شهید فرهاد حسن زاده خوش

تاریخ تولد : 1344/06/04

نام : فرهاد

نام خانوادگی : حسن‌زاده‌خوش‌

محل تولد : اسفراین

تاریخ شهادت : 1365/07/03

نام پدر : عباسعلی‌

مکان شهادت : منطقه عملیاتی کربلای 4

تحصیلات : دبیرستانی منطقه

شهادت : شلمچه

شغل : دانش آموز

یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : فرمانده‌ دسته‌

گلزار : روستای خوش – اسفراین


زندگی نامه

هدیه ای که از طرف خداوند متعال در.روزچهارم شهریور سال 1344 در روستای خوش اسفراین به خانواده ‏پر تلاش و زحمتکش حسن زاده ‏عطا گردید، فرهاد نامیده ‏شد.

‏فرهاد پنجمین فرزند خانواده بود. زور. رشد و بالندگی فرهاد در ‏روستای زادگاهش سپری شد. در شش سالگی قدم در مدرسه ابتدایی ‏خوش گذاشت. دوره ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت و رضایت معلمان به پایان رساند. در نوجوانی همرا ه ‏تحصیل در اوقات فراغت در امور ‏کشاورزی و منزل یار و یاور والدین بود. بخصوص در تعطیلات تابستان لحظه ای از کار و فعالیت غافل نبود.

‏بعد برای ادامه تحصیل در دبیرستان به نزد برادرش صفر علی حسن زاده از نیرو های سپاه پاسداران مدت یک سال در بجنورد مشغول تحصیل بود اما بعلت عدم علاقه تغییر رشته داد به شهر.اسفراین بازگشت وتحصیلات خود را در رشته علوم انسانی تا سوم دبیرستان با موفقیت به پایان رساند.

‏مادرش می گوید:

  • «فرهاد از ابتدا پسری خوب و مؤدب بود با تلاش علمی واعتقا د‏ی که در دوران تحصیلات خود داشت امید داشتم که فرد‏ی موفق و اهل معرفت باشد د‏ر اوقات فراغت دنبال کار می رفت؛ به پدرش کمک می کرد، همیشه سعی داشت رضایت مارا جلب کند. فردی بسیار ساد‏ه و متواضع و بخصوص صادق بود؛ من در تمام زندگی دروغ از او نشنیدم. همه همسایه ها او را د‏وست داشتند به اهل بیت علاقه خاصی داشت عاشق خواندن قرآن و دعا بود اوقات زیادی می د ‏یدم که اود‏ر خانه در بسته نشسته است و مناجات و گریه می کند.»

‏برادرش صفر علی. حسن زاده عضو رسمی. سپاه پاسداران اسفراین می گوید:


  • «فرهاد از کودکی با مسائل مذهبی و نحوه درست ، زندگی کردن در جامعه آشنا شده بود. در دوره ابتدائی، راهنمائی و دبیرستان بسیار پر تلاش و موفق بود. سال اول دبیرستان که من در شهرستان بجنورد خدمت می کردم او هم نزد ما در آنجا مشغول به تحصیل گردید از نظر فعالیت های سیاسی، قبل از انقلاب کوچک بود و فعالیت سیاسی قابل بحثی نداشت، اما در زمان دبیرستان که مسائل را بهتر و بیشتر تجزیه و تحلیل می کرد. فعالیت تبلیغاتی و سیاسی در محیط زندگی و مدرسه داشت. در اکثر مراسم و راهپیماییها شرکت می کرد. وقتی بدون اطلاع او به دبیرستان می رفتم و وضعیت درس و رفتاری وی را از معلمان جویا می شدم، آنها فرهاد را از جهات مختلف بخصوص اخلاقی و مذهبی نمونه معرفی می کردند.

‏فرهاد بعد از انقلاب حالت دیگری پیدا کرده بود. در برخوردها و صحبت هایی که با او داشتم، حس می کردم که انقلابی در درون او پیدا شده است و می توانم اظهار کنم که او نمونه یک جوان انقلابی و پرورش یافته مکتب امام خمینی ( ره) بود، هنوز زمزمه دعای کمیل و مناجا تهای با گریه در اطاق دربسته او را در ذهن دارم. همیشه در فکرم که رهبر کبیر انقلاب(ره)چگونه غیر مستقیم در روح و جان این جوانان نفوذ کرد که تبدیل به عاشقان و عارفان دیدار یار شدند.»


