شهید محمدجواد محمدنیا

rId4

کد شهید : 6222323

نام : محمدجواد

نام خانوادگی : محمدنیا

نام پدر : رضا

تاریخ تولد :

محل تولد : بجنورد

تاریخ شهادت : 1362/12/10

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌

گلزار :

خاطرات

شجاعت و شهامت

موضوع : شجاعت و شهامت

راوی : حسین انصاری فر

متن کامل خاطره


یکی از همرزمان شهید محمد جواد محمد نیا نقل می کرد می گفت : ما یک مأموریتی را با این شهید بزرگوار جهت شناسایی رفتیم در حین شناسایی با نیروهای گشتی شناسایی دشمن برخورد کردیم یعنی در یک نقطه به همدیگر رسیدیم آنجا زمین گیر شدیم و نفهمیدیم چکار کنیم می گفت ما بهترین کار را در آنجا اینطوری دانستیم که عقب نشینی کنیم و برگردیم می گفت ما برگشتیم و آمدیم به سمت نیروهای خودی وقتی به خط پدافندی خودمان رسیدیم دیدیم که محمدجواد محمد نیا نیست می گفت ما تا سه روز از ایشان هیچ اطلاعی نداشتیم و می گفت یکی دوبار دیگر که برای شناسایی و حداقل پیدا کردن یک ردپایی از ایشان رفتیم به آن منطقه هیچ چیز پیدا نکردیم بعد از سه روز این بزرگوار خودش برگشته بود بعد از پذیرایی که کرده بودند از ایشان و خلاصه استقبال گرم پرسیده بودند که خوب تو کجا بودی تو شهید شده بودی حالا چطور شده آمدی بعد ایشان از مأموریتی که انجام داده بود گزارش آورده بود که در این شناسایی چکاری انجام داده بعد می گفت وقتی شهید محمد جواد محمدنیا اطلاعاتی که در این شناسایی بدست آورده بود آنجا برای مسئولین رده ها مطرح کرده بود و خودش هم مصمم بود که باید در این زمینه عملیاتی انجام شود اگر عملیاتی انجام نشود واقعاً این زحمات ما هدر می رود و از همه این ها مهمتر این برادر عزیز و بزرگوار و می گفت ما در یک نقطه ای قرار داشتیم که با توجه به این منطقه ای پوشیده بود باز در عین حال هر کاری که می خواستیم بکنیم در دید دشمن بودیم کوچکترین حرکت ما را مستقیم می زدند می گفت ما هر چه تلاش کردیم این نقطه را پیدا کنیم که ببینیم که واقعاً چه نقطه ای است که اینقدر بر ما مسلط هستند می گفت نتوانستیم پیدا کنیم ماند تا شهید محمد جواد محمد نیا در مأموریتی که آن شب رفته بود این نقطه را پیدا کرده بود یکی این نقطه را پیدا کرده بود دیده بانی دشمن یکی هم می گفت در پشت دیده بانی یک ایستگاه قطار بود که کلیه ی پشتیبانی این محدوده را از همین ریل آهن انجام می دادند خوب الحمد الله آن اطلاعاتی که آورده بود تجزیه و تحلیل شد و واقعاً یک مأموریت جالب ما در این منطقه انجام دادیم جالب اینجا بود که می فرمود خودش پیشقدم شد . ما را برد آنجا مستقر کرد یک سری از قبضه ها و به حساب ادواتی را در آنجا کاشتیم ایشان گفت من می روم جلو به شما گرامی دهم شما فقط بگویید می گفت خودش رفت در محدوده دشمن در یک منطقه مستقر شد که دید کافی و تسلط کافی بر محدوده دشمن داشت گرامی داد ما می زدیم می گفت بعد از این که بالاخره ما مقداری اتش ریختیم چند ساعتی واقعاً منطقه دشمن را صدر صد سرکوب کردیم می گفت که تماس گرفت شهید محمد جواد محمد نیا که خوب دیگر بس است هدف تثبیت شده مشکلی نداریم می گفت بعد از اتمام آتش وارد منطقه شدیم ببینیم که واقعاً آن چیزهایی که محمد جواد محمد نیا گفته حقیقت دارد و یا نه می گفت رفتیم . دیدیم بله آنجا یک پست سیار مجهز دیده بانی بوده که وقتی ما خودمان از آن جایگاه نگاه می کردیم تمام منطقه زیر نظر اینها بوده یکی از دلایلش هم تمام پشتیبانی دشمن بوسیله ایستگاه راه آهن انجام می شد که به توفیق پروردگار ما در آن مأموریت این دو نقطه اساسی و استراتژیک را سرکوب کردیم و از بین بردیم و با موفقیت برگشتیم .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی : رضا محمدنیا

