| محمدرضا رنجیر طزرقی | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | سبزوار |
| شهادت | ۱۳۶۵/۱۰/۳۰ |
| محل دفن | بهشت شهدا |
| سمتها | معاون فرمانده گروهان _ ادوات |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرابراهیم |
خاطرات
- بعد از اینکه محمدرضا به شهادت رسید وتقریباً هفت روز ازشهادتش نمی گذشت. یک شب خوابش را دیدم که توی حیاط ایستاده و دوتا اسلحه دستش بود که یکی ازاسلحه ها را به دخترکوچکم اعظم ویکی دیگر را به علیرضا برادرش داده. من به اونزدیک شدم و ازاو پرسیدم: پسرم. تو ازآن زمان کجا بودی؟ دیدم خودش را به بالای پشت بام ( حاجیه خانم فاطمه) که همسایه دیواربه دیوارما بود رفت وگفت: من ازهمان زمان روی بام بودم و شما را نظاره می کردم.
- یک شب خواب دیدم که پسرم محمدرضا با همان لباسهای پلنگی که درجبهه پوشیده کلاه قهوه ای رنگ به سرداشت با یک عدد نان وارد خانه شد. به اوگفتم: مادرجان بیا خانه بنشین تا کمی با هم صحبت کنیم چون دلم برایت تنگ شده درجوابم گفت: مادروقت ندارم دیرشده است باید برگردم وکلاه قهوه ای که به سرداشت را به من داد وگفت: هرزمان به دستشوئی می روی این کلاه را سرت بگذارکه هم سرت پوشیده باشد وهم ثواب دارد. همین که کلاه را از دستش گرفتم یک دفعه ازخواب بیدارشدم.
- یکی ازهمرزمان محمدرضا خاطره ای را اینگونه برایم تعریف می کند: از دریاچه با لباس غواسی برمی گشتیم دو ساعت استراحت داشتیم. با عجله به طرف حمام رفتیم ولیفی زدیم و بعد نماز خواندیم و برای استراحت رفتیم. اما محمد رضا لباسهایش را درآورد و تمیزکرد و بعد شروع به خواندن نمازشب وبا خدای خود راز و نیازمی کرد و بعداً می خوابید. یکدفعه به او گفتم: مگر خسته نمی شوی و نمی خوای استراحت کنی چون صبح زود عملیات داریم. گفت: مگرکاری که برای خدا باشد خستگی در بدن اثرمی کند؟
- به یاد دارم محمدرضا با مخفی شدن زیرصندلی قطارعازم جبهه های جنگ می شود تا بلکه بتواند با نیروهای تازه نفس درجنگ شرکت کند. اما وقتی که به منطقه می رود فرمانده گردان او را به لحاظ سن کمی که داشت منع می کند و او را به طرف شهر سبزوار برمی گرداند و محمدرضا با ناراحتی و گریه به خانه می آید
- همرزمان برادرم محمدرضا نقل می کردند که: محمدرضا درهوای گرم با دهان روزه نگهبانی می داد. به نحوی که عرق ازسروصورتش سرازیرمی شد وقتی به ایشان می گفتیم روزه نگیر وبیا روزه ات را بازکن می گفت: اگرروزه گرفته ام برای خودم وانجان وظیفه است. هرکاری می کنم برای خداست وهرکاری که برای خدا باشد خستگی ندارد.
- من کلاس اول ابتدائی بودم. در راه برگشت ازمدرسه به خانه یک کمی بازی گوشی کردم ودیربه خانه آمدم. برادرم محمدرضا ناراحت شد ومختصری من را تنبیه کرد. بعد ازگذشت چند ساعتی دیدم خیلی ناراحت نشسته و دارد گریه می کند وقتی به اونزدیک شدم وعلتش را پرسیدم مرا درآغوش گرفت وپرسید ازاینکه مرا تنبیه کرده بود معذرت خواهی کرد. من با آن سن کمی که داشتم تعجب کردم که برادرم با آن هیبت وعظمتی که داشت ازمن بچه سال معذرت خواهی کرد.
- دفعه اولی که برادرم محمدرضا برای رفتن به جبهه می خواست ثبت نام کند آمد و ازپدر و مادرم اجازه گرفت. ولی به خاطرسن کمی که داشت او را نبردند.برای سری دوم خودش شناسنامه اش را دستکاری کرد وچند سالی بزرگتر کرد و بدون خبر به جبهه رفت و بعد از مدتی خودش نامه ای نوشت و از والدین بخشش وعذر خواهی کرد که بدون اطلاع به جبهه رفته و نیزمقداری پول هم برداشته بود که مال خودش بود وگفته بود آن مقدار پول را برای سفرم برداشته ام نگران نباشید.
