تاریخ تولد : 1344/01/03
نام : غلامرضا محل تولد : سبزوار
نام خانوادگی : بداغ آبادی تاریخ شهادت : 1367/09/20
نام پدر : ابوالقاسم مکان شهادت : پادگان آموزشی
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : سپاه پاسداران
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : جانشین گردان
گلزار : جوین - روستای بداغ آباد
خاطرات
- یکسر برادرم که به جبهه رفته بود زود برگشت. از ایشان پرسیدم غلام رضا چرا این دفعه زود آمدی . گفت تو چه کار داری که زود آمدم. لطف کرده اند نامه داده اند زودتر آمدم. گفتم نه تو را خدا داداش کی شهید شده که آمدی. پس چرا این دفعه با قطار نیامدی. تو که همیشه با قطار می آمدی. هی من می گفتم و ایشان می خندید. همان طور که به صورتم نگاه می کرد لبخند می زد. من هم دلم می لرزید و با خود می گفتم چرا این جور شده . می گفت عکس بچه ام را می خواهم . گفتم برای چه می خواهی . گفت عکس بچه ام را بیاور. گفت عکس خودت را هم بیاور. دو عکس را آوردم و به ایشان گفتم برای چه می خواهی. هیچی نگفت . بعد گفت به من نگاه کن. گفتم به شما نگاه کنم. گفت چرا پیش گو شدی. گفتم نه من پیش گو نشده ام. نکند می خواهی شهید شوم. گفتم نه داداش. راستش می ترسم به صورتت نگاه کنم. خیلی می ترسم داداش. خندید و گفت نترس. گفت باید توی شمال باشم. از اینکه می روم و برگشتی ندارم . گفتم به خدا نه طاقت ندارم. من اگر تو را از دست بدهم دیگر نمی توانم زندگی کنم. چرا دنیا این جوری است . برادرم گفت: تو پس بنده من هستی و نه بنده خدا. پس نماز نخوان . این حرفها چیه شما می زنی . بعد که من گریه می کردم گفت: امیدت به خدا باشد بعد همان سری که جبهه رفت مجروح شد. از ناحیه پا. روز بعد که مادرم به ملاقاتش رفت در حالی که می خندید گفت : پا خوب می شود ولی مادر رضا شهید شده است. مادر گفت : مسلما سوزش پای شما خوب می شود ولی سوزش دل مادر حمید رضا نه . بعد گفت : چرا گریه می کنی. تو هم دعا کن من هم مثل او شوم. بروم او.ن دنیا راحت می شوم. بعد از اینکه غلام رضا بهبود پیدا کرد آمدیم سبزوار و کارمان که تمام شد رفتیم روستا بعد برادرم هم آمد و توی حیاط نشسته بودیم . رفت جلو و گفت مادر بیا از سر من قسم بخور. بگو جان خودت هر چه بخواهی بهت می گویم. مادر زمانی که مرا حامله بودی و یا شیر می دادی لغمه حرام به من ندادی. بعد همین سوال را از پدرم پرسیدم. پدرم جواب داد . من هیچ وقت نان حرام نیاوردم خانه مگر اینکه از باغ پدرم کمی انگور می آوردم بدون اجازه خانه . بعد غلام رضا گفت: بابا همان است . بابات راضی نبوده . بعد پدرم پرسید چرا این سوالات را می کنی؟ چون می خواستم بدانم اگر نان حلال به من میدادی من شهید می شدم. آن انگور ها را اگر به من نمی دادی من شهید می شدم . بعد پدرم گریه کرد و گفت: چرا این حرف را می زنی. مادرم هم گریه کرد. بعد هر دو تا گفتند چرا این کار می کنی ؟ ما دوست نداریم اینقدر سختی و بدبختی بکشیم . برادرم گفت نمی دانید چقدر برایتان خوب است اگر من شهید شوم .