متن کامل خاطره


فردی که اسمش مهدی است گفت ما ساعت 12 شب بود دعا را خواندیم و نیمه های شب رفتیم و خوابیدیم محمد جواد و محمود را در خواب دیدم گفتم اینجا گنبد است برای چه هر دوی آنها را در خواب دیدم گفته بود می روی به پدرم می گویی مادرم و احمد و خودت برای یک ماه دیگر به کربلاء می روید ما در میان دکان حاج یدالله طاهری نشسته بودیم که دیدیم بچه احمد گفت مادر از شهیدانت خوابی دیدم و آنها به من چنین گفتند بعد گفت برو به حاج رضا بگو ما چنین خوابی دیدیم شب جمعه هم بوده است محمد جواد و محمود یکی شان لباس سفید پوشیده بودند یکی لباس سبز گفت برای یکماه دیگر شما به کربلاء می آیید ما هم خدا می داند خبر نداشتیم اتفاقاً این حرف بعد از 20 روز نتیجه بخشید بنیاد یک نامه ای برای ما فرستاده بود که اگر می خواهید به کربلاء بیایید ما آماده ایم که شما را ببریم . ما آمدیم به مادرش گفتم ما خوب یک بودجه ای نداریم اتفاقاً دو تا عکس و کارهای دیگر را خودم درست کردم . دوباره آمدم به خانه گفت باید بروی اسم ما را بنویسی گفتم پس ما به احمد بگوییم به احمد گفتم احمد گفت من رفتم به بنیاد و کارهایتان را درست کردم و خودم و مادرم و خودت از طرف بنیاد شناسنامه تان را بردارید بیاورید می خواهیم برویم به کربلاء در عرض 4 روز آمدیم و رفتیم به کربلاء و موفق شدیم و یک پیراهن هم برای همان مهدی که خواب دیده بود آوردیم .

شجاعت و شهامت

موضوع : شجاعت و شهامت

راوی : عباس طالبی

متن کامل خاطره


در منطقه گیلان غرب ما 18 روز روی ارتفاعات شیاکوه مستقر بودیم بعد از این که بچه های شیراز منطقه را به شکلهای مختلف به علت کمبود نیرو از دست داده بودند بچه های خراسان وارد عمل شدند و ارتفاعات شیاکوه و بازی دراز را گرفتند محمد جواد محمدنیا هم که از پیشتازان نیروهای ما بودند اواخر روزهایی بود که می خواست یگان خراسان از منطقه عوض شود دشمن در منطقه یک احاطه ی خاصی داشت چیزی نمانده بود که منطقه ما را صد در صد احاطه کنند حالت نعل اسبی آن زمان ارتفاعات به محاصره نیروهای عراقی در آمده بود چند تا نیروی داوطلب برای انهدام نیروهای دشمن جدا کردند و محمد جواد از جمله افراد بود سر فرماندهی نیروهای عراقی را شناسایی کردند و شبانه ساعت حدود یک نیمه شب که ما روی ارتفاعاتی که مشرف برهمه جا بودیم دیدیم که دود غلیظی در منطقه بلند شد . پاسگاهی در منطقه خودمان بود . در منطقه ی مرزی که سر فرماندهی گروه عراقی ها آنجا بود که به آتش کشیده شد و شبیخون آن شب را محمد جواد محمدنیا به عهده داشت که باعث شد شیاکوه از ان حات نعل اسبی در بیاید و جبهه عراق مشخص شد و ما دیگر عقبه را داشتیم و به راحتی می توانستیم در منطقه تردد کنیم .

