شهید محمدعلی حافظی عسکری

تاریخ تولد : 1331/03/07

نام : محمدعلی‌

محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : حافظی عسکری

تاریخ شهادت : 1363/12/12

نام پدر : حاجی‌

مکان شهادت : جزیره مجنون

تحصیلات : ابتدایی

منطقه شهادت : جنوب غرب

شغل : پاسدار انقلاب اسلامی

یگان خدمتی : تیپ 21 امام رضا

گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان

نوع عضویت : فرمانده هان رده دو

مسئولیت : فرمانده‌گردان‌

گلزار : خواجه‌ربیع‌


rId6


زندگی.نامه

محمد علی حافظی عسگری در هفتم خرداد ماه سال 1331 به دنیا آمد. دوران طفولیت را کنار پدرش در مساجد و پای منابر روضه سپری کرد. خواندن و نوشتن را در کلاسهای شبانه آموخت و تلاوت قرآن را نزد خواهرش فرا گرفت. از کودکی به خاندان عصمت و طهارت عشق می‌ورزید. ابتدا به شغل قالیبافی پرداخت و پس از مدتی، حرفه صافکاری اتومبیل را برگزید. در سن هجده سالگی با خانم رقیه صادقی نژاد لطف آباد، پیمان ازدواج بست. او ایل انقلاب در تظاهرات و نگهبانی شبانه شرکت داشت. با فرمان امام امت، در بسیج بیست میلیونی شرکت کرد و از پیشگامان بسیج در مسجد کرامت بود. بارها به جبهه اعزام و در عملیات میمک و خیبر از ناحیه دست مجروح شد. او در عملیات بدر.سال 1363 در جزیره مجنون به شهادت رسید. پیکر پاکش در خواجه ربیع مشهد به خاک سپرده شد. از این شهید بزرگوار، چهار فرزند به نامهای علی اکبر، مصطفی، محبوبه و سکینه به یادگار مانده است.


وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی، پیروان و امت شهیدپرور ، سلام بر خون شهید، از سرور شهید آقا حسین مظلوم تاکنون که ما موشک و بمباران هوایی رژیم بعث خائن صدام را تجربه می‌کنیم

سلام بر اقوام و خویشان، آنهایی که در خط انقلاب اسلامی ایران و در خط امام هستند. امیدوارم که امام ما را تا ظهور انقلاب حضرت مهدی(عج) نگهدار باشد . جانم به فدای امام که ما را از گمراهی نجات داد و ما را به راه خدا و اسلام راهنمایی کردند .

خداوندا تو میدانی که من برای رضای تو در جبهه آمدم. خدایا تو می دانی دوستت دارم، تو را در جبهه ها پیدا کردم. من در شب و نیمه شب تو را پیداکردم. دوست دارم مرا ببخشی که تو بخشنده هستی فقط تو رحیم و رحمن هستی مرا از در رحمتت ببخش.

امشب من می خواهم بروم میدان نبرد، خداوندا اگر گناه کردم، نفهمیدم... اگر کوتاهی کردم نفهمیدم . خداوندا مرا از روی کرمت بیامرز، خدایا تو گفتی ادعونی استجب لکم؛ من هم اطاعت کردم، خدایا .

با سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران و با سلام به رهروان راه حسین (ع) که تاکنون پرچم عاشورا را با دست پرتوان خود به دوش گرفته‌اند تا شهید و یا اسیر و مفقود شدند و تن به ذلت ندادند . امیدوارم که خداوند توفیق بدهد ما هم پیروان راه آنها باشیم .

من محمد علی حافظی عسگری اعزامی از مشهد مقدس سپاه پاسداران منطقه 4 هستم . طبق وظیفه شرعی که یک مسلمان دارد من هم می خواهم وصیت نامه خود را بنویسم . من با میل خودم به جبهه آمده بودم و تا آخرین قطره خونم به یاری ا... مقاومت خواهم کرد.

من از خانم رضا هستم . امیدوارم خدا از او رضا باشد. از خانم تقاضا می کنم که فرزندان بدوش شما هست که همین نشان می دهد شما هم در جبهه هستید.

و آفرین به پدر و مادرم که لقمه حلال و شیر پاک و با یاد حسین(ع) ما را بزرگ کرد. آفرین بر مادرها و پدرها ، آفرین بر پدر ما ] که با نور نماز ما را بزرگ کرد...

هرچیز دارم هم دکانم و هم پول نقد و زندگی و اختیار فرزندانم بدست زنم که رقیه صادقی نژاد لطفابادی است می بخشم و هر گونه مداخله از هر طرف و هیچ کسی حق ندارد و زندگی شما دخالت کنند من از هم قوم و خویشان طلب عفو و عذر می خواهم مبلغ ده هزار تومان به کبرا، برای عروسی اش بدهی و از خداوند می خواهم مرا ببخشد و به مستأجر دکان تا روزی که زنده هستم دکان را به او دادم وقتی مردم یا ان‌شاءا... شهید شدم شما هر کاری خواستید بکنید... امیدوارم خداوند توفیق بدهد که یک پاسدار اسلام مثل زینب (ع) باشی...

آخر مگر امام ما و حضرت زینب دنیا به آنها وفا کرد ؟ ما آخرت را می خواهیم و دنیا زندان مؤمن است و آخرت بهشت مال مؤمن هست. و اسراف نکن و هر کاری خواستی بکنی خدا را در نظر بگیر و خدا را حاضر و ناظر بر کارهایت قرار بدهی. خداوند نگهدار شما و فرزندانم باشد. والسلام


  • وصیتی دوم

سلام بر مهدی موعود امام زمان(عج) و سلام بر نائب برحقش امام خمینی و با سلام به خانواده محترم شهیدان انقلاب اسلامی ایران و با سلام به شهیدان از انقلاب حسینی (ع) تا انقلاب خمینی تا جنگ تحمیلی ، جنگی که ما را یک انسان کامل ساخت چون آهن در کوره آب‌دیده می‌کند، ما هم آب دیدم شدیم.

آفرین به این امام که گفتند جبهه دانشگاه است . آری ما در این دانشگاه حدود 4 سال درس خواندیم و از خداوند می خواهیم ما را امتحان نکند که ما رفوزه می شدیم. خداوند ما را اگر امتحان کردی آسان بگیری . خداوندا ما را در روز قیامت پیش حسین (ع) سرافراز کن . من می خواهم حر شهید بشم خدایا خداوندا مرا برای خودت قرار بده خدایا مرا ببخش ، تو بخشاینده و مهربان هستی ... پروردگار معبود ای فرمانروای جهانیان! دوستت دارم و تو میدانی ناتوان و ضعیف هستم.

من از خانواده محترم می خواهم که از خون من استفاده نامشروع نکنند. خدایا تو می دانی من این انقلاب اسلامی و امام امت را دوست دارم. شکر می کنم که در این زمان بودم که خدمت به اسلام می کنم. خدا را شکر و آرزوی من این است که در رکاب امام زمان(عچ) بجنگم. خدایا از تو می خواهم توفیق عبادت و بندگی بدهی تا ریشه ظلم را بکنیم تا همه جهاد اصغر و جهاد اکبر بکنیم.

شهید محمدعلی حافظی عسکری

خاطرات

- یک روز من و شهید حافظی مسیر خیابان دانشگاه را به سمت میدان شهدداء داشتیم پیاده راه می فتیم که شهید حافظی در راه به من گفت : آقای زهرایی اگر من شهید شدم از خانواده ام سرکشی کنید . به بچّه ها و همسرم بگو این کارها را انجام بدهند . بعلاوه من دوست دارم با همین لباس خاکی شهید شوم - با توجّه به اینکه لباس فرم سپاه داشتند - بعد هم گفت : آقای زهرایی من دوست دارم که مرا با همین لباس بسیجی ، با پوتین و چفیّه دفن کنید . ما بین فلکه تقی آباد و دکترا که رسیدیم یک آرم سپاه از جیبش یبرون آورد و گفت : این آرم را بگیر و موقع تدفین آن را بگذار روی سینه ام . با خودم گفتم : تو که شهید نمی شوی . حالا که وقت شهادت نیست . به خاطر اینکه از من ناراحت نشود و دلش نشکند ، آرم را گرفتم و گذاشتم داخل جیبم . دو سال این آرم را نگه داشتم ، تا اینکه از قضا یک شب ساعت 10 بود که خبر دادند حافظی شهید شده است . فردا صبح به اتّفاق آقای ثابت جهت تشییع جنازه به سپاه مشهد رفتیم . موقعی که به سپاه مشهد رسیدیم ، شهداء را آورده بودند . سر تابوت ایشان نشستم و فاتحه ای خواندم . بعد آمدم خانه و خانواده ام را برداشتم و به خواجه ربیع رفتیم . وقتی به آنجا رسیدیم مردم عزادار مشغول نوحه خوانی و سینه زنی بودند . زمانی که در تابوت را باز کردند و تابوت را نزدیک قبر گذاشتند ، بکدفعه به ذهنم آمد شهید حافظی به من وصیّت کرده که آرم سپاه را روی سینه ام بگذار . ناگهان دست کردم توی جیبم - خدا خدا می کردم که آرم باشد - دیدم که آرم داخل کیفم است . گفتم : یک سنجاق بدهید . گفتند : می خواهی چکار بکنید ؟ گفتم : شهید حافظی وصیّت کرده که این آرم را روی سینه اش بگذارم . بعد از اینکه آرم را روی سینه اش گذاشتم ، جنازة ایشان را دفن کردند .

- شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود. او دیده بود که نیروهای عراقی دارند به سوی تنگه در قسمت گرگنی می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید. وقتی آمد گفت: چکار می کنید؟ گفتم: هیچی بحمدلله جلو تنگه را گرفتیم. گفت: من به خاطر همین آمدم. گفتم: خاطرتان جمع باشد. آنجا الان به لطف خدا گورستان عراقی ها شده است. بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد. خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود. بلافاصله شهید زرینی و بی سیم چی اش و شهید حافظی به آن طرف خاکریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است، که یک مرتبه یک گلوله به پشت خاکریزی که شهید حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکش هایش هم دقیقا از روی سر ما رد شد. آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم. یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خودش را به این طرف خاکریز انداخت. دویدم و زیر بغلش را گرفتم. گفت: مرا رها کن. برو ببین حجت چکار شد؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است. دیدم یک بسیجی جوان 16 _ 15 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم: پسر جان چه شده؟ گفت: من هیچی. اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند. با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند: بروید ببینید که حجت چکار شده است. سریع پریدم و به آن طرف رفتم. دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که بر تن داشت، می سوخت . بالافاصله خودم را به آن طرف خاکریز رساندم و صدا زدم: دوست بین پیت های آب را زود بیاور. سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند. چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های کرمانشاه بود. شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد، گفتم: این سردار حجت، زود آبها را روی سرش بریز. آتش را که خاموش کردیم، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله تانک ایشان را گذاشتیم. به شهید دوست بین گفتم: حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با آمبولانس یا اینکه همراه برادر امداد به عقب ببریم. بعد خدمت شهید حافظی آمدم، دیدم ایشان ترکش خورده است. دستهای ایشان از قبل هم مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود. گفتم: برادر علی چکار شده اید. گفت: مرا رها کن. بگو حجت را چکار کردی؟ گفتم: حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید. گفت: نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید چکار کنید؟ گفت: یعنی نمی توانم از سنگر بیرون بیایم؟ گفتم: می خواهید بیایید به بیرون که چکار کنید؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید. ایشان تا پایان پاتک دشمن در منطقه ماندند. بعد دوباره گفت: حجت چه شد؟ گفتم: حجت شهید شد. سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .

- وقتی که ایشان از جبهه می آمد ، گرفته و ناراحت بود. گفتم: دادش چه شده این دفعه که آمده ای ناراحت هستی. گفت: یکی از دوستانم شهید شده، ولی من شهید نشده ام. گفتم: خوب شاید خواست خدا نیست که شما شهید شوی، ایشان گفت: حالا چه می شود که خدا چنین لطفی را در حق ما بکند و من هم شهید بشوم؟

- آخرین لحظه ای که می خواستم از آقای حافظی جدا شوم ایشان گفت : از حالا به بعد من فرمانده ی تو نیستم شما در اختیار برادر علی ابراهیمی هستی ایشان به شما می گوید که باید چه کار کنی ان‌شاءا.. دیدار ما کربلا. مرا حلال کن . همانجا در چشمان من اشک جمع شد و احساس کردم که ایشان با این صحبتهایی که کرد به شهادت می رسد . بعد از ایشان جدا شدم . شنیدم در عملیات بدر آقای حافظی تعدادی از بچه هایی را که مانده بودند دو دسته می کند و در حالی که خودش در جلو بچه ها حرکت و آنها را هدایت و به سمت دشمن حرکت می کرد . در مسیر حرکت به یک سنگر تک لولی دشمن می رسند که دشمن متوجه می شود ایشان نیروها را هدایت می کند و با چهار لول به سمت ایشان شلیک می کند که همانجا به شهادت می رسد .

- زمان انقلاب ما در چهار راه شهدا سکونت داشتیم . روز یک شنبه خونین آقای حافظی به منزل ما آمد دیدم دستهای ایشان خونی است . گفتم چرا دستهای شما خونی است ؟ گفت : بخاطر اینکه جنازه ی شهدا را اینطرف و آنطرف بردم نمی دانید در بیرون چه خبر است تانکها آمدند و خیلی افراد را شهید کردند . بعد مارا با ژیانش به بیمارستان امام رضا(ع) برد و از مجروحین دیدن کردیم .

