شهید محمدحسن محمد نژاد هجره

rId4

کد شهید : 6126983

نام : محمدحسن‌

نام خانوادگی : محمدنژادهجره‌

نام پدر : محمد

تاریخ تولد :

محل تولد : کاشمر

تاریخ تولد : 1361/02/09

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


زمانیکه حامله بودم یک شب قبل از اینکه پسرم را به دنیا بیاورم مرا به بیمارستان بردند و اضطراب خاصی داشتم می‌خواستم اگر بچه پسر بود نامش را محمدحسن بگذارم شب خواب برادرم محمدحسن را دیدم او یک بچه‌ی قنداقی دردستش بود او را در کنار اتاق گذاشت و گفت این بچه‌ی تو هست گفتم پسر است یا دختر گفت برو خودت ببین جلو رفتم بچه را دیدم که پسر است محمدحسن مقداری پول در کنار قنداقش گذاشت گفتم برادر چرا من را خجالت می‌دهی گفت : قابلی ندارد خواهر تجان چون اسمش را محمدحسن گذاشتی در دنیا بیمه شده خداوند به او ایمان زیاد و اخلاق نیک می‌دهد . موضوع : 1- خواب و رویای دیگران در مورد شهید 2- ناظر و شاهد بودن شهید در امور 3- کرامات شهید بعد از شهادت

غیرت و تعصب دینی

موضوع : غيرت و تعصب ديني

راوی

متن کامل خاطره


یک روز قرار بود از مشهد برایمان مهمان بیاید من و دخترم در منزل بودیم به دخترانم گفتم شما در خانه بمانید تا من به باغ انگور بروم تا مقداری میوه بچینم داشتم به سمت تاکستان می‌رفتم که در بین راه محمدحسن را دیدم او از من پرسید کجا می‌روی گفتم : مهمان قرار است بیاید می‌روم میوه جمع کنم گفت : خواهرانم را در خانه تنها گذاشتی گفتم بله مگر اشکالی دارد گفت : درست نیست دو دختر در خانه تنها بمانند شما برو خانه من می‌روم تاکستان میوه جمع می‌کنم او خیلی به خواهرانش محبت می‌کرد و هیچ وقت نمی‌گذاشت آنها در خانه تنها بمانند . موضوع : 1- غیرت و تعصب دینی 2- محبت و مهربانی


تولد و کودکی

موضوع : تولد و کودکي

راوی

متن کامل خاطره


زمانیکه محمد را حامله بودم یک شب خواب دیدم در مسجد گوهرشاد هستم ناگهان مردی که سوار اسب قرمز رنگی بود وارد مسجد شد لباس سبز رنگ برتن داشت از اسب پائین آمد کمی اطراف را نگاه کرد و دوباره سوار بر اسب شد بلافاصله به سمتش رفتم به پایش افتادم گفتم من از شما چیزی می‌خواهم ایشان گفت، می‌دانم چه می‌خواهی فرزندی که در شکم داری پسر است نامش را محمدحسن بگذار همین را که گفت از خواب بیدار شدم . موضوع : 1- تولد 2- خواب و رویای دیگران در مورد شهید

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


یک شب خواب دیدم در کنار نهر آبی هستم ناگهان سواری به سمت من آمد کمی جلوتر آمد دیدم محمدحسن است تعجب کردم از او پرسیدم تو اینجا چته کار می‌کنی گفت مادر دستت را به من بده دستم را گرفت و سوار بر اسب شدم من را با خود تا درب منزل برد جلوی درب یک لیوان آب به من داد از پله‌ها بالا رفتم دیدم برگشت گفتم کجا می‌روی؟ گفت فعلاً خداحافظ دوباره برمی‌گردم که یکدفعه از خواب بیدار شدم . موضوع : خواب و رویای دیگران در مورد شهید

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


شهید : محمدحسن محمدنژاد گوینده : معصومه بهبدی ــــــــ پدر شهید : محمد یک شب خوابدیدم محمد در حال آبیاری باغ میوه‌ای است به سمت او رفتم و سلام کردم از او پرسیدم اینجا چه کار می‌کنی گفت من مسئول آبیاری این باغ هستم او رفت از درختان مقداری گل نیز جمع کرد و گفت این سبد میوه و دسته‌ی گل برای پدر و خواهرانم به خانه ببرد به آنها بگو جای من خوب است صبح وقتی از خواب بیدار شدم یک حال و هوای خاصی داشتم تمام خانه بوی محمد را می‌داد . موضوع : خواب و رویای دیگران در مورد شهید

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


شهید : محمدحسن محمدنژاد گوینده : معصومه بهبدی ــــــــ پدر شهید : محمد یک شب خواب دیدم در یک سالن بزرگی هستم و در آنجا یک نفر مشغول خواندن قرآن بود جلو رفتم تا ببینم کیست متوجه شدم که محمدحسن است همین که صورتش را برگرداند گفتم مادر خدا مرگم بدهد چرا تو در اینجا تنها نشسته‌ای؟ غذا خورده‌ای؟ گفت مادر ناراحت نباش همین چند دقیقه‌ قبل پدر به دیدنم آمده بود من تنها نیستم هر روز یک فرشته از بهشت برایم غذا می‌آورد یکدفعه از خواب بیدار شدم . موضوع : خواب رویای دیگران در مورد شهید

دقت در وقت نماز

موضوع ؛ خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


موقع نهار بود غذا را گرم کرده و با دوستان دیگر سر سفره نشسته بودیم در همین حین صدای اذان بلند شد . آقای محمدنژاد از سر سفره بلند شد و رفت که نماز بخواند . به او گفتیم : ‹‹ غذا سرد می‌شود و از دهان می‌‌افتد .›› او گفت : ‹‹ عیبی ندارد . دوباره گرم می‌کنم . شما بخورید .›› آقای محمدنژاد نمازش را خواند و بعد قرآن جیبی‌اش را از جیب بغل لباسش بیرون آورد و شروع کرد به خواندن قرآن . بعد از ده دقیقه آمد و غذایش را خورد .

منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 18593

آخرین تغییر ‏۶ آبان ۱۳۹۹، در ‏۲۱:۴۰