مقام و منزلت شهید

موضوع : مقام و منزلت شهيد

راوی : حسین انصاری فر

متن کامل خاطره


در یکی از سالگردهای شهادت شهید محمد جواد محمد نیا در یادواره ای که در شهر گرمه گذاشته بودند به مناسبت بزرگداشت یاد و خاطره سرداران شهدای شهر گرمه یکی از دوستان صحبت می کرد از بچه های رزمنده 27 حضرت رسول (ص) - چون شهید محمد جواد عضو این یگان بود - نقل می کرد که ما در تهران هر هفته یک شب یک هیأت قرآنی یک دعای توسلی داریم بعد ادامه داد که در این هیأت هم اکثریت بچه های که جمع می شوند بچه های رزمنده هستند بعد ایشان صحبت می کرد می گفت ما در آن جلساتی که داشتیم مدتها بود مثلا از شهدای مختلف صحبت می کردیم می گفت یک شب ناخودآگاه نمی دانم چی شد صحبت کشیده شد به بحث فداکاری های و تلاش های شهید محمد جواد محمد نیا از آن جایی که بالاخره ما در یک مقطعی در دوران دفاع مقدس با ایشان ارتباط داشتیم و بعد که ایشان شهید شده بود دیگر ارتباط ما قطع شده بود و نمی دانستیم ایشان کجا است خانواده اش کجا هستند می گفت خیلی برای ما نقطه ی خوبی شد که ما یک حرکتی را انجام دهیم ایشان نقل میکرد میگفت من یک سری رفتم در منطقه ی کردستان با یک چند تا از رفقا بعد می گفت در یکی از این خیابان ها که داشتیم رد می شدیم دیدیم که یک مغازه سوپر مارکت یک تابلوی بسیار بزرگی را رو سردش زده و نوشته سوپر مارکت شهید محمد جواد محمد نیا بعد می گفتم نکند این از همین دوست و رفقای زمان جنگ ما باشد می گفت ماشین را نکه داشتیم با رفقا که یک حال و احوالی بکنیم می گفت وقی من رفتم توی مغازه با این آقا که صحبت کردم می گفت یواش یواش با همدیگر آشنا شدیم بعد به این نتیجه رسیدیم که ایشان یکی از همان بچه هایی بوده که در دوران دفاع مقدس با شهید محمد جواد محمد نیا خدمت می کرده است زمانی که به حساب بحث تابلو و سر در این ها را سوال کردیم بعد می گفت این رزمنده به ما گفت که آن رشادت ها و آن جان فشانی هایی که واقعاً من از شهید محمد جواد محمد نیا دیدم اگر دیگر عزیزان می دیدند همه تابلوهای سردر این شهر می شد شهید محمد جواد محمد نیا به همین خاطر که من واقعاً خواستم حق این شهید بزرگوار را حالا هر چند ناچیز و آن رشادت هایی که از این شهید بزرگوار دیدم ادا کنم برادر خودم لازم دانستم که به عنوان یک تکلیف کاری که حالا از دستم بر نمی آید تنها چیزی که به فکر ما رسید همین تابلوی به یاد بود این شهید بزرگوار بر سردر مغازه ام زدم می گفت یک نقطه ی شروع خیلی جالبی بود بعد می گفتیم ما از ایشان سوال کردیم خوب تو از کجا می شناختی شهید محمد نیا را کجایی بود می گفت ایشان آدرسی که به ما داد او همین قدر فهمیدم که ایشان از شهر گرمه استان خراسان است دیگر هیچ اطلاعاتی از خانواده ی ایشان نداشتیم این که یک شماره گرفتیم بنده ی خدایی جواب داد ما سوال کردیم که این جا گرمه است گفته بود بله می گفت ما خودمان را معرفی کردیم گفتیم که ما از همرزمان شهید محمد جواد محمد نیا هستیم و مدتی است که ایشان شهید شده ما از خانواده ایشان بپرسم اگر می شود شماره را به ما بدهید بالاخره آن بنده خدا هم زحمت کشید همان ساکن گرمه شماره خانه ی پدر شهید را داده بود می گفت ما شماره منزل پدر ایشان را گرفتیم خوب واقعاً درست هم بود پدر شهید گوشی را برداشت ما صحبت کردیم با مادر شهید صحبت کردیم بعد گفتیم خلاصه هم چنین جریانی است ما می خواهیم جهت عرض ادب خدمت برسیم به گرمه از کجا باید بیائیم شهر کجا است خلاصه آدرس را این ها دادند و آمدند در مراسم یادوراه شهر گرمه شرکت کردند و واقعا لذت بردند ...