- آن زمان من در دوره راهنمایی تدریس می کردم. یادم هست یک سری کتابهای رمان مرسوم شده بود که بخوانند. یک روز من از دوستانم یک کتاب رمان گرفتم و برادرم محمدرضا دید که من این کتاب را می خوانم. گفت: اشکالی ندارد ولی سعی کن جنبه مثبت کتاب را در نظربگیری تا درس عبرتی باشد نه اینکه خدای نکرده جنبه منفی اش را. اگرمی خواهی اینجوری باشد بهتر نخوانی.
- یکی از همرزمان برادرم که با هم درجبهه بودند اینگونه نقل می کرد: درعملیات کربلای 4 درحالی که هدف امواج رگبارهای دشمن قرارمی گیرند همراه برادر شهیدم محمدرضا وفرمانده گردان تعدادی نیروها را جمع کرده وبه سمت جزیره هایی که هدف گروهان است می روند. درکنارجزیره دونفری اقدام به بازکردن معبر می کنند وبعد ازبازکردن معبربه سمت سنگر کمین دشمن می روند که مورد هدف رگبارهای سنگین کمین دشمن قرارمی گیرند و در اصابت ترکش های زیاد به بدنش به دیدار معشوق و معبود خود می شتابد و تا سال 77 مفقودالاثر بود که بعد ازخشک شدن آب دریاچه و پیدا شدن جسدش ایشان را تشییع و به خاک سپرده می شود.
- پسرم محمدرضا درعملیات بدربه عنوان آرپیجی زن شرکت کرده بود که دریکی از عملیات ها مجروح می شود که اینگونه همرزمش برایم نقل می کرد: چند ساعت از عملیات نگذشته بود که من و محمد برای انهدام تانکهای دشمن پشت خاکریز بودیم و تانکها را یکی پس از دیگری ازبین می بردیم که ناگهان یک خمپاره 60 در پشت محمد منفجر می شود و چند ترکش به بدنش اصابت می کند از جمله کمرش را مجروح می کند که دیگر توان مقاومت را از دست او خارج می کند و بیهوش روی زمین می افتد. مجموعاً 12 ترکش به کمرش اصابت می کند که یکی از ترکش ها بین ستون فرات و مهره های کمرش جای می گیرد و در حین زمان دشمن اقدام به بمباران شیمیائی منطقه می کند و من محمد را کشان کشان در حالی که بیهوش بود به عقب جبهه می آورم. چند روز در بیمارستان تحت مداوا و معالجه قرار می گیرد و همه ترکش را از بدنش بیرون می کنند به جزء ترکشی که بین ستون مهره های فقرات گیر کرده بود و در اثر آمپولهایی که به بدن ایشان تزریق کردند آب می شود و بعد از بهبودی دوباره به جبهه برگشته و در واحد تخریب به عنوان تخریب چی به رزم خود ادامه می دهد.
- به یاد دارم که یکبار محمدرضا از ناحیه دست و پا خمپاره خورده بود و در بیمارستان تهران بستری بود و در خواست کرده بود تا او را به بیمارستان امداد مشهد انتقال دهند. چند مدتی که در بیمارستان بستری بود یک هم اتاقی داشت که مجروحیتش از خودش بدتر بود. عصایش را به او می دهد و خودش لنگان لنگان به خانه می آید و مدت 7 الی 8 روزی که در خانه بستری بود با همان حالش باز ما را در کارهای خانه کمک می کرد.
