کد شهید : 6525384
نام : محمدرضا
محل تولد : تربت جام
نام خانوادگی : عطائیمحمودآبادی
تاریخ شهادت : 1365/04/18
نام پدر : یارمحمد
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشتنبی
خاطرات
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی فاطمه نوروز جامی
متن کامل خاطره
- شب سالگرد فرزند شهیدم محمدرضا در خانه نشسته بودم و ساعت تقریبا یک شب بود که خوابم برد در خواب دیدم که محمدرضا آمد و سه برگ کاغذ در دستش بود پرسیدم مادر این برگه ها چیست؟ برگه ها را به من نشان داد و گفت : این کاغذ فاصله ی من و شماست و یکی دیگر در مورد تظاهرات و راهپیمایی هاست و دیگری را به من نشان داد و گفت : ببین مادر این جا کجاست؟ وقتی نگاه کردم صحنه های روز قیامت بود و از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم که وضو بگیرم و نماز بخوانم وقتی به نماز ایستادم یک کبوتر سفید آمد و روی پنجره نشست نمازم را که خواندم آمد و بر روس شانه ام نشست او را گرفتم و گفتم نکند تو محمدرضایی خودش را از دستانم آزاد کرد و رفت و من با چشمانی گریان نظاره گر او شدم .
لحظه و نحوه شهادت
راوی فاطمه نوروز جامی
متن کامل خاطره
- یک شب فرزندم محمدرضا در گروهانی متشکل از ده نفر در نزدیکی یک کوه خوابیده بودند که اتفاقا دشمن از وجود آن ها مطلع می شود و به کمک نارنجک هایی که به کوه می زدند کوه ریزش می کند و تمام گروهان به جز چند نفر در زیر آوار می روند و به شهادت می رسند که از جمله ی آن شهدا، فرزندم محمد رضا بوده .
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی فاطمه نوروز جامی
متن کامل خاطره
- یک شب که محمد رضا همراه با یک تیم 10 نفره برای شناسایی یک منطقه رفت بودند نیمه های شب به جهت استراحت درکنار یک کوه خوابیده بودند دشمن از وجود آنها مطلع می شود وبا پرتاب نارنجک به طرف کوه باعث ریزش کوه می شود و آن بسیجیان عزیز همراه با محمد رضا همگی زیر آوار ناشی از انفجار مدفون شده و به شهادت می رسند .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی فاطمه نوروز جامی
متن کامل خاطره
- شب سالگرد محمد رضا خواب دیدم او آمد در حالی که سه برگ کاغذ دردستش است از او پرسیدم : مادر این برگه ها چیست ؟ او برگه ها را به من نشان داد وگفت : یکی از آنها در مورد راهپیمایی و تظاهرات است دیگری فاصله بین من و شمارا نشان می دهد وسومی را به من نشان داد وگفت : ببین مادر اینجا کجاست ؟ وقتی نگاه کردم صحنه های روز قیامت بود که در این وقت ازخواب بیدار شدم وتصمیم گرفتم دورکعت نماز بخوانم هنگامی که به نماز ایستادم یک کبوتر آمد روی پنجره ی خانه نشست وقتی نمازم تمام شد آن کبوتر روی شانه هایم نشست می خواستیم اورا بگیرم ولی پرواز کرد ورفت با خودم گفتم : نکند او محمدرضای خودم بوده که به این صورت پیش من آمده است.[۱]