شهید محمد بهاری متولد سال1343

تاریخ تولد : 1343/06/02

نام : محمد محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : بهاری‌ تاریخ شهادت : 1365/06/10

نام پدر : ابراهیم‌ مکان شهادت : حاج عمران

تحصیلات : سیکل منطقه شهادت : غرب کشور

شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء

گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان

نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مسئول‌تخریب‌

گلزار : بهشت‌رضا ( ع ) مشهد مقدس


rId6


زندگینامه

در سال 1343 در مشهد به دنیا آمد. در کودکی قرآن را در مکتبخانه آموخت و از ذهن خوبی برخوردار بود. در کارهای منزل کمک می کرد و بسیار پر جنب و جوش بود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه شاوکن مشهد با نمرات خوب به پایان رساند. به مسجد می رفت و نمازش را می خواند در کنار درس به پدرش نیز در قنادی یاری می رساند.

مادرش می گوید: علاقه شدیدی به خدا و ائمه معصومین داشت و من چون از علاقه او به چنین موضوعاتی مطلع بودم، بیشتر از ائمه برای ایشان می گفتم.با شروع فعالیتهای انقلابی در سال 1357، فعالیتهای خود را آغاز کرد و شب و روز از دستاوردهای انقلاب پاسداری می کرد.

دوران نوجوانی محمد با پیروزی انقلاب مصادف بود. او با وجود استعداد خوب در درس خواندن، درس را رها کرد و روانه میادین جنگ شد، البته در کنار آن، درسش را در مقطع راهنمایی به اتمام رساند. وی کتابهای مذهبی را مطالعه می کرد. خادم و مؤذن مسجد بود. بسیار فعال و اهل معاشرت بود. علاقه خاصی به امام داشت و سخنرانی های امام را همیشه گوش می کرد.در 15 سالگی وارد سپاه شد و همواره درهمه عرصه های جنگ حضور چشمگیر داشت. بزرگترین آرزویش شهادت بود و تنها هدفش جنگ و جبهه بود. مادرش می گوید: وقتی از جبهه برمی گشت بیشتر دعا و قرآن می خواند. در سال 1363 ازدواج اوبا مراسم ساده ای بر گزار شد. ثمره این ازدواج پسری است به نام روح الله که در سال 1365 به دنیا آمده است. محمد بیشتر دوران جوانی اش را در جبهه به سر می برد.

عارف، وارسته و دل آگاه بود. او فرمانده واحد تخریب تیپ ویژه شهدا بوداما از همه نیروهای واحد بیشتر زحمت می کشید . تواضع و فروتنی او بیش از همه بود. تسلط به کار و مدیریت داشت. شهید جدای از مسائل جبهه و جنگ به مطالعه نیز می پرداخت و در زمینه حفظ ادعیه و قرآن کار می کرد. همواره حضور در جبهه را یک تکلیف شرعی می دانست. وقتی در جبهه به نماز می ایستاد، شکوه نمازش دیگران را به توقف و توجه وا می داشت. محبوب دل همه رزمندگان در کلیه واحد ها و دسته ها بود. او مصداق جلوه الهی بود و ادبش زبانزد همه بود. اودر زمان آموزش، در یک شب زمستانی پس از تحمل مشقات فراوان رزم‌شبانه، در دمای 1 درجه زیر صفر با کوله پشتی سنگین پس از عملیات تمرینی فتح قله و اجرای تاکتیک‌های مناسب و اجرای بیش از 10 کیلومتر کوه نوری به حالت پیاده رو، پس از دویدن و عملیات عبور از گل و لجن، دستور داد نیروهای خسته وسرما زده با تمام تجهیزات و لباس وارد آب دریاچه اورمیه شوند و قبل از همه خودش این کار را انجام داد. وقتی به پایگاه برگشتیم ناگهان صدای نوحه اش بلند شد که می گفت: مهدی می آید با شما منزل به منزل، غمگین نباشید دوستان حل می شود مشکل. شبی هنگام حفر کنال و سنگر زنی با در دست گرفتن دیلم و کلنگ با وجود عوارض شدید جراحت از همه جلوتر بود و همه را به شوق می آورد و بقیه به او تأسی می کردند. شهید با وجود این که پاسدار بود همیشه لباس بسیجی بر تن داشت و تنها در عملیات با لباس فرم سپاه رو به روی دشمن قرار می گرفت. محمد بهاری در 10/6/1365 در عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران، پس از 6 سال حضور مستمر در جبهه ها، در 22 سالگی در حین اجرای متهورانه این عملیات، با انفجار گلوله به مقام رفیع شهادت نایل آمد. پیکر مطهرش در مزار شهدای بهشت رضا مشهد، در مجاورت سردار رشید اسلام شهید محمود کاوه در آغوش خاک قرار گرفته است.

منبع: "فرهنگ جاودانه های تاریخ، زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان" نوشته ی سید سعید موسوی، نشر شاهد، تهران – 1386


خاطرات

  • زمان عقدمان ایشان گفتند : من خودم می خواهم چادر را از روی صورتتان را بردارم چون بزودی شما باید پارچه سفید را از روی صورت من بردارید .
  • یکبار که مجروحین جنگی را به حرم می بردند.محمد هم روی ویلچر نشسته بود و قصد رفتن به حرم داشت به او گفتم که من هم همراه شما می آیم.آن شب حرم را خلوت کرده بودند.و فقط مجروحین را با خانواده شان،داخل راه می دادند.شب بسیار به یاد ماندنی برای من بود.آن شب زیارت نامه و دعای توسل خوانده گفت: مادر در خواستی از شما دارم دعا کن من شهید بشوم. قلبم شدیدا"شروع به تپیدن کرد.گفتم:پسرم این چه در خواستی است که تو از مادرت می کنی.گفت:مادر جان ما یک گروهان بودیم که به خط رفتیم از یک گروهان فقط من برگشتم و این نشان می دهد که من خیلی گناهکارم .

شب شهادتش ایشان می فرمود : امشب شب شهادت است . امشب شبی است که بهاری با خدایت ملاقات می کند. به او گفتیم : نه هنوز زود است . شما تازه داماد هستی و بچه ات تازه به دنیا آمده ولی ایشان می گفتند: نه شب ، شب رفتن است .

