب دیدم شهید در حالیکه لباس شهید به تن دارد، روی پل خانه ما نشسته و گفت: خواهرم کجاست؟ گفتم: داخل خانه هست، چکارش دارید؟گفت: بگو بیاید می خواهم او را ببینم، دلم برایش تنگ شده: شهید در زمان حیات از هر کجا که می آمد اول به خانه ما می آمد تا خواهرش را ببیند. همسرم نقل می کرد که: یک شب خواب دیدم از یک جایی صدای دعای ندبه می آید. گفتم: این صدای پسرعمویمان (حاج علی ترابی) است که دعای ندبه می خواند؟ گفتند: بله. ایشان در داخل همین باغ دعای ندبه می خواند. بعد باغ را به من نشان دادند. وقتی نگاه کردم دیدم که یک باغ بسیار وسیعی است. در داخل باغ همه ملائکه و آدمهای خوش قیافه هستند. گفتم: اینجا کجاست؟ و اینها که هستند؟ گفتند: ما خدمتگزار همین آقایی که در حال خواندن دعای ندبه است هستیم. من صبر کردم تا دعای ندبه تمام شد. بعد جلو رفتم و گفتم: پسر عم (حاج علی ترابی) شما که شهید شده بودی! پس اینجا چه کار می کنی. گفت: من خانه ام اینجاست. بعد گفت: این درختها را می بینی چه میوه های خوبی دارند. مقداری از این میوه ها را برای خودتان و پدر و مادرم و خانواده ام ببرید. سپس مرا به قسمتی از باغ برد که درختهای گلابی بسیار بزرگی داشت. حاج علی یک گلابی به من داد و گفت: این را بگیر و بخور. وقتی که آن گلابی را بدستم گرفتم شیره هایش از لای انگشتان داشت می ریخت. بطوریکه به هیچ عنوان همانند آن را نخورده بودم. بعد حاج علی دو عدد گلابی دیگر هم به من داد و گفت: یکی را به پدرم و یکی را به مادرم بدهید و بگویید آنها را بخورند. به محض اینکه گلابی ها را برداشتم از خواب بیدار شدم. یک شب خواب دیدم که من کنار نهر آب هستم و برادرم حاج علی ترابی از دور دست می آمد در حالیکه کتش را روی دستش انداخته و موهای سرش هم خاکی بود از عملیات بر می گشت برادرم آمد و از کنارم رد شد و توجهی هم نکرد از جا بلند شدم و گفتم : علی جان ، برادر جان ، چرا به من توجهی نمی کنی؟ شما که اینطوری نبودی ؟ گفت : خواهرم دیگر به من چیزی نگو . بعد به طرف یک اتاقی حرکت کرد و رفت .من هم به طرف آن اتاق رفتم ،دیدم که در آن اتاق تعداد زیادی تخت گذاشته اند و همه در حالی که ملافه سفیدی رویشان است خوابیده اند . برادرم هم چون خسته بود با همان لباسهای گردوخاکی رفت و روی یکی از تختها ملافه سفیدی روی خودش کشید و خوابید . من جلو رفتم و گفتم : علی جان ، شما سر و صورت و لباسهایت خاکی شده است . حداقل بلند شو با آب این نهر سرو صورتت را بشوی بعد بخواب . گفت : خواهرم ، دیگر با من صحبت نکن ، چون می خواهم بخوابم . صبح که برای نماز صبح از خواب بیدار شدم ، خدا را توبه کردم و صلوات فرستادم . چند روز بعد که خبر شهادت برادرم را شنیدم فهمیدم که در همان شب به شهادت رسیده است . شب قبل از اینکه حاج آقای ترابی شهید شوند ، خواب دیدم که حاج آقا پشت درب منزل هستند و از جبهه آمده اند . امّا اورکت سپاه را نپوشیده بودند و ساک هم همراهشان نبود . حاج آقا اشاره کردند که در را باز کنم . به محض اینکه بلند شدم درب را برای حاج آقا باز کنم از خواب بیدار شدم . زمانیکه بیدار شدم دیدم که یک کبوتر سفید ، مرتّب خودش را به پنجره می زند . چون هوا در آن موقع سرد بود ، سریع رفتم و آن کبوتر سفید را گرفتم و داخل قفس انداختم . صبح روز بعد که خبر شهادت حاج آقا را شنیدم رفتم و دیدم که کبوتر در قفس نبود . یک شب خواب دیدم، که حاج آقا با عجله از منزل خارج شد و بعد از چند لحظه ای تشریف آوردند، به محض ورود به منزل به من فرمودند: ‌بلند شو پنجره را باز کن. هنگام باز کردن پنجره مشاهده کردم که یک کبوتر سفید خودش را مرتب به پنجره می زند، پنجره را باز کردم و کبوتر را گرفتم و داخل قفسی که در منزل داشتیم، قرار دادم. دقیقاً فردای آن شب بود که خبر شهادت حاج آقا را به ما اعلام کردند. زمانی هم که پیکر مطهر ایشان را در معراج شهدا رؤیت کردم، دقیقاً همان حالتی را داشت که در خواب دیده بودم. یک روز آقای رستگار گفت : می خواهم به شیروان بروم و دو ، سه روزه برگردم ، شما هم با من می آیید ؟ گفتم : بله ، و بعد دو نفری به مغازه آقای ترابی رفته و این پیشنهاد را به ایشان نیز دادیم ، ایشان هم قبول کرد و رفت به خانواده اطّلاع داد و با یکدیگر همراه شدیم و با یک دستگاه وانت حرکت کردیم ، نرسیده به قوچان لاستیک ماشین ترکید ، بناچار خود را به قوچان رسانده و یک لاستیک به ماشین تهیّه کردیم ، ضمناً پول کمی همراه داشتیم ، به 10 کیلومتری شیروان که رسیدیم هوا خیلی طوفانی شد و کم کم بارش برف نیز شدّت گرفت بطوری که برف پاک کن ، شیشة ماشین را پاک نمی کرد در همین حین ماشین شروع به ریپ زدن کرد و بعد نیز خاموش شد و هرچه تلاش کردیم ماشین روشن نشد آقای ترابی پیشنهاد کرد که : هر کدام اگر در طول عمر کاری را برای رضای خدا انجام داده مدّ نظر بیاوریم و خدا را قسم بدهیم که به خاطر آن عمل خداپسندانه ما را از این مشکل نجات دهد ، آقای رستگار خندید و گفت : من که فکر می کنم هیچ کار مثبتی انجام نداده ام ، آقای ترابی گفت : نه ، انشاء ا... کارهایمان برای رضای خدا بوده و هست ، آقای رستگار گفت : پس اوّل خودتان دعا کنید ، آقای ترابی هم دستش را بر پیشانی گذاشت و مقداری فکر کرد ، بعد هم استارت زد ، متأسّفانه روشن نشد . سپس گفت : حالا نوبت شماست که نیّت کنید و من نیزیک موردی به نظرم آمد که «یک شب فردی آدرسی در دست داشت و جایی را هم یاد نداشت ، با خود فکر کردم که اگر او را به حال خود واگذارم آدرس را پیدا نخواهد کرد به همین خاطر او را همراهی نموده و آدرس مربوطه را پیدا کردم و ایشان بسیار مسرور شد» وقتی این مطلب به یادم آمد از خدا خواستم تا ما را نیز یاری کند امّا متأسّفانه باز هم ماشین روشن نشد . بالاخره در آن برف و بوران چاره ای جز این نداشتیم که ماشین را همانجا قفل کنیم و خود با وسیله ای دیگر به شیروان برویم . بنابراین وسیلة دیگری را سوار شده و به شیروان رفتیم ، ابتدا به مسافرخانه ای رفتیم و چون سرما خورده بودیم به صاحب مسافرخانه گفتیم بالاپوش و مقدار بیشتری نفت بیاورد ، (ضمناً آقای ترابی چون با عجله از خانه آمده بود، سرپایی به پا داشت و این باعث تعجّب همگان شده بود.) صبح روز بعد تصمیم گرفتیم که یک نفر به مشهد برگردد و پول بیاورد تا بتوانیم ماشین را به تعمیرگاه برسانیم ، آقای رستگار پذیرفت و رفت و ما دو نفر هم یک مکانیک به محلّی که ماشین خراب شده بود بردیم . خرابی ماشین جزئی بود ظاهراً درب دلکو ترکیده بود و چون برف روی موتور می ریخته باعث خاموش شدنش شده بود بعد از تعمیر