تولد و کودکی

موضوع : تولد و کودکي

راوی : حسین انصاری فر

متن کامل خاطره


روزی من با مادر محمد جواد در خصوص مبحث شهید و شهادت و بچه هایش که خوب دو تایش شهید شده اند صحبت می کردم بعد گفتم چه حالی داری از اینکه بچه هایت شهید شده اند به عنوان مادری که خوب دوست دارد بر فرض بچه هایت کنارت باشند پر و بالت را بگیرند کمکی کنند بعد ایشان خیلی با صبر و حوصله و آرامی خاطرة بسیار جالبی را برای من صحبت کرد گفت در کوچکی محمد جواد یک اتفاقی برای ایشان افتاد و اصلاً مورد دیگر تمام شد ما قطع امید کردیم که ایشان مرده است می گفت کسی هم نبود که به داد ما برسد آن زمان دوا و دکتر هم نبود می گفت من واقعاٌ از بچه قطع امید کردم می گفت تنها کاری که به عقل من می رسید این بچه را برداشتم رو دست هایم گرفتم در حالتی که گریه و زاری می کردم نگاهی به طرف نظر گاه که مکانی است مذهبی که یکی از بزرگان چندین دفعه خواب دیده که این مکان ساخته می شود به نام حضرت اباعبداله الحسین ( (ع) و در آنجا هیأت عزاداری و سینه زنی ها راه بیفتد که بعد آن بنا را ساختند از بناهای بسیار معروف و تاریخی است - ایشان می گفت من این بچه را برداشتم دیگر هرچه فکر کردم جایی به عقلم نرسید بچه را بردم نظر گاه و توی نظر گاه گذاشتم دیگر بچه به حساب مرد بعد خیلی گریه کردم آنجا کسی هم نبود که به دادم برسد بعد با خودم گفتم یا امام حسین توفیقی ده و عنایتی کن بالاخره این بچه چون سپر بزرگانمان است که این حالش خوب شود و برگردد به حالت طبیعی من قول می دهم که این بچه خدمتگزار شما شود و به شما خدمت کند می گفت ساعتی نگذشت دیدم این بچه یواش یواش نفس بالا آورد می گفت بعد از تقریباً سه ساعتی اگر اشتباه نکنم حال این بچه کاملاً خوب شد می گفت وقتی بچه را به منزل آوردم آنهایی که در منزل بودند اصلاً باورشان نمی شد که واقعاً این محمد جواد باشه بعد می گفت از کودکی این بچه علاقه داشت که در دستگاه امام حسین (ع) خدمت کند .