- یک سری آقای حافظی به خاطر مشکلی که برای ایشان پیش آمده بود برای ادامه ی کار به سپاه مشهد آمد بعد از مدتی ایشان گفت : که قصد برگشت به منطقه را دارد . گفتم : چرا می خواهی به این زودی برگردی ؟ بچه های اینجا که احترام خاصی برای شما قائل هستند و کسی نیست که به شما سخت بگیرد . مدتی که اینجا هستی سرکار نیا و استراحت کن . ایشان گفت : من روحیه ام با اینجا سازگار نیست . انگار اینجا محیط بسته ای است که احساس می کنم در آن زندانی هستم برای همین تاب ماندن در اینجا را ندارم . که بعد از چند روز کارش اینجا هنوز تمام نشده بود که به منطقه رفت .

- وقتی یکبار از جبهه آمد یک شب به پایگاه آمد و به جمع پایگاه گفت : بلند شوید بروید به دنبال کارتان چه معنا دارد اینجا دفتر کار درست کردید و دائم اینطرف و آنطرف می روید . این دفترو دستکها را جمع کنید . بلند شوید به جبهه بروید اینجا که کاری نیست . کار آنجا در جبهه است .

- یک شب جمعه ماه رمضان محمد علی ما را برای افطار به منزلش دعوت کرد و خودش برای افطار کوکو سبزی و سوپ پخت. هنگام افطار عده ای از رفقای پاسدار ایشان به دیدنش آمدند. ایشان قسمتی از حیاط را فوری فرش کرد و نماز جماعت را با دوستانش برگزار نمود. سپس یک قابلمه بزرگ خاکشیر درست کرد. کوکو سبزیها و سوپها را به آنان داد که خوردند. هیچ چیز از کوکوسبزیها و سوپها به ما نرسید و بعد از افطار هم دعای کمیل را خواندند .

- یک روز در چهار راه شهدا جلوی مسجد کرامت کنار پاساژ بهمن عقب نشینی دارد، نمی دانم که چه برنامه ای بود که آقای حافظی به امام جماعت آقای بهشتی پیشنهاد کرد که در خیابان نماز وحدت بخوانیم. ایشان هم قبول کرد و در عقب نشینی خیابان در پیاده رو بعد از جمع شدن عده ای شروع به خواندن نماز وحدت کردیم .

- زمانیکه فرزند آقای حافظی هنوز نوزاد بود، یک بار به سختی مریض شد و در اثر تب زیاد دچار تشنج شد. دائی من اصلاً ناراحت نشد ولی همه از جمله من دائم گریه می کردیم. ایشان گفت: چرا اینقدر ناراحتی می کنید، ای بابا شما ها هم چقدر سخت گرفتید. ـ به این نحو ناراحتی خودش را از گریه کردن ما نشان داد. ـ مادرم به دائیم گفت:" محمد علی بچه ات دارد می میرد، تو داری می خندی؟ " ایشان گفت:" خواهر، اگر خدا خواسته باشد که ان‌شاءالله او را خوب می کند و اگر هم نخواسته باشد کاری از دست کسی بر نمی آید .

- یک روز پدرم من و پسر خاله ام را که پدر نداشت به نماز جمعه برد. آن روز باران شدیدی شروع به باریدن کرد و هر کس به دنبال این بود که پلاستیکی پیدا کند و بر سرش بکشد. ما هم این کار را کردیم و نمازمان را خواندیم و با پدرم به منزل برگشتیم .

- یکی از رفقای محمد علی برایم تعریف کرد که ایشان قبل از شرکت در عملیات غسل شهادت کرد و گفت: اگر من شهید شدم سلام مرا به خواهرم برسان. چون او در حق من مادری می کرده و بر گردن من حق دارد و من قرآن خواندن را از او یاد گرفتم. به او بگو که از من راضی باشد و من را حلال کند .

- یک روز سیزدهم نوروز پای من شکست و روز 14 فروردین ایشان از جبهه به منزل آمد وقتی متوجه شکستگی پای من شد چون هوا مقداری سرد بود. منقل برقی برای من روشن کرد و تلویزیون داشت که هر کجا می رفت آن را با خودش می برد. ـ آن را به اتاق من آورد و گفت: خواهرم، تا پای شما خوب نشده تلویزیون اینجا باشد. چون شما نمی توانی از خانه خارج شوی و ممکن است حوصله ات سر رود . وقتی برادرم محمد علی به جبهه رفت مادر خانم ایشان به منزل ما آمد و تلویزیون را برد. زمانی که مجدد ایشان از جبهه برگشت. وقتی به منزل ما آمد . گفت:" خواهر جان، تلویزیون کجاست؟" گفتم: "مادر زن شما وقتی شما به جبهه رفتی آن را برد." گفت: من تلویزیون را اینجا گذاشتم که تا زمانی که پای شما خوب نشده، اینجا باشد. ناراحت شد و دیگر حرفی نزد .

- یک بار من مجروح شدم و در حالت نیمه بیدار و بیهوشی بودم که آقای حافظی به دیدن من آمد در آن حالت از ایشان شنیدم که به من گفت:" من دارم به جبهه می روم، اگر دیگر من را ندیدی حلالم کن و با من خداحافظی کرد و رفت ."

- آقای حافظی قبل از اینکه به شهادت برسد به من گفت:" اگر من شهید شدم هر موقع که بر سر قبر من آمدی یک حمد و سه مرتبه انا انزلنا بخوان." بنده هم هر روز که با سرویس از کنار خواجه ربیع رد می شوم این کار را انجام می دهم .

- قبل از شروع عملیات بدر آقای حافظی به من گفت:" محسن جان، در این عملیات من رفتنی هستم و اگر شهید شدم قول بده که بر سر قبرم بیایی و برایم سخنرانی و نوحه بخوانی." گفتم:" شما علی جان، شهید بشو من حتماً می آیم و صحبت می کنم." این جریان گذشت تا اینکه بعد از عملیات بدر من به مرخصی رفتم وقتی به مشهد رسیدم مصادف بود با هفتم شهید بزرگوار حافظی. بنا به قولی که داده بودم به سر قبر ایشان در خواجه ربیع رفتم و چون همه ی دوستان جنگ در آنجا جمع بودند برای او سخنرانی و سپس نوحه خواندم و در پایان گفتم علی جان من به قولم عمل کردم .

- در منطقه گوشه ی چادر یکی از گروهانهای ما پاره شده بود. آقای حافظی من را صدا زد و گفت:" اگر شما واقعاً توان ندارید که یک نخ و سوزن پیدا کنید و گوشه ی چادرتان را بدوزید من خودم می آیم و این کار را انجام می دهم ." گفتم:" برادر علی، این چادر فرسوده و خراب شده." گفت:" می دانید این چادر متعلق به چه جمعیتی است؟ چادر که متعلق به گروهان شما نیست متعلق به جمعیت ایران است، جمعیتی که همه دخیل در جنگ هستند و همه سهم دارند. حالا شما این طور صحبت می کنی؟! چادر فرسوده و خراب و از بین رفته است. مردم این چادر را فرستادند اینجا که برادران، زیر آن خودشان را برای رزم آماده کنند. اگر امروز این گوشه ی چادر را که پاره شده تعمیر نکنیم، فردا گوشه ی دیگر آن پاره می شود و پس فردا مجبور می شوید آن را به دور بیاندازید. پس گوشه‌ی آن را بدوزید." گفتم:" چشم ."

- به یاد دارم در ایام عاشورا تیپ 21 امام رضا مراسمی را برگزار کرد که نیروهای کادر و فرمانده گردانها در آنجا جمع بودیم. یک دفعه آقای حافظی بلند شد و برادران را تشویق به خواندن نوحه و سینه زنی کرد .

- به یاد دارم هر موقع عملیات داشتیم آقای حافظی به من می گفت:" برادر اصلی شما به نیروها را جمع کن." در عملیات بدر ایشان گفت:" شما آخرین نیروها قرار بگیر." گفتم: برادر حافظی تا به حال هر چه شما گفتید من به حرف شما گوش کردم، اما این بار دیگر نمی خواهم به حرف شما گوش بکنم؛ گفت:" چرا؟" گفتم :" در توانم نیست که دیگر ته نیروها را جمع کنم یا بگذار که جلو حرکت کنم یا که دیگر خودت می دانی." ایشان گفت: هر کجا شما را بگذارم خوب است؟ شما کجا را می خواهی؟" گفتم:" من را در آخر نیروها نگذار، هر جا که می خواهی بگذار." ایشان گفت: برو در وسط نیروها. شب من با ایشان و سایر نیروها بر روی آب بودیم، من در وسط نیروها بودم و ایشان خودش به عقب رفت و نیروها را جمع و جور کرد. و تا بحال سابقه نداشت که ایشان به دلخواه نیرویش رفتار کند. آنجا به من الهام شد که ایشان آماده رفتن است. و در همین عملیات بدر ایشان بعد از چند شب به شهادت رسید .

- در آموزش نظامی یکی از آموزشها عبور از سیم خاردار بود. هنگامی که از افراد تحت آموزش خواستند که دواطلب شوند جهت خوابیدن بر روی سیم خاردار که یکی از کسانی که عبور سیم خاردار را به ما یاد داد آقای علی حافظی بود. ایشان در آموزش اولین کسی بود که روی سیم خاردار دراز کشید که بعد از آن تعدادی از برادران یاد گرفتند و کار ایشان را تکرار کردند .

- قبل از عملیات بدر آن موقع من را از گروهان برداشت و به عنوان دستیار خودش مشغول به کار شدم. آقای حافظی در شب عملیات بدر مأموریتی به من داد و گفت :" شما با فلان گروهان از یک منطقه دیگر باید به عملیات بروی و از آنجا عملیات را شروع کنی. بعد اضافه کرد که هادی از من راضی باش." گفتم:" شما باید از من راضی باشی." ایشان گفت:" نه، کار عملیات یک کار دفتری نیست کاری است که یکی ناملایمات دارد. کوه، آب، دریا، زمین، گلوله و جنگ دارد. شما باید 150 تا 300 نفر از این بندگان مخلص خدا را که بهترین انسانها هستند و برای دفاع از این مرز و بوم آمدند، هدایت کنی. پس باید سختیها را ببینی و تجربه کنی و به آن عادت کنی. و با مسائل مدیریتی آشنا شوی و من برای امروز تو را می خواستم در همان لحظه یادم آمد که مدتی قبل می خواستم از گردان ایشان بروم. ایشان موافقت نکرد و گفت که نباید بروی. وقتی این حرف را شنیدم متوجه شدم که ایشان چه می گوید و منظورش چیست .

- زمانی که برای عملیات میمک آماده شدیم. آقای حافظی در جلسه ی خصوصی که شامل فرمانده گردان ها بود گفت:" شما هر نیرویی را که نخواستید پیش ما بفرستید ." این جریان گذشت. تا اینکه هر چه نیرو از گردان های دیگر آمد ایشان به گروهان من معرفی کرد. من به ایشان معترض شدم:" که چرا هر نیرویی را که از هر جا می آید، شما به گروهان من می فرستی؟ گروهان های دیگر هم هستند ." ایشان چیزی نگفت. و من خیلی دل شکسته شدم و در جایی پشت چادرها گوشه ی خلوتی پیدا کردم و گریه کردم. شب بعد از این جریان، بعد از نماز مغرب و عشاء ایشان بنده خدایی را به گروهان من معرفی کرد من هم او را به گروهان دیگری معرفی کردم و آن بنده خدا به داخل یکی از دسته های گروهان معرفی شده رفت. فرمانده دسته پیش من آمد و گفت:" من دیگر با شما کار ندارم، شما با علی آقا با هم دست به یکی کردید که هر چه علی آقا پیش شما فرستاد، شما باز پیش ما بفرستی. من ناراحت شدم و پیش آقای حافظی رفتم و گفتم:" این چه کاری است که شما سر ما در می آوری؟" ایشان پرسید:" جریان چیست؟" و من موضوع را تعریف کردم. آقای حافظی از جا بلند شد، ایستاد. گفت:" خوب، اگر مردی با اینها کار کن. اگرشما آن کسی را که حرف شما را نفهمید توانستی چیزی به او بفهمانی آن موقع فرمانده هستی، نه اینکه نیروی خوب دست شما بدهند، فردا طلبه شود و من و شما را بسازد، اینجا نیاز ندارد که من این نیرو را پیش شما بفرستم. نیرویی که از مشهد بلند می شود و به اینجا می آید بهترین انسان روی زمین است که در مقابل دشمن می ایستد. اگر شما در مقابل نیرویی که بد بود و توانستی او را بسازی آن زمان به شما فرمانده و مدیر می توان گفت ."