  • روز عید غدیر با ماشین آمبولانس در حال برگشت از ماموریت بودیم.محمد بهادری در عقب آمبولانس دست مرا گرفت و در حال گریه و شوقی خاص صیغه اخوت و برادری را خواند و بعد هم گفت:برادر نصیری،شفاعت مرا بکن و دست مرا هم بگیر !
  • روز عید غدیر جهت جذب نیرو از مهاباد به طرف مراغه در حال حرکت بودیم و رادیو ماشین روشن و جمعی از مداحان مشهدی در حال مداحی امام حسین (ع) و حضرت علی ( ع) بودند . برادر بهاری همان طور که در پشت فرمان مشغول رانندگی بود زمزمه می کرد و اشک می ریخت . بعد به من گفت که : ناصر واقعاً از خدا بخواه به هر حال آن چیزی را که من منتظرش هستم ، خدا نصیبم کند گفتم : محمد آقا ، اولاً آنچه از خدا می خواهید ، نصیبتان شود . منتهی فکر می کنم الان زود باشد چون با توجه به مسئولیتی که شما در واحد و لشکر دارید و نیاز مبرم به شما در عملیات ها می باشد الان زود است که شما از جمع ما جدا شوید . برادر بهاری بعد از آن خیلی گریه کرد و گفت : نه ، از خدا بخواه آن چیزی را که منتظرش هستم خلاصه نصیبم کند .
  • یک شب در قرارگاه تاکتیکی بودیم و قرار شد مأمور به گردانها شویم . همه برادران داخل سنگر نشسته بودیم و محمد بهاری نحوه عملیات و وظایف ما را در این عملیات تشریح می کرد در حین صحبت به یکباره چهره اش قرمز شد و گفت : برادران ، بالاخره امشب شبی است که فردایش عده ای از ما نیستیم. بهتر است قدر این این لحظات را بدانیم و لحظه لحظه اش ذکر خدا باشد . خون داخل سنگر یک فانوس بیشتر نبود همدیگر را به درستی نمی توانستیم ببینیم - برادران از من حقیر (محمد بهاری ) یادتان نرود ، دست مرا بگیرید.اگر من به حق شما بدی کردم حلالم کنید . در این لحظه سکوت عجیبی سنگر را فرار گرفت و پس از چند لحظه کوتاه همه ما بلند بلند گریه کردیم .
  • شهید بهاری متوجه شد که من از نیروهای تخریب چی هستم پیش من آمد و تقاضا کرد که او را به گروه تخریب بپذیریم.من موافقت کردم که به گروه تخریب بیاید.در گروه تخریب یکی از بهترین نیروها بود .
  • یک بار با ایشان در منطقه حاج عمران بودیم که یک مرتبه به پیکر یکی از شهدا رسیدیم.آمبولانس آمد و ما ایشان را در آمبولانس گذاشتیم به من گفت:آقای آرزومندی این شهدا در نماز به خدایشان چه می گویندکه خدا فیض شهادت را نصیب آنها می کند .
  • در روز 21 رمضان هنگام نماز ظهر در داخل پادگان ثامن الائمه یکی از برادران آمد و گفت: محمد رضا طوسی شهید شد. بعد محمد بهاری رو به من کرد و گفت :سید ،ببین که همه رفیقهای من و تو یکی یکی شهید شده اند وهمینطور که صحبت می کرد سرش را به تختهای آسایشگاه می زد و با خودش می گفت :محمد خاک بر سرت . محمد واقعاً خاک برسرت! بعد به من گفت :سید من و تو چقدر بد بختیم همه رفتند،فقط ما ماندیم .
  • شب بعد از ازدواجش موقع نماز مغرب و عشاء رفت وضو گرفت و به نماز خواندن ایستاد. بعد از نماز سرش را روی مهر گذاشت و شروع به گریه کردن کرد.گفتم : چرا گریه می کنی ؟ تو الآن باید خیلی خوشحال باشی. گفت: همه دوستانم شهید شدند ولی من گناهکار در این دنیا مانده ام .
  • زمانی که به مدرسه می رفت معلمهای او خانم بودند. یکروز وقتی به خانه آمد گفت من دیگر به مدرسه نمی روم به او گفتیم: چرا نمی خواهی به مدرسه بروی. گفت : آخر خانم معلم ما سر لخت به کلاس می آید. به او گفتم: تو چکار به این مسائل داری. تو باید درست را بخوانی. گفت: پس اگر این طور است شما چرا سرت را می پوشانی .
  • وقتی برای خواستگاری به منزل همسرش رفتیم او آنجا گفت: که من هیچی ندارم فقط به جبهه می روم و آنجا هیچ کاره هستم شما فکرهایتان را بکنید. جبهه جانبازی و اسارت دارد و شهادت افتخار من است آیا من توانید با چنین کسی زندگی کنید و خانواده همسرش قبول کردند .
  • آن زمانی که در گهواره بود یکبار تنهایش گذارده بودم. وقتی آمدم دیدم خودش را به گهواره آویزان کرده در حال پرتاب شدن است. دویدم و او را گرفتم که اگر او را نمی گرفتم همانجا از دنیا می رفت .
  • در زمان کودکی من و محمد باهم بیرون رفتیم و شروع به بازی کردیم در حین بازی لباسهایمان کثیف شد. وقتی به خانه برگشتیم خانه مادر محمد دم در ایستاده بود تا ما را با این وضعیت دید گفت: بروید داخل تا بیایم حسابتان را برسم . ما به اتاق مهمانخانه رفتیم و شروع به نماز خواندن کردیم در حالی که محمد پیشنماز ما شده بود. خاله من در همان حال آمد و چند شیلنگ به کف دستهایمان زد .
  • یک روز تابستان در حرم بالاسر امام رضا (ع) ایستاده بودیم. عرق از سر و صورتش سرازیر شده بود و با امام رضا (ع) راز و نیاز می کرد. گفتم: محمد چه می کنی گفت: با امام رضا (ع) صحبت می کنم خوشا به حال شهدا خوش به حال کسانی که رفتند .
  • وقتی کوچک بودم خیلی مریض می شد و او را پیش دکتر باقرنیا در خیابان جم می بردیم. یکروز حالش به هم خورد به مغازه رفتم و به پدرش گفتم: که محمد حالش به هم خورده است. گفت: او را به پیش دکتر باقرنیا ببر تا من بیایم. با همان لباسهای قنادی به مطب پزشک آمد. پزشک وقتی او را دید گفت: شما چکارید . گفت: من شاگرد قناد هستم. پزشک گفت: شما هر وقت می آیید با ظاهری آراسته می آیید. ولی حالا که فهمیدم شما کارگر هستید هر وقت آمدید پول ویزیت ندهید .
  • ایشان در مراسم شهید مهدیزاده طوسی شرکت کردند. شب اول دفن شهید از من در خواست کردند که سر مزار شهید مهدیزاده برویم . وقتی که به نزدیک بهشت رضا رسیدیم من تر سیدم و گفتم برگردیم .فهمیدم که شهید از برگشتن ما خیلی ناراحت است . دوباره گفتیم به بهشت رضا برگرد در آن تاریکی شب در کنار مزار شهید مهدیزاده شروع به خواندن زیارت عاشورا کرد و در داخل تابوتی که در کنار مزار شهید بود خوابید .
  • وقتی که پسرش به دنیا آمد به من زنگ زد و گفت: مامان، مادر روح ا... زایمان کرد. چون قبلاً قرار گذاشته بود که اگر دختر باشد اسمش را زینب بگذارد و اگر پسر باشد روح ا ... .
  • ایشان علاقه زیادی به بچه داشتند و قبل از تولد بچه گفتند: اگر پسر بود اسمش را روح ا... می گذاریم و اگر دختر بود اسمش را زینب بگذارید. اتفاقاً خدا پسری به ما عنایت کرد که با توجه به ارادتی که به حضرت امام داشتند نامش را روح ا... گذاشتیم. قبل از اینکه من بچه را شیر بدهم در گوشش اذان و اقامه گفت .