ماشین آقای مکانیک درخواست دستمزد نمود و ماهم چون پول نداشتیم پیشنهاد دادیم مدارکی را از ما نزد خود نگه دارد و مقداری هم پول بدهد تا بتوانیم صبحانه یا نهاری تهیّه کنیم ، ایشان قبول نکرد و گفت : تا به حال خیلی از افراد سر من را کلاه گذاشته اند لذا فقط کارت شناسایی را به عنوان ودیعه قبول کرد ، بعد از آن به کافه رفتیم تا چایی بخوریم . از داخل کافه دیدم فردی کنار ماشین ایستاده ، به آقای ترابی گفتم : آن فرد ممکن است کاری برایش پیش آمده ، شما اینجا بنشین من می روم کار ایشان را انجام دهم تا مبلغی به دستمان بیاید که اگر آقای رستگار نیامد شب را بتوانیم در مسافرخانه بسر ببریم ، در فاصله ای که من رفته بودم آقای ترابی خیلی نگران شده بود چون وقتی برگشتم چهره اش گشوده شد و گفت : وقتی شما رفتی احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد با خود فکر کردم اگر شما نیایی من تک و تنها با این بی پولی و سر و وضع ظاهر چکار کنم . بالاخره پول کافه را دادیم و آمدیم داخل ماشین نشستیم و چون تا آمدن آقای رستگار وقت زیادی بود ، آقای ترابی پیشنهاد داد که به حمّام برویم تا هم گرم بشویم و هم وقت بگذرد تا آقای رستگار بیاید ، من نیز قبول کردم و ماشین را داخل خیابان ، مقابل حمّام پارک کردیم و یک برگ کاغذ نیز برای آقای رستگار نوشتیم که «آقای رستگار اگر شما آمدی ما داخل حمّام هستیم» و آنرا به پشت شیشة ماشین چسباندیم ، تا ساعت 5 بعد از ظهر در حمّام منتظر شدیم بالاخره بیرون آمدیم چون شب شهادت امام جواد بود ، نزدیک همان کافه ماشین را پارک کردیم و آقای ترابی گفت : خوب است که ذکر مصیبتی برای امام جواد داشته باشیم بنابراین شیشه های ماشین را بالا داده و هر یک مصیبتی را خواندیم ، آقای رستگار هنوز نیامده بود و ما کم کم نا امید شده بودیم ، لذا به صندلی تکیه داده و خوابیدیم ، ناگهان متوجّه شدیم یک نفر به شیشه می زند و آن فرد کسی جز آقای رستگار نبود خیلی خوشحال شدیم ، سؤال کردیم چرا دیر آمدی و ایشان هم با خونسردی جواب داد تا ما را عصبانی کند . بالاخره آن شب شام خوردیم و بنا به پیشنهاد آقای ترابی بلافاصله به طرف مشهد حرکت کردیم ، بعد از مدّت زمانی راجع به آن شب برفی و مشکلاتی که پیش آمده بود از فرد معتبری سؤال کردم ، چرا خداوند دعای هیچکدام را اجابت نکرد ، ایشان گفت : اتّفاقاً خداوند دعای هر سه را اجابت کرده ، چون از او خواستید تا شما را از مهلکه نجات دهد بنابراین خدا نیز توسّط کسی دیگر شما را نجات داده است . قبل از عملیات والفجر مقدماتی یک شب میهمان ایشان شدم. وی فرمانده گردان کوثر بود که در آن موقع زیر آتش شدید دشمن قرار داشت و مرتب گلوله های توپ و خمپاره می آمد در حالی که او و دیگر همرزمان گردانش خم به ابرو نمی آوردند و لحظه ای خنده از لبان ایشان دورنمی شد. بنده از ایشان سؤال کردم: آیا شما جواب آتش دشمن را نمی دهید؟ و او در حالی که مثل همیشه می خندید، گفت:‌دشمن بعثی قابل نیست، جوابش را بدهیم. فقط صبح به صبح وقت اذان یکی ، دو گلوله خمپاره به طرفشان می فرستیم، به امید اینکه شاید برای ادای نماز صبح بیدار شوند و رو به سوی خدا کنند. آری این شهید بزرگوار تا این حد مقید به انجام فرایض دینی بود، که حتی می خواست دشمن را هم با آتش خمپاره بیاد خداوند بیاندازد، تا شاید وادار به نماز خواندن شوند. بخاطرم هست که یک روز نزدیک اذن بود و آقای ترابی از نزدیک گردان عبور می کرد .