- شب قبل از عملیات میمک آقا اسماعیل را دیدم که در فکر است از ایشان سؤال کردم:" جریان چیست، چرا در فکر هستی؟" ایشان گفت: امشب دستور آمده که گردان آقای حافظی پدافند قرار بگیرد. ولی در رودربایستی گیر کردم و نمی دانم چگونه به او این خبر را بدهم." گفتم: بیا با هم برویم و به او بگوییم. وقتی جریان را به آقای حافظی گفتیم آن چنان بر روی ایشان اثر گذاشت که رنگش زرد شد و لبهای خندانش بسته شد. وضعیت او را که چنین دیدیم، بهتر دیدیم او را ترک کنیم و رفتیم. صبح ایشان پیش من آمد و گفت:" من این درد را به کجا ببرم." گفتم: "چه کار شده است؟" گفت:" چرا نباید کردان ما در عملیات باشد ." گفتم:" بابا جان، شما باید ادای تکلیف کنی. فرمانده ای این طور تشخیصی داده. نیروهای شما هم ناراحت هستند. باید بروی و با آنها صحبت کنی. چون آنها حرف شما را بهتر گوش می کنند." ایشان گفت:" آقای معلم بر فرض من آنها را قانع کردم، خودم که قانع نمی شوم." گفتم:" انشاء الله خدا کمکت می کند ." او رفت. روز دوم عملیات بود که خبر رسید خطی را که نیروهای ما در آن مستقر هستند دشمن خیلی روی آن فشار می آورد و اگر آن را بگیرد از راست یا چپ نیروها را قیچی می کند و راه ارتباطی را از پشت می بندد. من هم آقای حافظی را خواستم. وقتی آمد، گفت:" با من چکار دارید؟" گفتم:" امشب نوبت شماست که به خط بروی. برو نیروهایت را برای رفتن آماده کن." ایشان خوشحال شد و سریع رفت. شب همراه با نیروهایش در خط قرار گرفت. وقتی شب من به سراغ ایشان رفتم، گفتم:" وضعیت چطور است؟" گفت: آن عقده ای که برای شرکت در شب اول عملیات داشتیم حالا اینجا با پدافند جانانه ای که انجام دادم، در آوردیم .

- یک روز که آقای حافظی تازه از جبهه به مشهد آمده بود به من گفت:" آقا رضا، من خیلی دوست دارم که شهید بشوم، اگر بر فرض شهید نشدم و جنگ تمام شد، روز بعد آن به دنبال کار خودم می روم و دیگر در سر کار سپاه نیستم ."

- یکبار که ایشان از جبهه به منزل آمد، به من گفت:" وقتی از منطقه به مشهد می آیم انگار که در زندان قدم می گذارم و وارد جهنم شده ام، بهشت در جبهه است و اگر به خاطر شما و فرزندانم نبود اصلاً هیچگاه به پشت جبهه نمی آمدم .

- در منطقه من با آقای حافظی در یک سنگر و چادر بودیم. ایشان با وجود سواد کم جزء کادر رسمی تیپ 21 امام رضا بود. ـ یک روز من از ایشان پرسیدم:" چطور شد که شما جزء نیرو های کادر سپاه شدی؟ " ایشان گفت:" من دوست داشتم که بطور دائم در جبهه باشم. و این در صورتی بود که نیروی کادر تیپ پادگان می شدم وگرنه باید مدتی به صورت مأموریتی به جبهه می آمدم و بر می گشتم. با قرار گرفتن در نیروی کادر مخصوصاً تعهد گرفتند که باید دائم در منطقه تا پایان جنگ بمانم. بطوری که حتی مأموریت در شهرستان هم ندارم. و در طول مدتی که من با ایشان در منطقه بودم، ایشان حتی برای یک بار هم از این عملش پشیمان نشد .

- آقای حافظی سیگار می کشید یک دفعه فرمانده ای مطلبی در مورد سیگار و مضرات آن گفت که بعد از گفته های فرمانده ای ایشان پیش قدم شد، برای ترک سیگار و آن را ترک کرد .

- محمد علی گفت:" یک شب در منطقه چون هوا خیلی تاریک بود، ما گم شدیم، من دستانم را به سوی آسمان دراز کردم و گفتم:" یا زهرا (س) کمکمان کن." بعد به سایر نیروها بی سیم زدم که از محلی که هستید حرکت نکنید زیرا احتمال دارد که بین عراقی ها برویم ." در حمان لحظه باران شدیدی شروع به باریدن کرد و تا صبح ادامه داشت. با روشن شدن هوا رد پاهایی بر روی جاده مشخص شد که معلوم شد نیرو های جلوتر از ما به کدام سمت رفتند و ما هم راه را پیدا کردیم .

- تازه یکی، دو روز بود که من به گردان ایشان آمدم که قرار شد شب برای راهپیمایی و رزم شبانه حرکت کنیم. ـ در این مدت کوتاه یکی، دو بار با ایشان برخورد داشتم. ـ بعد از اذان مغرب و عشاء بود که آقای حافظی گفت:" نیروها را جمع کنید." من هم چون تازه به گردان ایشان آمده بودم با بچه ها به آن صورت آشنایی نداشتم . چون فرمانده گروهان بودم در حال سازماندهی نیروها بودم که دیدم ایشان آمد و با صدای بلند صدا زد،" آقای نعمتی کجاست؟" بعد از شنیدن این کلام به خدمت ایشان رفتم و گفتم: من نعمتی هستم، چه کار دارید؟ گفت:" چرا حرکت نمی کنی؟ همة گروهان ها رفتند و فقط گروهان شما مانده است." گفتم: خوب ما باید از کدام طرف برویم؟ ایشان گفت:" شما فرمانده گروهان هستی، خوب اگر در موقعیتی قرار بگیری که نمی توانی با کسی تماس داشته باشی و شب و تاریکی محض باشد و مسیر هم ناآشنا، منطقه هم منطقة جنگی چه کار می کنی؟" یک فرمانده، خیلی باید با اینگونه مسائل آشنایی داشته باشد تا بتواند در این شرایط حساس به خوبی فرماندهی کند و نیروها را کنترل نماید . گفتم:" شما مسیر را به من بگو که از کدام طرف باید بروم من خودم بقیة راه را پیدا می کنم." ایشان با اشاره راه را به من نشان داد و گفت:" همین مسیر را بگیر و جلو برو." گفتم: چشم، و به راه افتادیم. هنوز مقداری از راه را طی نکرده بودیم که دیدم دو نفر را به عنوان راهنما پیش من فرستاده یکی شهید حسینی ـ و دیگری که اسم او یادم نیست ـ همانجا متوجه شدم که دلگیری من از ایشان بی جا بوده است .

- یک روز با آقای حافظی از سر کار به منزل می رفتیم، فلکة تقی آباد به سمت چهارراه دکترا بودیم که یک دفعه دیدم ایشان چیزی را از کیفش درآورد و به من داد. گفتم:" این چیست؟" گفت:" این چیزی است که باید بین من و شما باشد . اگر روزی من شهید شدم حتماً این را بر روی سینه ام بچسبان چون خیلی دوست دارم با آرم و لباس خاکی سپاه دفن شوم." گفتم:" این حرف ها را نگو، حیف شما نیست که بروی." گفت:" نه، چون من دوست دارم که این کار انجام شود و این را به شما می گویم و می دانم که شما هم به آن عمل می کنی، این جریان گذشت و یک سال و نیم این آرم داخل کیفم بود. تا اینکه خبر شهادت ایشان را آوردند و روزی که تشییع جنازة ایشان بود انجام شد. هنگام دفن او در خواجه ربیع یکباره به یاد گفتة ایشان که تقریباً یک سال و نیم قبل گفته بود، افتادم و فکر نمی کردم که آرم ایشان در کیف همراهم باشد. این کار در آخرین لحظات دفن انجام گرفت زیرا احساس کردم شهید حافظی به من می گوید، رضا کاری را که می خواستی انجام بدهی، انجام بده، الآن وقت آن است . من هم فوراً دست در جیب بردم و دیدم کیفم همراهم هست، آرم را در آوردم و متوجه شدم که سنجاقی هم به آن وصل است. در صورتی که قبل از آن سنجاقی به آن متصل نبود. بالأخره آرم را بر روی سینة ایشان وصل کردم و بعد او را دفن کردند .

- ٍدرسال 61 بود که من مجروح شده بودم و شهید حافظی، جهت عیادت من آمد بود. من که مقداری خوب شده بودم، و روز دوشنبه بود که با ایشان در تشیع جنازه شرکت کردیم. ایشان می گفت: نگاه کن به این شهداء چقدر زیبا راهشان را انتخاب کرده اند. حالت حسرت عجیبی داشت. گاهی اوقات می گفتم: فلانی شهید شده است . می گفت: خوشا به حال او که لایق شهادت بود. و من به شوخی می گفتم: علی جان هنوز موقع آن نشده که شما لیاقت پیدا کنید؟ می گفت: نه بابا، هنوز لایق شهادت نیستیم .

- یکی از برادران می گفت : داخل سنگر در کنار شهید حافظی بودیم. تیربارها و دولولهای دشمن بچه های ما را می زدند. شهید حافظی که وضع را اینگونه دید، یک آرپی جی برداشت و گفت: می اینجا باشم و شما بعثی ها بچه های گردان را بزنید. در هنگامیکه می خواست یکی از سنگرهای دشمن را بزند با کالیبر همان سنگر به شهادت رسید .

- دفعه آخری که می خواست به جبهه برود، برادرش را صدا زد و گفت: برادر بیا که این دفعه می خواهم حرفهایی بزنم که تا به حال نزده ام. آیا آمادگی شنیدن این حرفها را دارید؟ من و برادرانشان گفتیم: بله. ما آمادگی کامل داریم و مسئله ای برای ما نیست. یک دفعه گفت: اگر من شهید شدم دوست دارم در بهشت رضا (ع) در کنار دوستانم خاکم کنید. بعد من گفتم: ای بابا! هر وقت که اینجایید می روید پیش دوستانتان و حالا هم که می خواهید از پیش ما بروید، دوست دارید در کنار آنها باشید. (چون آن زمان خانه ما نزدیک خواجه ربیع بود و مزار برادر شهیدم در خواجه ربیع بود) گفتم: اولا: مزار برادرم در اینجاست. دوما، خانه ما هم اینجاست. شما که می خواهید شهید شوید بعدا من چطور با چهارتا بچه کوچک به بهشت رضا (ع) بیایم؟ پس باید خواجه ربیع دفنت کنیم. شهید گفت: هر جا که صلاح می دانید و دوست دارید مرا دفن کنید. در این حین برادر شهید گفت: ای بابا، ما یک دقیقه آمدیم پیش شما که همدیگر را ببینیم و چند کلمه ای صحبت کنیم، نمی دانستیم شما این چنین حرفهایی می زنید. من گفتم: ما همیشه از این حرفها می زنیم، برایمان عادی شده است .

- به علت مجروحیت در بیمارستان امام رضا (ع) در حدود یک هفته بستری بودند . بعداً گفتند: من دوست ندارم در بیمارستان باشم. چون من از خود مشهد هستم. و در حال حاضر جای یک مجروح دیگر را گرفته ام. من که می توانم بروم و در خانه استراحت کنم. به همین خاطر با آن حالشان گفتند: من با اجازه خودم مرخص می شوم. چون با آن حالش اجازه نمی دادند که از بیمارستان مرخص شود. به هر حال اجازه گرفت و مدتی در خانه بستری بود .

- در پادگان بسیج نخریسی دیدم آقای حافظی از کنارم رد شد و مقداری هم گرفته بود . من مشغول آموزش نیروها بودم که ایشان آمد و گفت : بیا کنار کارت دارم . وقتی به او رسیدم گفتم : علی جان چیه ؟ خیلی منقلبی . گفت : بیا باهم به حرم امام رضا (ع) برویم . به اتّفاق ایشان به حرم امام رضا (ع) مشرّف شدیم . همین که شهید حافظی چشمش به ضریح افتاد اشک به روی گونه هایش سرازیر شد . بعد هم که ضریح را گرفته بود بلند بلند گریه می کرد و می گفت : یا امام رضا ( ع) مگر ما قابل نیستیم که شهید بشویم ؟

- سال 63 دو سه روز به عید مانده به قم و از قم به یزد منزل پسر دایی ام رفتیم . ساعت 10/30 دقیقه شب بود . بک نفر به منزل ایشان زنگ زده و گفته بود ما هر جا تماس گرفتیم ایشان را پیدا نکردیم تا بالاخره گفتند یزد منزل شماست . آقای حافظی به ما گفت: اتومبیلتان را بگذارید و با اتوبوس به مشهد بروید . گفتم : برای چه؟ گفت : یکی از اقوامتان فوت کرده ، خودتان را سریع به مشهد برسانید . با هم به مشهد آمدیم وقتی جلوی درب خانه برادرم رسیدم دیدم که حجله عزا و علمی مقابل درب خانه است و کوچه شلوغ است . آنجا بود که فهمیدم برادرم شهید شده است اما من به خاک سپاری و تشییع جنازه برادرم نرسیدم .

- در زمان انقلاب، با توجه به اینکه مغازه صافکاری داشت ولی اصلاً به مغازه نمی رفت و یک سره در راهپیمایی ها و تظاهرات بود. یک شب به خانه نیامد. روز بعد که به خانه آمد، دیدم لباسهایش را عوض کرده است. به ایشان گفتم: این لباسها مال کیست که شما پوشیده ای؟ گفت: چیزی نیست. این لباسها موضوعی دارد. گفتم: خوب بگو ببینم. (با حالت ناراحتی) این لباسها مال کیست؟ گفت : در چهارراه شهدا مجروحین را به بیمارستان می بردیم و چون آنها خونی بودند لباسهایم وضعش خیلی خراب بود. به همین خاطر یک بنده خدایی به من گفت: بیا به خانه ما و لباسهایت را عوض کن .

- اوایل انقلاب بود که به اتفاق برادرم جهت نگهبانی از منزل حاج آقای شیرازی می رفتیم. اکثر اوقات که خسته می شدیم و خوابمان می گرفت وسط کار می رفتیم می خوابیدیم. اما شهید 24 ساعته همانجا اسلحه به دست از این طرف راه می رفت و نگهبانی می داد .