‏فرهاد در ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی و علمی فعال بود. با تحصیلات موفقی که داشت. در بسیج فعال بود، شبها در پایگاه بسیج ‏روستا نگهبانی می داد. در پایگاه بسیج دبیرستان المهدی با دوستان خود ‏مشغول فعالیت بود، در اکثر مراسم سیاسی و اجتماعی شرکت فعالی داشت.

خواهر زاده اش غلامرضا محمدی می گوید:

  • «او مبارز و دلسوز به انقلاب بود، رهنمودهای ولایت فقیه و دستور های قرآن و اسلام سر لوحه زندگی وی بود. در انجام دادن کارها بسیار منظم و وقت شناس بود. علاقه خاصی به گوش کردن و خواندن دعای کمیل داشت، زمزمه های عاشقانه نیمه شب او با خداوند و نحوه خواندن قرآن او قابل وصف نیست. او خود را یافته بود. شبهای جمعه وقتی به خانه بر می گشت رادیو را روشن می کرد و سرش را زیر لحاف می برد و ضمن گوش کردن دعای کمیل اشک می ریخت دعا را جانانه گوش می کرد، وقتی مادرش اصرار می کرد فرهاد جان! در را باز کن؛ من هم دعا گوش کنم، می گفت مادر بهتر است شما به داخل نیایید، زیرا زیاد گریه می کنید و من تحت تاثیر شما بهره زیادی از مناجات و دعا نخواهم برد. پس خواهش می کنم مرا به حال خود واگذارید!

« ‏واگذاریدم تا در این گلشن بنالم گریه بر سوری کنم بر ماتم بلبل بنالم،»

‏فرهاد ‏از نظر سیاسی اجتماعی و مذهبی الگوی یک جواز انقلابی و ‏وارسنه بود.

‏فرهاد فردی صادق، مهربان ، مخلص و معتقد به ارزشها و هنجارهای اسلامی بود. خود را سرباز جان بر کف امام (ره ) می دانست. با علاقه ای که به اسلام و انقلاب داشت با لبیک به ندای امام زمانش با فراگیری آموزش نظامی در بجنورد در شانزد ‏سالکی قدم در جبهه جنگ گذاشت. در جبهه فارغ از تمام مسائل مادی همرنگی و همدلی بیشتری را می دید؟ بطور کامل غرق در معنویات بود.

‏علیرضا عاقبتی همرزم فرهاد می گوید:

‏* «تنها بسیجی که در مجالس شیرین کاری حضور نداشت فرهاد بود و این غیبت مکرر او در جمع بسیجیان در لحظات فراغت توجه مرا جلب کرد، وقتی او را زیر نظر گرفتم دیدیم همیشه یک تسبیح در دست دارد و ذکر خدا می گوید، تصمیم گرفتم او را در جمع بچه ها به خندیدن وادار کنم ولی هر کاری کردم نشد، صبرم لبریز شد، طاقت نیاوردم با دستهایم محکم به دوشش زدم و با زبان محلی «کردی» ‏گفتم حسن زاده ‏تسبیح و ذکر خدا بسیارخوب است اما نزد ما هم بیا! تو با این خصوصیات شهید ‏می شوی و دیگر تو را نمی بینم؛ او فقط لبخندی زد و گفت اگر خدا ‏بخواهد. حس می کردم که در درون از همه ما شادتر است و می گفتم: شهادت درچهر ه‏ ات نمایان است)).


د‏کتر عیسی توحیدی همرزم شهید می گوید:

  • «فرهاد نمونه یک انسان کامل بود. در شب اولی که بسیجیان در ‏منطقه بودند و دشمن در نزدیکی ما بود برخی اضطراب در چهره آنها مشهود بود ولی او حتی نگذاشت، وضویش به تاخیر بیفتد و از جوی آبی که از نزدپک سنگر می گذشت وضو گرفت و نمازش را با آرامش خواند».

‏فرهاد زمانی که از جبهه به مرخصی می آمد، از اخلاص بسیجیان صحبت می کرد، بیشتر اوقات لباس بسیجی بر تن داشت.

