محمد محل تولد : تربت حیدریه نام خانوادگی : باقری قلعه جوقی تاریخ شهادت : 1365/10/23 نام پدر : عباسعلی مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات
- فرزندم عمار خوابی در مورد پدر شهیدش آقای دیده بود که اینگونه نقل می کند. مادر یک شب خواب دیدم که توی حیاط در جمعی نشسته ام و فقط جای بابا خالی بود، که یک مرتبه از وسط باغچه یک مار سیاه وحشتناک بزرگ و هیکلی بیرون آمد و در آن هنگام بسیار وحشت کردم و هماناجا برای دفاع جای پدر را خالی دیدم که در همین فکر بودم یکدفعه پدر آمد و با کمکش توانستیم مار را از پای درآوریم که من بسیار خوشحال شدم که پدر آمد و مرا نجات داد که از خواب بیدار شدم. اما این را می دانم که بابا همیشه هست و می داند که چه کاری می کنیم و کجا هستیم. واقعا شهیدان زنده اند ولی ما خبر نداریم و نمی بینیم.
- اینگونه که یکی از همرزمان همسر شهیدم آقای باقری نقل می کرد. قبل از شهادت همسرم یک لودری خراب می شود ، که ایشان آن لودر را تعمیر می کند و خودش سوار بر لودر می شود و می رود دو ، سه تا خاکریز بزرگ می زند که یکی از همرزمانش می گوید: آقای باقری این کار شما نیست ، اجازه بدهید خودمان انجام دهیم . شهید گفته : نه اجازه بدهید من خودم امتحانش بکنم ، بالاخره ایشان دو ، سه تا خاکریز می زند ، می بیند که نیروهای دشمن در حال پیشروی هستند و دارند می آیند ، آر پی چی را بر می دارد و چهار تانک دشمن را منهدم می کند، تانک پنجم را که می زند یکی از دوستانش به ایشان می گوید: باقری جایت را عوض کن ، دشمن شناسائیت می کند . شهید در جواب می گوید: نه ، به گفته رهبرمان هیچ غلطی نمی تواند بکند ، بگذار همین را بزنم ، بالاخره تانک پنجم را هم زد که دشمن مووقعیت ایشان را مورد شناسائی قرار می دهد و ایشان را با خمپاره می زنند که در اثر اصبت ترکش خمپاره به ناحیه سر و سینه اش به درجه و مقام والای شهادت نائل گردد.
- یک خاطره از زمان مجروحیت همسرم آقای محمد باقری به یاد دارم که برایتان نقل می کنم وقتی به ما خانه دادند بعد از مدتی ایشان به منطقه رفتند و بعد از بیست و سه یا چهار روز زنگ زدند و به من گفتند که بیا ، همسرت محمد می خواهند تلفن بزند ، بعد رفتم کارگاه حاج عمویم که واقع در چهار راه میدان بار بود تا مجددا همسرم تماس بگیرد و من با او صحبت بکنم. حال موضوع از این قدر بود که ایشان مجروح شده بودند و از بیمارستان تماس گرفتند و می خواستند طوری به من وانمود کنند که یعنی از منطقه جبهه دارد زنگ می زند که ابتدا من صدای او را بفهمم و بدانم که سالم است که اگر به من خبر مجروحیتش را دادند نترسم و ناراحت نشوم. بعد حاج عمویم به من گفت: برو توی ماشین بنشین. گفتم : نه عمو خودم می روم ، گفتند : نه می خواهیم برویم جائی کار داریم، بعد به طرف بیمارستان قائم رفتیم ، گفتم: عمو جان کجا می روید ، گفت : راستش را بخواهی محمد آقا یک جراحت جزئی برداشته و اینجا بستری شده حالا می خواهم برویم عیادتش. من خیلی ناراحت شدم ولی چون صدای همسرم را شنیده بودم خیالم راحت بود که به شهادت نرسیدند. وقتی داخل اتاق ایشان شدیم ایشان از تخت پایین آمد و گفت: چیزی نشده می خواهم خاطرتان جمع جمع باشد. من حالم خوب است.
