تاریخ تولد : نام : مجید
نام خانوادگی: رمضانی
نام پدر: علی اکبر
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت : 1365/02/25
تحصیلات : نامشخص
شغل : دانش آموز
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
وصیت نامه
ولا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله بل احياء ولکن لا تشعرون و به کساني که در راه خدا کشته مي شوند مرده نگوييد، بلکه ايشان زنده ولکن شما شعور نداريد. پروردگارا تو را شکر مي کنم که صراط مستقيم را به من نشان دادي و مرا در اين راه ثابت قدم گردانيدي ترا سپاس مي گويم که مرادر راهي قرار دادي که مورد رضايت بوده، خدايا مي دانم در اين عمر اندکم که فراوان معصيت کرده ام، مي دانم لايق شهيد شدن در راه تو نيستم ولي خدايا مگر اين نيست که انسان از هر کس نااميد شود به لطف و کرم تو اميدوار است. معبود اکنون اين بنده عاصي در اين کوههاي سر به فلک کشيده نجوا مي کند، الهي و ربي من لي غيرک، يا رب ارحم ضعف بدني. اين سومين وصيتنامه اي است که مي نويسم و ممکن است که اين هم مانند آن دوي ديگر پاره گردد ولي احساس مي کنم که امشب، شب وداع است، احساس مي کنم شب رسيدن به لقاء توست، خدايااز تو مي خواهم که مرا در زمره شهداي واقعي خودت قراربده، آمين. سخني با امت حزب الله برادران و خواهران عزيز اي شما که به نداي حسين گونه امامتان همچون هفتادودوتن در روز عاشورا لبيک گفته ايد، تا آخرين نفس امام را رها نکنيد که مرتکب اين گناه شويم در روز رستاخيز همه ما مسئول خواهيم بود. سخني با پدر و مادر عزيزم : مادرجان، اي کسي که شبها به پايم چون شمع سوختي و مرا به اين مرحله از زندگي رساندي، از شما معذرت مي خواهم، مي دانم که نتوانستم براي شما فرزندي باشم که سلام بر من حکم نموده است، اين را بدانيد که فرزند خود را در راهي داده ايد که سرور شهيدان حسين ابن علي (ع) جان مبارکشان را نثار نمودند. پدر جانم اي يار و پشتيبان من در شاديها و غمها، اي کسي که مرا بخاطر خدا آزاد مي گذاشتي و تنها خواسته شما از من حرکت در راه اسلام و انقلاب بود. اگر در اصاعت اين امر کوتاهي کردم، اميدورم که اين حقير را ببخشيد، از شما مي خواهم که مرا بخاطر عدم اطاعت کامل از شما ببخشيد و اين را مي دانم که اگر شما و مادرم مرا حلال نکند من آنجا سعادتمند نخواهم شد، سخني با برادران و خواهرانم : از شما خواهران مهربانم مي خواهم که حجاب را همانطوري که اسلحه خود قرار داده ايد، آنرا به همان صورت حفظ کنيد و اين را بدانيد که حجاب شما از خون من رنگينتر است، در آخر از شما مي خواهم مرا بخاطر بعضي برخوردها که ممکن است موجبات ناراحتي شما را فراهم آورده باشد ببخشيد از تمامي دوستان و خويشان و آشنايان که ممکن است به آنها کم لطفي کرده باشم مرا ببخشند و مرا از فاتحه خود فراموش نفرمايند و همچنين از شما مي خواهم براي قبول شدن شهادتم در راه حق دعا کنيد. به اميد فتح نهايي اسلام بر عليه کفر و نور عليه ظلمت. خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار. از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا (آمين) انجمن اسلامي موحدين مشهد
خاطرات
