نام : شاه نظری / مجتبی
نام پدر : غلامحسین
تاریخ تولد : ۱۳۴۶-۰۹-۳۰
محل تولد : یزدانشهر
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۰-۴
محل شهادت : ام الرصاص-کربلای4
شهرستان : نجف آباد
یگان :
مسئولیت : غواص/خط شکن
تحصیلات :
محل تحصیل :
گلزار : گلزار شهدای یزدانشهر
زندگی نامه
بسم الله الرحمن الرحیم سلام بر تو و بر آن نور وجودت که خورشید افتخاری است در گذر تاریخ مان. سلام بر تو و بر پاک ترین ودیعة آسمان. سلام بر تو در لحظه لحظه عروجت. براستی ژرفای اندیشة کدامین حکیم می تواند اوج معرفت تو را بفهمد؟! و مگر نه آن که تو در شیدایی افلاکی و در حضور عارفانه ات، ملائک را به وجد آوردی. تو را دوست دارم که به صداقت آسمان می مانی، خاک نشین افلاکی، حجره نشین کوی دوستی که داستان عشقت را حلاج ها بر بالای دار زمزمه کرده اند. اکنون حدیث زندگی ات را فریاد می زنم تا بدانند که تو زندة همیشة تاریخی. در یکی از روزهای خوب خدا بنده ای که سیمایش به نجابت آسمان مشابهت داشت، سجاده نشین شکر به درگاه خدا بود. او خدا را بر بلندای ایمانش می خواند. در آن ترنم بندگی، خدا فرزندی به او عطا فرمود، و تو هدیه ای زیبا از آسمان بودی. نامت را «مجتبی» نهادند، چرا که در نیمة ماه مبارک رمضان به دنیا آمدی. در هفت سالگی به دبستان رفتی و پیروزی انقلاب اسلامی را به چشم دیدی. بعد از دوران راهنمایی به حوزه رفتی و همنشین دوستان آسمانی شدی. در آن روزها به قم آمدی و چهار ماه بر گرد حرم حضرت فاطمة معصومه(سلام الله علیها) پروانه وار می چرخیدی. در آن شبانگاه که با نماز تا خدا قد کشیده بودی و آواز سپید ملائک را می شنیدی، هاله ای از عشق وجودت را فرا گرفت، آنگاه هلهله کنان جان مشتاق خویش را به جبهه بردی. چهار سال در جبهه فعالیت کردی. گاه امدادگری خستگی ناپذیر، گاه رزمنده ای پر از شور و شیدایی و گاهی تخریب چی که تا خدا معبر می گشودی. اما در شب عملیات والفجر 4 وقتی اروند از حضور دلیرانه و رقص مستانه تان به وجد آمده بود، نگاهت در آن شب مهتاب را می کاوید و بوسه های مدام مهتاب بر جسم خونینت تو را نوازش می داد. سالها جاوید الاثر بودی. در آن سو، با ملائک در محفل حضرت دوست، خدا را می خواندی و در این سو، چشمان بارانی مادر تو را طلب می کرد. سرانجام آمدی و مادری در آمدنت سرود: عشق یعنی استخوان و یک پلاک سالهای سال تنها زیر خاک[۱]