  • شب عملیات کربلای 2 در سال 65 من به اتفاق 10 الی 12 نفر از بچه های زبده واحد تخریب از یکی از محورها وارد عملیات واردعمل شدیم . از جمع دوازده نفری فقط من نزدیکی های صبح بود که توانستم به سنگر تخریب باز گردم و آن هم به آن دلیل بود راه را کاملاً یاد داشتم . زمانیکه پتوی ورودی سنگر را کنار زدم و داخل شدم یک دفعه محمد بهاری از جایش بلند شد و گفت : برادر گرمی آمدی ، گفتم : بله ، گفت : برادران ضیائی ، عاقلی مقدم ، حسین دهقان ، جواد فلاح ، و چند تن از برادران دیگر کجا هستند ؟ گفتم : نمی دانم . گفتم : نمی دانم گفت : شما با کی آمدید؟ گفتم : حاجی تنها آمدم . مرا بغل کرد و با گریه گفت : خوش آمدی منتظرت بودم . بعد از دو سه سانحه که آتش سنگین دشمن اسلحه داشت یک دفعه یکی از برادران آمد و صدا زد و گفت : برادران تخریب ، یکسری از ادوات عراق به سوی ما می آیند باید جلوی آنها مین کاری شود . و باید بچه های تخریب جلوی آنها را بگیرند . اتفاقاً جایی که باید چنین کاری می شد در عرض تیر مستقیم دوشیکای دشمن قرار داشت و مین کاری آنجا خیلی سخت بود . در همان هنگام دو سه نفر داوطلب شدند که بروند اما شهید بهاری گفت : من خودم می روم . ایشان بیرون رفت و ناگهان صدای انفجار خمپاره به گوش رسید . من خواستم از سنگر بیرون بروم تا ببینم که چه شده است . که آقای رضوی گفت : تو باش من می روم . وقتی آمد گفتم : از آقای بهاری چه خبر ؟ گفت : ستاد با ایشان کار داشتند . ایشان به ستاد رفت . و آقای بهاری این گونه به خدا خود رسید .
  • روزی که قرار بود به جبهه برود قرآن را روی سرش گرفتم. گفتم: برو به خدا می سپارمت . یک چند قدم که دور شد من اشکهایم شروع به ریختن کرد. برگشت، ایستاد، نگاه کردم. گفت: مادر از من راضی هستی؟ گفتم: بلی. خودش را روی پاهایش انداخت و پاهایم را بوسید. گفت:چرا اینکارها را می کنی؟ امیدوارم اگر شهید شدی ما را در قیامت شفاعت کنی و اگر شهید نشدی خدا اجر شهید به تو بدهد. بعد شنیدم که مجروح شده است و در بیمارستان اختر تهران بستری شده به عیادتش رفتیم. بلند بلند می خندید. می گفت: مادر من شیرزنی است چون خودش گفته اگر شهید شدی ما را شفاعت کن ولی من هنوز فقط پاهایم را از دست داده ام .
  • خاطره ای که از نظرگرامیتان می گذرد مربوط به شهید بزرگوار محمد بهاری فرمانده واحد تخریب لشکر ویژه شهدا می باشد ایشان فرمودند در اولین روزهایی که من وارد واحد تخریب شده بودم نیروهای تخریب شبها با بچه های اطلاعات عملیات به خطوط دشمن می رفتند و چند شب قبل از عملیات مین های معابر مورد نظر عملیات را خنثی و پس از برداشتن چاشنی های جنگی مجددا در جای خودش قرار می دادند تا در شب عملیات با کمترین وقت نیروهای اسلام عبور کنند و عملیات را انجام دهند و فرمودند که من یک شب به نزد فرمانده تخریب رفتم و اصرار کردم به من هم اجازه دهد جهت باز کردن معبر همراه بچه های اطلاعات بروم. فرمانده ابتدا به علت کمی سن و نداشتن تجربه کافی موافقت نکردند. اما اصرار بیش از حد من مؤثر واقع شد و فرمانده با رفتن من موافقت کردند. آن شب من با بچه های اطلاعات عملیات به خطوط دشمن رفتیم. نیروهای اطلاعات مرا تا ابتدای سیم خاردار میدان مین بردند و از پشت سیم خاردار به معبری که باید باز کنم، توجیه کردند و تأکید کردند که قبل از بیرون آمدن ماه باید دست از کار بکشم و برگردم تا دشمن متوجه حضور ما نشود. من پس از توجیه وارد میدان مین شدم و شروع به کار کردم. با توجه به این که مین های معبر اکثرا از مین های والمر بود و به دلیل این که ما سوره مین ها چسب کاری شده بود، هر چه تلاش کردم حتی یک مین هم نتوانستم خنثی کنم. کاملا ناامید شده بودم و وقتی که فکر می کردم چقدر اصرار کردم تا فرمانده با آمدن من موافقت کرد دیگر روی برگشت با آن وضعیت را نداشتم . وقتی که از همه جا ناامید شده بودم، همانجا داخل میدان سر به سجده گذاشتم و متوسل به حضرت زهرا (س) شدم. آنقدر گریه کردم که زمین کاملا از اشک خیس شده بود. خطاب به بی بی گفتم: زهرا جان امشب من به غیر از تو کسی را ندارم، باید کمکم کنی و اگر امشب دستم را نگیری به جان خودت من هم دیگر صدایت نمی زنم. سر از سجده برداشتم و شروع به باز کردن معبر نمودم. به هر مینی که دست می زدم خود به خود ماسوره آن باز می شد، مثل اینکه یک نفر قبلا این ماسوره ها را باز کرده باشد. آن قدر غرق در کار شده بودم که وقتی به خود آمدم حدود دو ساعت از طلوع ماه گذشته بود و به خاطر این که تمام مسیر میدان را به حالت سینه خیز طی کرده بودم، شلوارم پاره شده بود و زانوهایم پر از خون. اما خودم متوجه نشده بودم. در همان هنگام گشتی عراقی چراغ قوه را درست به صورت من انداخت. فکر کردم که واقعا متوجه من شده است. همان طور که مین والمر دستم بود مین را جلوی صورتم گرفتم و می خواستم آیه (و جعلنا من بین ایدیهم سدا) را بخوانم که آیه را فراموش کرده بودم و فقط تند تند می گفتم: سدا، سدا، سدا. خلاصه پس از چند لحظه عراقی رفت. وقتی برگشتم اول میدان دیدم که از بچه های اطلاعات خبری نیست. آنها به علت تأخیرم، فکر کرده بودند که من اسیر شده ام و حدود 2 کیلومتر از میدان مین عقب تر رفته بودند .
  • روح ا... پنچ روزه بود که از جبهه با ایشان تماس گرفتند و گفتند: با توجه به اینکه منطقه را عراق مین کاشته است و مقداری شهید داده ایم لازم است که ایشان به جبهه برود . وقتی می خواست برود گفتم: تو چه جور می خواهی روح ا... را ترک کنی؟ گفت: من فکر می کنم که اومرده است. خیلی ناراحت شدم . گفتم: این چه حرفی است.گفت: اگر این گونه فکر نکنم باید کنارش بنشینم. آن وقت چه کسی به جبهه برود .
  • یکبار یکی از فامیلهای نزدیکمان تلفن زد و به محمّد گفت: تو اینقدر جبهه می روی آخرش می خواهی چکار شوی . حداکثر یک پاسدار می شوی . ولی پسر من مهندس است و شروع به خندیدن کرد . محمّد هم در جوابش گفت : گیرم پسر تو بود فضل پسر تو را چه حاصل ؟
  • قبل از انجام یک عملیّاتها مجروح شده بود که آمبولانس او را به خانه آورد . صبح وقتی شنید که عملیّات شروع شده است . داخل اتاق رفت . در را بست و شروع به نماز خواندن و گریه نمود و ناراحت بود که چرا نتوانسته است در آن عملیّات شرکت کند .