- به یاد دارم زمانیکه پسرم محمد در جبهه بود ، یک شب خواب دیدم که دندانم افتاد و دل درد داشتم و همواره می گفتم لاالااله ا... و استغفرا... که از خواب برخاستم و در مورد این خواب هیچ حرفی به فرزندانم نگفتم ، تا اینکه پس از سه روز خبر شهادتش را برایمان آوردند.
- بعد از شهادت فرزندم محمد، یکی از همسایه ها خوابی در مورد شهید دیده بود که اینگونه تعریف می کرد ، خواب دیدم که در یک باغ خیلی بزرگ و سر سبزی هستم ، شهید را دیدم پرسیدم : چه کار می کنی؟ گفت: اطاق درست می کنم برای پدر و مادرم و عمویم و هر چه میوه در این دنیا بود در آن دنیا هم بود ، میوه های بهشتی ، بعد از شهید خداحافظی کردم و از خواب بیدار شدم.
- اوایل انقلاب بود و چون آنموقع درآمد و وضع مالی مان کمی خراب بود و همسرم محمد نیز در جبهه حضور داشتند. بعضی از افراد می گفتند: حتما جبهه به شما بیشتر می رساند که کار و زندگی خود را رها می کنید و می روید. ایشان در پاسخ گفته بود. حال شما هرگونه تفکری دارید اشکال ندارد، شما هم بلند شوید بیائید جبهه ، ما می رویم شما هم پشت سر ما بیائید هر چه گیر ما آمد نصفش می کنیم و به شما می دهیم.
- به یاد دارم یکشب خواب دیدم که با کسی ، دو نفری نشسته ایم و در مورد بنیاد شهید غیبت می کنیم که دیدم شهید همسرم آقای باقری از درب وارد شد و گفتند: دیگر نبینم غیبت می کنی ، این کارت اصلا درست نیست ، در این حال از خواب بیدار شدم و گفتم: واقعا در نبودش هم اگر خطائی از من سر بزند یادآوری میکند و واقعا شهیدان زنده اند و بر تمامی اعمال و رفتار ما نظارت می کنند.
- همسر شهیدم آقای باقری خیلی به لحاظ پوشش و تقید حجاب و سنگینی اصرار و مقید بودند. یکسری که به بازار رفته بودم و برای خود از کفشهای پاشنه فلزی خریده بودم ، که به پاشنه هایش توجه نکردم ، وقتی بر خانه آمدم ، ایشان گفتند چرا این کفشها را خریدی می خواهی توی خیابان تق تق راه بیاندازی و جلب توجه کنی ، که من سریع رفتم و کفشها را پس دادم.
- به خاطر دارم یکشب همسرم شهید محمد باقری دیر به منزل آمدند ، وقتی علتش را پرسیدم گفت: چیزی نمانده بود که از آن چیزی که می خواستم محروم شوم . گفتم : یعنی چه ؟ منظورت چیست ؟ سر و صورتش خاک آلود بود گفت : یک جائی بودم کنار دیوار که یک مرتبه دیوار ریزش کرد و من زیر آوار و خاک ماندم . چیزی نمانده بود که آنجا زیر خاکها مدفون شوم اینجا بود که یک تکانی خوردم و خودم را نجات دادم و با خود گفتم : اگر اینجا کاری می شد پس منطقه چی ؟ که وقتی من این اتفاق را از همسرم شنیدم گفتم: پس اتفاق اینجا هم هست که دیگر برای چندمین بار رفتنایشان به جبهه چیزی نگفتم و راضی بودم به رضای خدا .
- به یاد دارم همسر شهیدم آقای باقری خیلی به حضور در نماز جماعت و دوره و جلسات قرآن علاقه خاصی داشت . یک سری که ایشان مجروح شده بودند و نیاز به استراحت داشتند می خواست به جلسه و دوره قرآن برود چون راهشان دور بود کوی کارمندان و نمی توانست برود گفتم هواسرد است با این وضعیت چطوری می خواهی بروی گفت خوب شما نمی دانید این مرحله ، مرحله آخر است که می خواهم بروم آن موقع من متوجه منظور ایشان نشدم فکر کردم می خواهند بروند منطقه و جمعه آخری است که در مشهد هستند . بعد از اینکه ایشان برای آخرین بار به جبهه رفتند دیگر برنگشتند و شهید شدند ، متوجه حرفشان شدم .