رفتم که از ایشان احوالی بپرسم که دستم را گرفت و گفت : نزدیک نماز است از فضیلت وقت نگذریم و ضمن اینکه با یکدیگر می رفتیم در بین راه به بقیه برادران نیز توصیه می کرد که وقت نماز است سریع آماده شوید. روزی با ایشان بودیم که یکی از رزمندگان نسبت به ایشان بی احترامی کرد و باز ایشان با کمال خوشرویی با او برخورد کردد و آن رزمنده هم پس از شناختن ایشان که فرمانده گردان آنان هست خیلی خجل شد . اما ایشان گفتند : هیچ اشکالی ندارد، شما همیشه باید درد دلهای خودتان را بگوئید و دلتان را خالی کنید . به خاطر دارم یک روز که کوچک بودم، آقای ترابی دایی ام ،به من پول داد و گفت: برای خودت چیزی بخر، من هم رفتم و از مغازه ایکه نزدیک بود خوراکی خریدم و برگشتم. در همان حال یکی از بچه های محل که یتیم بود به من نگاه می کرد . ظاهرا" دایی ام متوجه آن کودک شده بود . بلافاصله ایشان رفت واز همان خوراکی که من خریدم ،برای او نیز خرید بعد از اینکه به خانه برگشت به من گفت: خوب بود چیزی که خریدی به آن بچه هم تعارف می کردی و به این وسیله اشتباه مرا گوشزدکرد. به یاد دارم که دو نفر از برادران اوایل ازدواجشان بود واز نظر مادی و موقعیت مشکلات خاصی داشتند، آقای ترابی بلا فاصله ترتیبی اتخاذ نمود که هم مشکلات مالیشان تاحدودی رفع گردید و هم مدت زمانی را برای آنان در نظر گرفت که بیشتر بتوانند به خانوادة خود رسیدگی کنند. برادرم حاج علی ترابی در مسابقات سراسری قرآن در تهران به مقام اول رسید. پس از مدتی که حاج علی در اهواز بودند اعلام کردند که به عنوان جایزه مسابقات قرآن ایشان می توانند به سفر حج بروند . برادرم حاج علی به مشهد آمد و گفت : اسمم برای مکه در آمده است . مقداری پول به ط.ر امانت به من بدهید بعداً بر می گردانم . گفتم برادر خودم که پول ندارم . ولی هر طور که شده برایتان وام می گیرم . بعد از مدتی به لطف خدا پول جور شد و ایشان به مکه رفتند در داخل مسجد الحرام حاج علی با صدای بلند قرآن قرائت کرده و عربها هم دور تا دور ایشان را گرفته و به صدای دلنشین ایشان گوش داده بودند.


شب آخر ماه مبارک رمضان وقتی حاج آقای ترابی از جلسه قرآن کارمندان راه آهن به خانه آمد گفتند: خانم امشب در پایان جلسه پیش راه آهن از جایش بلند شد و در حالی که دست به سینه ایستاده بود به من گفت: حاج آقای ترابی باید ببخشید چون شما استاد قاری قرآن خوبی در طی این مدت برای ما بودید اما ما شاگردان خوبی نبودیم ببین این انقلاب اسلامی و جلسات قرآن چقدر مردم را عوض کرده است. این رؤسا در زمان طاغوت هیچ گاه به مردم مستضعف توجه نمی کردند تا برسد به اینکه جلوی پای یک پاسدار بلند شوند! شما استاد خوبی هستی ولی ما شاگردان بدی هستیم. آقای ترابی در بین سالهای 62 تا 64 به همراه 50 یا 60 نفر از قاریان مشهد از سوی سازمان حج و اوقاف سازماندهی شده و جهت زیارت به عربستان اعزام شدند و در مسجد الحرام و مسجدالنبی نیز به قرائت قرآن پرداخته بودند که از لحاظ تبلیغی اهمیت بسیاری داشته است. به یاد دارم روز تشییع پیکر شهید ترابی در معراج شهدا 40 یا 50 