شهید محمدرضا بختیاری تربتی‌

شهید محمدرضا بختیاری تربتی‌

نام : محمدرضا محل تولد :تربت ‌حیدریه نام خانوادگی :بختیاری تربتی‌ تاریخ شهادت :1363/12/26 نام پدر : علی‌اصغر شغل : دانش آموز گلزار : بهشت‌عسکر

وصیت نامه

و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم کسانيکه در راه خدا کشته مي شوند مرده نگوييد بلکه آنان زنده اند در نزد خدا روزي مي خوردند . اينجانب محمدرضا بختياري حالا که دست تعليم گرفته و قصد دارم که وصيتنامه بنويسم صرفاً به اين خاطر است که به هر فرد مسلمان واجب است . و هدف من از آمدن به جبهه بخاطر قرآن و خدا و بخاطر حفظ ناموس و حفظ دين و شرف اسلام به جبهه آمده ام و آمده ام که خود را در اينجا بسازم و از زشتيها دوري نموده و به نداي هل من ينصرني حسيني زمان خود لبيک گفته باشم و پيامم به دانش آموزان عزيز و هم سنگرانم اين است که قران را در زندگي خود پياده کندي ، شما با درس خواندن قوانين در مدارس همانند رزمندگان اسلام در جبهه هاي جنگ با دشمنان اسلام بجنگيد و هميشه امام عزيز را دعا کنيد و فرج آقا امام زمان (عج ) را بخواهيد . براي من گريه نکنيد زيرا دشمنان اسلام از گريه شما خوشحال مي شوند و اگر خواستيد گريه کنيد براي امام حسين (ع) گريه کنيد که چنين مظلوم وار و تنها به شهادت رسيد . پدر و مادرم! براي من 300 تومان صدقه بدهيد و برايم يک سال نماز ادا کنيد و اگر کسي از من قرضي داشت و آمد به او بدهيد ديگر عرضي ندارم . به اميد روزي که اسلام بر کفر جهاني به پيروزي برسد . خداحافظ بود پيام شاهد زنده تاريخ نوجوان 14 ساله برادر عزيزم و دانش آموزان مدرسه شهيد صابريان بسم الله الرحمن الرحيم ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً وبل احياء عند ربهم يرزقون کسانيکه در راه خدا کشته مي شوند مرده نگوييد بلکه آنان زنده اند در نزد خدا روزي مي خورند . اينجانب محمدرضا بختياري حالا که دست تعليم گرفته و قصد دارم که وصيتنامه بنويسم صرفاً به اين خاطر است که به هر فرد مسلمان واجب است . من به جبهه نيامده ام که فقط بجنگم ، آمده ام تا در دانشگاه درس بخوانم که در آن برادر 13 ساله اي نارنجک به کمر مي بندد و خود را زير تانک دشمن مي اندازد ، ما آمده ايم که در اين دانشگاه خود را بسازيم ، 59 از زشتيها دوري نموده و نداي هل من ناصر ينصرني حسيني زمان خود لبيک گفته باشم ، رهبري که همچون شير در مقابل تمام ابرقدرتهاي جهان ايستادگي کرد و آنها را به زانو در آورده ما هم چون به نداي او لبيک گفته ايم جزء سپاهيان هستيم ، مردم مسلمان هميشه سعي کنيد که اهداف اصيل اسلامي در اين کشور پياده شود . از شما مي خواهم امام را دعا کنيد ، خدايا خودت گفتي که خريدار جانت مؤمنان هستي پس جان مرا بخر و خشنودم کن . پدر و مادرم، برادر و خواهرانم هميشه گوش بفرمان امام عزيز باشيد و قدر اين رهبر گرانقدر را بدانيد که در اين صورت کفران نعمت کرده ايد و او براستي براي اين ملت ستم ديده و مستضعف نعمتي الهي مي باشد و براي جهان اسلام انساني است پس ارزشمند . خداوند متعال بندگان مؤمن خود را هر لحظه تحت آزمايش قرار مي دهد و اي مادر بدان که در زماني است آرزوي چنين روزي را دارم و مي کشيدم و توامري بس عظيم نزد پروردگار داري و به راهي که رفتم تفکر کن آنگاه خوشحال خواهي شد کمتر به سهم خود فرزندي را به پيشگاه خداوند متعال هديه کردي . پدر عزيز زحمتکشم بياد داشته باش چنانچه جدم پيدا نشد و نتوانستي تحويل بگيري مسئله اي نيست بلکه سعي کن پيامم را به همه برساني و بدان که اسلام دين حق و برادري و برابري و دين کاملي است و دور از اسلام و روحانيت مبارز و مسئول و متعهد ، همانا ذلت و خواري ما را همراه خواهد داشت امام عزيز را دوست بداريد مسجد هم خانه خداست و هم سنگر است . پيامم را به دانش آموزان و هم سنگرانم اين است که : دانش آموزان عزيز قران را در زندگي خود پياده کنيد ، شما با درس خواندن خويش در مدارس همانند رزمندگان اسلام در جبهه هاي جنگ با دشمنان اسلام بجنگيد .