- شبی که فرزندم غلامرضا از خانه رفت خواب دیدم که با ایشان در جبهه هستم . در جبهه یک میدان بزرگی است. یک تپه خاک در داخل این زمین بزرگ بود. به این تپه که رسیدیم من به پسرم گفتم مادر بیا از پایین این تپه خاک برویم . خمپاره ای می آید و شهید می شویم. گفت بیا مادر از طرف قبله برویم که قبله خوش نما است. گفتم از طرف قبله خمپاره می آید . گفت نترس . اگر خدا بخواهد هیچ کار نمی شود. بیا از این جا برویم . ما رفتیم . به نصف راه این خاک رسیدیم یک خمپاره آمد و این تپه خاک نصف شد. دود بلند شد . بچه ام درون دود گم شد . من فریاد زدم در داخل این دود مادر جان چه می کنی. دود تمام شد . زمین باز شد و سر بچه ام بیرون آمد. اینقدر سفید شده بود گوئی برق می زد . مثل آفتاب روشن شده بود. گفت مادر من شهید نشده ام . من دودی ام و رفتم دستانم را دراز کردم که سر بچه ام را بگیرم که بیاید. یکباره راه گم شد. هر چه میان این دود خاک دویدم او را ندیدم. از خواب بیدار شدم و خواب از یادم رفت . صبح بر خواستم گفتم یک خواب دیدم هر چه فکر می کنم یادم نمی آید. صدقه برداشتم به یک نفر دادم و تا شب همین طور گیج می خوردم . گفتم هر کاری هست به سر بچه ام آمده است. دیروز چه خواب بدی دیدم . هر کاری کردم این خواب از یاد رفت . روز دیگرش برادرم با 2 الی 3 نفر از بچه های سپاه آمده بودند که مرا به سبزوار ببرند. بچه ام شهید شده بود. او را در سرد خانه گذاشته بودند . من در خانه بودم یکدفعه عمویش آمد و گفت ابوالقاسم کجاست. گفتم امشب نوبت آبگیریمان است. رفته سر زمین یک باره دید حاج محمد علی آمد خانه . من تا رفتم خانه چادرم را بردارم ، دیدم عمو تاج محمد گفت: عروس نگفتم بله . گفت کجاست ابوالقاسم. گفتم در صحراست. عمو پرسید : نمی آید؟ گفتم چرا . شام بخورد. چائ بخورد . بعدا می رود. گفت بلند شو یک نفر را به دنبالش بفرست. بگو برادرت آمده کارت دارد. تا این حرف را گفت یکدفعه خوابم به یادم آمد. گفتم خوابی که من دیدم هر خبری هست هست. بدون اینکه چادرم را سر هم کنم آمدم بیرون دیدم برادرم با سه تا از بچه های سپاه ایستاده اند. تا این صحنه را دیدم خوابم یادم آمد. گفتم مادر بیایید من خواب بچه ام را دیدم شهید شده بود. در سرد خانه گذاشته اند و آمده اید دنبال ما . دروغ نگویید من نمی ترسم. میدانم بچه ام شهید شده است. گفتم داداش جان بچه ام خمپاره خورد و در میدان دود گم شد .
- ما با زن عموی یمان که خاله مان بود زندگی می کردیم. یک روز غذائی درست کردند و غذا ته گرفت و سوخت و برای آنکه پدرمان نبیند ظرفها را شستم . وقتی پدرمان آمد گفت بوی سوختنی می آید . خاله مان گفت : نه چیزی نسوخته اما غلام رضا برادرم که آنجا بود گفت بابا دروغ می گویند . غذا سوخته است . به زن عمو گفتند چرا دروغ می گوئی .
- یادم نمی رود یک شب پدرم به من گفت : بلند شو برو از آن اطاق میوه بیاور . چون برق ها رفته بود من گفتم می ترسم. غلام رضا هم بگویید با من بیاید . غلام رضا گفت من نمی روم . بابا گفت ناهید خودت برو. من هم رفتم تا میوه بیاورم . پرتقال و سیب بود و من رفتم میوه آورم و میوه درست آن را برای خودم برداشتم. همین طور که داشتم میوه را پوست می کردم این میوه را پرت کردم . رفت به چشم برادرم غلام رضا خورد. من از ترس پدرم رفتم و توی تاریکی پنهان شدم. برادرم گفت بابا تو رو خدا او را نزنش . او از تاریکی می ترسد. خودش بلند شد توی تاریکی آمد جای من و گفت : نمی گذارم بابا تو را بزند .
- غلام رضا بداغ آبادی در پادگان آموزشی در 5 کیلومتری سبزوار بنام پادگان شهید داور زنی بچه ها را آموزش می داد . در بین روز آمد نارنجک ها را از انبار تحویل گرفت و کلاس را شروع کرد . داشت نارنجک آموزش می داد ، در آنجا ما نارنجک آموزشی داشتیم . ولی اشتباها به ایشان نارنجک جنگی تحویل دادند. در هنگام آموزش متوجه شد که چاشنی عمل کرده است . برای اینکه به بسیجی هائی که در آنجا بودند آسیبی نرسد خود را با شکم روی نارنجک انداخت و به شدت زخمی شد و چون در پادگان امکانات پزشکی کم بود ایشان را با آمبولانس به شهر منتقل کردند که در بین راه به شهادت رسید .
- یک شب خواب دیدم که برادرم شهید غلامرضا آمده من رفتم وهمدیگر را بغل کردیم بعد گفتم داداش آمدی؟ گفت: بله آمدم گفتم داداش چرا رفتی پسرت را تنها گذاشتی؟ چرا پدر و مادرت را تنها گذاشتی در عالم خواب نمیدانم برادرم شهید شده بعد گفت: خواهر تو برای بچه هایت چه کار کردی؟ گفتم هیچ. گفت: خوب چه کارشون می کنی؟ گفتم حمامشون می برم تمیزشان می کنم پرسید دیگر چی؟ گفتم اگر مریض بشوند از آنها پرستاری می کنم گفت: دیگر چی؟ گفتم هیچی گفت: اگر بچه ها بخواهند بمیرند چی؟ گفتم مرگشان دست من نیست گفت: خواهر خدا کارسازه تو یک وسیله ای هیچ وقت برای بچه من غصه نخور هیچ وقت برای بچه من ناراحت نشو گفت : خوب دیگر چه کار می کنی؟ گفتم برای نبودن شما غصه می خورم گفت : برای من هیچ وقت غصه نخور .[۱]