- به خاطر دارم یکروز به خانه یکی از اقوام رفتم که در آنجا صحبتهایی در مورد همسرم محمد کردند که دلم شکست ، وقتی به منزل برگشتم ، شب خواب دیدم در یک بیابانی هستم که تمام خاک نرم است و یک حالت ویرانی مانند دارد که یک مرتبه همسر شهدیم ظاهر شد و گفت بیا برویم ، خانه ای را که خریده ام و در فلان جا است نشانت بدهم ، گفتم جدی می گویی ؟ گفت : بلی و بعد در عالم خواب دیدم که به خانه بسیار بزرگی رسیدیم ، بسیار جالب بود اما بین ما و آن خانه زیبا یک دره گودی بود که حدود 12 متری عمق داشت ما یک طرف بودیم و خانه آن طرف دیگر بعد به شهید گفتم خوب چطوری باید برویم به آن خانه ، چور از این دره عبور کنیم که همسرم گفت چشمانت را ببند یکدفعه دیدم ما رد شدیم و رفتیم آن طرف ، برگشتم پشت سرم را نگاه کردم دیدم یک پلی است گفتم این پل که نبود بعد شهید گفت : بعضی وقتها اعمال خوب انسان و گناهانی را که انجام نداده از بعضی چیزها می شود گذشت و به چیزهای دیگری رسید که بعد دیدم محو شد ند و نیستند که از خواب بیدار شدم و خود را در اتاق خانه تنها دیدم.
- به خاطر دارم یکسری که فرزندم محمد از جبهه به مرخصی آمده بود به من گفت : اگر بابا درو گندم دارد برویم به او کمک کنیم ، گفتم : حالا که درو گندم تمام شده آمده ای ، دیدم اشکهای محمد سرازیر شد و خیلی ناراحت شد و گفت : مادر شما باید به من اطلاع می دادی . به او گفتم : حالا که چیزی نشده چرا ناراحت شدی : گفت می بایست مرا خبر می کردید و در کار درو کندم پدر را کمک و یاری می کردم .
- به یاد دارم حدود سال 62 بود که من زمینی خریدم و شهید محمد باقری آنجا برای من کار می کرد . بعد از 15 روز که گذشت صورتحسابش را برای من آورد و چون به کارش مقید بود به من گفت : هر روز که کار کردم در یک صفحه و روزهایی که استاد کاری کردم در صفحه دیگر نوشتم . من پرسیدم . محمد آقا این نوشته ها یعنی چه ؟ در جواب گفتند : اگر من آن طرف خاک بریزم و کار کارگر ساده را بکنم به حساب استاد کاری نگذارم . حساب کارگری و استاد کاری جداست من به او گفتم این چه حرفهایی است که می زنی همه را با هم حساب حساب کن ، ما با هم این مسائل نداریم . اما ایشان گفتند : نه باید رزق و روزی که به دست می آوری حلال باشد .
- موقع شهادت برادرم محمد من به محل کارش رفتم وقتی رفتم داخل همه یک طوری به من نگاه می کردند ، گفتم ترا به خدا بگویید چه شده : از داداشم خبری دارید . گفتند برادرت مجروح شده است گفتم : نه داداشم مجروح نیست حتماً شهید شده راستش را بگویید طاقت شنیدنش را دارم پس از کمی گریه و زاری گفتند همراه من بیایید و برویم به منزل بردارتان مجروم شده و در بین راه من بی تابی می کردم ، وقتی به خانه رسیدم دیدم همه همسایه ها دورم را گرفتند . در همان حین از مشهد تماس گرفتند ، که یک مرتبه دیدم زن داداشم به سر و صورت می زند و گت محمد شهید شده و من دیگر چیزی نفهمیدم . فردای آنروز همه اقوام به مشهد رفتیم و بعد از آن به سردخانه رفتیم و جنازه را تحویل و بعد از مراسم تشییع جنازه شهید را در گلزار شهدای روستای قلعه جوق به خاک سپردیم .