  • در عملیات والفجر 9 ایشان مجروح شدند این مجروحیت همان شبی اتفاق افتاده بود که ایشان برای شناسایی رفته بودند خوب هرچه اصرار کرده بودند که به عقب برگردند قبول نکرده بود. پایش را با چفیه باند پیچی کرده و به شناسایی ادامه داد . شب بعد از شناسایی قرار شد عملیات شروع بشود به ایشان گفتیم شما در عملیات شرکت نکنید ، برگردید . ایشان گفت: حال که شب عملیات شده برگردم ، جراحت من مختصر است . البته از نظر ایشان مختصر بود . و ایشان در عملیات شرکت کرد .
  • زمانی که ایشان مجروح شدند چون فرزند ارشد خانواده بود پدر و مادرم علاقه خاصی به او داشتند پدر به محمد گفت شما بیا داخل مغازه قنادی من مشغول کار شو . آن وقت هر ماه ده هزار تومان به تو می دهم و ماهی ده هزار تومان به جبهه کمک می کنم. گفت: خوب چگونه دینم را به جبهه ادا کنم. پدرم گفت: خوب من دارم این پول را به خاطر نبودن شما به جبهه کمک می کنم. محمد گفت پس جواب برادرهای شهیدم را چه کسی می دهد .
  • یک روز به خانه آمد و گفت: مادر اگر مطلبی را بگویم ناراحت نمی شوی. گفتم : نه، گفت: همان شناسنامه ام را بده من می خواهم به جبهه بروم آن وقت خیلی کوچک بود. سیزده، چهارده سال بیشتر نداشت به او گفتم: تو هنوز کوچک هستی . جثه ات بزرگ شده فکر می کنی که بزرگ شده ای. گفت: من دو ماه می روم و برمی گردم و برای اولین بار به جبهه اعزام شد. دیگر بعد از آن همیشه در جبهه بود تا زمانی که به شهادت رسید .
  • بعد از عملیات والفجر 9 دو پایگاه در منطقه چوارته بود که هنوز پاکسازی نشده بود به همین دلیل من به اتفاق برادران بهاری و سپهبدی و روحبخش و سعید خلخالی به سمت یکی از پایگاهها حرکت کردیم در کنار جاده یک الاغی را دیدیم که آهسته راه می رود و کمی از ما جلوتر بود پس از طی چند قدمی الاغ، خسته شده، ایستاد وقتی به الاغ رسیدیم دیدیم که الاغ به علت اینکه پایش روی مین رفته دچار لنگش و خونریزی شده است. دو سه نفر از ما جهت جمع آوری غنیمت به داخل سنگر ها رفتیم. وقتی برگشتیم دیدیم که محمد بهاری و برادر سپهبدی در کنار الاغ نشسته اند و محمد بهاری هم بولیزش را در آورده و در حال بستن پای الاغ هستند گفتم:‌بابا این الاغ چیه ، ولش کنید تا برود جای دیگر و یا اینکه یک تیر به او بزنیم و خلاصش کنیم. بهاری گفت: فکر کرده ای که فقط آدمها بنده خدا هستند و فکر نمی کنید که این الاغ هم آفریده خداست .
  • در عملیات رمضان سال 61 داخل سنگر عراقی ها رفته بود. یکی از آنها زنده بود که او را به هلاکت رسانده و کلتش را باز کرده و به کمر خود بسته بود. روز بعد تا مرا دید کلت را باز کرد و به من هدیه داد .
  • یکروز به من گفتند که چند نامه برای رزمندگان آمده است برو بگیرو بیاور .من گفتم : موتور را در اختیارم قرار بدهید تا بروم و نامه ها را بگیرم ایشان گفتند موتور برای انجام کارهای ضروری است الان شما ده دقیقه می توانی پیاده بروی و نامه ها را بگیری و بیاوری .موتورازاموال بیت المال است و شما برای هر مسافتی که با آن بروید باید جوابگو باشید .
  • زمانی که ماشین سپاه در اختیارش بود .بسیار رعایت می کردند .یک روز من می خواستم به میدان شهدا بردم. ایشان مسیرشان نقطه دیگری بود گفت :من تا جائی شما را می رسانم که در مسیر خودمان باشد چون ماشین متعلق به بیت المال است .
  • در آن زمان بچه ها تیله بازی را خیلی دوست داشتند وقتی ما با بچه ها تیله بازی می کردیم آنها که زورشان زیاد تر بود به ما اجعاف می کردند. و تیله هایمان را از ما می گرفتند . ما نیز همین بلا را سر برادران آنها در می آوردیم یک روز که این کار را کردیم محمد آمد و تیله های آنها را به آنان پس داد و گفت : اگر می توانید حقتان را از خود آنها پس بگیرید .
  • یک بار هم سوار موتور شدیم تا به خط برویم در بین راه که می رفتیم آقای بهاری یادشان آمد که وسیله ای را فراموش کردند.به مقر برگشتیم برادری که آنجا مسئول تسلیحات بود اسلحة گرینوف را سرتپه گذاشته بود و تیرهای متعددی را بدون دلیل شلیک کرد. آقای بهاری نزد او رفت در حالی که عصبانیت در چهره اش مشهود بود به او گفت اسراف آن هم در جبهه کار بسیار نادری است .
  • یک شب برای مراسم دعا توسل به مسجد لشکر ویژه شهدا رفتیم . آن آقای که دعا را می خواند خیلی خوب نمی توانست دعا را بخواند تا حالت گریه و زاری ایجاد کند . ایشان بعد از اتمام دعای توسل میان مسجد رفت و گفت: آقایان می خواهیم عزاداری کنیم هر کس می خواهد بماند و هر کس می خواهد برود . و بعد شروع به مرثیه خوانی کرد . حدود 45 دقیقه سینه زنی کردیم . آقایی از من پرسید : کی این آقا عزاداری را تمام می کند . گفتم : هر وقت به حال خودش برگردد .
  • یک روز داخل یکی از خیابانهای شهر اهواز در حال حرکت وصحبت با همدیگر بودیم . یک دفعه محمد بهاری گفت :بچه ها می خواهم ذکر مصائب حضرت زهرا (س)را برای شما بگویم .بعد همین طور که در حال حرکت بودیم از مصائب حضرت زهرا (س)برای ما گفت وخودش هم گریه می کرد .ما چون داخل خیابان بود خجالت می کشیدیم ومجبور شدیم یک گوشه ای بنشینیم تا ذکر مصائبش تمام شود .
  • یکی دو ماهی از شهادت مهدیزاده طوسی گذشته بود و مادر یکی از روستائیهای اطراف مریوان با اشرار ومنافقین درگیر شدیم .محمد بهاری در آنجا رازو نیایش را آنقدر طول داد و ذکر مصیبت گفت که از حال رفت .
  • یک شب مراسم عزاداری سالار شهیدان در مسجد برگزار شد . آقای بهاری هم در گوشه ای نشسته بودند مجلس سرد برگزار می شد به یکبار او بلند شد وآمد میکروفون را از دست شخصی که مداحی میکرد گرفت و حالی به مجلس داد و شوری در مجلس برپا شد که من در کمتر جایی دیده ام و همه مثل ابر بهاری گریه می کردند .
  • قبل از شروع عملیات کربلای 2 جهت عملیات به سنگر فرماندهی رفتیم . عملیات با توجه به اینکه از قبل لو رفته بود و دشمن کاملاًمی دانست که ما از این منطقه می خواستیم عملیات را انجام دهیم . مسئولین واحد ها و فرمانده گردان ها همه عقیده شان بر این بود که عملیات در این منطقه انجام نشود . برادر محمد بهاری در زمان برگزاری جلسه از جا بلند شد و رو به برادر کاوه کرد و گفت: با توجه به اینکه منطقه و عملیات لو رفته و منطقه نیرو های ما هم از طرف دشمن شناسایی شده است چه لزومی دارد که ما از این منطقه عملیات کنیم و تلفات زیادی هم دراین بین بدهیم . برادر کاوه فرمودند: برادران ،این فرمان و دستور از طرف امام خمینی(ره) است ، که ما یک عملیات ابتدایی را در این منطقه داشته باشیم . چون منطقه عملیاتی اصلی جای دیگری است این عملیات بهرحال یک وظیفه است و ما باید آن را انجام دهیم . چون خود خضرت امام این را به ما گوشزد کرده اند . و ما هم باید اطاعت کنیم .