پیش بینی های شهید

موضوع : پيش بيني هاي شهيد

راوی : محمد علی محمد نیا

متن کامل خاطره


یک روز محمدجواد که از جبهه به مرخصی آمده بود از داخل شهر به مهمانسرا تلفن زد و با این حقیر صحبت کرد و اظهار داشت بنده تصمیم دارم امروز به زیارت حضرت امام رضا (ع) به مشهد مقدس بروم تنها هستم می خواهم شما هم همراه من بیایی ، چون اولین بارم است که بعد از شروع جنگ تحمیلی به مشهد می روم . می خواهم تنها نباشم . به او گفتم بیا مهمانسرا تا با شما به مشهد بیایم . ایشان به مهمانسرا آمد . گفت احساس می کنم این اولین و آخرین باری است که به مشهد می روم . در ادامه اظهاراتش گفت برویم داخل شهر یک قطعه عکس بگیریم . با پیراهن بود رفتیم عکاسی و یک عدد کت از عکاسی گرفت و یک عکس 13*13 رنگی گرفت از همین عکسی که در همه جا مشاهده می کنید . با اتوبوس از بجنورد به سمت مشهدالرضا حرکت کردیم . داخل اتوبوس روبروی صندلی ما زوج جوانی نشسته بودند یک بچه ی حدود 8 ماهه ای داشتند . محمدجواد بچه را از بغل پدر گرفت خیلی با مهربانی با آن کودک رفتار کرد . روی لباس محمدجواد ادرار کرد ، پدر نوزاد تصمیم داشت او را از محمدجواد بگیرد که محمدجواد می گفت : اشکالی ندارد و از این که کودک او را نجس کرده بود ناراحت نبود . می گفت اشکالی ندارد . اینجا بود که داخل اتوبوس اولین احساس را نمودم که محمدجواد هم زاهد شب است و هم شیر روز و هم مهربان نسبت به بندگان خدا . خلاصه به مشهد رسیدیم ، رفتیم مسافرخانه اتفاقا مسافرخانه ای که رفتیم داخل کوچه ی ملک دقیقا پنجره اش روبروی گنبد طلایی آقا امام هشتم (ع) باز می شد . خلاصه محمدجواد در اولین نوبت از پنجره آقا علی بن موسی الرضا (ع) سلام داد و گفت : آمده ام تا شهادتم را از تو بگیرم . مدت 48 ساعت در مشهد ماندیم و بعد از آن رفتیم فلکه پارک تا به سمت بجنورد حرکت کنیم . ماشین مستقیم برای بجنورد پیدا نکردیم . با یک دستگاه اتوبوس مربوط به قوچان، تا قوچان آمدیم کنار فلکه قوچان ایستاده بودیم منتظر ماشین بودیم . پیکانی آمد که یک نفر سرنشین جلوی آن نشسته بود . با آن پیکان با قیمت گرفته از اتوبوس به سمت بجنورد حرکت کردیم . حدود 20 کیلومتر از شهر قوچان به سمت بجنورد رفته بودیم که راننده گفت ناراحت نیستید که یک سیگار بکشم ، چیزی نگفتیم مجددا دوباره گفت : چون ناراحتی اعصاب دارم و برای اینکه خوابم نگیرد یک نوار می گذارم . نوار گذاشت که مبتذل بود و ترانه . محمدجواد به او گفت نوار شما مبتذل است خاموش کن . راننده گفت خاموش نمی کنم اگر ناراحت هستید می توانید پیاده شوید . خلاصه ماشین را نگه داشت ما را پیاده کرد . محمدجواد با او برخورد شدید کرد به او حمله کرد تا او را کتک بزند . او را نگذاشتم . به محمدجواد گفتم شماره خودروی آن را برمی داریم سپاه بجنورد زنگ می زنیم تا با او قانونی برخورد کنند . خلاصه راننده به حرکت ادامه داد و ما را در بیابان گذاشت . بعد از گذشت چند دقیقه ای یکی از پرسنل کادر رسمی سپاه بجنورد با خودرو لندور بیت المال از مشهد به آنجا رسید . سوار خودروی ایشان شدیم . جریان را به او گفتیم و از ایشان خواستیم در اول ورودی شیروان در سپاه شیروان توقف نماید تا از طریق تلفن از سپاه شیروان به مهمانسرای بجنورد جریان را گفتیم . وقتی به بجنورد رسیدیم مشاهده کردیم بهروز خودرو پیکان را کنار جاده مهمانسرا متوقف و پدر راننده را خارج از مهمانسرا کنا دیوار نگه داشته است و راننده خودرو را به داخل مهمانسرا هدایت او را بازرسی و نوار مبتذل او را ضبط نموده بود . آنجا که بهروز توضیح داد و کارت شناسایی راننده را به ما نشان داد متوجه شدیم سرهنگ تمام ارتش است . آن سرهنگ متوجه اشتباه خود شد . بهروز به محمدجواد گفت بیا رضایت بدهید تا آزاد شوند و آنجا بود که محمدجواد رضایت دادند و با اخذ تعهد او را آزاد کرد که روز بعد محمدجواد گرمه رفت و بعد از 72 ساعت به منطقه ی عملیات رفت .