- شهید باقری در کارهای خیر همیشه پیش قدم بود یادم هست خانمی در محل بودند که همسرشان را از دست داده بودند و این خانم سه فرزند داشت و منزل دو طبقه ای داشتند که برای امرار معاش زندگی طبقه بالا را به اجاره داده بودند و خودشان در زیر زمین منزل که دارای رطوبت شدیدی بود زندگی می کردند . شهید مقداری هزینه که برای زیر زمین لازم بود تا کاشی کنند و از حالت رطوبت بیرون آید از دوره قرآن که شرکت می کرد جمع آوری کرد اما نگفت برای چه کسی می خواهد چون بچه های دوره قرآن آن خانواده را می شناختند و برای حفظ آبروی آن خانواده چیزی نگفت و هزینه را جمع کرد و به من گفت : اینجا را کاشی کنید و به آن خانواده هم در این مورد حرفی نزنید تا شرمنده نشوند فکر کنم این طور وانمود کرده بود که شوهرش از ما طلب کار بوده و مبلغی پول را به آنها کمک کرد تا زندگی راحتی داشته باشند .
- به یاد دارم زمانیکه همسرم محمد از جبهه به مرخصی آمده بود یکی از خاطراتی را که در جبهه برایش اتفاق افتاده بود را اینگونه تعریف کرد: که باران گلوله به سر بچه ها می بارید، که لودری زیر تیرهای دشمن بود که من خواستم آن لودر را به پشت خاکریز بیاورم. وقتی داخل لودر شدم دیدم برادری آنجا تیر خورده است. به آن برادر گفتم : همانجا بمان، خودم به سمت فرمان لودر می روم . بعد لودر را به عقب برگرداندم که در همین حین تیری به پایم اصابت کرد و مجروح شدم که با همان چفیه که دور گردن داشتم روی جراحت را محکم بستم و خود و ماشین لودر را از زیر آتش دشمن نجات دادم و به عقب برگشتم.
- به خاطر دارم یکبار که همسرم آقای باقری به مرخصی آمده بود به او گفتم : حالا چند روزی را بیشتر پهلوی ما بمانید و بگذارید آنهائی که کمتر رفتند و یا اصلا نرفته اند کمی در جبهه ها حضور پیدا کنند، ایشان در جواب به من گفت : شما من را از کار شرعی و واجب منع می کنید مثل این است که به من بگوئید نماز نخوان . اصلا نمی شود باید بروم.
- آخرین باری که پسرم محمد می خواست به جبهه برود، رو به خانمش می کند و می گوید هر چه دارم از قبیل کفش و لباس، همه را به مستضعفان بدهید، خانمش می گوید: که خودت چه می پوشی و تن می کنی، شهید می گوید اگر آمدم که می خرم و اگر لیاقت داشتم و شهید شدم که هیچ آنها را به تهی دستان و مهتاجان بدهید.
- دفعه آخری که آقای باقری مجروح شده بودند، بنده به عیادت ایشان رفتم و در همان روز بود که از رادیو اعلام کردند که احتیاج به نیروی تازه نفس دارند. یادم هست بهد از چهار روز که از بیمارستان مرخص شدند دوباره به اتفاق پسر بزرگش رفت و از همه اقوام و خویشاوندانش خداحافظی کرد و به عنوان شوخی گفت: این دفعه آخری است که به جبهه می روم و همانطور هم شد به جبهه اعزام گردیدند و شهید شدند.
- یادم هست یکشب همان اوایل زندگی مشترکمان بود که همسرم آقای باقری می خواست از طریق بسیج به منطقه اعزام شود که برگه را به من داد و گفت: امضاء کنید که شما راضی هستید که من به جبهه بروم . زمانیکه من آن برگه را امضاء کردم ، ایشان از خوشحالی آن شب نخوابید و چون اولین مرحله ای بود که این موضوع را با من در میان گذاشته بود، فکر نمی کرد که من رضایت بدهم تا ایشان به جبهه برود. بسیار خوشحال بود.