  • یک بار که برادر ما برای دیدار حضوری به مناسبت سوم شعبان ولادت حضرت امام حسین (ع) به تهران می رفتند یکی از آنها گفته بود . ای کاش ملاقات خصوصی با امام (ره)می داشتیم و از ایشان می خواستیم تا دعا کنند تا ما آدم شویم .
  • یکی از دوستان نزدیک بهاری درباره او می گفت: وقتی در سایت 5 بودیم شهید بهاری رفته بود یک گودالی را به صورت قبر کنده بود و آنجا یک بوته خاری گذاشته بود که بچه ها نبینند .نیمه های شب شهید برمی خاست و با طنابی که به همراه داشت یک سرش را به درخت می بست و سر دیگرآن را به گردن خودش و از خدا می خواست که این بنده حقیر و مسکین را ببخش .
  • دو روز بعد از عقدمان به حرم مطهر رفتیم تا ایشان با امام خودشان برای رفتن به جبهه خداحافظی کنند. برای من خیلی سخت بود که ایشان به این زودی می خواهند بروند بی اختیار شروع به گریستن کردم . خانمی سئوال کرد که چرا اینقدر همسرتان می کند ایشان جواب داد به خاطر اینکه تازه عقد کردم و می خواهم به جبهه بروم آن خانم گفت: خوب نروید محمد گفت : جبهه به من نیاز دارد . فرمایش حضرت امام است اطاعت ان واجب می باشد .
  • یک روز برای بدرقه اش به راه آهن رفتیم و در آنجا هرچه به دنبالش گشتیم او را پیدا نکردیم وقتی قطار حرکت کرد از داخل قطار برایمان دست تکان داد. بعدا " در نامه اش که برایم فرستاد نوشته بود. مادر جان من نمی خواهم که شما برای بدرقه من به زحمت بیفتید .
  • بعد از شهادت برادر مهدی زاده طوسی، یک شب ساعت 12 الی 1 شب بودو هنوز غذایی نخورده بودیم و چون ماه مبارک رمضان هم بود و می بایست روزه می گرفتیم من به برادران داوردوست و محمد بهاریی گفتم: حالا این موقع شب با توجه به این که تمام مغازه های این نزدیکی بسته است چه چیزی بخوریم اگر صلاح می دانید باز هم داخل خیابانها یک دوری بزنیم شاید مغازه ای باز بود. پس از اینکه حرکت کردیم و چند دقیقه ای داخل شهر چرخیدیم یک مغازه پیتزا فروشی در منطقه کیان پارس پیدا کردیم که باز بود. داخل مغازه رفتیم، من و داوردوست رفتیم و نشستیم. برادر بهاری جلو رفت و سفارش داد و به کنار ما آمد و نشست . بعد از چند دقیقه کارگرر مغازه چهار پیتزا آورد و روی میز ما گذاشت. من بلافاصه معترض شدم و گفتم: آقا مت سه نفریم و سه تا پیتزا می خواهیم، چرا چهار پیتزا برای ما آوردید؟ گفت: آقا من مقصر نیستم دوست خودتان چهار پیتزا سفارش داده اند. برادر بهاری گفتند اشکال ندارد آقا اشتباه از جانب من بوده است، شما بفرمائید. بعد گفتم: محمد قضیه چه بود؟ گفت: هنوز که هنوز است و با توجه به اینکه دو روز از شهادت مهدیزاده طوسی می گذردبرایم قابل قبول نیست و همه اش فکر می کنم که ایشان یکسره به من چسبیده است. برای همین یک پیتزا برای او سفارش داده ام .
  • یک روز وسیله ای را نیاز داشتم ولی برای خرید آن به محمد چیزی نگفته بودم وقتی به منزل آمد آن وسیله را تهیه کرده بود. گفته بود که از شما چیزی نخواستم گفت: قبل از اینکه شما بگویید من وظیفه ام است که تهیه کنم .
  • یکی از دوستان تعریف می کرد در یکی از روزها که به همراه ایشان به مشهد رفتم مرا به خانه اش دعوت کرد . به خانه اش که رفتم دیدم خانواده اش حتی فرشی که زیر پا بیندازند ندارند و در وضع اقتصادی بدی به سر می برند .
  • یک روز به اتفاق تعدادی از برادران از جمله:‌سپهبدی ،‌زنده دل، بهاری (هر سه نفر بعداً شهید شدند) نشسته بودیم و صحبت می کردیم. در بین صحبتها صحبت از شخصی شد که درجمع ما حضور نداشت. محمد بهاری برخلاف همیشه که اگر غیبت ازکسی می شد مجلس را ترک می کرد این بار با عصبانیت رو به من کرد و گفت :‌ آقا ناصر شما خجالت نمی کشید راجع به کسی که اینجا نیست غیبت می کنید. و در همین زمینه هم روایتی است به این مضمون: غیبت کردن مثل خوردن گوشت برادر مرده ات می ماند. حال شما هم همین کار را با غیبت کردنتان انجام می دهید .
  • یک روز صبح جمعه مرا بیدار کرد و گفت: بیا به دعای ندبه برویم. گفتم: حوصله ندارم نمی آیم . گفت: حالا که نمی آیی با موتور مرا تا سر خیابان برسان تا از آنجا با ماشین به حرم بروم. وقتی سر خیابان رسیدیم گفت: حیف است که گلدسته های حضرت را نبینی و همین طوری کم کم مرا به جایی که دعای ندبه بود برد . گفت: بیا برویم دعا گفتم: من با زیر شلواری آمده ام زشت است که به داخل بیایم . گفت: خوب برو داخل آبدارخانه و به آبدارچی کمک کن تا هم ثواب دعا را ببری و هم ثواب خدمت در مسجد را به تو بدهند .
  • یکبار یکی از فامیل های نزدیکمان ما را به عروسی دعوت کرد.محمد گفت: هرچند امکان دارد دراین عروسی لهو و لعب باشد، ولی به هرحال ما نمی توانیم دراین مراسم شرکت نکنیم. زیرا امکان دارد ازشرکت نکردن مادر این مراسم سوءبرداشت شود، وقتی به آنجا رفتیم دیدیم نوار گذاشتند ومشغول رقص و آواز هستند، او رفت و پنج روحانی با خود به مجلس آورد و به این دلیل آنها مجبور شدند مجلس لهو و لعب خود را تعطیل کنند و روحانیون مشغول مولودی خوانی شدند .
  • یک روز به منزل خواهرم رفته بودیم . ایشان لباس عادی تنشان بود و چادر هم سرشان بود . شهید به من گفت: به خواهرتان تذکر بدهید که جورابهایشان را بپوشند .
  • مراسم عقد ایشان را در تالار گرفتیم زمانی که قرار بود دست او و خانمش را به هم بدهم از او خواستم که به قسمت خانمها بیاید ولی او قبول نکرد . گفت: نمی خواهم جایی که زنان نامحرم در آنجا جمع هستند بیایم ولی با اصرار زیاد من گفت: خانمها صلوات بفرستند سرش را پایین انداخت آمد و باز به سرعت به قسمت آقایان رفت .
  • در چهار سالگی یک بار با مادرشان به حرم حضرت رضا (ع) مشرف شده بودند. در آنجا روحانی از محمد خواسته بود که برای ایشان سوره ای از قرآن بخواند و ایشان سوره انا انزلنا را خوانده بود .