همیشه قسمتی از لباسش نشانه ای از جنگ بود و با همان وضعیت به ‏دبیرستان می رفمث لباس بسیجی برایش کوچک شده بود. اما او به دوستانش می گفت: «ما هیچ وقت یاد جبهه و جنگ را نباید از یاد ببریم . » ‏برادرش یوسفعلی حسن زاده می گوید:

«وقتی با یک چوپان برخورد کردمء برایم نقل کرد دست فرهاد درد نکند! از موقعی که این پوتین را به من داده پاپم راحت شده است. » ‏بعد که قضیه را پرسیدم؛ توضیح داد: «آقا فرهاد روزی از اینجا عبور می کرد، دید کفشهای پاپم پاره است و پاپم درد می کند. بدون اینکه چیزی بگوید، رفت و از خانه یک جفت پوتین که کسی دیگر به او هدیه داده بود، به من بخشید.»

‏برادرش صفر علی حسین زاده می گوید:

  • «در صحبت هایی که با وی داشتم اظهار می داشت، این جنگ، حق ‏و باطل است و حق نیز بالاخره پیروز است و همه مردم مومن و متعهد باید همت کنند و همه برخود وظیفه و تکلیف نمائیم. اگر خدای ناکرده روزی غفلت و کوتاهی کنیم فرصت از دست خواهد رفت و دشمن کار خودش را خواهد کرد».

‏فرهاد حسن زاده چهار بار داوطلبانه در جبهه شرکت نمود. واز اینکه به جبهه اعزام می شود، هم خانواده و هم خودش بسیار خوشحال و راضی بودند، زیرا این خانواده شهادت در راه خدا را افتخار می دانستند. درنهایت قبل از عملیات کربلای 4 در سال 1365 ‏به درجه رفیع شهادت نایل آمد، علیرضا عاقبتی همرزم شهید می گوید:

«شهید مسؤولیت فرماندهی دسته را قبول کرده بود و برای آوردن ‏غذا به سنگرهای کمین رفته بود. در حالی که در حال حمل یک فرغون غذا به طرف سنگرها بود در تیر رس عراقیها قرار گرفت و با نارنجک ‏تفنگی که در جلو راهش منفجر گردید شدیداً زخمی شد و به دعوت حق ‏لبیک گفت.»

‏پیکر پاک شهید فرهاد حسن زاده با حضور همه جانبه و پرشکوه مردم اسفراین بخصوص مردم روستای خوش و توابع در مزار روستای زادگاهش به خاک سپرده شد.


وصیت نامه

اینجانب با آگاهی کامل که به اسلام و شهادت و کشته شدن در راه خدا داشتم، روانه جبهه نور علیه ظلمت شدم تا با خون خودم از مکتب ائمه و ناموسم دفاع کنم. و چون جبهه احتیاج به خون داشت و امید است که این خود درخت نونهال انقلاب اسلامی را بارور کند و شهادتم موجب رشد و آگاهی مردم بشود. ‏یک سخن با برادران و خواهرانم دارم که شما امید آینده انقلاب اسلامی هستید ، وارثان خون حسین (ع) و خون شهیدان هستید، راه شهیدان را ادامه دهید! همانگونه که تا به حال ادامه داده اید. ‏پیام من به دوستان نیز این است که راه شهیدان را ادامه دهید! مادرم! بر سر قبرم گریه نکن: چون هیچ کس نبود ‏که بر سر قبر امام حسین(ع) گریه کند، خواهرانم؛ زینب وار زندگی کنید و زینب وار هم بجنگید و همیشه به یاد خدا باشید و هیچگاه امام عزیز را فراموش نکنید و گوش به فرمانش باشید که فرمان خداست. فرهاد حسن زاد ه


خاطرات

  • انگور بهشتی

‏اواخر تابستان انگورها در حال رسیدن (چیدن) بودند به فرهاد گفتم ‏چند روزی رفتن به جبهه را تاخیر بینداز تا انکورها برسند، در جواب گفت: بگو! زود تر به جبهه برو! بگو برو از انگور بهشتی بخور! این انگور‏ها که چیزی نیستند، جلو بهار خواب منزل قدم می زدند و خنده بر لبانشان جاری بود. گفتم: فرزندم به چه می خندی؟ گفت: مادر! بوی جبهه می آید، هر چند من فرزند کوچک خانواده هستم و برای شما خیلی عزیزم و شما مرا دوست دارید. پس بهتر است، من برای تو نور باشم . » در ادامه گفت: «کتابی دارم، اگر بر ایت بخوانم، از من اصلأ ناراحت نمی شوید ولی رفت و شهید شد و فرصت خواندن آن کتاب را پیدا نکرد.»

