شهید محمدرضا جامعی فریمانی

تاریخ تولد : 1344/06/10

نام : محمدرضا محل تولد : فریمان

نام خانوادگی : جامعی‌فریمانی‌ تاریخ شهادت : 1363/04/27

نام پدر : محمد مکان شهادت : دارخوین‌

تحصیلات : دیپلم منطقه شهادت :

شغل : امدادگر یگان خدمتی : هلال احمر

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : امدادگر - بهیار - پرستار

گلزار : بهشت‌صادق‌

rId6


زندگینامه

شهید محمد رضا جامعی فریمانی در سال 1344 در شهرستان فریمان و در خانواده‌ای مؤمن و معتقد به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا پایان دوره‌ی دبیرستان ادامه داد و پس از اخذ مدرک دیپلم اقتصاد، در کنکور سراسری دانشگاه شرکت کرد. اما حضور در دانشگاه جبهه و جنگ را بر دانشگاه شهر ترجیح داد و در تاریخ 63/4/6 از طریق ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی راهی جبهه شد. وی پس از 21 روز ستیز با دشمن بعثی در تاریخ 63/4/27بر اثر اصابت ترکش خمپاره و غرق شدن در آب کارون، به درجه‌ی رفیع شهادت نایل گردید .

وصیت نامه

حال که توفیق خدمت در راه خدا و دفاع از میهن اسلامی و ناموس کشورم نصیبم شده است، از خداوند بزرگ می‌خواهم که در این راه یاری‌ام کند تا بتوانم آن گونه که شایسته‌ی یک جوان غیور است، وظیفه‌ام را انجام دهم.از شما پدر و مادر عزیز که برای من زحمات و رنج های بسیار کشیده‌اید، سپاسگزارم. پدر و مادر ارجمندم! از شما می خواهم که اگر کوتاهی در این حقیر دیده‌اید، مرا عفو کنید. زیرا رضای خداوند در رضای شماست.خانواده‌ی محترمم! اگر در این راه شهادت افتخارم شد، از شما می‌خواهم که صبور باشید. یک روز آرزویم داشتن یک زندگی خوب و قبول شدن در کنکور بود. اما اکنون قبولی در دانشگاه امام حسین«ع» را بیشتر و بهتر می‌پسندم. شاید که این افتخار نصیبم شود.

التماس دعا

شب 26 ماه مبارک رمضان برابر با 5/4/1363

محمدرضا جامعی فریمانی


خاطرات

- فرزندم محمدرضا در 4 سالگی به بیماری خطرناکی مبتلا شد و همراه ایشان خواهرش زهرا هم به بیماری ایشان مبتلا شد که بعد از دکتر رفتن حال ایشان خوب شد ولی خواهرش زهرا فوت کرد و قسمت این بود که او در آن زمان زنده بماند و به جبهه اعزام شود و به درجه عظیم شهادت نایل شود .

- به خاطر دارم تا چند سال پس از ازدواجم صاحب فرزندی نشده بودیم. نذر کردیم اگر خداوند تبارک و تعالی فرزندی صالح و سالم به ما عطا نماید برای هر فرزند سفره ی حضرت ابولفضل(ع) داشته باشیم. تا اینکه در سومین سال زندگی مان صاحب پسری زیبا و سالم شدیم و هنوز نامی برایش انتخاب نکرده بودیم. یک روز یکی از دوستان همسرم برای انجام کاری به منزل ما آمد. وقتی که مطلع شد ما صاحب فرزندی شده ایم نام محمدرضا را برای او انتخاب کرد و ما هم چون آن مرد سید بود به نظر ایشان احترام گذاشتیم و نام فرزنم را محمدرضا نهادیم و ایشان را در سن سه سالگی عقیقه نمودیم .