شهید دیگر نیز تشییع می شدند و خانواده های بسیار زیادی در آنجا تجمع داشتند در حالیکه غم و اندوه همه را فرا گرفته بود یکی از نوارهای تلاوت قرآن این شهید نیز از طریق بلندگوی معراج پخش می شد و همین امر باعث شد که فضای روحانی و عرفانی بوجود بیاید و هر یک به دیگری می گفت این صدای همین شهید است لذا هر کس می خواست خودش را به تابوت این عزیز رسانده و نسبت به این شهید عرض ارادت می کرد. یادم می آید که در سفر در روز عرفات آقای ترابی دعای مخصوص عرفه را برای حجاج می خواند و در میان دعا از همه خواست که سرهایشان را روی خاک بگذارند و دیگر هیچی نگفت و هر کس را به حال گذاشت تا با معبود خویش راز و نیاز کند که ناگاه هق هق گریه بلند شد و بعد از چند لحظه گفت: حالا گونة راستتان را روی خاک بگذارید، در این حالت و لوله ای از داخل چادر بلند شد که البته با توجه به اینکه ایشان مداح بنام و مشهوری نبود ولی دم و نفس پاک و عاشقی داشت که توانست این چنین فضایی را بوجود آورد. شوهر خواهرم نقل می کرد: قبل از اینکه جنازه حاج علی آقا را جهت خاکسپاری به بهشت رضا بیاورند. من به قطعه ای که حاج علی آقا را می خواستند دفن کنند رفتم. در آنجا دیدم که یک کبوتر خیلی خوش قیافه و قشنگ به داخل یکی از قبر های خالی رفت. بلافاصله هر چه دنبالش گشتم پیدایش نکردم. منتظر شدم تا ببینم کبوتر از کجا بیرون می آید. بعد از مدتی آن کبوتر از داخل یکی از قبرها بیرون آمد. من هم آن قبر را نشانه گرفتم که ببینم این چه حکمتی است که این پروندة زیبا فقط توی آن قبر رفت و بعد بیرون آمد. کبوتر پس از چند لحظه که کناری نشسته بود پرواز کرد و به هوا رفت. به محض اینکه او به هوا پرید دیدم جنازة شهید حاج علی ترابی را آوردند و دقیقاً داخل همان قبر دفن کردند. در آنجا بود که از یک روحانی سؤال کردم که حکمت این کار چه بوده است. آن روحانی به من گفت: آن کبوتر که شما دیده اید روح شهید بوده است. زمانی که همسرم سرباز بود من با مادر شوهرم زندگی می کردم. یک روز صبح که برف زیادی آمده بود و هوا خیلی سرد بود، در حالیکه برفهای حیاط را به بیرون می بردم برادر شوهرم (آقای ترابی) که شب قبل از جبهه آمده بود از راه رسید و گفت : چرا شما برفها را بیرون می برید؟ اگر شوهرت نیست، من که هستم. بلافاصله خودشان برفها را بیرون بردند و علاوه بر آن برف پشت بام را انداختند. به خاطر دارم که اوایلی که ما با خانواده ایشان (شهید ترابی ) باهم زندگی می کردیم، یخچال و گاز خوراک پزی نداشتیم. ایشان ابتدا یخچال و بعد از مدتی گاز خریدند و گفتند : اینها متعلق به هر دو خانواده است. مشترکاً استفاده کنید. یادم می آید یک زمان خودرویی به نام آقای ترابی در آمده بود، روزی که آن را تحویل گرفت با هم بودیم - موقع بازگشت در بین راه سه نفر مسافر که مقصد دوری داشتند، سوار کرد و کرایه نیز نگرفت و به این شکل به دیگران کمک می کرد. روزی که قرار بود آقای ترابی به مکه مشرف شوند ما به بدرقه ایشان رفتیم، ایشان گفت چرا به بدرقه ام آمده اید شما باید بدرقه رزمندگان بروید و با صلوات آنان را تشویق و ترغیب کنید و روحیه بدهید و به ما گفت : برگردید، موقع بازگشت از مکه نیز، گوسفندی گرفته بودم و درب منزل خودشان بردم که ناگهان دیدم از راه رسیدند