‏مادر شهید حسن زاده

  • ‏وصال یار

‏ما بیشتر اوقات با هم و همدم و همراز یکدیگر بودیم. وجودش را درک کرد ه بودم و سعی می کردم، در زندگی الگوی من باشد. در شهریور 1365 ‏در جبهه از یکدیگر جدا بودیم. من در منطقه عملیاتی حاج عمران در خط مقدم در عملیات کربلای 2 مجروح گردیدم در آن زمان فرهاد در منطقه شلمچه حضور داشت مطلع شده ‏بود، که مجروح شده ‏ام به همین علت در نامه ای به من نوشته بود که خدا در همه جا با رزمندگان اسلام است. خدا پشت و پناهت باشد و سلامتی شما را از او می خواهم ولی به علت حساسیت منطقه و آماده باش نمی توانم به عیادت شما بیاپم من نیز که درک می کردم؛ او چه می گوید، سلامتی او را از خداوند خواهان بودم. بعد از گذشت حدود بیست روز در روز یازدهم مهرماه 1365 ‏خبر شهادت این انسان وارسته به گوش ما رسید و او اینچنین به «وصال یار» رسید ه بود. و من اینک فقط می توانم بگویم: «فرهاد جان بر بال ‏کدامین ملائک نشسته ای.»

  • ‏تاثیر شهید بر اطرافیان

‏اخلاق و رفتار و کردار فرهاد در محل زندگی، تحصیل و جبهه طبق ‏اعتراف اکثرافراد طوری بوده است که توجه دیگران را به خود جلب کرده ‏است. بعد از شهادت وی تحولاتی در اطرافیان از جمله در خودم بوجود آورده، احساس خاصی پیدا کردم این تحول روحی باعث شد که بیشتر از پیش به نظام و امور جامعه اسلامی بیندیشم، اینجانب پاسدار انقلاب ‏بودم و حتی الامکان با حضور در جبهه و دیگر امور خدمت را وظبفه ‏خود می دانستم؛ اما اثر شهادت در انسان چیزی دیگر است. حس می ‏کردم که وظیفه ام سنگین ترشده است؛ زیرا ما مدیون خون شهدا هستیم.‏شهادت فرهاد باعث شد که ما به مسائل دراز مدت انقلاب بیدیشیم و درباره حقایق نعمات خدایی و پیش آمدهای جهانی بیشتر تامل و تفکر کنیم، شهادت امثال این عزیز باعث شد، بیش از پیش به فکر خود سازی و فردای قیامت باشپم و بیشتر برای ما مشخص شد که از کجا آمده ایم و برای چه آمده ایم و به کجا بر خواهیم گشت.بازتاب شهادت فرهاد در بین دوستان ، خویشان و مردم محل بستگی ‏به بینش آنها نسبت به شهادت داشت. شا ید ‏در بین عده ای بازتاب چندانی نداشته است اما خپلی از افراد تمام زندگی فرهاد برای آنها درس ‏ بوده است.