- شبی که ایشان شهید شدند در گاراژ کار می کردم. یک مینی بوس بود که رنگ می کردم صاحبش یکی از دوستان من و برادرم محمد علی بود. برای رنگ کاری کاغذ کم آوردم. بعد صاحب ماشین را به همراه یکی از استاد کارها فرستادم و گفتم : بروید و یک مقداری کاغذ گراف بگیرید و بیاورید. من داخل مینی بوس مشغول استراحت شدم تا آنها برگردند که به علت خستگی در همان حال خوابم برد. در همان زمان تازه یک خانه ای خریده بودم. خواب دیدم وارد خانه خودم شدم. درب را باز کردم . به طبقه بالا رفتم که ناگهان دهانه ضربی باز شد و پایم تا بالای ران داخل گیر کرد. دو دستم را به کمرم گرفتم و داد زدم: آخ، کمرم شکست. ناگهان از خواب بیدار شدم و دوباره خوابیدم که مجددا هم خواب دیدم که به شدت باران می آید. باران سقف خانه را خراب کرده بود و روی سرم می ریخت دوباره از خواب بیدار شدم و گفتم: خدایا شکرت این چه خوابی بود که من دیدم . بعد از 3 یا 4 شب از آن خواب، یکی دو نفر از دوستان که در سپاه بودند و در جریان بودند که برادرم شهید شده و به دیدنمان آمدند اما به دلیل اینکه نزدیک عید بود و همه کارهای عیدمان را انجام داده بودیم به ما چیزی نگفتند . صبح عید بود که آقای عباسی درب زد. درب را باز کردم. پس از احوال پرسی ایشان گفت: علی آقا مجروح شده است. من بلافاصله گفتم: نه علی شهید شده است . چون من همان شب که خواب دیدم کمرم شکست متوجه شدم که برادرم شهید شده است .

- در زمان انقلاب مردم می خواستند مقر نیروهای پایداری در محل چهارراه شهداء را بگیرند. برادرم هم در آنجا مشغول حمل مجروحین بود و چند تا از فامیل ها به ما گفتند: برادرت محمد علی در آنجاست و دارد مجروحین را جمع می کند. من رفتم آنجا که او را ببینم که پایم تیر خورد. بعد نشستم و زمانی که خواستم بلند شوم اورکتم را روی پایم انداختم و نگذاشتم کسی متوجه شود. بعد با موتور مرا به بیمارستان بردند و در آنجا پایم را عمل نمودند .

- شهید حافظی در انتخاب نیروهایش خیلی زیرکانه عمل می کرد و تبحّر عجیبی روی پذیرش و به اصطلاح کارآمدی نیروهایش داشت . چون اعتقاد داشت و می گفت : اگر نیرویی که به تو می دهند اعم از بسیجی ، سرباز و یا کادر ، روحیّة بالا داشته باشد و عاشق جنگ باشد با این نیروها همیشه خط شکن هستی . و الّا اگر نیروهایت خمود و به قولی از همین نیروهای کیلویی باشند ، خط شکن نمی شوی . و هرگاه تعداد زیادی نیرو به منطقه اعزام می شد ، سریع می رفت و نیرو ها زیر نظر می گرفت و برادران بسیجی که اعزام مجدّد می شدند را انتخاب می کرد و به او می گفت : چند بار به جبهه آمدی ؟ قبلاً کجا بودی و چکاره ای؟ خوب سوال می کرد . پس از اینکه مطمئن می شد نیروی خوبی است ، به بچّه ها می سپرد و می گفت : بروید اسم او را یادداشت کنید و بگوئید یواشکی برود و آن پشت بنشیند . و یا اینکه خودش به آنها می گفت : برادر برو و آن پشت باش تا بعد بیایم خبرت کنم . نیروها هم فکر نمی کردند که ایشان فرماندة گردان است . وفکر می کردند او هم مثل آنها یک بسیجی است . وحتّی او را صدا می کردند برادر علی ، برادر علی . ولی بعداً که متوجّه می شدند که ایشان فرماندة گردان است ، به ایشان می گفتند : برادر حافظی . ولی ایشان می گفت : برادران من علی صافکار هستم .

- آخرین مرتبه ای که پدرم می خواست به جبهه برود ، صبح زود بود . همة ما بچّه ها خواب بودیم ایشان همة ما را از خواب بیدار کردند و یک عکس دسته جمعی گرفتیم . بعد از عکس گرفتن ایشان خداحافظی کرد و رفت .

- همسایه مان آمد و گفت: مثل اینکه آقای حافظی، پایشان تیر خورده و در بیمارستان بستری هستند. من گفتم: او شهید شده است و پایش تیر خورده است. چون که اگر او تیر می خورد همه شما به اینجا نمی آمدید. بلکه به بیمارستان می رفتید. و حالا اگر راست می گویید بلند شوید به بیمارستان برویم، همسایه مان گفت : نه، حالا که قرار است همه به خانه شما بیایند. گفتم: نه پس ما به بیمارستان می رویم. می دانستم شهید شده چون مرتب به ما الهام می شد که ایندفعه شهید می شود .

- در عملیات مسلم بن عقیل دشمن نیمه های شب به ما پاتک زد. و با یک گروهان و شاید کمی هم بیشتر پاتک زده بود. در آن نیمه شب یکی از برادران بسیجی در فاصله پنج متری اش یکی از نیروهای دشمن را می بیند و زبانش بند می آید. با حالت ترس می گوید: عراقی، عراقی، آن مزدور عراقی از ترس به برادر بسیجی می گوید: اشهد ان محمدا رسول ا.... که بلافاصله برادر بسیجی اسلحه اش را روی رگبار می گذارد و می گوید: اشهد ان علی ولی ا... این روحیه دشمن مزدور بود .

- آخرین باری که شهید می خواست به جبهه برود به خانه ما آمد و روی پله جلوی درب خانه نشست و حتی کفشهایش را هم از پایش درنیاورد. همسرم چایی آورد و ایشان پس از اینکه چاییش را خورد، اورکتش را که روی دستش بود پوشید و ساکش را از روی زمین برداشت و انداخت روی شانه اش و از ما خداحافظی کرد و رفت .

- زمانی که برادرم می خواست به جبهه برود ، به ما چیزی نگفت و رفت . بعد از چند روز به محلّ کارم (هتل هما مشهد) تلفن زد . موقع طلوع آفتاب بود . به محض اینکه صدایش را شنیدم شروع کردم به گریه کردن . برادرم یکسره می گفت : خواهر گریه نکن ، من محمّدعلی هستم ، از سومار زنگ می زنم . گفتم : آنجا چکار می کنی ؟ و باز هم گریه ام گرفت . گفت : گریه نکن اینجا کار دارم ومشغولم . گفتم : حالا کی می آیی ؟ گفت : معلوم نیست ، آمدنم با خداست . در جزایر مجنون زیاد فعّالیّت داشت . یکی از همکارانم که در جبهة جزایر مجنون بود وقتی برگشت ، آمد و به من گفت : خانم حافظی مبارک باشد . گفتم : چی شده ؟ گفت : اسم جزایر مجنون را گذاشته اند فلکة حافظی . بخاطر اینکه برادر شما زیاد تلاش و جانفشانی می کند . و الان هم در آنجا فرماندة آن منطقه است .

- شهید حافظی دستشان در جریان یکی از عملیّاتها مجروح شده بود و تا قبل از شهادت ایشان را آزار می داد . بهمن ماه بود و هوا شدیداً سرد بود و ما نیروها را جهت عملیّات آماده می کردیم . نیروها را در آن هوای سرد توی رود کرخه آموزش شنا می دادیم . چون عملیّات بدر یک عملیّات آبی خاکی بود ، بچّه ها داخل آب بودند که باران هم شدید می بارید و روی سر بچّه ها می ریخت بعد از شنا ، آموزش قایق رانی با بلم بود . که شهید حافظی شخصاً خودش در آموزش نیروها شرکت داشت . من به شهید حافظی گفتم : کار کردن با این وضع دستتان برای شما مشکل است . ایشان گفت : نه ، من باید در بین بچّه ها باشم تا حضور مرا احساس کنند و مرا با این وضعیّت جسمی که دارم ببینند و کسانی که خدای ناکرده از نظرروحی ضعیف هستند ، جا نزنند . یک جفت دستکش کرکی برای من یادگاری بافته بودند آنها را به شهید حافظی دادم که دستش کند . شهید برای جلوگیری از آسیب دیدگی دستهایش دستکش دستش می کرد . در عملیّات گفت : شما با گروهانت در جناح مخالف ما حرکت کن . ما حرکت کردیم امّا طبق زمان بندی عملیّات در موقع مقرّر به محلّ نرسیدیم . ساعت 10 صبح بود که توی حور راه افتادیم . با توجّه به اینکه آب راههایی که ما می رفتیم قایقها راه نمی رفتند و توی آب راه ها جا نمی شدند . شب به کمین خوردیم . بچّه های اطّلاعات ما گفتند : ما می رویم یک سر و گوشی آب بدهیم ببینیم چه خبر است بعد برمی گردیم . ساعت 12 شب بچّه ها خسته شده بودند چون از صبح پارو می زدند و یکسره توی آب نی کشی می کردند . ضمناً بچّه ها با یک تکنیک و ابتکاری خاص ، جلوی بلم ، دوشیکا کار گذاشته بودند و من خودم آخر ستون هرچه می خواستم قایقها را به هم وصل کنم نمی شد . به جلو پیام دادیم که جلو چه خبر است؟ آنها هم خبر آوردند و گغتند : کمین دشمن جلو است و عراقی ها دارند نیرو پیاده می کنند . گفتم : قایقها را هرکدام که آمدند اینجا نگه دارید . و یک یک آنها را جلو بفرستید . من خودم جلو رفتم و دیدم که طول کشید و قایقی نیامد ؟ دیدم که ایشان از فرط خستگی خوابش برده است . بچّه های اطّلاعات هم آمده بودند و به ایشان گفته بودند حرکت کن که او متوجّه نشده بود . و جون در خال عملیّات بودیم نمی توانستیم از بی سیم استفاده کنیم . من تمام آبراهها را با عنایت ائمّة معصومین (ع) و حضرتزهرا (س) حرکت کردم . شب بود و خطّ خودی و دشمن را نمی دانستیم که کجاست . با توجّه به نقشه ای که بردران اطّلاعات از قبل تهیّه کرده بودند و شب قبل نسبت به آن توجیح شده بودم . توری توی این آبراهها حرکت می کردم که انگار از کودکی در آنجا بوده ام .

- شب عملیات میمک، قرارگاه نیروها را تقسیم کرده و گردان ما را جهت پشتیبانی قرار داده بودند. بعد شهید حافظی نزد سردار قاآنی رفته بود و گریه کرده بود و گفته بود: آقا اسماعیل، شما ما را هیچی حساب کرده اید و فکر کرده اید که گردان ما به درد نمی خورد و کارایی ندارد. بعد برادر اسماعیل ایشان را دلداری داده بود و گفته بود: آقای حافظی، عملیات انجام دادن مشکل نیست. خط نگه داشتن مشکل است. من شما را برای صبح عملیات نگه داشته ام که خط را حفظ کنید. ما صبح رفتیم و در خط مستقر شدیم که در مقابل پاتکهای دشمن دفاع کنیم .

- در شب عملیات بدر بود که من مجروح شدم. کنار خاکریز جاده خندق نشسته بودم یک مرتبه دیدم شهید حافظی بالای سر من آمد و گفت: داشتم از اینجا رد می شدم شما را دیدم. حالا چکار شده است؟ گفتم: چیزی نیست. مقدار کمی زخمی شده ام . گفت: من می خواستم جلو بروم و ببینم چه شده. حالا اگر می خواهی که شما را به عقب ببرم. گفتم: نه. سپس ایشان خداحافظی کرد و رفت. روز بعد اسامی شهداء را خواندند دیدم که اسم شهید حافظی هم جزو آنهاست .