- به خاطر دارم فرزندم محمدرضا جامعی فریمانی عشق و علاقه شدیدی به درس خواندن داشت. برای همین ایشان بدلیل اینکه هنوز یک سال دیگر مانده بود تا به سن قانونی برسد به عنوان دانش آموز آزاد سر کلاس می رفت و سال اول را با نمرات بسیار بالایی قبول شد ولی از اینکه دوباره باید به کلاس اول می رفت خیلی ناراحت بود .

- نحوه ی به شهادت رسیدن فرزندم محمدرضا جامعی را یکی از دوستانش اینگونه برایم نقل می کرد؛ می گفت : من به همراه همرزمم محمدرضا جامعی فریمانی در جبهه حضور داشتیم و قرار بود با هم در عملیاتی شرکت کنیم. قبل از شروع عملیات ایشان به همراه چند رزمنده دیگر امدادگر بودند و قبل از عملیات در حال آماده کردن قایقهای خود برای حمله به دشمن بودند. یکی در سنگر دعا می خواند، یکی نامه می نوشت ولی ایشان به کنار رود کرخه رفت و مشغول آماده کردن قایقها برای انجام عملیات بود که عملیاتمان لو رفت و دشمن چند خمپاره 60 به محل تجمع قایقها انداخت که ایشان بر اثر اصابت ترکش به ناحیه ی پایش به درجه ی عظیم شهادت نائل آمد .

- یک بار فرزندم محمدرضا به همراه خواهر و برادرش سوار موتور بودند که به زمین خوردند و مصدوم شدند. محمدرضا در این سانحه تصادف دچار ضربه مغزی شد و بمدت هفت شبانه روز در بیمارستان امداد مشهد بیهوش بود ولی حال برادر و خواهرش خوب شد و ایشان همچنان بیهوش بودند.روز هفتم که ایشان در بیمارستان بستری بود عمه اش به دیدنش آمد و به من گفت : برادر جان شما برو استراحت کن من مراقب ایشان هستم. عمه اش تعریف می کرد : هنگامی که من روی سر ایشان بودم سیدی که شال سبز رنگ به سر داشت وارد اتاق شد و به هر یک از بیماران در آن اتاق که سه نفر بودند به هرکدام دو عدد کشمش داد و گفت بخورید. من گفتم ایشان بیهوش است نمی تواند کشمش بخورد. گفت کشمشها را له کن و هر طور شده به او بده تا بخورد.من هم همین کار را کردم و پس از مدت کوتاهی محمدرضا به هوش آمد و تا نگاه کردم تا از سید تشکر کنم نبود ورفته بود. وقتی که پزشکان او را معاینه کردند و عکس هم گرفتند به ما گفتند: فرزندتان دیگر به عمل جراحی نیاز ندارد و حالش خوب خوب است. شاید مشیت پروردگار این بوده است که در دوران چهار سالگی و نوجوانی سالم بماند و به جبهه برود تا به فیض عظیم شهادت نائل آید و جانش را در راه دین مبین اسلام و میهن و دفاع از ارزشهای جمهری اسلامی فدا کند .

- به خاطر دارم یک شب ما را به سه راهی حنینه برده بودند و همرزمم محمدرضا جامعی فریمانی هم با ما بود. در پایگاه به ما گفتند : چون پایگاه با کمبود نیرو مواجه شده است و نگهبان نداریم از برادران هرکه مایل است می تواند اسلحه و مهمات بگیرد و سر پست برود. با اینکه ما امدادگر بودیم و هیچ شناختی از منطقه نداشتیم ایشان اولین نفری بودند که اعلام آمادگی کردند و با هم اسلحه و مهمات گرفتیم و به سر پست رفتیم .

- همرزمم محمدرضا جامعی فریمانی همچون هزاران رزمنده دیگر با خلوص و نیت پاک پا در این راه گذاشت به طوری که از همان لحظه اول که ما از مشهد به سمت جبهه حرکت کردیم ایشان در داخل اتوبوس به بچه ها گفت ما داریم راهی را می رویم که هدف ما مشخص است بالا خره باید کشیم یا کشته شویم و احتمال بازگشت هم کم است پس بیایید از همین الان برای خودمان وصیت نامه تهیه کنیم چون برگشتن ما با خداست عشق و علاقه ایشان به جبهه از همان اول مشخص بود .