• از هیاهویی که در خانه بعد از خواب بیدار شدم ، خانه را خالی دیدم اما صدای جمعیت از بیرون منزل شنیده می شد به سرعت از جا برخاستم و به درون حیاط دویدم مادرم را دیدم با همان لبخند همیشگی مرا به سوی خود خواند متوجه شدم قصد خروج از منزل را دارد. خواستم تا با او همراه شوم مادر ابتدا قبول نکرد اما وقتی اشتیاق مرا برای رفتن دید به درون اتاق دوید و بعد با یک روسری در دست پیش من آمد و روسری را بر سرم انداخت و دست در دست او از خانه خارج شدم. در میان جمعیت پدرم را جستجو می کردم من که از همه چیز بی خبر بودم جویای جریان شدم پدر گفت مگر دوست نداشتی به پیش برادرت بروی با خوشحالی گفتم چرا ولی این جمعیت نیز همه برای دیدن داداش می آیند گفت اینها برای دیدن برادر خودشان می آیند. منظور پدر را از بیان این مطلب نفهمیدم ولی از شوق دیدن برادرم سر از پا نمی شناختم دوست داشتم به محض دیدنش سوغاتی که قولش را داده بود دریافت کنم یک جفت گوشواره با نگین آبی. سوار ماشین شدیم در ماشین پدر مدام بی تابی می کرد و برادرم را صدا می کردبه راه که افتادیم همه از او می خواستند که ساکت باشد برایم خیلی عجیب بود برادر من بود فرزند پدر و مادرم پس چرا آنها گریه نمی کردند شوهر خواهرم مدام شرط و شروط می گذاشت که اگر آنجا این کار را بکند و بخواهید خود را اذیت کنید فرا شما را به خانه برمی گردانم بعد رو به من کرد و با خنده گفت زهره هم شاهد است. به مقصد که رسیدیم خیلی تعجب کردم چون مردم همراه شروع عزاداری می کردند و به نوحه سرائی پرداختند دوستان برادرم را می دیدم که پیراهن بر تن نمی گذاشتند و لباس خود را پاره می کردند در باز بود و اجازه ورود دادند چه جای قشنگی بود دور تا دور حیاط را گلهای سرخ فرا گرفته بود و عطر و بویی فضای آنجا را گرفته بود که نگو و نپرس. ناگهان مادر را دیدم که به زمین افتاد جیغی کشیدم و خود را به گوشه ای انداختم و شروع کردم گریه کردن هر کسی به طرفی می دوید تا مادر را به وسیله ای به هوش بیاورند یکی آب می آورد و یکی او را باد می زد ولی مثل این بود که مادر مثل تکه ای از چوب خشک در گوشه ای افتاده باشد مادر را به هوش آوردند ولی خواهرم از هوش رفت سرگرم وی بودند که خواهر دیگرم مادربزرگم خاله هایم یکی پس از دیگری از هوش رفتند. خواهرم فریاد می زد اگر مرا پیش محمد نبرید خودم را می کشم از او قول گرفتند که آرام باشد بعد به داخل سالنی که در انتهای حیاط بود رفتند من هم که کاملا گیج شده بودم به دنبال آنها دویدم دایی ام جلویم را گرفت اما پدرم مرا بغل کرد و مرا به داخل برد. در میان جمعیت هایی که هر یک در گوشه ای از سالن به دور جعبه چوبی جمع شده بودند خواهرم را دیدم که به دور جعبه ای دیگر می گشت و از ترس اینکه مبادا بیرونش کنند یک دفعه دست بر جعبه انداخت و شروع به گریه کردن کرد. دیگر حال خود را نفهمیدم سیلاب خروشان اشک بود که از چشمان حاضران سرازیر شد و گونه هایشان مانند باغی بود در حال آبیاری پیش چشمانم پرده ای صحنه دید را تاریک کرد بعد قطره ای اشک از چشمانم سرازیر شد حال بهتر می دیدم. دایی ام خواهرم خاله ام و بقیه جعبه چوبی چنگ می زدند دستانشان زخمی می شد ولی همچنان ادامه می دادند یک دفعه در جعبه باز شد و صدایی بلند شد که به لرزه افتادم.