- در عملیات بدر بود . ما بعنوان نیروی احتیاط قرار شد بمانیم و روز بعد عمل بکنیم. نیروهای ما قرار بود در منطقه میمک در تنگه بیجار مستقر بشوند و ما شب را آنجا بمانیم. در بین راهه که می رفتیم دشمن متوجه حضورمان شده بود بنابراین به صورت ایذایی بر سرمان آتش می ریخت. گردانهایی که قرار بود بروند، رفتند. که همراه آنها شهید جامعی و شهید علی ابراهیمی هم بودند. ما هم در گردان یاسین به عنوان نیروی احتیاط قرار بود فردای آن روز وارد عمل بشویم. در بین راه دیدم که شهید بزرگوار حسین معافیان با دو نفر دیگر آمد و نمی دانم به شهید حافظی چه گفتند که دیدم شهید حافظی آمد و گفت: نعمتی گروهانت را از همین جا جدا کن و برو خط. گفتم: چشم. من از همان جا بلافاصله جلوی ستون احتیاط ایستادم گفتم: گروهان جدا شوند و سپس به خط شوند. یک مقدار که راه رفتیم دیدم شهید حافظی پیک فرستاد _ چون در منطقه نمی خواستیم از بی سیم استفاده شود که احیانا دشمن شنود کند و اطلاعات کسب کند. بیشتر از پیک استفاده شد _ گفت: حاج قای حافظی فرموده اند که شما برگرد بیا. به برادر دوست بین بگو برود. بعد من گفتم: باشد چشم. برمی گردم. به شهید دوست بین گفتم: که شما برو چون آقای حافظی فرموده اند که من برگردم. گفت: من چکار کنم؟ گفتم: شما بچه ها را بردار برو انشاءا... برادرهای محور اطلاعات و عملیات آنجا هستند. خلاصه شما را تا خط رسانند. و ما هم ببینیم دستور آقای حافظی چیست؟ اگر اجازه فرمودند که شب خدمتتان می آییم. اگر هم اجازه نفرمودند باید ببینیم تکلیف چیست؟ برگشتم، گفتم: حاج آقای حافظی چرا اجازه ندادید که من بروم. گفت: شما همین جا بمانید کارتان دارم. فردای آن روز صبح زود گفت: بلند شو برو خط. امکان دارد این دوتا گروهان دیگر امروز فردا هم عقب نیایند و خط احتیاج پیدا نکند. اگر هم احتیاج پیدا کرد که ما بیاییم شما برو گروهانت را جمع و جور کن و ببین کدام نقطه خط حدت دارد و از بچه های اطلاعات و عملیات هم در این رابطه سئوال کن. در آنجا شهید شریفی و شهید حجت زرینی بودند. صبح زود من بلند شدم با یکی از برادرهایی که با جیپ ادوات می برد، به خط رفتم. به خط که رسیدیم پاتک دشمن هم شروع شده بود . شهید بصیری و شهید بزرگوار مهدی خاوری بچه های ما را که رسیده بودند توی محورشان جایگزین کرده بودند و بهشان حد داده بودند که من رسیدم سئوال کردم خاوری کجاست؟ آن موقع شهید نشده بود. گفتند: آقای خاوری یک مقدار جلو رفته است. پیدایش کردم و احوال پرسی کردم. آنجا هم آتش دشمن شدید شده بود. به او گفتم: بچه های ما کجایند؟ گفت: خاطرت جمع باشد خط را به آنها داده ام . دوتا سنگر آن طرفتر که رفتی از همان طرف برو تا آخر. بچه های شما تا لب کال شیار هستند. من رفتم بچه ها را پیدا کردم. بعد از ظهر آن روز قرار شد ما خط را تحویل بگیریم. شهید خاوری درست راست ما و در پاسگاه گدکنی بود. همه ما در وسط شیار قرار گرفته بودیم. شهید خاوری گفت: نصف نیروها یک طرف و نصف دیگر آن طرف شیار را بپوشانند. شهید حافظی تماس گرفت و گفت: من دارم بچه ها را می آورم. شما خوب به خط توجیه شده ای؟ گفتم: نه. شهیدگفت : هر گروهان را خط حدش را مشخص کرد و گفت: هر گروهان که به خط آمد توی خط خودش قرار بده. گروهان یک را کمی بگذار و دو را کمی و گروهان سوم هم خودت هستی، کمی باش. شب شد و هر چه منتظر شدم خبری نشد. شهید حجت زرینی آمد و گفت: بچه هایتان نیامدند؟ گفتم: نه، تماس بگیرید و بگویید زودتر بیایند چون هوا تاریک شده است مشکل ایجاد می کند تا سنگرهایشان را پیدا کنند. گفت: حرکت کرده اند. در آنجا شیاری بود که من رفتم داخل آن منتظر شدم. دیدم یک ماشین آمد و شهید حافظی با ماشین جلویی و همراه با نیروها آمد. بعد ماشین را نگه داشتند صدا زدم گفتم: برادر علی کجاست؟ صدای من را شناخت و گفت: برادر هادی بیا اینجا. به سویش رفتم. گفت: خوب بگو ببینم چکار داری؟ سریع یک دقیقه هم طول نکشد تمام کارهایی که تا به حال انجام داده ای. گفتم: جای گروهانها و سنگرها هم مشخص است و هر کس سر جای خودش چیده می شود. دوباره روی ما را بوسید و گفت: اگر دیشب از عملیات محرومت کردم به خاطر همین بود. کار روی مدیریت صحیح انجام می گیرد. مدیر باید مدیریت کند و فرمانده باید فرماندهی کند. نه اینکه خودش پیشتاز باشد، ولی هدایت و فرماندهی را هم فراموش نکند .

- قبل از عملیات بدر آن موقع دیگر مرا از مسئول گروهان برداشته بودند و به عنوان دستیار خودشان (شهید حافظی) مشغول به کار بودم. یک مأموریت در شب عملیات بدر به من داد و گفت: شما با یکی از گروهانها از نقطه دیگری عملیات را شروع کن. من هم با گروهان یکم حرکت کردم که به حساب موج اول باشیم و به خط دشمن بزنیم ما باید به جاده خندق معروف به جزیره مجنون حمله می کردیم. این جمله را به من گفت که از من راضی باش. من تو را می خواستم برای روزهای سخت تربیت کنم. اگر مطالبی از من شنیدی از من راضی باش. گفتم: شمایید که باید از ما راضی باشید. گفت: نه. کار عملیات یک کار دفتری نیست. بلکه یک کاری است که کلی ناملایمات دارد. داخلش کوه، آب، زمین، جنگ و گلوله و هدایت نیرو دارد. شما باید بین 150 تا 300 نفر از این بندگان مخلص خدا را که بهترین انسانها هستند برای دفاع از این مرز و بوم آمده اند، اینها را هدایت کنی . پس اینجا باید به سختی ها و مسایل مدیریتی عادت کنی. گاهی اوقات یک برخورد خشن انجام می شده صادقانه بگویم، می خواستم تو را برای این چنین روزهایی آماده کنم. بارها بود که می خواستم از گردانشان بروم اما ایشان موافقت نمی کرد. می گفت: نه، نباید بروی شما باید بمانید. آن روز که این حرف را می زد من متوجه شدم که ایشان واقعاً از نظر مدیریتی پرسنلش را خوب تربیت می کرد .

- وقتی من به گردان ایشان معرفی شدم موقع اذان ظهر بود. ایشان جلسه ای داشتند و گفتند: بعد از نماز بیایید. من بعد از نماز خدمتشان رسیدم. ایشان چند کلمه ای با من صحبت کردند و مرا نسبت به مسایل آشنا کردند و یک گروهان به من تحویل دادند و به عنوان یکی از فرماندهان گروهان معرفی شدم. شب همان روز ما یک راهپیمایی شبانه داشتیم. برای اولین بار بود که با پرسنل گروهان آشنا می شدم. در آنجا شهید حسنی را دیدم. محسن حسنی هم فرمانده یکی از گروهانها بودند. ما آشنایی مختصری با ایشان داشتیم. شهید بزرگوار جوکاران هم یکی دیگر فرمانده گروهانها بودند. من فرمانده گروهان سوم بودم. معمولا در حرکتها همیشه گروهان سوم از بقیه گروهانها عقب تر حرکت می کند. به ترتیب شماره که حساب بکنید. گفتند: راهپیمایی آن شب را ما شروع کنیم. بعد از نماز مغرب و عشاء من منتظر بودم که حالا از طریق پیک یا خود شهید حافظی دستور حرکت را به من بدهند. مسیرها را هم خود برادران آموزش نظامی بر اساس مقدار ساعتی که می خواستیم راهپیمایی داشته باشیم مشخص می کردند. هر چی منتظر شدم دیدم کسی نیامد. هوا هم تاریک بود و ما داخل یک شیار بودیم و دید هم کافی نبود. دیدم گروهان جلوتر از من حرکت کرد. من منتظر شدم که خبر برسد، دیدم که نه خبری نشد. همین طوری یواش یواش حرکت کردم گفتم: خوب حالا خودم را به ستون برسانم. گویا ستون چند دقیقه ای زودتر حرکت کرده بود. نتوانستم برسم . در نهایت گفتم که نیروها در جا توقف کنند تا بعد تماس بگیریم و بپرسیم ما باید کدام مسیر را ادامه دهیم. در همین حین شهید حافظی آمد و ما را پیدا کرد و گفت: فرمانده گروهان چکار می کنی؟ گفتم: منتظر فرمان شما بودم. دیدم خبری ننشد و ما هم جا ماندیم، بعد خودمان حرکت کردیم و تا اینجا آمدیم، که حالا ببینم چه جوری می شود با شما تماس بگیریم که شما تشریف آوردید. گفت : این مطلب همیشه یادت باشد فرمانده گروهان، همیشه یک نفر رابط بین خودت و همجوارت برقرار کن تا اگر خبری بهت نرسید آن پیک خبرت را برساند. شهید همیشه سعی می کرد یک سری مطالب را چه دسته جمعی چه غیر دسته جمعی به نیروهایش گوشزد کند. و بتواند آنها را سخت کوش بار بیاورد .

- به محل مورد نظر که رسیدیم با شهید حافظی تماس گرفتیم. به ایشان گفتم: من الان دشمن را به وضوح می بینم و غواصها سیم های خاردار را قطع کرده اند می خواهند کار را شروع کنند. شهید حافظی به من گفت: شما برگردید عقب. گفتم: من الان در نزدیکی دشمن هستم و دشمن را در فاصله 100 متری خودم مشاهده می کنم. هوا گرگ و میش بود. و به راحتی می توانم با تمام قوا وارد عمل شوم . گفت: نه، به تو می گویم به عقب برگرد. گفتم: غواصها را جلو فرستاده ام . گفت: به شما می گویم از همان راهی که آمده اید برگردید. چشم. با هر زحمتی بود خودم را به یکی از غواصها به نام آقای مهدی سعیدی رساندم و گفتم: بچه ها برگردید. ایشان گفت: برای چه برگردیم؟ گفتم: دستور است. گفت: باشد . نیروها هم التماس می کردند و می گفتند: اگر اجازه بدهید ما الان گلوی دشمن را می گیریم. گفتم: دستور است، برگردید عقب. بچه ها بلافاصله از آب بیرون آمدند. وقتی داخل قایقها سوار شدند، گفتند: چی شده؟ گفتم: حالا جای صحبت نیست. بعدا توضیح می دهم. آن روز را تا شب توی هورها سرگردان بودیم. در نهایت خودمان را به سمت سده (خط) کشاندیم که متوجه شدیم دشمن جلویمان است . در آنجا بود که متوجه شدم، نیروهای خودی نتوانسته اند خط دشمن را بشکنند . آن قسمت از خط باید توسط نیروهای شهید ابراهیمی شکسته می شد. چون یک آبراه آنجا بیشتر نداشت. و همان آبراه را هم دشمن از قبل چهار لول گذاشته بود . بچه ها نتوانسته بودند از آنجا نفوذ کنند. از سمت نیروهای شهید ابراهیمی و شهید حافظی نتوانسته بودند که خط را بشکنند و اگر ما خودمان خط را می شکستیم و وارد منطقه دشمن می شدیم، در محاصره دشمن قرار می گرفتیم، و گرفتار می شدیم. به همین دلیل شهید حافظی گفت: برگردید عقب. فقط شهید جاوه ای توانسته بود یک خط را آزاد کند. در بین راه با بی سیم گفتم: ما هنوز آواره ایم. چه کار کنیم؟ شهید حافظی گفت: یک راه نفوذ پیدا کنید که خودتان را بتوانید به سده (خط) برسانید. ما آن راه را که شامل یک جاده به عرض 9 _ 8 متر بود و کل نیروهای دشمن در آنجا مستقر بود و دو طرفش هم آب بود و پشت آن هم باتلاق و سیم خاردار و موانع خشکی بود رفتیم. ولی نتوانستیم نفوذ کنیم که برگشتیم. از نزدیک غروب تا ساعت 10 شب بود که آنجا مانده بودیم و تنها یک بیسکویت و یک بسته خرمای 100 گرمی و آجیل داشتیم و آب بچه ها هم تمام شده بود. و از آب هور هم بچه ها به محض اینکه می خوردند درد دل می گرفتند. بچه ها گفتند که، نمازمان را بخوانیم. گفتم: باشه. بچه ها با آب هور وضو گرفتند و در قایق نمازشان را خواندند. پس از اتمام نماز به بچه ها گفتم: برای غذا چی داریم؟ گفتند: هیچی نداریم، بچه ها همه را تمام کرده اند. یک بسته خرمای 100 گرمی را که داشتم، برداشتم 7 یا 8 قایق 4 یا 5 نفره بود، از گروهان ما حدود 20 نفری بیشتر باقی نمانده بود. ابتدا بسته خرما را به چند تا از بچه ها تعارف کردم که آنها نخوردند. بسته خرما را در بین قایقها چرخاندم و بعد از تعارفهای زیاد، یک خرما را دو نفری باهم تقسیم می کردند. در نهایت خرمای آخری را 4 نفر باهم تقسیم کردند. من در آنجا به یاد صدر اسلام افتادم و گفتم: یا رسول ا... خودت کمکمان کن. نزدیک غروب روز بعد بود که توانستیم یک راهی پیدا کنیم و روی سده (خط) رفتیم و بلافاصله تماس گرفتم و به برادر علی (شهید حافظی) گفتم: ما روی سده (خط) آمده ایم. گفت : خدا نگهدارت باشد. گوش کن ببین از این به بعد فرمانده شما علی است. گفتم : از اول هم فرمانده ما علی بوده است. گفت: منظور سید علی ابراهیمی است. من امشب کار دارم نمی توانم بمانم. سید علی هم پیش شما می آید که به سمت دجله حرکت کنید و هرچه ایشان گفت باید عمل کنید. چون او فرمانده شماست و از حالا به بعد من دیگر فرمانده ات نیستم. گفتم: چه فرقی می کند. آن موقع فرمانده ام علی بوده، الان هم علی است. بعد از چند دقیقه دیدم شهید ابراهیمی دارد می آید و صورتش هم کبود شده است. رفتم جلو و احوال پرسی کردم گفتم: چی شده؟ گفت: چیزی نیست گویا موج آرپی جی گرفته است. صورتش سوخته و سیاه شده بود . ایشان گفت: بیایید که برویم به اتفاق یک گردان دیگر از سمت دجله عمل کنیم . همان شب با شهید توکلی روی کالک و دفترچه ها توجیه شدیم و رفتیم. همان شب بعد از رفتن ما، سه تن از برادران به نامهای ابراهیمی و بصیر و جامعی که هر سه از فرماندهان گردانهای خیلی خوب ما بودند به شهادت رسیدند. چون دشمن قیچی شده بود و عقبه آنها هم بسته شده بود و چون راه برگشتی نداشتند در همان جا شدیدا مقاومت می کردند. نیروهای ما هم به اتفاق شهید حافظی چون نمی توانستند از جاده عبور کنند و از پایین جاده هم که باتلاق بود، به همین خاطر آنجا مانده بودند و تا صبح جنگیده بودند. صبح که رفتم بچه ها می گفتند: یک چهارلولی بود که همه اش روی جاده، بچه ها را می زد و آنها نمی توانستند تکان بخورند. بعد شهید حافظی بچه ها را تا همان فلکه طبرسی که خودش نام گذاری کرده بود عقب می برد. و به اتفاق چند تن از برادران جهت خاموش کردن چهار لول برمی گردند که این شهید بزرگوار در نزدیک همان سلاح چهار لول تیر به ایشان اصابت می کند و به فیض عظیم شهادت نایل می آیند .