  • یکبار یکی از فامیلها دیده بود که محمد دم مسجدی ایستاده است. کفشهای نمازگزاران را مرتب می کند. به منزلمان آمد و به مسخره گفت: محمد دم مسجد کفشها را جفت می کرد. وقتی به محمد گفتم: چرا این کار را کردی. گفت: مادر این کار بد که نیست هیچ، خیلی هم افتخار می کنم .
  • یک روز مریض بود و تب و لرز شدیدی گرفته بود. صبح که می خواستیم ورزش صبحگاهی بکنیم ایشان هم آمد و در صف ورزش ایستاد. من به آقای بهاری گفتم: با این وضعیت جسمانی نمی خواهد ورزش کنید. گفت: نه من باید ورزش کنم تا جایی برای سوء استفاده کسانی که از ورزش فراری و تنبل هستند بوجود نیاید .
  • یک همسایه ای در محل ما زندگی می کرد که خانمش بسیار بد حجاب بود ایشان رفته بودند با زبانی نرم و ملایم با شوهر آن خانم صحبت کرده بودند و این کار ایشان تأثیرگذار بود .
  • وقتی کوچک بود یک روز که بچه های خواهرش به خانة مان آمده بودند رفت وضو گرفت گفت: من می خواهم پیش نمازتان باشم. بچه های خواهرش هم پشت سر او ایستادند و نماز خواندند .
  • یک روز از بیرون به منزل برمی گشتیم. نزدیک منزل بودیم که مؤذن شروع به گفتن اذان کرد. دیدم ایشان به سرعت دارند می روند. گفتم:‌چه عجله ای داری؟ گفت:‌می خواهم قبل از اشهد ان محمد رسول الله برای نماز آماده شوم .
  • بعد از اینکه ازدواج کردیم . اجاق گاز جهیزیه من فر دار نبود . ایشان گفت : برویم یک اجاق گاز فردار بخریم . به خیابان خسروی برای خرید اجاق گاز رفتیم تا صدای ا... اکبر مؤذن بلند شد گفت : اول نماز می خوانیم . به مسجد بنا ها رفتیم و نماز خواندیم بعد از آن آمدیم و اجاق گاز را خریدیم .
  • یک بار زمانی که در نماز خانه نخریب لشکر ویژه شهدا بودیم . بچه ها پیشنهاد دادند که با آقای بهاری و چند نفر دیگر جدا بشینندو غذا بخورند که ایشان گفته بود: به هیچ وجه همه با هم برادر و برابر هستیم .
  • در منطقه بودیم که پای ایشان از ناحیه زانو مجروح شد ولی اصلاً به روی خودشان نیاوردند. بعد با همان پا خودشان را تا عقب کشیده بودند. زمانی که بچه ها متوجه شدند به سرعت ایشان را روی برانکارد گذاشته وبه بیمارستان بردند .
  • یک بار ماسوره ها را با نفت و گازوئیل بچه ها تمیز می کردند. من خیلی خسته بودم. آقای بهاری به دنبالم آمد. وگفت: بیا برویم با بچه ها ماسوره تمیز کنیم. به او گفتم: من حال خوبی ندارم. بعد از بیست دقیقه که بیرون آمد دیدم شهید بهاری و عده ای دیگر از بچه ها نشسته اند و ماسوره تمیز می کنند .
  • در منطقه گیلان غرب خاک بسیار چسبنده است. یک بار آقای بهاری و دیگر همرزمانش از یک منطقه به منطقه ای دیگری نقل مکان کرده بودند. و چادرهایشان را جمع کرده بودند، به دلیل چسبنده بودن خاک تمام چادر ها پرگل شده بود. برای همین ایشان گفتند: اگر این چادر ها جمع باشد تمامشان می پوسد. بدون این که به ما بگوید. رفت وتمامی چادرها را روی زمین پهن کرد و گل هایش را تمیز کرد .
  • یکروز که با خانمش به خانه ما آمده بودند موقع رفتن کفشهای خانمش را مقابل او گذاشت . صدایش کردم و گفتم : چه کسی تا حالا برای زنش کفش جفت کرده است گفت : مادر این حرفها چیست که می گویی چرا مادر شوهر بازی در می آوری ؟
  • یک شب ساعت 3 نیمه شب از منطقه بر میگردد. چون نمی خواست کسی را از خواب بیدار کند پشت در حیاط می خواهد . صبح که پدرم می رود نان بگیرد می بیند که یک نفر پشت در خوابیده است فکر می کند که کارگر و یا شخص فقیری است می گوید : پسر جان برو آنطرف بخواب اینجا در خانه مردم اشکال دارد . چند قدم که می رود بر میگردد نگاه می کند می گوید : محمد تو هستی ؟ محمد می گوید : بله پدر من هستم .
  • یک شب با تعداد کمی از برادران در داخل آسایشگاه خوابیده بودیم برادر محمد بهاری و برادر مهدی زاده طوری همان شب بعد از اینکه از عملیات برگشتند به داخل آسایشگاه آمده بودند و دراز کشیده بودند اما من چون خواب بودم متوجه نشدم اما یک دفعه صدای گریه و زمزمه ای شنیدم کنجکاو که شدم دیدم برادر مهدیزاده بالای تخت من خوابیده است و محمد بهاری پای مصنوعی مهدیزاده رو که از قسمت زانوی او است در آورده و در حال بوسیدن می باشد و در همین حال هم گربه می کند در ابتدا من تکان عجیبی خوردم پس از اینکه محمد بهاری متوجه شد من بیدار شده ام بلافاصله من جلو رفتم و سلام و علیک کردم تا آن لحظه من با ایشان هیچ برخوردی نداشتم که در این بین یکی دیگر از برادران جلو آمد و گفت: برادر بهاری چرا روی زمین نشسته اید آنجا بود که متوجه شدم ایشان برادر محمد بهاری است .
  • یک روز برای خواهرش به خواستگاری آمده بودند. آدمهای خوب و مؤمنی بودند ولی از نظر اقتصادی وضعشان خوب نبود. محمد رفته بود با آنها صحبت کرده بود گفته بود من خودم خواهرم را به شما خواهم داد. و پولی هم از شما نمی خواهم. و با پول خودش برای خواهرش جهیزیه تهیه کرده بود .
  • یک روز به من گفت: مادر بیا به خانه خاله برویم. من موافقت کردم، به خانه آنها رفتیم در بین راه شروع کرد به آیه وحدیث خواندن در مورد ازدواج کرد . گفت: پیغمبر فرمود هر کس ازدواج نکند از ما نیست. صبح روز بعد به من گفت : دیروز حدیث پیغمبر را در مورد ازدواج به شما گفتم. من خدا را شاهد می گیرم که هدف من از ازدواج تکمیل شدن دینم است. حالا اگر شما صلاح می دانید من را داماد کنید. آن زمان چون سنش کم بود نمی خواستیم دامادش کنیم. یک جا که برای خواستگاری رفتیم من شروع به درخواستهای نابجا کردم.از آنجا که آمدیم محمد گفت: من می خواهم زنم عفت و عصمت داشته باشد نمازش قضا نشود. نه اینکه خیاطی و بافتنی بلد باشد. من به او گفتم دختری که انتخاب کرده بود خوب بود و من چون می ترسیدم شما شهید بشوی به همین دلیل این این کار را کردم . خلاصه من را راضی کرد که دوباره به خواستگاری برویم من هم به حرم امام رضا رفتم و از حضرت رضا در خواست کردم که عروسی متدین به ما عنایت کند که الحمدلله همین طور شد .
  • شهید بهاری در یکی از بیمارستانهای تهران بستری بود .همراه چند نفر از همرزمانش به تهران رفتیم . وقتی می خواستیم وارد بیمارستان بشویم با ممانعت نگهبانی مواجه شدیم آقای عاشوری گفت : شما بایستید من موافقتش را جلب کنم . رفت وبرگشت گفت : موافقتش را گرفتم بیائید برویم . بداخل اتاقی که او بود رفتیم و دیدیم همراه چند نفر دیگر از مجروحین در آن اتاق هستند .شروع به احوالپرسی کردیم .بعد از چند دقیقه یکی از همراهان آقای بهاری مرا فرا خواند .گفت : آقا شما از کی ایشان را می شناسید و گفتم : چندین سال است . گفت : ایشان بسیار شخص عجیبی است . از روزی که به اینجا آمده همیشه ما را می خنداند . و از نظر روحی بسیار در سطح بالایی است . و هیچ موقع نمی گذارد ما غمگین باشیم .
