بسمه تعالی شهید ایوب بزازی : تاریخ تولد : 01/04/1324 تاریخ شهادت : 29/03/1367 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه : گیلان – رودبار - نصفی
زندگینامه
اي کاش همه ميدانستند که شهدا آن ستارگان خاکي پوشي بودند که ادعاي هيچ درخششي نداشتند. براي نوشتن آنچه اتفاق افتاده شايد به ساعتها زمان نياز باشد که متفکر شويم و بينديشيم که چه گذشته شايد بعد از ساعتها تفکر نيز ندانيم که شهدا که بودند و در وجودشان شعله ايمان چگونه شعلهور بوده، آري شهدا آنان که غم نگاه عزيزانشان را در پشت سرشان هميشه احساس ميکردند و ميديدند اما به قدرت آنچه در درونشان بود صبر ميکردند. سال1324 در روستايي به نام رحمت آباد (نصفي) در شهرستان رودبار در خانوادهاي متوسط در روز عيد قربان پسري به دنيا آمد که نام او را به ميمنت آن روز خجسته قربان نهادند جشني کوچک که به اندازه يک برق شادي در نگاه يک مادر بود به شا شد و صداي اذان پدر در گوش فرزند، شادي اين تولد را دو چندان کرد. سالهاي طفوليت قربان با کار سخت پدر در مزرعه و قصههاي مادر در منزل گذشت داستانهايي که از حضرت ابراهيم و حضرت يونس عليهالسلام گفته ميشد وي در دامان مادري باايمان و مهربان بزرگ شد. آري لذت شنيدن آن داستانها هنوز در ذهن من هم باقي است. قربان 7 ساله شد و براي آموزش پا به مدرسه نهاد با قلم مينگاشت اما قلبم که مادر در ازايش چند تخم مرغ به مغازهدار ميداد نه پول و در دفتر مينوشت اما آن دفتري که پدر برايش ساعتها وقت در مزرعه گذرانده بود 8 ساله بود که هم پاي پدر در مزرعه شروع به کار کرد دستاني کوچک اما بيلي بزرگ و قلبي به بزرگي يک ايمان بعد از اتمام دوره ابتدايي و راهنمايي سابق در سال 1341 به شهرستان لاهيجان رفت و در کارخانه چاي مشغول به کار شد تا بتواند باري از دوش پدر بردارد و بعد در يک مغازه فرش فروشي مشغول به کار شد. اما بعدها فهميد که صاحب مغازه مسلمان نميباشد سعي نمود از آداب مسلماني و از رفتار يک مسلمان به کار فرمايش بگويد تا او به اسلام روي آورد اما کارفرمايش قبول نکرد چرا که يک عمر را مسلمان نبود و دين پدرش را داشت به همين دليل از آن مغازه بيرون آمد و مدتي را در يک مغازه کفاشي کار نمود. بعد از مدتي وارد ارتش شد او در قبال محبت مادر و زحمت پدر به سختي کار ميکرد در سال 1348 ازدواج کرد و اين فريضه الهي را به انجام رساند و با همسر مهربانش به شهرستان همدان رفت آغاز يک زندگي جديد در همان اوايل ازدواج به کردستان منتقل شد و همسرش تنها و با توکل به خداي يگانه در همدان ماند، او سعي بر آن داشت تا همسرش صبر را بياموزد و استقامت را درک کند هرگاه که مادر از پدر سخن ميگويد احساس ميکنم که مادر در همه تنهاييهايش او را کنار خود احساس ميکرده وقتي از او سخني ميگويد ميبينم که چگونه چشمانش ميدرخشد و کلام او را چگونه بيان ميدارد. هميشه و هر جا که اشتباه ميکنيم به يادمان مياندازد که پدرمان چه ميخواسته سال 1350 اولين فرزندشان به نام منيژه به دنيا آمد او در تربيت صحيح فرزندش بسيار سختگير بود دومين فرزندش به نام مريم در سال 1353 به دنيا آمد و فرزند سومش در سال 1357 مهدي نام نهاده شد. در همان سالها او در فعاليتهايي که براي به پيروزي رسيدن انقلاب و رسيدن به هدفي که داشت فعاليتهاي جديدي را آغاز نمود در سال 1359 فرزند چهارمش به نام معصومه به دنيا آمد به دليل آنکه وي در کردستان بود بعد از 20 روز از به دناي آمدن دخترش او را ديد. بعد از ديدار چهارمين فرزند خود به جبهه رفت و چه کس فهم ميکند که در وجود شهيدانمان چه قدرت الهي نهفته بود. چگونه از اين انقلاب دفاع کردند و چگونه فرمان امامشان را پاس ميداشتند روزها ميگذشت و قربان در ماه فقط 10 روز را به منزل ميآمد و آن هم به ديدار والدينش و آشنايان ميرفت. در عملياتهاي زيادي از جمله عمليات فاو، خرمشهر، بيت المقدس، والفجر، کرخه، مجنون، منطقه عملياتي دشت عباس و.... حضور داشت. در سال 1365 محمد به دنيا آمد به دوش گرفتن مسئوليت 5 فرزند آن هم در نبود پدرشان