- شهید حافظی اگر کاری را به کسی واگذار می کرد ، در هر ساعت از شبانه روز که بود باید انجام می داد . یک شب ساعت 12 به بنده کاری واگذار کرد . گفتم : آقای حافظی الان ساعت 12 شب است . نمی شود این کار را ما صبح انجام دهیم ؟ ایشان گفت : من الان ، ساعت 12 شب می خواهم که خیلی زود این کار را انجام بدهید و سریع هم برگردید .

- دائی ام (محمد علی خالقی) در جبهه در گردان یاسین فرمانده بود. به همین خاطر یک دفعه اوایل انقلاب بود که منافقین می خواستند ایشان را داخل مغازه خودش ترور کنند. البته دائی ام در آن موقع داخل مغازه نبود. دو تا موتوری آمدند و از موتور پیاده شدند و گفتند: محمد علی خالقی چه کسی است؟ بعد هم چند تیر زدند که یکی از آنها به میز کارمان خورد. هنوز رد آن تیر وجود دارد. وقتی دائی ام آمد به ایشان گفتم: من دیگر اینجا کار نمی کنم. چون جان ما در خطر است. بعد ایشان با من صحبت کرد و مرا دوباره راضی کرد که درب مغازه باشم و همانجا کار کنم .

- اوایل انقلاب بود که حسین برادر کوچکمان در چهارراه نادری به علت درگیری به پایش تیر خورده بود و او را به بیمارستان انتقال داده بودند. ظهر، من و برادرم ( محمدعلی) برای خوردن نهار به خانه آمدیم. مادرم گفت که، حسین از صبح بیرون رفته ولی نیامده! بعد محمدعلی گفت: بلند شو برویم ببینیم ایشان کجاست؟ خلاصه تمام بیمارستانها را گشتیم تا در نهایت پشت شیشه درب بیمارستان قائم ( عج) اسم او را نوشته بودند که مجروح شده است. به هر نحوی که بود داخل بیمارستان رفتیم و او را دیدیم. وقتی بالای سر او رسیدیم گفت: همین الان مرا عمل کرده اند و تیر به ران چپم خورده است. پس از اینکه از او خداحافظی کردیم و از بیمارستان بیرون آمدیم دیدیم، تانکها به طرف بیمارستان رژه کشیده اند. آمبولانس ها و مردم هم یکسره جنازه به داخل زیرزمین بیمارستان می آوردند. من و محمدعلی رفتیم بالای سر جنازه ها و کمک می کردیم و آنها را جابجا می کردیم در حین کار من و برادرم یکسره می گفتیم: این یکی را نگاه کن! تیر خورده به سرش و دیگری به شکمش. برادرم محمدعلی می گفت: خوشا به سعادتشان. کاشکی به سر و شکم من بخورد. من نزدیک عصر بود که خسته شدم و به خانه برگشتم. ولی محمدعلی تا شب آنجا بود و کمک می کرد .

- یک روز در محلّ مغازة برادرم کارگرش مشغول جوشکاری بود که ناگهان جوکاری باعث آتش گرفتن ماشین می گردد . در همین حین ایشان از راه می رسد ، سریع به زیر ماشین می رود و شلنگ بنزین را با دستش می گیرد که آتش به باک بنیزن سرایت نکند . دو دستش آتش گرفت ولی باک بنزین را از ماشین جدا کرد و از سرایت آتش به باک بنزین جلوگیری کرد امّا همانجا صد نفر ایستاده بودند و هیچکدام جرأت این کار ار نداشتند و از نظر اینطور کارها اصلاً حادثه جو بود و دنبال اینطور کارهایی بود که کاری از دستش بر آید و انجام دهد .

- اوّلین باری که از طریق بسیج به جبهة الله اکبر رفته بودیم ، شامل دو گروه بودیم که جهت شناسایی منطقة دشمن ، به سوی سنگرهای دشمن حرکت کردیم . فرماندة ما که مسئول تیپ بود . نامش شهید رستمی بود . به ما گفت : شبها نگذارید که دشمن بخوابد . و ما هم تا می توانستیم شب ها برای شناسایی به جلو می رفتیم . برادران ارتشی به ما می گفتند : برادران از این جلوتر نروید . امّا ما یک گروه 10 نفرة بسیجی بودیم که گوش به حرف آنها نمی دادیم و عاشق شهادت بودیم و به کارمان عشق می ورزیدیم . صبح که برگشتیم ، ابتدا چایی را در منطقة دشمن درست کردیم . وقتی خواستیم چایی بخوریم ، یک پیرمردی در بین ما بود که به شوخی صدایش زدیم ، مشتی بیا چایی بخور . به محض اینکه از سنگر بیرون آمد ، خمپاره ای آمد و رفت توی سنگر ایشان خورد .

- در ایامی که در پایگاه شهید حیدری در اردو بودیم همزمان با ایام ماه محرم بود شهید حافظی در آنجا یک طرح ابتکاری دادند بدین صورت که هر گردان به صورت یک هیئت بییاید و مانند شهر مشهد هیأتها در مجلس همدیگر شرکت کنند . و هیأت میزبان دعوتی می داد و از بقیه پذیرایی می کرد .

- یک روز داشتم بچه ام را شیر می دادم ،در همان حال به فکرم رسید که برای دایی ام (محمدعلی حافظی) خیراتی بکنم .که به روح او برسد .به شوهرم گفتم :من یک ماه دیگر هم فاطمه (فرزندم ) را شیر می دهم به شرط اینکه پولش را بدهی برای دایی ام خیرات کنم . همسرم، هزار تومان به من داد و گفت: این پول را برای دایی ات خیرات کن . این پول را در نزد خودم نگه داشتم تا اینکه یک همسایه ای داشتیم خیلی مستضعف بود، فوت کرد .من به خانواده اش گفتم: من هزینة چهلم را به عهده می گیرم تا ثوابش به دایی ام برسد .همان روزی که این تصمیم را به اطلاع خانواده آن مرحوم رساندم و آنها را خوشحال کردم ، شب خواب دیدم که یک تعدادی از برادران دارند به جبهه می روند . دیدم دایی ام ساکش را روی شانه اش انداختهاست . من هم تعداد زیادی کیک وکلوچه خریده بودم و انها را توی ساکش می گذاشتم .و ایشان می گفت :دایی کافی است . گفتم: نه تو را به خدا قسم میدهم اینها را با خودت ببر . بعد دو تا از آن کیکها را در آورد وگفت : دایی جان ، پس دو تا از اینها را به سکینه ورقیه (دختروهمسرشهید ) بده. خانوادة شهید خبر نداشتند که من می خواهم چکاربکنم .روز چهلم همان همسایه مان بود وبرای نهار آبگوشت درست کرده بودم که مردم برای صرف بیایند و بعد هم سر خاکش برویم . ظهر بود که دیدم سکینه (دختر شهید ) و زن دایی ام (همسرشهید) به خانة ما آمدند . گفتم : چطور شد که شما آمدید؟ گفتند: همین طور بی خبر آمدیم . گفتیم: چون امروز جمعه است به خانة شما بیاییم .گفتم: می دانم روح شهید شما را به اینجا آورده است . همانجا بود که گفتم : دایی جان ، روحت شاد ،بعد از آن هم قضیه را برای همسر و دختر شهید تعریف کردم .

- یک شب خواب دیدم که ایشان وارد شدند . من گفتم : وای که این بچه ها چقدر سرو صدا و اذیتم می کنند . یک دفعه گفت : شما چقدر کم صبر شده اید ،شما که کم صبر نبودید. اخلاقتان عوض شده است ،بچه ها که خوبند . در همین حین که با من صحبت می کرد،چهار دفترچة سبز مثل دسته چک به من داد و گفت :اینها را بگیر ید و بالای طاقچه بگذارید. یک زمانی لازم می شود . گفتم: دست شما درد نکند . دفترچه ها را گرفتم و ایشان رفتند .

- شهید حافظی زمانی که در منطقه بود با کمک بچه های گردان شروع به ساختن یک مسجد کردند . ساختن مسجد 6 ماه به طول انجامید . از روز اول تا آخر جهت ساختن این مسجد بیل می زد و گل می داد . و در مواقعی که خسته می شد برای بچه ها غذا درست می کرد و در بین آنها پخش می کرد و برای آنها هم چایی می داد .

- شهید قبل از شهادتش گفت : این مغازه را یادگاری برای بچه های می گذارم آن را حفظ کنی پس از شهادت ایشان تا سه سال بر مسئله تجاری مغازه باشهرداری مشکل داشتیم . چونکه شهرداری مبلغ 3 میلیون تومان طلب کرده بود . یک روز عصر به زیارت حرم امام رضا (ع) رفتم . در آنجا به شهید گفتم:خودت این مغازه را برای بچه ها گذاشتی ، خودت باید کمک کنی . همان شب خواب دیدم که ایشان آمد و گفت : ای بابا چرا اینقدر به خودت سخت می گیری ؟ یک مقداری هم خرید کرده بود . آنها را دم درب حیاط گذاشت و رفت من هر چه گفتم : کجا می خواهی بروی ؟گفت کسی منتظرم هست . مثل همیشه که می گفت : کسی منتظرم هست . بعداً به شهرداری رفتیم و مبلغ 3 میلیون تومان را قسط بندی کردیم و مشکل به لطف خدا حل شد .

- یک سری به منزل شهید حافظی رفتم دیدم که شهید تشکی برای پدرش پهن کرد و دستش را گرفت و خودش هم غذا به دهان پدرش می کرد .

- زمانی که ایشان در جبهه بودند من در هتل هما کار می کردم . شهید همیشه می گفت : درست نیست که شما آنجا کار می کنید . چون بچه ها یتیم بودند مجبور بودم کار بکنم . ایشان می گفت : دوست دارم خواهرم مثلاَ معلم قرآن باشد . که هر وقت در جبهه از من بپرسند خواهرت چه کاره است ؟ بگویم : معلم قرآن است . نه اینکه در هتل کار کنی .

- شهید حافظی جهت آمادگی هر چه بیشتر نیروها قبل از عملیات سبک ( عملیات عاشورا ) دستور دادند از سایت 4 حرکت کنیم . و به منطقه ای از ایلام در پایگاه شهید حیدری در کنار رودخانه کنجا نحن برویم و در آنجا اردو بزنیم. درآنجا ایشان یک ابتکار جالبی را انجام داد. بدین صورت که هر روز ظهر بچه ها میهمان یکی از فرمانده گردانها باشند . روز اول مهمان گردان ادوات بودیم که در آن زمان شهید سبزیکار به عنوان فرمانده و سردار بخارایی هم معاون ایشان بود . و به همین ترتیب هر روز میهمان یک گردان بودیم . و با توجه به اینکه در فصل تابستان و در ماه های 4 و 5 میوه ازجمله هندوانه و خربزه زیاد بود با همدیگر می خوردیم

- یک سری یک مشتری داشتیم که هادی متوجه شده بود او نماز نمی خواند . آمد و در مغازه گفت : دائی جان این مرد نجس است . از هفت قدمی هم نباید با او رو به رو شد . حتی اگر آن فرد ماشینش را برای تعمیر می آورد می گفت : اصلاً پول این مرد حرام است . نمی خواهد کارهای ماشینش را انجام بدهی . اینجا بیکار بنشین و حقوقت را از من بگیر .

- شهید حافظی در موقع بازدید از چادر اگر می دید غذایی اصراف شده است می گفت : برادرها به اندازه مصرفتان غذا بگیرید . چون تمام این امکانات که این جا فراهم شده از اموال تمام افراد جامعه از جمله پیرزنها . جوانها ، و افراد پولدار و کم بضاعت جامعه و حتی کودکان است . پس سعی کنید خودتان را مدیون نکنید .حتی به من گفت : آقای اصلی ، غذا کمپوت و یا هر چیزی که سهمیه شماست همان وقت که تحویل گرفتید استفاده کنید . گفتم : برای چی ؟ گفت : اگر غذا کمپوت و غیره را من و شما نگه داریم و ساعتی بعد خواسته باشیم مصرف کنیم اگر یکی از نیروها مشاهده کند که ما آن موقع داریم مصرف می کنیم فکر می کند که شاید ما تبعیض قائل شده ایم .