پدر مرا به آغوش مردی دیگر از همسایه هایمان داد و خود را در میان جمعیت به جعبه رساند هیچوقت لبخند پدر را فراموش نمی کنم خیلی برایم سخت بود که آن صحنه را دیدم برادرم بود عزیز و مونس و همبازی سالهای تنهایی ام. خواهرم دست بر زیر سر برادر برد وقتی دستانش را بیرون آورد به خون آلوده بودند دستانش را به صورت کشید و همانجا افتاد وی را به بیرون هدایت کردند. در این بین فقط پدر بود که با آرامشی بسیار نشسته بود من که هنوز در بغل مرد همسایه بودم پدر را صدا کردم چون فقط او بود که می توانست پاسخگوی سئوالات بیشمار من باشد. پدر بلند شد و به طرف من آمد خود را در آغوش گرم و آرام و با محبت پدر جای می دادم. پدر به طرف جعبه رفت نمی دانستم چه شده است. از خود می پرسیدم چرا داداش توی جای به این شلوغی اینطور آرام خوابیده است. کسی هنوز تا این سؤال درونی مرا جواب دهد در رویا بودم که چگونه برادرم را بیدار کنم که احساس کردم از آغوش گرم پدر رها شدم در میان دستان پدر و در هوا در حالی که صدای پدر را شنیدم که گفت برو پیش برادرت و مرا تا نزدیکی برادرم برد. چنان فریادی کشیدم که اکثرا از صدای من حال خود را فراموش کردند هق هق گریه بود که به دنبال آن اشک سرازیر شد این بار نفهمیدم در آغوش چه کسی جای گرفتم و می خواستم از آن صحنه خارج شوم مرا بیرون بردند در گوشه ای نشستم و به فکر فرو رفتم. صورت برادرم سیاه بود موهایی که همیشه آراسته و پاکیزه بود درهم ریخته و ژولیده شده بود از همه مهمتر پیکر خون آلود برادر بود که بیش از هر چه جلب توجه می کرد. گلهای محمدی که در تابوت برادر ریخته بودند همگی گویای یک واقعه تلخ بود او مثال یک آزاده بود به جایگاه آزادگی براستی او بود که مرا در حصار اندیشه خود گرفت و مرا برد به سرزمین رویاها من آن زمان 5 سال بیشتر نداشتم و اکنون که 17 سال از بهار زندگی ام را پشت سر گذاشته ام حال به حال و روز خودم افسوس می خورم. من تنها بچه ای بودم که در آن روز از خانواده در معراج حضور داشتم و از این رو به خود می بالیدم چرا که برادرم عشق وجودی تمام افرادی که در آن روز برای روح بزرگش حاضر بودند را برای آخرین بار دیدم. بعدها که وسایل آن شهید بزرگوار را آوردند گوشواره خود را با یک جفت نگین آبی دریافت کردم بله آن زمستان سرد و طاقت فرسا کوله بار خالی از همه چیز خویش را برگرفت و جای خود را به گلها و شکوفه های بهار داد برادرم نیز مثل تمام همرزمانش قلب و روحش را در راه معبود نثار کرد. • شب بود و همه جا تاریک و ما در حال انجام عملیات بودیم که دشمن پاتک زد و من دیگر در آن زمان هیچ نفهمیدم. وقتی به خود آمدم، هیچ کس را اطرافم ندیدم. ناگهان متوجّه حرکت دشمن به طرف خود شدم، با دیدن این صحنه بی هدف شروع به دویدن و عقب نشینی کردم تا این که به جنگلی رسیدم. جنگل ساکت بود و جز صدای پای من و اسلحه ام که با شاخ و برگ درختان برخورد می کرد هیچ صدایی به گوش نمی رسید. از فرط خستگی و پیمودن راهی طولانی از حال رفتم. یک آن احساس کردم، کسی آمد و زیر بغلم را گرفت و مرا تا بالای تپه ای که همان نزدیکی بود کشاند. وقتی به بالای تپه رسیدم خود را در میان دوستان و همرزمان دیدم و آنها را از ورود دشمن به منطقه عملیاتی خبر دادم و با همکاری یکدیگر عملیات را به پیروزی رساندیم. • هنگامی که آفتاب دل افروز بر نوک کوهها خاکستری رنگ بوسه می زند . پرندگان زیبا دسته از آشیانه های خود در پرتو اشعه خورشید