  • زمانی که در سایت 4 مستقر بودیم یک روز هنگام ظهر به دنبال برادرم محمد رضا مهدیزاده طوسی می گشتم. چادر به چادر می رفتم و سراغ رضا را می گرفتم، تا اینکه به چادری برخورد کردم که علی رغم گرمی هوا لبه هایش انداخته است و صدای ناله ای از داخل چادر به گوش می رسید. با شنیدن صدای ناله حساس شدم و گفتم: شاید صدای رضا باشد. لبه ی چادر را بالا دادم، دیدم یک رزمنده ای کتاب دعا را به دستش گرفته و در آن هوای گرم دارد معنای دعا را زمزمه می کند. چادر انبار پتو بود. یک نفر دیگر را هم دیدم که سر در روی خاک گذاشته و اشک می ریزد. به محض اینکه لبه ی چادر را با لگد زدم و نور توی چادر افتاد یک دفعه جا خورد و سرش را بالا کرد. تا سرش را بالا آورد دیدم محمد بهاری است. آنقدر گریه کرده بود و اشک ریخته بود که خاکها را تبدیل به گل کرده بود و آن گل ها به صورتش چسبیده بود. سریع عذر خواهی کرده برگشتم تا در حال خودشان بسر ببرند. چادر بعدی که رفتم ، رضا را پیدا کردم. رضا به من گفت : شما می دانستی که آنها داخل چادرند و رفتی، گفتم: نه اگر می دانستم که مزاحم آنها نمی شدم .
  • یک روز به اتفاق تعدادی از برادرن سر سفره نهار نشسته بودیم و نهار آن روز هم پلو مرغ بود و هر دو نفر باید با همدیگر غذا می خوردیم اتفاقاً من و محمد بهاری با همدیگر هم غذا شدیم . محمد بهاری من باب مزاح و به خاطر اینکه من از سر سفره کنار بروم در ابتدا مقدار زیادی نمک روی غذا ریخت که من به علت شوری بیش از حد غذا آن را نخورم . اما من هم بلا فاصله یک نصف استکان آب برداشتم و به داخل غذا ریختم محمد گفت : حالا بیا با همدیگر این غذا را بخوریم اشکال ندارد .
  • بعداز عملیات والفجر 9 قرار شد به اتفاق برادر محمد بهاری و یکی از برادران راننده که اتفاقاً سیگاری بود به منطقه برویم . برادر بهاری چون از قبل می دانست که راننده سیگاری است یکی از سیگارهای او را جهت شوخی و مزاح خالی کرده بود و داخل آن خرج پیش رونده توپ ریخته بود و روی آن را با توتون پوشانده بود و به من گفت : موقعی که راننده سیگارش را روشن کرد مواظب باش که سیگار داخل دهان بنده خدا نرود و مشکلی برایش پیش نیاید در همین موقع متوجه شدم که راننده سیگارش را روشن کرد که کام بگیرد دیدم سیگار همانطور که داخل دهانش است آتش سیگار خود به خود به لبهای این بنده خدا نزدیک می شود و این بنده خدا متعجب و مات زده شده که این سیگار چرا خود به خود جلو می رود و سریع سرش را به عقب کشید اما سیگار به داخل یقه اش افتاد و ماشین هم در سر بالایی در حال حرکت بود . یک دفعه ترمز دستی را کشید و ماشین را خاموش کرد و توی دنده زد و از ماشین پیاده شد و شروع به تکان دادن لباسهایش کرد که سیگار را در آورد و داخل ماشیبن نشست دید محمد بهاری سرش را پایین گرفته و نیش خند می زند و در آن لحظه متوجه شد که کار محمد بهاری بوده است .
  • خود شهید برایمان تعریف کرد که دو روز بعد از مراسم عقدکنان همسرم به او گفتم که بیا برویم بیرون نهار بخوریم با ایشان به یک رستوران رفتیم دیدم نوشته است اسپاگتی موجود است گفتم: آقا دو پرس اسپاگتی. دو ظرف ماکارانی برایمان آورد ما مشغول خوردن شدیم فکر کردیم اسپاگتی را بعداً می آورد. گفتیم: آقا اسپاگتی را بیاورید گفت: مگر شما دو پرس اسپاگتی نخوردید؟ باز هم می خواهید! تازه آن وقت فهمیدیم ماکارونی و اسپاگتی یکی است. از آن وقت به بعد بچه ها اسمش را بچه قلعه گذاشته بودند .
  • روزی به من گفتند که بعد از شهادتشان برای ایشان سوره یس را بخوانم در معراج شهدا من و چند نفر از دوستان شهید مشغول خواندن یس و الرحمن شدیم . قبل از این مراسم من بالای سر ایشان رفتم. و دست به محاسنشان کشیدم ایشان برای لحظه ای چشمانشان را باز کردند .
  • محمد قبل از اینکه به جبهه برود در مغازه قنادی کار می کرد . یکی از دوستان ایشان می خواست داماد بشود و احتیاج زیادی به پول داشت. ایشان حدود دو هزار تومان از پس انداز خود را به یکی از دوستان داده بود و به او گفته بود که پول را به همان دوستش که می خواهد داماد بشود بدهد . وقتی پول را به ایشان داده بود ایشان سوال کرده بود که این پول را چه کسی داده است؟ گفته بود : یکی از بندگان خدا آن پول را بو کرده بود گفته بود که این پول بوی محمد را می دهد .
  • یکی از برادران سر باز که در واحد تخریب لشکر به عنوان راننده مشغول خدمت بود دچار مشکل مالی شده و مدت زیادی به مرخصی نرفته بود. یک روز یکی از دوستان نزدیکش موضوع را به اطلاع برادر بهاری رسانده بود برادر بهاری در ابتدا خیلی ناراحت شد ودر حضور جمع به حالت پرخاش به او گفت: برادر ، چرا مشکلت را به من نگفتی: سپس یک برگه چک به دست آن برادر سرباز داد- البته من مبلغ آن چک راندیدم و برگه مرخصی اش را هم امضاء کرد و گفت: برادر، سریع مرخصی برو و مشکلت راحل کن .
  • در منطقه عملیاتی مهران قبل از عملیات همراه با بچه هایی اطلاعات برای شناسایی رفته بودیم. ماه مبارک رمضان بود. حدود ساعت 4 بعد از ظهر رادیو قرآن پخش می کرد. آقای بهاری یک قرآن کوچک داشت که سوره های منتخب در آن بود و از روی آن نمی شد قرآن را با رادیو همراهی کرد و خواند. ما فقط یک قرآن داشتیم همه نشستیم و از روی آن خط می بردیم. چون آنجا رفت و آمد کم بود و از لحاظ امنیتی باید بسیار احتیاط می کردند غذا را با قاطر برایمان می آوردند. چون دیدبان های عراقی قاطر را دیده بودند خمپاره ها شروع به آتش ریزی کردند که یکی از بچه ها مجروح شد. شهید بهاری بلافاصله جراحت او را پانسمان کرد .