کار بسيار مشکلي است و اين مطلب را تنها کساني ميدانند که همسرانشان در نبرد با دشمن با توکل به حق ميجنگيدند. سال 1367 منطقه جنگي مهران عمليات مرصاد آخرين باري که به ديدار خانوادهاش رفت مثل آن ميمانست که ميداند که يدگر در کنار آنها نخواهد بود و بايد براي هر يک از فرزندانش خاطرهاي به يادگار گذارد. فقط مادر ميبايست صبور باشد دم نياورد و هيچ نگويد و صبر کند و صبر، هنوز هم صبور است، در خاطرم مانده که معناي محبت به مادر را و احترام به پدر را چگونه يادمان ميداد و هنوز در خاطرم هست که چگونه نماز ميخواند حلال خدا را چگونه حلال و حرام خدا را چگونه حرام ميدانست. در 19/03/1367 مصادف با روز تولد فرزند کوچکش محمد ايشان به شهادت رسيدند. يکي از همسنگريهايش تعريف ميکردند که شهيد چگونه عبادت ميکردند و نمازي که ميخواند تا چه اندازه وي را از اتفاقات اطراف غافل کرده بود و متوجه هيچ چيز نبودند وقتي از شهيد تعريف ميکنند با احترام خاصي نام شهيد را ميبرند. دوستانشان ميگفتند: که چگونه به ديگران توجه مينمود و چگونه از والدينش سخن ميگفت چگونه امر به معروف و نهي از منکر ميکرد سخنان امام راحل را چگونه به همرزمانش يادآوري ميکرد. قبل از شهادت وصيتنامه خويش را تکميل کرده و تمام موارد را در آن ذکر نمودند سفارش نماز بسيار مينمودند و به آداب شرعي بسيار مقيد در آخرين نامه به همسرش توجه خاصي و سفارش خاصي در مورد فرزندانش نموده بود شهادت توسط منافقين در عمليات مرصاد منطقه عملياتي مهران صورت گرفت. همسنگرانشان تعريف نمودند که قبل از اينکه منافقان او را به شهادت برسانند گفته بودند که خود را تسليم کن اما هدفي که شهيد داشتند والاتر و مهمتر از دنيايي بود که در آن ميزيستند. از روزي که به شهادت رسيدند تا زماني که به خاک سپرده شدند 11 روز طول کشيد و در تاريخ 30/04/1367 به وصيت آن شهيد بزرگوار در زادگاهش روستاي نصفي رحمت آباد به خاک سپردند. و اکنون چه ميکنيم با اين مرز و بومي که شهدا حفظ کردند و جانشان را در اين راه گذاردند آيا هنوز کسي معناي راه آنان را فهم ميکند؟ نگاشتن اين مطالب از زبان دختر چهارمش آنکه از وجود پدر تنها جاي خاليش را فهميد و فقط دانست که پدرش به چيزي ميانديشيد که هيچ کس جز خود او فهم کلام نميکند.
وصیت نامه
به نام آنکه من و تو را آفريد تا در راه او و براي او قدم برداريم اي کاش قلمم گوياي هدفم بود کاش استقامت سميه سرمشق مبارزهام بود اي کاش پاکي مريم در وجودم به حقيقت ميپيوست اي کاش بازوان ستبر علي(ع) سرمشق مبارزهام بود و راستي محمد(ص) در وجودم بود و همه و همه در وجودم به حقيقت ميپيوست تا ميتوانستم وصيت خود را با توجه به فرامين الهام بخش قرآن بنويسم.
- شهادت
در يک کلمه به زيارت خدا رفتن و به حق پيوستن است. رسول اکرم صلي ا... عليه و آله ميفرمايد: سزاوار نيست براي مرد مسلمان شبي را سحر کند مگر اينکه وصيت او زير سرش باشد. به نام پروردگار يکتا وصيت خود را با ياد او آغاز ميکنم. در ابتداي وصيتنامه از شما فرزندان گرامي و همسر گرامي تقاضا دارم که در زندگي هميشه و همه جا ياد خدا را فراموش نکنيد حلال را از حرام تشخيص داده فرزندان به مادر خود احترام فراوان نهاده پسر بزرگ به مادرش در کارها به جاي من کمک کند. بر سر مزارم گريه نکنيد زيرا من در راه خدا و براي رضايت او قدم نهادهام. در همه جا خدا را به خاطر داشته باشيد به همسر بگويم که از فرزندانم به خوبي نگهداري کند به مادر و پدرم بگوييد صبر پيشه کنند و هميشه خدا را شاهد کارهايشان قرار دهند مرا در جايي که به دنيا آمدهام در روستاي نصفي رحمت آباد دفن نماييد. چون من روستا زادهام و دوست دارم روستا زاده از دنيا بروم از شما ميخواهم نماز وحشت برايم بخوانيد براي من گريه نکنيد براي حسين گريه کنيد که در کربلا تشنه به شهادت رسيد براي من گريه نکنيد براي علياکبر گريه کنيد که براي برپا نگهداشتن عدل به شهادت رسيد براي من ضجه نزنيد براي زينب ضجه بزنيد که جلوي چشمانش سر بريده حسين(ع) را نشانش دادند. سایت شهدای ارتش