گذشت و اغماض

موضوع : گذشت و اغماض

راوی : رضا محمدنیا

متن کامل خاطره


محمدجواد تعریف می کرد روزی در منطقه داشتیم گشت می زدیم می گفت 8 الی 9 عراقی را گرفتیم ما دو نفر گشتی بودیم می گفت عراقی ها قسممان می دادند و می گفتند شما را به امام حسین (ع) ما را نکشید و چون قسممان داد آنها را با گلوله نزدیم و آوردیم به پشت جبهه و اسیرشان کردیم .

خاطرات سیاسی

موضوع : خاطرات سياسي

راوی : رضا محمدنیا

متن کامل خاطره


در زمان انقلاب که مردم تظاهرات می کردند محسن امانی به محمدجواد گفته بود تو برو جلوی شیشه بانک من هم می آیم که شیشه بانک را بشکنیم بعد هم رفته بودند و شکسته بودند از پشت سر هم کارمندهای شهرداری آمده بودند و آب جوش دور اینها ریخته بودند . وقتی آمد پرسیدم بابا چی شده است؟ گفت آبپاش شهرداری آمد و ما رفتیم شیشه ها را شکستیم با ماشین آب جوش دور ما ریختند می خواهیم برویم یک کیلو نمک بگیریم و با محسن برویم داخل موتور ماشین نمک بریزیم تا فردا نتوانند بر سر ما آب جوش بریزند رفته بودند و این کار را کرده بودند .

خاطرات نحوه مجروحیت

موضوع : خاطرات نحوه مجروحيت

راوی : رضا محمدنیا

متن کامل خاطره


محمدجواد رفته بود سرپل زهاب خدا می داند که می خواسته راه را باز کند برای رزمنده ها خودش را دور مین انداخته بود بعد از 20 روز به ما اطلاع دادند که در بیمارستان تهران بستری است . بعد از ده روز ما رفتیم . از همین جاده گرگان زمستان هم بود شب در امامزاده هاشم خوابیدیم و صبح به تهران رفتیم که دیدیم دو تا پایش و گوشهایش مجروح شده بود مادرش گریه می کرد . می گفت بابا برادر من گریه نکن ما رفتیم بر روی مین . به حمدلله راه را هم برای رزمنده ها باز کردیم ولی خودم مجروح شدم . بعد از 15 روز ما در تهران ماندیم و به گرمه آمدیم و بعد از 15 روز هم محمد را آوردند . الحمدلله راه می رفت . بعد از 12 روز باز به منطقه رفت در حالیکه خوب نشده بود .

ساده زیستی و پرهیز از تجمل

موضوع : ساده زيستي و پرهيز از تجمل

راوی : رضا محمدنیا

متن کامل خاطره


محمدجواد یک سری با یکی از دوستانش به گرمه آمده بود . شب مادرش برای آنها تشک انداخته بود که بخوابند . بعد دیدم تشک را کنار گذاشته اند . پرسیدم چرا بابا تشک را کنار گذاشته اید؟ گفت اگر ما بخواهیم که بر روی تشک بخوابیم دیگر علاقه مان به آن سنگرها کم رنگ می شود شما یک چراغ فانوس به ما بدهید یک فانوس به آنها دادیم ، 2 الی 3 کتاب دعای کوچک هم گرفتند دیگر با خودشان زمزمه داشتند و می خواندند، یکی دو ساعت بیشتر نخوابیدند .

منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 18595

آخرین تغییر ‏۶ آبان ۱۳۹۹، در ‏۲۱:۴۷