- در حدود 5 الی 6 روز به شروع عملیات بدر وقت باقی بود که ایشان به جزیره مجنون آمدند. ایشان مرا برای رفتن به محلهای مورد نظر همراهی می کرد برای شناسایی مکانهای عملیاتی. در راه با هم که بودیم با شوخی فراوانش مرا شاد می کرد تا بالاخره به موقعیتهای مورد نظر رسیدیم. در آن موقعیت شهید نظرنژاد و شهید شریف پاسگاهی را آماده می کردند تا برای انجام عملیات نیرو به آنجا منتقل کنیم.در بازگشت ایشان به داخل سنگر کوچک من می رفت و در آنجا استراحت می کرد. روزی به شوخی به آن شهید والا مقام عرض نمودم که علی آقا لطفاً سنگر من را اشغال نکنید. آخر سنگر کوچک من تنها اندازه یک نفر بود . که با آمدن آن شهید دیگر جایی برای من باقی نمی ماند زیرا که ایشان هیکل و دارای قد بلندی که نزدیک به دو متر بود داشتند که من با قد کوتاهم مانند بچه های در مقابل ایشان بودم. چهرة شاد و خنده رویی داشت همیشه صعی می کرد با سخنان شیرین و دلنشین ما را نیز در شادیش سهیم کند. صدای بلند و قوی اش باعث شده بود که به او می گفتم: می دانی که صدایت مثل خمپاره شصت می ماند و او نیز می خندید.روزها سپری شد و بالاخره روز موعود فرا رسید من در روز عملیات که بدر نامیده شده بود با قایقها ایشان و نیروها را جابجا کرده و به مقر مورد نظر رساندیم. شب عملیات فرا رسید و همه در موقعیتهای خویش برای حمله مستقر شده بودند. در حدود نیمه شب بود که من به بهانه کمبودی به ایشان مراجعه نمودم. با صدای بلندی گفتند: برادر دولاب نیا همین یکی دو ساعت هم من را راحت نمی گذاری بگذار بخوابم من نیر در جواب ایشان گفتم مگر خواب شهادت دیده ای که اینقدر مشتاق خوابیدنی و نیز جواب داد و گفت: آری و بالاخره در صبح روز بعد در اولین حمله ایشان به برادر دیرینه اش رید و به مقام شهادت نائل شد .

- هر موقعی که امام خمینی (ره ) در تلوزیون صحبت می کردند . شهید حافظی گریه می کرد و می گفت : اگر امام بگویند چیزی قربانی کنید . من فرزندانم را در راهشان قربانی می کنم .

- تا قبل از ورود امام خمینی (ره) به کشور ایران ما تلویزیون نداشتیم. شهید حافظی برای اینکه امام را از تلویزیون ببیند، همان روز رفت و یک تلویزیون خرید .

- اکثر اوقات شهید حافظی بالای تپه ای می نشست و همین طور که به بچه ها نگاه می کرد اشکهایش سرازیر می شد به او می گفتم : علی چرا گریه می کنی ؟ این اشک روی گونه ات چیه ؟ می گفت : این جوان را که می بینی من خیلی امیدوارم خدا مرا ببخشد .

- سال 61 بود که مادرم فوت کرد. اتفاقا" همان شب شهیدآنجا بالای سر مادرم بود . پس از اینکه مادرم از دنیا رفت ،شهید تا صبح بالای سر مادرم قرآن خواند . صبح روز بعد جنازة مادرم را تشییع و سپس به خاک سپردیم . شهید تا روز هفتم مادرم بود. پس از اینکه هفتم او را دادیم جهت انجام مأموریت به منطقه رفت .

- زمانی که در مسجد کرامت بودیم اطراف چهار راه شهداء تعدادی جوان معتاد بودند و سر چهار راه می نشستند .شهید حافظی می گفت : واقعاً حیفه که در سر چهار راه برادران بسیجی باشند و این افراد معتاد و ولگرد در آنجا حضور داشته باشند . خود ایشان تصمیم گرفت که برود آنجا و آنها را نصیحت کند چون معتقد بودند که با زور نمی شود آنها را نصیحت و ارشاد کرد . خودش رفت و به یکی از آنها گفت : پسر جان چرا این کارها را می کنی ؟ خلاصه آنها را نصیحت کرد .

- در دوران کودکی من به برادرم محمد علی ، آموزش قرآن می دادم . یک روز ساعت 2/30 یا 2 بعد الظهر بود که محمد علی به محض اینکه به او گفتم : محمد علی بلند شو ، از خواب بیدار شد گفت : (( والعصر . ان الانسان لفی ..)) من تعجب کردم و گفتم : شاید خواب زده شده است . و بعد از آن ماجرا ، قرآن را در 6 ماه به طور کامل یاد گرفت .

- شهید حافظی هر وقت که اینجا بود جمعه ها به نماز جمعه می رفت و نماز جمعه اش ترک نمی شد و علاوه بر اینکه فرزندانمان را نیز به همراه خود می برد ، بچه های دیگران را هم تشویق می کرد و می گفت: بیایید با همدیگر به نماز جمعه برویم . برای بچه ها نماز جمعه یک خاطره شده بود . چون در طی مسیر شهید برای بچه ها آبمیوه و چیزهای دیگر می خرید تا تشویق شوند و همیشه در نماز جمعه شرکت کنند .

- یک سری به دائیم (محمدعلی حافظی) پیشنهاد شده بود که ریاست اتحادیه صافکارها را قبول کند. ایشان گفتند: من توی این خطها نیستم. من کارم چیز دیگری است .

- شهید حافظی می گفت: من هرگاه جهت مرخصی به مشهد می آیم سعی می کنم که یک مقدار کمتر به خانه بروم. می گفتم: چرا این کار را می کنید؟ می گفت: برای اینکه وابستگی خانواده ام به من شدیدتر نشود و وقتی که بخواهم مجدداً به منطقه بروم، همسر و بچه هایم زیاد ناراحت نشوند. در مجموع سعی می کنم در طول مدتی که مرخصی هستم به من انس نگیرند. می گفتم: این کار شما اشتباه است. ایشان در جواب می گفتند: نه، آقای اصلی. بگذار عادت کنند و در صورتی که من شهید شدم مشکلی برای آنها پیش نیاید .

- زمانی که فرزندش هنوز نوزاد بود یکبار به سختی مریض شد و حالت تشنج داشت . دائی ام اصلا ناراحت نبود . اما بقیه از جمله خود من یکسره گریه می کردم . دائی گفت :برو بابا شما ها هم خیلی سخت گرفته اید . به این نحو ناراحتی خودش را از گریه کردن ما نشان می داد . مادرم به دائی ام گفت : این بچه است دارد می میرد . اما تو داری می خندی ؟ گفت : خواهر اگر خدا خواسته باشد انشاألله خوبش می کند و اگر هم نخواسته باشد کاری از دست کسی بر نمی آید .

- زمانی که می خواستم ازدواج کنم با خواهرم اختلاف داشتم خواهرم به مجلس ما نیامد و برادرم هم در جبهه حضور داشت . پس از اینکه ایشان از جبهه آمدند و متوجه شدند که من با خواهرم قهر هستم یک مجلسی گرفقتند و من و خواهرم را آشتی دادند .

- در ساعت 4 بعداز ظهر عملیات مسلم بن عقیل شروع شد. که به عنوان مسئول گروهان بودم. ما به عنوان نیروهای پشتیبانی به سمت دشمن حرکت کردیم. گروهان ما که شامل 100 الی 120 نفر بودیم، که نیروهای گردان را گم کرده بودیم و در بیابان حیران و سرگردان بودیم. چند نفر از ما که از بچه های مشهد بودیم رو به سمت امام رضا (ع) ایستادیم و گفتیم: یا امام رضا (ع) تو را به جان مادرت زهرا (س) اگر امشب عنایت نکنی و ما، بچه ها را پیدا نکنیم، پیش مادرت حضرت زهرا (س) شکایت می کنم. آنشب، هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که باران آمد و منطقه خیس شد. بعد از یک ربع باران ایستاد. و در منطقه ردپای نیروهای خودی، روی زمین باقی مانده بود. و ما بدین وسیله نیروهای خودی را پیدا کردیم .

- شهید حافظی هر شخصی را درگردان، به یکی از افراد امام حسین (ع) تشبیه می کرد . یک برادر بسیجی که فوق دیپلم داشت و هنوز هم مشغول تحصیل در دانشگاه بود و قیافه بسیار زیبا و قدکشیده و صورت نسبتاً نهیفی داشت این برادر بسیجی چون خلاقیت عجیبی داشت در مسائل تبلیغاتی، شهید حافظی از او به عنوان آچار شلاقی گردان استفاده می کرد. او هم فرد باتقوا و بالیاقتی بود. شهید حافظی پس از اینکه این فرد بسیجی کاری را به نحو احسن انجام می داد، می گفت: ببین اینکارها را همین برادر بسیجی مان انجام داده است. پس از اینکه این برادر بسیجی ترکش خورد و دستش را گچ گرفت،‌ مجبور شد دستش را به گردنش بوسیلة باند ببندد. شهید حافظی می گفت: امام حسین (ع) جان، عباس هم برایت آوردیم .

- یک روز بالای ارتفاع چند نفری با هم نشسته بودیم . قبل از آن هم در مهمانی یکی از گردانها بودیم . و همینطور که داشتیم برمی گشتیم فرمانده گروهانها را به خط کرده بودند که برای راهپیمایی بعد از ظهر ببرند . ساعنت حدود 4/30 یا 5 بود ناگهان شهید حافظی ایستاد و شروع کرد به گریه کردن . من گفتم : چی شد ؟ گفت : ببین این جوانها چقدر کم سن و سال هستند . علی اکبر آقا امام حسین (ع ) از آن جوان بزرگتر بوده و یا این جوان از حضرت علی اکبر (ع ) بزرگتر است ؟ واقعاً این جوان چقدر صلابت دارد . مطمئن باش اگر این جوان در کربلا می بود و صدای هل من ناصر ینصرنی امام حسین (ع ) را می شنید می رفت و جان خود را نثار می کرد .

- یک شب دو دخترم که کوچک بودند جهت تماشای تلویزیون به خانه همسابه مان رفته بودند. شهید حافظی همان شب منزل ما بود و من جوش می زدم . شهید گفت : غصه نخورید. گفتم چکار کنم ، اینها می روند خانه همسایه تلویزیون نگاه می کنند من هم پول ندارم برایشان تلویزیون بخرم. شهید گفت :نگذار بروند.زشست است که دو دختر به خانه همسایه بروند . گفتم چه کار کنم آنها بچه اند نمی شود که یکسره با انها دعوا کرد.روز بعد شهید یک تلویزیون سیاه سفیدبرایمان خرید اورد.بعد به بچه ها گفت:این هم تلویزیون دیگر زشت است که به خانه همسایه ها بروید ومادرتان را اذیت کنید .

- دائی شهیدم محمد علی حافظی دارای یک ابهت خاصی بود . اگر نصف شب از جبهه برمی گشت به محض اینکه به خانه می آمد ما را بیدار می کرد و می گفت : نمازت را خوانده ای ؟ که گرفتی خوابیدی . می گفتم : دائی اگر تا حالا هم نماز را نخوانده باشم دیگر قضا شده است . باز می گفت : اگر نمازت را نخوانده ای همین الان بلند شو و نمازت را بخوان .

- یک شب در مسجد رأفت بودیم که اخوی حاج آقای وفادار سردیگ ، غذا درست می کرد و یکی دیگر از بچه ها کمک می کرد که ناگهان لباسش آتش گرفت . شهید حافظی بلا فاصله ایشان را بغل کرد وبایک سرعتی این طرف انداخت ویک پتویی روی ایشان انداخت وسریع آتش را خاموش کرد . بلافاصله شهید حافظی از آن فرد عذر خواهی کرد که او را با ضرب به این طرف پرت کرده بود و او به زمین خورده بود .

- یک روز شهید حافظی با آقای پایدار در حال وضو گرفتن بودند که یک بسیجی می آید .سئوال می کند : فرماندة گردان کیه ؟ شهید حافظی برمی گردد ومی گوید : یک بابای صافکاری فرمانده است . بسیجی می گوید : یک صافکار که به درد فرماندهی نمی خورد . بسیجی بعد متوجه می شود کسی که صافکار بوده و به درد نمی خورده خود شهید حافظی بوده است .

- در زمان کودکی شهید قرآن را نزد خواهرش یاد گرفته است . وقتی سوره ای را فرا می گرفت ، آن را طی چند روز حفظ می کرد و برای خواهرش می خواند ، تا اینکه یک شب خواهرش می بیند یکسره در حالت تلاوت سوره ای است که درس گرفته است . صبح به محض این که از خواب بیدار می شوند ، پس از شست و شوی دست و صورت به نزد خواهرش مراجعه کرده ومی گوید :من این سوره ای را که دیروز فرا گرفته ام می توانم از حفظ جواب بدهم . خواهرش با تعجب می گوید : مثل این که خواب نما شده ای . اما شهید تمام آن سوره را از حفظ می خواند .

- شهید حافظی با روحانیونی که داخل گردان می آمدند خیلی شوخی می کرد . به طوری که گاهی اوقات برادران روحانی می گفتند : برادر حافظی تو دست ما را هم از پشت بسته ای ! ولی زمانی که برادران روحانی منبر می رفتند و روضه می خواندند و یا اینکه اگر جلسه قرآنی بود ، در موقع تلاوت قرآن، با صدای بلند گریه می کرد . و حتی گاهی حالش منقلب می شد .

