شهید محمدرضا نادری پورفرد
تاریخ تولد :1341/06/01
تاریخ شهادت : 1365/01/05
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :لرستان - خرم آباد - بهشت رضافاز2
زندگی نامه
شهید در دوران کودکی خود را در خانواده ی محروم مستضعف شروع کرد که اول در دهکده ای که دسترسی به هیچ گونه امکاناتی نداشته بود گذراند و به همین علت 2 سال از سن قانونی او گذشته بود که با تاسیس دبستانی در دهکده نزدیک مشغول به تحصیل شد که او در روزهای تلخ زمستان می رفت و تحصیل می نمود که او پایه سوم دبستان را در آنجا گذراند که جابجایی ها به روستاهای خانجانی نمودیم و در آنجا به تحصیل خود ادامه داد و پایه پنجم را دارا شد و چون دیگر مدرسه راهنمایی نزدیک نبود بناچار با کریه یک خانه کوچک گلی به تحصیل ادامه داد با مزایایی بسیار ناچیز که سال اول را می گذراند مدرسه راهنمایی در روستای نزدیکان دایر شد و او را برای کمبود مصرف اولین نفر در آنجا ثبت نام نموده و با طی نمودن این راه دور از پایان دوره سه ساله را گذراند ولی دیگر موفق به نزدیک بودن دبیرستان نشدیم که او را در دبیرستان 13 آباد ثبت نام نموده و او باز هم به مستجری ادامه داد که همیشه گاهی اوقات نان پخته صحرا را برای چندین روز به آنجا می برد و با فکری که درباره ما می کرد مصرف می کرد و او هرگز نه در مورد لباس و نه در مورد پول توجیبی که می خواست هیچگونه ایرادی نمی گرفت و در تابستانها از اینکه با زمین زیر کشت زیادی نداشتیم او کارگری می کرد تا اواخر تابستان و با حساب نمودن مزایای روزانه مقدار باقی مانده اش را برای ما که بسیار خردسال بودیم می گذاشت و بقیه او را پیش خواهرم می گذاشت و برای معاش خرج روزانه از آن دریافت می نمود. در تعطیلات بعد از نوروز در باغها کار می کرد و لباس ساده ای برای خود می خرید که حتی او با اینکه این همه سختی را می گذراند بسیار تلاش می کرد که مبادا یک سال مردود شوم و از زندگی عقب بیفتم او قصد داشت که درس را بخواند و برای مردم محروم و مستضعف همانند خود فعالیت نماید و از اینکه مستجر بود هر سال کلبه ای ارزان و ساده انتخاب می کرد جایی که دیگر هیچ مستجری آنجا زندگی نمی کرد او از همان اول با برادران و پدر و مادر خود بسیار مهربانی می کرد که مبادا چون من پیش اینها باشم و در شهر هستم دور از آنها سختی و ناراحتی را متحمل شوند. تا اینکه در سال 1360 در شهر تحصیل می نمود بدون اجازه پدر و مادر مستضعف بود برای اعزام به جبهه ثبت نام کرده بود و ما از اینکه تا یک هفته از او خبر نداشتیم زمانی باخبر شدیم که در پادگان حمزه سید الشهدا خرم اباد مشغول آموزش شده بود و قتی ما رفتیم آنجا با ناراحتی که قابل تحسین نبود و ما را راهنمایی می کرد و گفت پدر جان گریه نکن من همانند همه این نیروها، با عقل و شعور و سطح آگاهی بسیار بالایی ما را راهنمایی کرد و گفت من فقز آموزش می بینم و می آیم تا اینکه آموزشی را تمام کرد و آمد تا اینکه روز اعزام شود که ما را طوری آرام کرد که ما او را تا پادگان بدرقه نمودیم و عازم جبهه شدیم و بعد از چندی عملیات والفجر 1 شروع شد و از اولین شرکت کننده بود و با یورشی که برده بود نمونه شده و بعد از 2 ماه خدمت برای اسلامی به سلامتی برگشت که می گفت خدایا شهادت بسیار سعادت می خواهد و این جبهه رفتن یک معجزه است که من بسیار معجزه ها را دیدم و باز هم تقریباً زمستان بود و به مدرسه رفت و درس را ادامه داد و با موفقیت قبول شد و بعد از جمع نمودن کشاورزی و تأمین معاش برای برادرهای خردسال خود تا اوائل پاییز تمام کارها را انجام داده و برای ثبت نام در آموزشگاه افسری عازم شهر شد که ما با نداشتن سرپرست مایل به رفتن او نشدیم که او گفت خلاصه من باید بروم و خدمت خود را انجام دهم چه بهتر الان موقع جنگ و خدمت برای اسلام تا اینکه عازم سربازی شد و پس از طی نمودن آموزش خود را به اهواز انتقال داد و بعد به جزیره ی مجنون و بعد به مهران تا اینکه او را وارد کردستان شد و با موفقیتی که داشت دارای درجه گروهباندوم شد که با داشتم این درجه خدمت بسیار قابل ملاحظه ای برای دولت جمهوری اسلامی انجام داد تا اینکه حالا بعد از چند روزی مرخصی رفت و در آنجا به لقاءالله پیوست. [۱]