شهید فرهاد اورنگ تاریخ تولد : 1339/09/22 تاریخ شهادت : 1360/12/29
خاطرات
- خدایا، تو می دانی نوشتن خاطره گل، در نبود گل، بسی سنگین و دشوار است، فکر شهادت، قدرت نوشتن، قلم لرزان و جوهر بی رنگ است، آنان فاصله را با خدای خود شکستند، سریع و شتابان دویدند، فقط گاه گاهی به پشت سر خود نگاه کردند اما شیرینی و عشق به معبود مانع شد که برگردند، آنان ملائک را دیدند که چگونه به استقبالشان آمده، بوی معطر بهشت مشامشان را مست نمود، دست ها را باز کرده و آغوششان آماده پذیرایی شد.
چشمانشان بعد مسافت را شکست و زیبايی ها را مشاهده نمودند، لب ها و دهان شروع به سخن با عالم وحی نمود، پاهاي آن چنان قدرتی پیدا کرده بود که گویی به دنبال معشوق شان بی تابند، زیبایی ترین هدیه ای که به معشوق خود تقدیم نمودند جوانی شان بود، جوانی یعنی پاکی و صداقت، راستی و درستی. آنان سلام بر لب، منتظر جواب از معشوق شان بودند، عطر بهشت را حس نموده اند. یکی از خاطره این عزیزترین، عزیزها در عکس هایشان این بود که با دوست خود به گلزار شهدا رفته فضای معنوی آنجا، وجود این عزیز را در بر گرفته، گویا با خدای خود، لحظه ای خلوت نموده، تنها جسم فیزیکی اش در کنار دوستش بود اما روحش پرواز كرده و عروج روحش او را از آینده اش با خبر ساخت. او در زیباترین لحظات عمرش سیر می کرد و با معشوقش به گفتگو و معارفه پرداخت، اما لحظه ای یادش آمد که برای افراد روی زمین محال بود،آری، او گفت: همین مکان، جایگاه من در آینده نزدیک است، پس از گذشت اندک زمانی، دوستش به هوش آمد و گفت: افسوس که آن روز من در خواب بودم و او در بیداری، من در این دنیا و او با خدای خودش، حرفی به من می گوید: شهیدان زنده اند الله اکبر، به خون آغشته اند الله اکبر.
- فرهاد، در اوج خوشحالی پا به عرصه هستی گذاشت، همه شاد و خندان، خبر به دنیا آمدن او دهان به دهان به اقوام رسید، همگ ی اقوام شادی کنان به منزل ما آمدند، به به و چهچهه به چهره ماهش، همه را حیران کرده بود، توجه خانواده و دوستان را جلب نموده بود، نام او را فرهاد گذاشتیم او به دنبال شیرینی است که با شیرینی های دنیا فرق دارد، با گذشت زمان او لبخند مي زد، اما نمی دانستیم که به دنیا لبخند می زند و گاهی گریه می کرد شاید من نمی دانستم که گریه اش به خاطر دوری از معشوقش است.
وقتی می خوابید در خواب لبخند می زد و من نیز می خنديدم، اما خوشحالی او، شاید از پیامي از آینده اش باشد، او حرف می زد، من او را می بوسیدم، اما شاید او را از این که خداوند زبانش را باز کرده تا با معبودش حرف بزند خوشحال است . او به مدرسه رفت، او یاد گرفت که چگونه کتاب خدا را بخواند، اما عجله داشت تا هر چه زودتر بزرگتر شود، او می دانست سفری بس زیبا در پیش دارد، جایگاه و مقامی بس ارزنده در پیش روی دارد. آری به تمام اهدافش رسید، گویا دوستش در سنگر خواب دید پرچم ابوالفضل ( ع ) را به دست گرفت، اما در همان سنگر فر هاد جان، پرچمی دید که سبز رنگ است. از هر کس پرسید پرچم از کجا آمده همگی اظهار بی اطلاعی نمودند فرهاد عزیز، پرچم را برداشت بوسید و بر دیده نهاد و فرمود: شهادت سعادت است و سعادت شهادت. آری این است رسیدن به اهداف واقعی. [۱]
پانویس
- ↑ سایت شهدای ارتش