به ایشان گفتم : چرا صبر نکردید که گوسفندی بکشیم و مراسمی بگیریم . گفتند: همانطوری خوب است این صحبتها را نکنید ، حالا گوسفند را بکشید و گوشتش را بین فقرا تقسیم کنید . بخاطر دارم مراسم ازدواج ایشان ( شهید ترابی ) بسیار ساده و بی آلایش و با سلام و صلوات برگزار و شوهر خواهرشان با اشعاری مجلس را گرم کردند. و برای تهیه وسیله نیز با چند نفر از فامیل که ماشین داشتند هماهنگی کردند. به یاد دارم در سال 64 بسیار ساده از سفر مکه باز گشتند گویا از شهرستان بر می گشتند . با همان ساکی که در دست داشتند خودشان حرم رفته و بعد به خانه بر گشتند طوریکه هیچ کس متوجه نشده بود تا حدی که با اعتراض خانواده روبرو شدند و یک تغییرات جامع وکامل در ایشان بوجود آمده بود که همان امر منجرشدکه در آخرین روزهای اسفند سال 64 به درجه رفیع شهادت نائل آیند. روزی قرارگاه زرهی اهواز لباس تحویل می دادند یادم می آید بلوزی که به آقای ترابی داده بودند آستینش بلند بود ایشان بلافاصله قیچی پیدا کرد و آستینش را برید . من که می دانستم ایشان خیاط هستند تعجب کردم و گفتم این را می دوختی . یا به خیاط می دادی کوتاه کند. ایشان گفت: دنیا ارزشی ندارد. یادم می آید در سال 61 یا 62 در شبهای رمضان ماه مبارک رمضان در مسجد تربتی ها جلسات قرآن برگزار می شد. یک شب وارد مسجد شدم و ابتدا برای تجدید وضو، به وضوخانه رفتم که آقای ترابی را دیدم و ظاهراً وضو گرفته ایشان با لبخند همیشگی خود برخورد زیبایی داشت که هنوز چهره خندان ایشان در خاطر هست. یک روز بعد از ظهر رمضان جهت افطار به منزل آقای ترابی رفتم. وقتی به منزلشان رسیدیم ایشان را دیدم که با موتور گازی از حیاط بیرون می آمد، بعد از احوالپرسی گفت : جاریت رفته آمپول بزند، من می روم او را بیاورم شما یک چیزی برای افطار حاضر کن. وقتی خانمش آمد با خنده گفت : خوب، حالا ما از افطاری انداختی؟ (من متوجه شدم آنها افطاری دعوت بودند ولی برادر شوهرم به من چیزی نگفت) علی آقا ناراحت شد و خطاب به همسرش گفت : چرا موضوع را گفتی؟ من عمداً نگفتم که یک شب سر سفره افطار باهم باشیم. به یاد دارم در شب عملیات والفجر یک آقای سمیعی موتور آقای ترابی (فرمانده گردان) را برداشت و رفت، روز دوم یا سوم بود که بازگشت، من که از مجموعه همان گردان بودم با خود فکر کردم که آقای سمیعی برگردد، آقای ترابی با او برخورد شدیدی خواهد کرد، وقتی آقای سمیعی برگشت، آقای ترابی با چهره ای خندان به او گفت که مرد مؤمن شما که رفتید، فکر نکردید اگر شهید بشوید ما چگونه جوابگو باشیم، یا حداقل از لحاظ وسیله چگونه جواب دیگران را بدهیم، آقای سمیعی گفت : ما برای خوردن و خوابیدن نیامده ایم بلکه برای جنگیدن آمده ایم آقای ترابی گفت : چون گردان ما یک گردان پدافند است، بنابراین نگه داشتن باعث می شود که دیگران در جلو خط بتوانند به راحتی عمل کنند و ماندن در اینجا به منزله رزمندگانی است که در خط شرکت کرده اند. یکی از دوستان برادرم حاج علی تُرابی نقل می کرد: چند روزی بود که غذایی و چیزی درست و حسابی نخورده ام و به خاطر اینکه یکسره در راهپیماییها شرکت می کردیم شدیداً خسته شده بودیم. حاج علی ترابی گفت: من می روم آن مقدار خوراکی را تهیه می کنم که باهم بخوریم. پس از چند ساعت که