- قرار بود که من هم به همراه همرزمم محمدرضا فریمانی و خیلی از رزمنده های دیگر حمله ای را آغاز کنیم که فرمانده اعلام کرد خودتان را برای حمله آماده کنید. و بچه ها هر کس به طریقی حاضر شد یکی دعا می خواند عده ای نامه می نوشتند از جمله خودم که داشتم تو سنگر نامه می نوشتم. که محمد رضا برای حاضر شدن و آماده کردن قایق ها به کنار رود کرخه رفت و قایق ها را آماده می کرد که حمله ما توسط ستون پنچم لو رفت و قایق ها را که تازه کنار رود کرخه آماده کرده بودند عراقی ها اقدام به پرتاب خمپاره کردند که بر اثر اصابت ترکش خمپاره به درجه شهادت نائل آمد .

- به خاطر دارم یک روز که من به همراه محمد رضا به مزار شهدای بهشت صادق رفته بودم با ایشان به مزار دوستش ابراهیم صغیری رفتیم وقتی که بر سر مزار دوستش رسیدیم متوجه شد شهید دیگری را هم کنار دوستش به خاک سپردند به من گفت مادر جای مرا گرفتند من باید کنار اسماعیل صغیری دفن میشدم خیلی ناراحت بود گفت حالا که جای مرا گرفتند ولی مادر اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد مرا در بالای سر دوست شهیدم دفن کنید من که دیگر طاقت شنیدن این حرف ها را از جانب او نداشتم گفتم رضا جان تو رو خدا دیگه از این حرف ها نزن ولی ایشان با کمال خون سردی ادامه داد و گفت نه مادر اینجا برای من باید محفوظ بمونه چون من به زودی شهید خواهم شد و مرا در بالای سر ابراهیم صغیری دفن کنید. وقتی که به جبهه رفت شهید شد و ما هم طبق وصیت نامه اش او را بالای سر ابراهیم صغیری دفن کردیم .

- به خاطر دارم روزی که برادرم محمد رضا میخواست به جبهه برود با من خداحافظی کرد و گفت شما لازم نیست برای بدرقه من به جهاد سازندگی بیایید و تمامی اعضای خانواده با ایشان به بیرون رفتند و من در خانه تنها ماندم و خیلی ناراحت بودم و طاقت نداشتم تنهایی در خانه بمانم پس از چند دقیقه پشت سرشان راه افتادم و رفتم جلوی جهاد خیلی شلوغ بود و اکثر خانواده ها برای بدرقه فرزندانشان آمده بودند همان طور که دنبال آنها می گشتم محمد رضا از پله ها پایین آمد خودم را پنهان کردم ولی ایشان مستقیم به طرف من آمدند و به من خندیدند و گفتن نتوانستی طاقت بیاری؟ من که بغض گلویم را گرفته بود گفتم آمد تا اگر شده یک بار دیگر شما رو ببینم ایشان به چشمان پر اشک من نگاه کرد و مرا در بغل گرفت و مرا بوسید و گفت مهری جان از اینکه تو را تنها می گذارم و میروم مرا بخش ولی چاره ای ندارم و با ما خداحافظی کرد و رفت هنوز هم آن لحظه و دستان گرمش یادم هست و هر موقع که از جلوی جهاد سازندگی که الان ساختمان شهرداری فریمان شده است عبور می کنم. یاد آن روز می افتم و گریه ام می گیرد. چون نمی خواست دوباره چشمش به من بیافتد چون به قول خودش نمی توانست مرا تنها بگذارد و برود و مرا خیلی دوست داشت و به مادرم که آن زمان حامله بود گفته بود که اگر فرزندی به دنیا آوردی که دختر بود که کمک دستت است و یک همبازی برای مهری می شود ولی اگر پسر بود نام او را محمد رضا هم نام من بگذارید .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۵ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۰۹:۳۰