یک مدتی محمد رضا سرکار نجاری می رفت. یک روز دیدم محمد دیگر مثل قبلاً علاقه ای به کار نجاری ندارد و سرکار نمی رود. از او پرسیدم: مادر جان چرا سرکار نمی روی؟ گفت: آخه مادر جان در آنجا هم سیگار می کشند و هم مشروبات الکلی می خورند و چون من خوشم نمی آید و هر چه قدر آنها را از این کار منع می کنم گوش نمی کنند. بخاطر اینکه بچه ام و سن و سالی ندارم به حرفهایم اعتنا نمی کنند پس اگر اجازه بدهید به آلومینیوم سازی بروم. هم آلومینیوم سازی آینده دارد. من گفتم: پسرم عیبی ندارد. قبل از شهادتش آخرین باری که مجروح شده بود تمام بدنش ترکش خمپاره اصابت کرده بود و اصلاً نمی توانست راه برود. در بیمارستانی که درتهران بود بستری بود یک هم اتاقی داشت که حالش وخیم تربود عصایش را به او می دهد و خودش با همان حالت مجروحیتش به خانه می آید. یک روز 3 ،4 نفری از دوستانش توی هال نشسته بودند مثل اینکه بچه های مشهد بودند یک دستمال پراز پول آورده بودند و بهش داده بودند. ولی محمدرضا حتی یک ریال هم از پول ها را قبول نکرده بود. بعداً که آنها ازخانه رفتند مادرش به من گفت: دوستان محمد پول برای خرج مریضی اش آورده بودند. چون محمد می خواست در تهران بستری شود ولی دوام نیاورده بود و به خانه آمده و اینجا بستری شده آمده اند تا پول پرستاری اش را به من بدهند اما محمد حتی یک ریالش را قبول نکرد. پسرم محمدرضا در وصیت نامه اش نیزگفته بود هر چی مال که متعلق به بیت المال است را باید تحویل بدهید.
- یکبار که پسرم محمدرضا از جبهه به مرخصی آمده بود و نزدیکی های عید هم می شد ما غذا درست نکرده بودیم و مجبور شدیم که سرسفره نان و ماست بخوریم. او از سرسفره بلند شد و شروع کرد به دویدن دور سفره. وقتی علتش را پرسیدم گفت: شاید این آخرین دیدار ما باشد. من ناراحت شدم و گفتم: مادر تو اینقدر به جبهه می روی چرا فکر درست نیستی ودرس نمی خوانی؟ گفت: حالا که مادر این قدر کوشش داری تا من درس بخوانم برو وپرونده هایم را از مدرسه بگیرتا من درجبهه هم درسم را بخوانم و هم بتوانم از خاک میهن دفاع کنم. محمد درجبهه سیکلش را گرفت و در دوره متوسطه بود که خبر شهادتش را برایمان آوردند.
- دفعه اولی که محمدرضا رفته بود برای جبهه ثبت نام کرده بود. پدرش به او اجازه نداده بود تا به جبهه برود که محمد فرار می کند و خودش را از روی پشت بام روی نیروهایی که برای رفتن به جبهه سوار کامیون شده بودند انداخت وباعث شد که جفت پاهایش از بند دربیاد و نتواند به جبهه برود بعد از یک ماه که حالش خوب شد. شناسنامه اش را دستکاری می کند تا دوباره بتواند به جبهه برود و وقتی پدرش علاقه او را می بیند به او اجازه می دهد تا به جبهه برود.
- یک روز محمد بدون اجازه بیمارستان یک پیراهن سبز، الان درتن پسرمان است گرفته بود و توانسته بود از طریق آبدارخانه بیمارستان فرار کند و خودش را با آن حال خرابش به خانه برساند. وقتی که به خانه آمد و بهش گفتم: تو چرا بدون اجازه از بیمارستان در رفتی وبه خانه آمدی گفت: من نمی خواستم برای دولت خرج بتراشم یعنی اگرمن دربیمارستان باشم چقدر خرج برمی دارد و من به خاطر همین آمده ام تا از جیب خودمان مخارج بیمارستان وعکس ها را بدهیم و گفت: این عکسها را به بنیاد شهید ببر و تحویل بده وقتی به بنیاد شهید رفتم یکی از همسایه ها را دیدم که برای سهمیه آبنبات دارد دعوا می کند با خودم گفتم: کاش قسمتم نمی شد تا به بنیاد شهید بیایم. بعد ازچند مدتی یک آقایی آمد دفتر و دستک به دستش گفت: اینجا را امضا کن و پول زیادی هم برای خرج مداوای بچه تان که در جبهه بوده است را به من داد و من گفتم: اجازه ندارم این پولها را بگیرم چون پسرم اجازه نداده است که پولی بگیرم. وقتی محمد به خانه آمد ماجرا را برایش تعریف کردم و اوگفت: خوب کاری کردی که پول ها را قبول نکردی چون اگرمن می خواستم خرج برای دولت بتراشم درهمان بیمارستان می ماندم. الحمدالله ما به همان چیزی که داریم قانع هستیم ومن هدفم خدمت به جبهه وکشورم است.