‏ برادر شهید

صفر علی حسن زاده


  • فرهاد مرحله آخر که می خواست به جبهه برود مقداری پول خورد روی سرش ریختم . فرهاد به این عمل من اعتراض کرد و گفت : این پولها را جمع کن و ببر به فقرا بده ، نگذار پولها روی زمین بریزد چون گناه دارد و اسراف است .
  • یک روز به اتفاق برادرم فرهاد به مسافرت رفته بودم. ایشان به من گفت براد جان دلم برای جبهه و رزمنده ها تنگ شده است و قصد دارم بعد از این مسافرت به جبهه بروم. اشک در چشمانم حلقه زد. فرهاد گفت: برادر جان ناراحت نباش من برای خدا به جبهه می روم و اگر این دفعه رفتم و برنگشتم ناراحت نباشید .
  • مرحله آخری که فرهاد می خواست به جبهه برود فصل رسیدن انگور بود به همین خاطر من به او گفتم: کمی صبر کن تا انگور ها برسد بعد برو. ایشان گفتند: این انگورهای دنیوی که چیزی نیست، من خواهان انگورهای بهشتی هستم. سپس همانطور که قدم می زد می خندید. گفتم: پسرم به چه چیزی می خندی؟ گفت: بوی بهشت به مشامم می رسد .
  • یک روز با چوپانی برخورد کردم که برایم نقل کرد : دست فرهاد درد نکند ، از زمانی که این پوتین ها را به من داد پاهایم راحت شده است. من سؤال کردم که قضیه چیست؟ گفت: فرهاد یک روز از اینجا عبور می کرد و دید که کفشم پاره پاره شده است و پایم اذیت می شود. ایشان به منزل رفت و این پوتین ها را برایم آورد بدون اینکه حتی یک ریال پول هم قبول کند .
  • خواهر فرهاد نقل میکرد که : ایشان بعضی شبهای جمعه سرش را زیر لحاف می کرد و از رادیو دعای کمیل گوش می کرد و اشک می ریخت و سعی می کرد که کسی متوجه گریه اش نشود .
  • روزی که فرهاد به شهادت رسید من در مرخصی به سر می بردم. ولی این طور که شنیدم ایشان در حال حمل غذا برای رزمندگان بوده است که خمپاره در سه یا چهارمتری ایشان می خورد و باعث زخمی شدن ایشان و چند تن دیگر از برادران رزمنده می شود. در حالی که ایشان خونریزی شدیدی داشته است ولی در خواست می کند که ابتدا دوستش را به عقب انتقال بدهند. زمانی که برمی گردند که فرهاد را انتقال دهند، مشاهده می کنند که ایشان همانجا به شهادت رسیده است .
  • زمانی که برای آموزش به منطقه ایلام رفتیم پس از گذشت چند روز چادر تحویلمان دادند . فرهاد جزء چادر ما بود . ایشان اولین نفری بود که وارد چادر شد ولی ایستاد تا دوستان دیگر جا به جا شوند و جای خود را در چادر درست کنند . بعد برای خودش یک جا نزدیک درب چادر انتخاب کرد هر چه دوستان اصرار کردند که جای بهتر را بگیرد قبول نکرد و گفت : که همین جا خوب است .
  • یک روز قصد داشتیم نماز جماعت برگزار کنیم . با وجود اینکه تمام بچه ها فرهاد را بعنوان امام جماعت قبول داشتند ، ولی خود ایشان قبول نکرد .
  • بعد از یک ماه که در منطقه ایلام آموزش دیدیم، به پایگاه ظفر رفتیم وآنجا در گردان پیاده سازماندهی شدیم، آنجا یکی ازفرماندهان برایمان سخنرانی کردند . ایشان گفتند که:شما را به خط شلمچه می برند و به دلیل اینکه در این خط حدودسه، چهار سال هم عملیات صورت نگرفته،این خط بسیار حسّاس می باشد وافرادی که واقعاٌ بسیجی مؤمن هستند، باید به این خط اعزام شوند، آن موقع خط شلمچه دست برادران بسیج بود. با این سخنرانی شور و شوق زیادی در بین بچّه ها ایجاد شده بود. ما چون اولین اعزاممان بود، دلهره و اضطراب زیادی داشتیم، ولی شهید حسن زاده خیلی خونسرد بود. حدود سیصد نفر بودیم که به منطقه شلمچه اعزام شدیم. وقتی به منطقه رسیدیم، فرمانده جدیدی برای توجیه نیروها آمده بود و بچّه ها از ایشان سئوال می کردند که چقدر با دشمن فاصله دارند، با توجه به اینکه فاصله کمی با دشمن داشتیم وبه خاطر اینکه بچّه ها شب اول روحیةشان را از دست ندهند. فرمانده به طور دقیق نمی گفت. با اینکه بچّه ها زیاد سئوال می کردند ولی شهید یک بار این سئوال را نپرسید. بعد از اینکه آنجا ما را سنگر به سنگر تقسیم کردند، توضیح دادند که سنگر آخر پل ارتباطی می باشد وبسیار حسّاس است، با این وجود شهید به همان سنگر آخر رفتند، در آخر وقتی که فرمانده اعلام کردند که چه کسی برای نگهبانی داوطلب می باشد. حسن زاده اولین کسی بود که حاضر شد با توجه به بحران منطقه داوطلبانه نگهبانی بدهد و بچه ها از شجاعت ایشان روحیه گرفتند .
  • در همان شب اول که در منطقه بودیم، به دلیل نزدیک بودن بیش از حد ما با دشمن اضطراب و دلهرهایی بین بچه ها بوجود آمده بود ولی فرهاد بدون هیچگونه اضطرابی رفت و از جلوی آبی که از کنار سنگر می گذشت وضو گرفت و نمازش را اول وقت خواند .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

نگارخانه تصاویر

رده

آخرین تغییر ‏۲۲ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۲:۱۴