- به خاطر دارم وقتی که می خواستند جنازه فرزندم محمد را بیاورند ، روز قبلش ما به روستا آمدیم تا پیش بینی های لازم جهت تشییع جنازه ایشان به عمل آوریم. در آن حال زمان عموی شهید مخالف با سپاه و بچه های سپاه بود و گفت: من فردا با بچه های سپاه دعوا می کنم و از این قبیل حرفها ... ، خلاصه که شب می خوابد عموس شهید خواب می بیند که محمد آمد و گفت : عمو این کارها را نکنی و آبروی ما را نریزی و احترام به شهید و برادران سپاهی را حفظ کن، خلاصه روز تشییع جنازه عموی شهید در تشییع جنازه شرکت و به خوبی از میهمانان پذیرائی کرد.
- به یاد دارم فرزند شهیدم محمد در منطقه شلمچه راننده بولدوزر بود و برای بچه ها خاک ریز درست می کرد که از ناحیه پا ترکش می خورد. که بعد از اصابت ترکش به پایش به پشت خاکریز خودش را می رساند و پایش را با چفیه می بندد و آر پی چی را بر میدارد و دو الی سه تانک دشمن را منهدم می کند و در همان موقع بود که مورد اصابت گلوله دشمن قرار می گیرد، یکی از گلوله ها به سرش و دیگری به سینه اش می خورد و همانجا به آرزوی دیرینه اش که شهادت بود ، می رسد.
- به خاطر دارم شب سال تحویل با برادر شهیدم رفتیم حرم امام رضا(ع) زیارت. داخل حرم که شدیم ایشان از من جدا شد، کفشهایم دست ایشان بود، بعد از زیارت من تا صبح منتظر بودم و هر چه گشتم نتوانستم او را پیدا کنم. چون کفشهایم نبود نتوانستم به خانه بیایم. تا اینکه رفتم جای خادمهای حرم و قضیه را گفتم. آنها هم به من جوراب دادند و هم 200 تومان پول تا بتوانم کفش بخرم . وقتی به خانه آمدم دیدم برادرم در خانه است، وقتی دید جوراب به من داده اند و پای برهنه به خانه آمدم خیلی به من خندید. اما بعد از گذشت چند لحظه دیدم آمد از این کاری که کرده بود عذر خواهی کرد و نشست گریه کرد که هر وقت یادم می آید موجب خنده و به یاد محبت و مهربانی او می افتم که چقدر دل نازک بود و شوخ طبع .
- خاطره ای که یادم هست، یک روز برادرم محمد که به تربت آمده بود هنوز اوایل انقلاب بود و در مسجد جامع مراسم بود و مرحوم آقای زبدی منبر بودند، که من همراه برادرم محمد به مسجد رفتیم . قرار بود بعد از سخنرانی حاج آقای زبدی از آنجا راهپیمائی شروع شود که ماموران رژیم شاه، گاز خفه کننده انداختند . داخل مسجد و مردم متفرق شدند که ما هم از مسجد بیرون آمدیم و بطرف خانه روانه شدیم که یک مرتبه سربازان ما را دیدند و چون من لباس روحانی به تن داشتم، سربازان حساسیت به خرج دادند و به طرف ما حمله کردند. که ما فرار کردیم و به طرف کوچه ای رفتیم. بعد برادرم گفت: یک کاری می کنیم تا این سربازها بیایند داخل کوچه و بعد تو کمک کن تا با چوب باتوم به سرش بکوبم و بعد به طرف سرباز اشاره کرد که ما اینجا هستیم بیا . ولی سرباز جرات نکرد بیاید و نهایتا چون ما راه برگشت نداشتیم و کوچه بن بست بود رفتیم روی پشت بام خانه ای که آخر کوچه بود و صاحب خانه را صدا زدیم. با کمک صاحبخانه از پشت بام به داخل حیاط رفتیم و از درب پشتی منزلشان به کوچه دیگر رفتیم و به خانه برگشتیم.