خاطرات

خاطر دارم قبل از این که فرزندم محمدرضا به دنیا بیاید خواب دیدم پسر بچه ی نورانی که روی زمین خوابیده بود زیر عکس که روی سینه اش بود نوشته شده شهید محمدرضا بختیاری خوب دقت کردم دیدم عکس همان پسر بچه است که از خواب بیدار شدم . فردای آن روز موقع نماز ظهر وقتی امام جماعت مسجد محل را دیدم، خوابم را برایش تعریف کردم قرار شد بعد از نماز تعبیرش را بازگو کند. بعداز ظهر که به منزلمان آمد گفت: شما به زودی صاحب فرزند پسری می شوید اسمش را محمدرضا بگذار. این پسر در سن پانزده، شانزده سالگی به مقام والایی می رسد با تعجب پرسیدم چه مقامی؟ گفت: شهادت .آنهم توی آب. کنجکاوی ام باعث شد تا بپرسم و بدانم به چه نحوی شهید می شود او ادامه داد و گفت این بچه در مسیر کربلا توی آب شهید می شود. در آن سالها بدلیل وجود اختلاف بین ایران و عراق راه کربلا بسته بود خندیدم و گفتم ما کجا کربلا رفتن کجا! آن وقت بخواهیم بچه ی مان را ببریم . پس از شروع جنگ تحمیلی محمدرضا در سال 1363 تصمیم گرفت که به جبهه برود آن روز ها برادرش علیرضا هم در جبهه بود برای همین با رفتنش به جبهه موافقت نکردم و هر بار بهانه ای می آوردم و مانع رفتنش به جبهه می شدم تا این که یک روز گفت شما چطور علیرضا را فرستادید به جبهه ولی من را نمی گذارید ، چرا بین پسرانتان فرق می گذارید وقتی از صحبت با من به نتیجه ای نرسید دست به دامن پدرش شد تا در نهایت حاج آقا هم رضایت داد و او آماده ی اعزام شد همان جا به دلم افتاد خوابی را که قبل از تولدش دیده بودم برایش تعریف کنم شاید مانع رفتنش شوم .خواب را تعریف کردم مثل کسی که از شنیدن خبر خوبی به وجد بیاید ذوق زده شد جلو آمد دستم را بوسید مرا بغل گرفت . این قدر شوق شهادت داشت موقع رفتنش حالم منقلب شد و بی اختیار گریه کردم وقتی زیر گلویش را پرسیدم گفت : مادر این قدر گریه نکن صبور باش. برای این که نشان دهم گریه ام از سر مخالفت نیست گفتم: پسرم تو امانت بودی من هم امانت دار. خداوند تو را پذیرفت برو به امان خدا بعد از خداحافظی ایشان راهی جبهه شد و چهار روز به عید مانده بود آخرین نامه اش رسید که نوشته بود این آخرین نامه است و دیدار ما در قیامت خواهد بود همان شب خواب دیدم که کسی به من گفت تو مادر شهید هستی مضطرب از خواب پریدم تا صبح نتوانستم بخوابم صبح که شد خوابم را برای حاج آقا و بچه ها تعریف کردم با وجودی که می دانستند همه ی خواب های من به واقعیت می پیوندد سعی شان این بود که ذهنم را با حرفهای دیگر مشغول کنند تا این که چند روز بعد از عید خبر شهادتش را آوردند ما تحقیقی که کردیم فهمیدیم محمدرضا درست همان شبی که خواب دیدم در عملیات بدر به شهادت رسیده است وقتی پیکر پاکش را در معراج شهدا دیدم روی سینه اش نوشته بودند شهید محمدرضا بختیاری.Z.shams:[۱]



پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۲ خرداد ۱۳۹۹، در ‏۰۲:۰۸