- آخرین مرتبه ای که دائیم (محمد علی حافظی) مجروح شده بود در بیمارستان سینای مشهد بستری بودند. وقتی من به دیدن ایشان رفتم ، گفتم : دائی جان چی شده ؟ گفت : چیزی نیست . داشتیم با صدام بازی می کردیم، یکی از دستش در رفت و به پای من خورد. البته کاری نشده است . می گفت : از خدا می خواهم چون تیر به ستون فقراتم خورده فلج نشوم و روی تخت بیمارستان برای همیشه نیفتم . خدایا یک بار دیگر جبهه را نصیبم کن که در جبهه و در حال جنگ شهید شوم .

- صبح بود که به نزدیک دشمن رسیدیم . آتش دشمن هم شروع شده بود . عملیات هم ساعت 3 یا 4 بامداد لو رفته بود ما یا بچه های لشکر امام حسین (ع) که اهل اصفهان بودند از اهواز آمده بودیم ، همانجا ایستادیم و به بچه ها گفتم : بچه ها بروید داخل آب و سیمهای خاردار را جدا کنید . قواسها قرار بود پس از قطع سیمهای تله ، ابتدا سنگرهای دشمن را بزنند و ما هم با چند قایق موتوری در یک زمان معین خودمان را به خط دشمن بزنیم . چند قایق پاروئی هم بودند که از عقب خط حسب تصرف کامل خط بیایند . صبح شده بود ، اجباراً بیسیمها را روشن کردیم . چون عملیات هم لو رفته بود و لزومی در کار نبود که بیسیمها خاموش باشد ، تماس گرفتیم و یک لحظه صدای شهید حافظی ، به قول معروف علی طلا آمد . دوباره گفتم : شما که هستید. گفت : من علی طلایم . ضمناً شهید شرفی هم همیشه به ما می گفت : بابا نعمت . ولی علت اصلی اینکه به شهید حافظی می گفتند علی طلا بخاطر روکش طلایی بود که بر روی یکی از دندانهایش بود .

- شهید حافظی بالای جرثقیل اداره برق رفته بود و دروازه قرآن را تزیین می کرد . بعد از اینکه کارش تمام شد ما به راننده می گفتیم که ایشان را پایین بیاور . همینطور که ما به او می گفتیم بیا پایین، بیا پایین، ناگهان کابین که شهید حافظی در آن بود درست روی سقف ماشین اداره برق خورد. راننده هراسان آمد پایین و گفت: چه شد؟ گفتیم: هیچی نشد. فقط سقف ماشین آمده پایین. شهید حافظی از بالا با خنده گفت: بابا غصه نخور. چیه؟ چرا ناراحتی؟ راننده گفت : چیه آقا، ناراحت نشوم؟ من باید به اداره جریمه پرداخت کنم. چون ماشین تحویل من بوده است. شهید حافظی گفت: غصه نخورید این ماشین را بردارید بروید پیش علی صافکار و بگو برایت مجانی درست کند .

- یک شب محمد علی آمد خانة ما شام خورد و هرچه به ایشان گفتم : بلند شو برو خانه ات، ایشان هیچی نگفت و شب را هم خانة ما خوابید. شب بعد هم دوباره به خانة ما آمد و شروع کرد به صحبت کردن و بعد هم شامش را خورد و هرچه گفتم : برو خانه ات، گفت : امشب خسته ام همین جا می خوابم. شب بعد به خانة شهید رفتم و از همسرش پرسیدم که چه شده است؟ همسرش گفت : من حرفی را به اشتباه زدم و ایشان ناراحت شد. ناگهان همسرش گریه کرد. بعد از چند دقیقه همسرش را برداشتم و به خانة خودمان آوردم. همینکه شهید چشمش به همسرش افتاد خنده اش گرفت و بعد هم با همدیگر شام خوردند و پس از صرف شام به خانة خودشان رفتند .

- در مرحله دوم عملیات والفجر یک که شرکت داشتیم با برادران ارتشی ادغام شده بودیم. عصر همان روز برای شناسایی رفتیم که شب وارد عمل شویم. در موقع رفتن خمپاره ای آمد و برادران ارتشی مجروح شدند. ما آنها را به عقب منتقل کردیم. در زمانی که ما آنها را به عقب منتقل می کردیم یک خمپاره پشت سر ما به زمین خورد و من از ناحیه کتف و ران مجروح شدم و به روی زمین افتادم . تعدادی از برادران آمدند من را ببرند، به آنها گفتم : اول برادران ارتشی را ببرید. در حالی که افتاده بودم رو به امام حسین (ع) کردم و سلام دادم و گفتم : آقا نااُمید شدم و شما را زیارت نکردم. در حالی که می خواهم شهید شوم .

- یک روز به اتفاق خانواده ،به خانة شهید حافظی رفتیم . ایشان گفت : امروز می خواهم غذا درست کنم. گفتم:چه می خواهی درست کنی؟ گفت: می خواهم یک اشکنه درست بکنم و با هم بخوریم .

- ماه مبارک رمضان یک شب در خانه اش دعای کمیل داشت و تمام دوستان بسیجی اش را دعوت کرده بود. یک قابلمه شربت خاکشیر و مقدار کمی سوپ درست کرده بود . قبل از افطار تعداد زیادی از دوستان شهید آمدند رو به شهید کردم و گفتم: محمد علی تو این همه دوستان را می خواهی با همین قابلمه شربت خاکشیر و مقدار کمی سوپ سیر کنی ؟ هر کس که می آمد به یک لیوان شربت می داد تا فطار کند . پس اینکه همه افطار کردند داخل حیاط همه نمازشان را به جماعت خواندند . پس از اتمام نماز به هر کدام از برادران یک تکه نان با یک کاسه سوپ داد .

- یک شب قبل از عملیات به من گفت: آقای اصلی امشب عقب نیرو را جمع کنید و من خودم جلو نیروها حرکت می کنم. گفتم: آقای حافظی من دیگر عقب نیروها را جمع نمی کنم. گفت: چرا؟ گفتم: به خاطر اینکه عقب نیروها مشکل دارد و من در عملیات نمی خواهم عقب نیروها باشم. بلکه می خواهم جلوی نیروها حرکت کنم. با توجه به اینکه شهید حافظی قاطعیت عجیبی داشت، با حالت تبسم گفت: آقای اصلی اشکال ندارد. شما وسط نیروها حرکت کنید و بنده خودم عقب نیروها می ایستم و فرمانده گروهان را می گویم که جلوی نیروها حرکت کند .

- یک دفعه به منطقه رفته بودم. دیدم که برخورد دائیم شهید حافظی در اینجا با مغازه به طور کلی فرق می کند. در عملیات والفجر مقدماتی یک ماشین به ما دادند که به سمت ساعت 4 برویم که اشتباهاً از ساعت 5 سر در آوردیم. در آنجا به ما گفتند که به اتاق فرماندهی بروید با شما کار دارند. وقتی به اتاق فرماندهی رسیدیم دیدم که دائیم (محمد علی حافظی) آنجا بود. به محض اینکه مرا دید، جلوی پای من بلند شد و با ما روبوسی کرد. من اصلاً توقع چنین کاری را نداشتم که ایشان جلوی پای ما بلند شود. چون ایشان استادکار بود و درب مغازه، ما برای استاد کار خیلی احترام قائل بودیم. حتی جلوی ایشان چایی نمی خوردیم. من خجالت کشیدم. پس از اینکه دائیم متوجه شد من خجالت زده شدم، گفت: برادرجان! اینجا با محل کار خودمان فرق می کند اینجا جایی است که همه یک جور و یک دل و یک زبان هستند .

- اردیبهشت سال 63 بود که من در منطقه سایت 4 با شهید حافظی آشنا شدم. در ابتدا ایشان به علی صافکار معروف بودند ولی بعداً به علی طلا معروف شدند. چون دو تا از دندانهایش طلایی بود. برادرها به ایشان می گفتند: علی طلا چطوری؟ خود ایشان هم گاه گاهی می گفت: علی طلا ، خیلی طلایی گاهی اوقات هم می گفت: علی صافکار آمد. ما بابا جان صافکاریم و هیچ چیز دیگری نیستیم. با همان لهجة مشهدی می گفت: هیچگاه لباس رسمی سپاه را نمی پوشید و می گفت: عشقم به آن است که بسیجی ام. اگر بعضی از برادرها اصرار می کردند که لباس سپاه را بپوش و یا آرم سپاه بزنید. می گفت: من لیاقت ندارم. این لباس خیلی مقدس است. من نمی توانم این لباس را بپوشم. و حتی در موقع شما ارتش لباس بسیجی در تن داشت .

- در عملیات سیمک شهید مجتبی مسئول محور بود و همانجا مجروح شد . بعد از مجروحیت ایشان شهید حافظی آمد که به حساب به شهید مجتبی کمک کند . ولی خود ایشان هم در آنجا مجروح شد . سپس ایشان را به پشت خط آوردند و از آنجا به مشهد منتقل و در بیمارستان امام رضا ( ع ) بستری گردید .

- دوستان شهید حافظی می گفتند : در جبهه چند روزی بود که به ما غذا نرسیده بود . و ما فقط یک مقدار نان خشک از قبل داشتیم . شهید حافظی گفت : بچه ها کمک کنید تا برایتان اشکنه درست کنم . ما گفتیم : مگر اشکنه بدون پیاز هم می شود . ایشان گفت : بله که می شود . خلاصه آن روز یک اشکنه بدون پیاز درست کرد و ما با آن اشکنه از گرسنگی نجات پیدا کردیم و نان خشک هم اسراف نشد .

- شهید تازه از جبهه آمده بود و ما در چهار راه شهدا به کمک بچه ها داشتیم دروازه قرآن می زدیم . ومشغول چمن و سبزه و چراغانی کردن بودیم . ایشان وقتی آمد و دید که بچه ها خسته شده اند گفت : بیائید پایین ، من می روم بالا . وقتی آمد بالا گفت : این طوری فایده ندارد . بروید یک تلفن بزنید که یک جرثقیل و یا یک ماشین آتش نشانی بیاید . با آتش نشانی که تماس گرفتند ؛ برادران امداد موفق نشدند که یک جرثقیل بدهند . ولی یک جرثقیل از اداره برق گرفتند . خلاصه بچه ها و شهید حافظی تا آخر شب تزئین دروازه قرآن را تمام کردند و فردا صبح نیروها از آنجا اعزام شدند .

- روز دوم عید بود که خبر شهادت دائیم (محمدعلی حافظی) را به ما دادند. وقتی به معراج شهدا رفتیم پیکر پاک 75 شهید در آنجا بود. وقتی سر جنازه دائیم رفتم، گویی که از سوی او به من الهام شد که سر تابوت شهید کناری او بروم. به محض اینکه سر تابوت کناری رفتم، دیدم چون این شهید جنازه اش در آب افتاده بود و کرمها تمام مخ این شهید را خورده بودند و هنوز هم کرمهای زیادی در آنجا بودند. پس از اینکه این صحنه را دیدم، پیش رئیس معراج شهدا رفتم و گفتم : حاج آقا، اگر الان خانواده این شهید سر جنازه اش بیایند و پیکر او را در این حال ببینند در جا سکته می کنند. تو را به خدا یک کاری بکنید. ایشان گفتند: خواهر، آیا حاضرید به من کمک کنید؟ گفتم: بله. در آن لحظه یاد حرفهای دائیم افتادم که می گفت: در کارهای خیر همیشه کمک کنید. بلند شدم و به اتفاق رئیس معراج جسد پاک آن شهید را بردم روی یک تخت درازش کردیم. سپس با گلاب قمصر مخ این شهید را شستشو دادیم و پس از شستشو جنازه پاک این شهید را در تابوت دیگری قرار دادیم. همینکه ایشان را در تابوت قرار دادیم خانواده اش از راه رسیدند. وقتی تابوت را بلند کردند، گفتند: به به چه بوی گلابی می دهد. اصلاً تصورش را نمی کردم. بعد گفتم: دائی جان روحت شاد باد .

- یک فردی تو مغازه بود که اخلاق و وجهه خوبی نداشت. من و دائیم (محمد علی حافظی) هر دو با ایشان در رفت و آمد بودیم. یک سری دائیم به من گفت : حمید، چرا با این آقا راه می روی؟ گفتم : دائی، شما چرا با این آقا رفت و آمد داری؟ گفت : من با شما فرق می کنم. من سعی می کنم که ایشان را اصلاح کنم . ولی اگر شما با او راه بروی، آن آقا شما را مثل خودش می کند. در نهایت دائیم موفق شد و آن فرد را در بسیج ثبت نام کرد و همراه خودش به مسجد کرامت بود و آنجا معرفی کرد. بعد از مدتی دائیم به شهادت رسید .

- یک سری که دائیم (محمّدعلی حافظی) مجروح شده بود، برای مُلاقات ایشان به بیمارستان رفتم. بعد از احوالپرسی گفت : دائی جان من حالم خوب است و در شهر خودم هستم. شما به اُتاق بغل بروید و از مجروحین آنجا عیادت کنید، چون آنها غریب هستند .

- یک دفعه در مغازه یک ماشین تویوتا باز کردم. پس از اینکه آن را باز کردم دو قطعه از وسایل اصلی اش گم شد. دائیم (محمّدعلی حافظی) مرا تنبیه کرد. شب آمد به خانة ما و گفت : دائی جان! اگر یک قطعه گم بشود لوازم -آن زمان خیلی بد پیدا می شد- می خواهی از کجا گیر بیاوری؟ بعد از من دلجویی کرد و مرا یک مقداری راهنمایی کرد. روز بعد هم مرا به نهار دعوت کرد و بعد از ظهرش هم مرا به تفریح برد، که به نحوی مرا خوشحال کند .

منبع سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6494

آخرین تغییر ‏۵ آذر ۱۳۹۷، در ‏۱۵:۲۳