به پرواز در می آیند . هنگامی که سحرگاهان قطرات لطیف و لرزان شبنم برروی گلبرگهای آراسته دشت عشق بوسه می زند و همانجا معشوقی بینوا فرو می غلتند ، چه خوش است که در آن لحظه من در کنار تو و چشم در چشم تو در آغوش گرم صحبت های تو لحظه ای غم های دنیا را فراموش کنم . بله این جملات را در تمامی اوقات و لحظاتی که در کنار من بود مدام به من می گفت و در پیشگاه خداوند طول عمر من را از خدا می خواست . همیشه بر پیشانی من بوسه می زد و و قتی از وی پرسیدم ، چرا این کار را می کنی ؟ می گفت : هر کس بر پیشانی مادرش بوسه زند از آن بوی بهشت به مشامش می رسد . با وجود اینکه در خانه خواهر داشت هر روز ظهر که از مدرسه می آمد ، متابعایش را در گوشه ای می گذاشت و مشغول به کار می شد از تمیز کردن اتاقش تا شستن ظرفها و غیره . با تمام فرزندان فرق داشت . تفاوت بزرگ در وی دیده می شد و فکر می کنم بخاطر همین تفاوت بود که از ما جدا شد و پیش معبود خویش شتافت . معبودی که از پنج سالگی کلام قرآنش را فرا گرفت و بعد از یادگیری تمام قران با تشکیل کلاس و جلسه های پیاپی در صدد آموزش مطالب آموخته از مادر به دیگران بر آمد و در این راه نیز موفق شد . با آن سن و سال کمی که داشت چنان مدیرانه و مبتکرانه عمل می کرد که گویی چندین سال است که با این کار اشتغال دارد به همین منوال می گذشت تا جنگ شروع شد . زمان جنگ بود که متوجه تغییری بزرگ در وی شدم . از آنجا که هیچ حرفی را از من پنهان نمی کرد ، جویای ماجرا شدم و او نیز ابتدا امتناع ورزید و از گفتن جریان سر باز زد ، تا اینکه گفت : من نمی دانم در حالی که برادران کوچکتر از من در حال جنگ با دشمنان هستند چرا اینجا بمانم . در خانه ما دو مرد است و یکی از آنها باید به جبهه برود از انجا که پدر سرپرست خانواده است و باید در خانه بماند تصمیم گرفته ام که به جبهه بروم . چون طبق گفته امام عزیزمان که فرمودند : هر کس که می تواند اسلحه به دست بگیرد ، به جبهه بیاید با دشمنان بجنگد من احساس می کنم یکی از آن افرادی که مورد خطاب امام است من هستم و این را وظیفه خود می دانم که به جبهه بروم. • وقتی که خواهر کوچکش شیرخواره بود بنده شبی مثل شبهای دیگر برای شیردادن و رسیدگی به طفل کوچکم از خواب بیدار و متوجه زمزمه ای شدم که از بیرون اتاق به گوشم می رسید. از اتاق خارج شدم. صدا از داخل اتاق مجید بود. درب را باز کردم، دیدم وی در تاریکی در حال مناجات با خدا و خواندن نماز شب است. به روی خود نیاوردم به خاطر اینکه او باخبر نشود. از اتاق خارج شدم و به آشپزخانه رفتم و چای درست کرده وبازگشتم. خواستم صدایش کنم که خود او از اتاق بیرون آمد در حال خوردن چای بودیم که به من گفت: مادر تا به حال کسی نمی دانست که من نماز شب می خوانم و امشب شما خبردار شدید. از شما می خواهم که به کسی چیزی نگویید. نمی خواهم کسی چیزی بفهمد و از راز تنهایی من باخبر شود. من نیز به وی قول دادم که به کسی چیزی نگویم.
• مجید رمضانی شبی در حال انجام مأموریت متوجه می شود که در پشت دیوار باغی ، گروهی مشغول قمار بازی هستند . مجید به دوستش می گوید : شما همین جا بایست . من خود جلو می روم وقتی آن گروه حضور مجید را در آن جمع خود مشاهده می کنند ، سریع خود را جمع و جور کرده و پراکنده می شوند.[۱]