- یادم هست نزدیک عید بود که رفته بودم برای پسرم عمار لباس بگیرم ، گفتم خدایاچه بگیرم ، چه نگیرم. یک دست لباس گرفتم ، یک شلوار و یک جلیقه پسرم برداشته بود. به مادرم گفتم: مادر بچه ام دلش می شکند ولی قیمت این دست لباس خیلی زیاد و گران است. مادرم گفت: تو تازه فقط یک شلوار برداشتی . گفتم : خوب ، بچه ام فکر نکند چون باباش شهید شده نمی تواند آن را بر دارد. بعد شب در عالم خواب دیدم که همسرم شهیدم محمد آمده اند خانه و ما نبودیم . بعد رفتم سرکمد را نگاه کردم . دیدم یک دست خط نوشته اند که من آمدم شما نبودید. همان طور که نشسته بودم دیدم شهید از درب آمدند داخل شدند و گفتند : پسندیدی ، گفتم : چه چیزی را گفت: آن لباسهایی را که برای بچه ها گرفته ام ، دوباره سر کمد رفتم و دیدم بله ، لباسهای قشنگی گرفته و آنجا گذاشته بود، گفت : شما چون دل دل می کردید که چه برای بچه ها بخرید، من این کار را کردم و این نشان می داد که شهید همیشه کنار ماست و ما را در کارهائی که می خواهیم انجام دهیم ، راهنمائی می کند.
- به خاطر دارم عملیات کربلای 5 بود که تقریبا چند دستگاه لودر و بولدوزر برده بودند جلو و نمی دانستند آنها را به عقب بیاورند، شبانه من به همراه شهید باقری و یکی از همسنگران رفتیم و وسایل را برداشتیم و آوردیم . نزدیکی های صبح شد و هنوز موقع نماز نشده بود ، یک نیم ساعتی به وقت نماز مانده بود و از آنجائی که خسته بودیم گرفتیم خوابیدیم. وقتی بیدار شدیم دیدیم دارد سپیده می زند . حقیقتا از بس که خسته بودیم گفتم : حالا بعدا قضایش را می خوانیم . فعلا بخوابیم . اما یکدفعه دیدم شهید با همان صدای بلندش جیق زد و گفت : بلند شو نماز شد ، که ما فکر کریدم عراقیها چه کردند. چون از آن طرف تا این طرف راهی نبود ، بعد به شهید گفتم : ولش کن ، الان خسته ایم بعدا قضایش را می خوانیم. بگیر بخواب ، اما شهید ناراحت شد و زد زیر گریه و گفت : خدایا مرا ببخش و عفو فرما که نماز اول وقت بجا نیاوردم . شهید محمد باقری خیلی به نماز اول وقت و جماعت تقید داشتند .
- به یاد دارم هنگام غروب بود که برادر بخارائی مسئول محور بودند گفتند: خاکریز را بشکافید و بروید جلو ، گفتم : دم غروب است و عراقیها دید زیادی دارند روی ما ، ایشان گفتند : شما خاکریز را بشکافید به آن زیاد کار نداشته باشید و ما هم اطاعت امرکردیم و همان کار را انجام دادیم . بعد من به همراه شهید برادر باقری سوار موتور شدیم و به جلو رفتیم ، موتور ما تلر بود و شهید باقری راننده و من هم پشت سر آشیان سوار بودم. وقتی به راه افتادیم داخل کانال کلاهی مثل کلاه خودمان از دور معلوم شد ، بعد به آقای باقری گفتم : نگردار عراقیها آمدند . گفت : کجایند. گفتم : داخل کانال هستند . گفت : نه بابا آنها ایرانی هستند ، گفتم باقری نگه دار واقعا عراقی هستند، موتور را نگه داشت، ما خودمان را کشیدیم داخل کانال که عراقیها ترسیدند و تصمیم گرفتند که خودشان را اسیر کنند . ماآنها را به اسارت گرفتیم و اسلحه شان را به گردنشان آویختیم و شهید باقری هم یک آرپی چی که مال یک سروان عراقی بود را برداشت و آنها را به پشت خاکریز به عقب آوردیم.
- خاطره ای دیگر که از شهید محمد باقری به یاد دارم این است که قبل از شهادت ، ایشان رفته بودند داخل سنگر عراقی ها گفتم : کجا می روی : گفت : می خواهم یک رادیو پیدا کنم تا ببینم اخبار چه می گوید ، به شوخی گفتم : تو خودت اخباری ، اخبار رادیوئی را می خواهی چه کار . به هر حال رادیو را گیر آورد و گفت : می خواهم این را ببرم برای خودم . گفتم : حالا برویم اهواز ، روزی که ایشان شهید شدند رادیو داخل بولدوزر مانده بود و من آن را برداشتم و بردم به ستاد فرماندهی تحویل دادم .