به خاطر ما برگشت دیدم علی ترابی بی حال آمد و در خانه ما افتاد. بعد از علی آقا پرسیدم که چرا اینقدر بی حال شده اید. گفت: پس از اینکه از خانه بیرون رفتیم که مقداری غذا و خوراکی تهیه کنم. در راه یک مجروحی را دیدم. به کمک چند نفر دیگر او را به بیمارستان امام رضا (ع) بردیم. در آنجا گفتند به خون احتیاج دارد و الان هم خون موجود نیست. من بلافاصله گفتم: من حاضرم خون بدهم. پس از اینکه چند روزی بود که غذا درست و حسابی نخورد بودم و استراحت کافی نداشتم از حال رفتم. پس از اینکه علی ترابی از حال رفت سریع او را پیش دکتر بردیم و برای ایشان داروهای تقویتی و استراحت کامل تجویز نمود. بعد به علی آقا گفتیم که دکتر توصیه کرده چون بدن شما ضعیف شده، احتیاج به تقویت و استراحت دارید. با توجه به این حرفهای علی آقا به کار و تلاش خودش ادامه می داد و به ما می گفت : اشکال ندارد. سر و جانم فدای امام، رهبر و پیشوایان. نمی دانید چقدر خوشحالم که انقلاب دارد شروع می شود. از خدا می خواهم که شهید شوم. به خاطر دارم یکسری که قرار بود شهید بهشتی به مشهد بیایند، آقای ترابی آن شب نخوابید و می گفت : فردا آقای بهشتی می آیند و سخنرانی می کنند، شما باید زودتر بیایید توی حرم جا بگیرید وگرنه شلوغ می شود و جا گیرتان نمی آید. وقتی آقای بهشتی سخنرانی کردند ایشان دم درب راه می رفتند و ظاهراً حفاظت مراسم را به عهده داشتند. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یکروز به اتفاق برادرم حاج علی ترابی به روستایمان که رفته بودیم، ایشان دست مرا گرفت و گفت: برادر، بیا بالای این کوه برویم و قله ها را فتح کنیم. این کارها یکروزی لازم می شود. باید از هم اکنون به کارهای سخت عادت کنیم، چون در آینده لازم می شود. یکسری برادرم حاج علی ترابی به طور سطحی از ناحیه دست و چند جای دیگر بدنش مجروح شده بود. در طول این مدت در کتابفروشی راه آهن که آن موقع در دست برادران سپاه بود، مشغول کار شد و دوران استراحتش را در آنجا سپری می کرد. در همان زمان ایشان برای برادران انجمن اسلامی و حراست و بقیه کارکنان راه- -آهن جلسه آموزش و قرائت قرآن برپا نمود و خودش هم به امر آموزش برادران پرداخت. یادم است در عملیات میمک یک روز رفتم با موتور توی خطیب گشتی زدم و موتور را گذاشتم و رفتم یادم است هنوز یک دقیقه نگذشته بود که رفتم توی سنگر با رفتن من توی سنگر گلوله ای به موتور اصابت کرد و موتور دود شد و رفت واین یکی از امدادهای غیبی الهی بود. در منطقه عملیاتی والفجر 9 بودیم که عملیات شروع شد و عراقی ها آتش تهیه ی فراوانی می ریخت که عقبه ی ما را بزند داخل سنگر بودیم که ناگهان یک گلوله ی خمپاره 120 با انفجار مهیبی در کنار سنگر ما، سنگر را به لرزه آورد سریع رفتیم بیرون دیدم چند تا رزمنده افتاده اند یک پیرمرد بود که شهید شده بود بعد رفتیم آن طرف تر دیدیم یکی از رزمندگان با لباس سبز افتاده جلو رفتیم دیدیم هنوز زنده است و نفس می کشد جلوتر رفتیم دیدیم دارد قرآن تلاوت می کند بچه هایی که دور و بر من بودند گفتند این مرد فرمانده گردان ویژه شهدا بنام آقای ترابی است.[۱]

=پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۴ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۷:۰۶