  • یک روز برای مراسم شهیدی به طرقبه رفته بودم با ایشان قرار گذاشتم که برای نهار هر دو به منزل مادرم برویم. ظهر خانواده محترم شهید اصرار کردند که باید برای نهار بمانید. آن زمان منزل مادرم تلفن نداشتند. به منزل یکی از همسایه ها زنگ زدم که به اطلاع مادرم برسانید که من برای نهار به منزل نمی آیم. ایشان هم یادشان رفته بود که اطلاع بدهند به محمد. به خاطر نیامدن من به خانه مادر ناراحت می شود. با توجه به اینکه سابقه بیماری قلبی داشتم محمد تمام بیمارستان های شهر را دنبال من گشته بود. وقتی به خانه آمدم و متوجه موضوع شدم با خودم فکر کردم محمدرضا برخورد خیلی تندی با من خواهد داشت. او تا مرا دید خیلی عادی لبخندی بر لب نشاند و گفت آخر پدر صلواتی من تمام بیمارستانهای شهر را به خاطر شما گشته ام. شما کجا بودید؟
  • در عملیات کربلای دو آقای بهاری برای باز کردن معبری به جلو رفتند. کمتر کسی حاضر بود برای باز کردن آن معبر برود. چون زبر تیر مستقیم دشمن بود. آقای بهاری خودش رفت و چندین مین که جلوی خودروهای ما را گرفته بود خنثی کرد. در حال برگشتن بر اثر اصابت تیر به شهادت نایل شد. در آخرین لحظات به من سفارش کرد که نیروها را سر جمع کن و هدایت نیروها را بر عهده بگیر .
  • مراسم روز ازدواج ایشان بسیار ساده برگزار شد.ایشان با لباس گرم در مراسم ازدواج خودشان حاضر شده بودند.بعضی ها ایشان را مسخره می کردند .که چرا لباس گرم به تن کرده است .ولی ایشان می گفت :باید سادگی پیشه کردتا دیگران از ما تقلید کنند .
  • محمد بهاری مسؤول واحد تخریب لشکر ویژه شهداء که تازه ازدواج کرده بود از مسؤولین لشکر یک فرش درخواست کرده بود. در آن مقطع یگان، قالی در اختیار نداشت. یک روز برادر عسگری که اهل همدان بود من را احضار کرد و گفت: شما را مأموریت به همدان می فرستم، شما نزد فلان آقا به آدرسی که داده بود می روی و تعداد 50 تخته قالی 3×2 و 4×3 ماشینی در قبال اخذ وجه به صورت تعاونی تحویل بگیر و بیاور. من به همدان رفته و قالیها را خریداری کرده و برگشتم . قبل از شروع عملیات کربلای2 یک روز آقای بهاری را دیدم و گفتم: آقای بهاری قالی آورده ام، هر وقت فرصتی پیدا کردی بیا و قالی را از من تحویل بگیر . ایشان در جواب من گفت: آقای موسوی شما هم حالا وقتی پیدا کردی؟ گفتم: امکان دارد بعداً من نباشم- خیلی مایل بودم این قالی را من به ایشان تحویل بدهم . گفت: قالی را ببر و به تدارکات تحویل بده. وقتی عملیات تمام شده من می روم و از تدارکات قالی را تحویل می گیرم. اما آقای بهاری در این عملیات شهید شد و قالی در تدارکات باقی ماند تا اینکه قرار شد یک ماشین مینی بوس نیرو برای مراسم چهلم شهید بهاری از یگان به مشهد اعزام شوند من هم از فرصت استفاده کرده و قالی را از تدارکات تحویل گرفتم و به اتفاق نیروهای شرکت کننده در مراسم چهلم برای خانواده اش فرستادم که تحویل دهند .
  • محمّد بهاری تعریف کرد و گفت : در اوائل یک روز از داخل شیارها و راهکارها به پشت نیروهای عراقی رفتیم و به خاطر اینکه بچّه ها متوجّه بشوند من از کدام مسیر رفته ام از خودم در هر جایی یک نشانی می گذاشتم . در داخل یک شیار به پشت سر یک عراقی رفتم و سرنیزه ام را کشیدم و دستم را جلوی دهان عراقی گذاشتم و گلوی او را بریدم ، یک دفعه خون فوران زد و به صورتم پاشیده شد که باعث شد حالتی به من دست دهد و در یک لحظه آن عراقی را رها کردم که باعث ایجاد سر و صدا شد و نیروهای عراقی در اثر ایجاد صدا شروع به تیراندازی کردند . من هم سریع از بالای تپّه به پایین غلّت زدم و خودم را به پایین کشیدم و خودم را به شیار و بعد به عقب رساندم .
  • یکی از دوستان اینگونه نقل می کرد: در عملیات رمضان آقای بهاری مأمور باز کردن یک محور می شود. شب به شناسایی می رفته محور را باز می کرده و دوباره به همان حالت اولیه اش برمی گردانده، فقط با این تفاوت که چاشنی مین ها را برمی داشته است. یک باره اینقدر به دشمن نزدیک می شود که بیل مکانیکی دشمن که خاکبرداری می کرده را می بیند. اینجا را خودش تعریف می کرد می گفت: صدای بیل مکانیکی را که شنیدم آیه وجعلنا من.... را خواندم و آنها مرا ندیدند کارم را تمام کردم و برگشتم .
  • در باره مسئله ازدواج بسیار حساس عمل می کرد . خانه ما آن زمان در کوچه بن بستی واقع شده بود ایشان می دانستند من ساعت 6.5 صبح به جهاد میروم ایشان می خواستند بداند که من با چه کسی می روم آیا حجابم را رعایت می کنم. ایشان رفته بود یک دست لباس رفتگری گرفته بود و در کوچه ها مشغول جارو زدن شده بود. وقتی دیده بود که من رعایت مسائل شرعی را می کنم به خواستگاری من آمد .
  • چند تا سنگر عراقی بود که در نقاط بسیار حسّاس قرار داشت که رفت و آمد نیروها را در منطقه مشکل می کرد . آقای بهاری می گفت : حدوداً یک ، دو روز آموزش دیدم بعد رفته بود و با یک نقشه کاملاً حساب شده مأموریّتش را انجام داده بود .
  • یک شب که برایی شناسایی با چند نیروی دیگر به جلو رفته بودند. عراقیها آنها را می بینند ایشان به نیرویش می گوید برگردید و خود ضامن نارنجک را کشیده و با فریاد تکبیر آنها را به طرف عراقیها پرت می کند و عراقیها فکر می کنند که عملیات شده است و پا به فرار می گذارند .
  • شب دوم عملیات والفجر 9 خط اول را گرفتیم نزدیکیهای صبح به طرف پایگاههای شهرک چوارته عراق حرکت کردیم زمانیکه به نزدیک پایگاهی رسیدیم نیروهای عراقی تازه متوجه حضور ما در آنجا شده بودند. یک دفعه متوجه سنگری شدیم که شبیه دو نفر که در حال بیرون آمدن از سنگر هستند دیده می شد و در همان هنگام من و محمد بهاری را دیدند. محمد بهاری چون اسلحه نداشت به من گفت : ناصر اسلحه ات را سریع بده چون من با محمد بهاری فاصله داشتم نتوانستم اسلحه را به دست بهاری برسانم او هم بلافاصله بر روی زمین خم شد که سنگ یا چیز دیگری بردارد وقتی نگاه می کرد دیدم یک تکه چوبی را برداشت. صبح متوجه شدیم که آن تکه چوب دسته کلنگ بوده است و به طرف آن دو نفر که از سنگر بیرون آمده بودند پرتاب کرد. آنها هم به گمان اینکه آر پی چی و چیز دیگری است پا به فرار گذاشتند. بعد طی مسافتی نیروهایمان آنها را با تیر زدند . وقتی به جسد آنها رسیدیم دیدم دو تا بی سیم چی خانم هستند .
  • یک روز به من قول داد که اگر شما امسال خرداد قبول شوید. شما را به منطقه جنگ می برم که متأسفانه من یک تجدید آوردم به همین دلیل مرا به منطقه جنگ نبرد. بعد از آن من در یک گروه سرود شرکت کردم و از طرف گروه سرود مارا به مناطق جنگی بردند. وقتی برگشتم من را دید گفت: هر کس توفیق داشته باشد به جبهه می آید .
  • ایشان مجروح بود و با همان حالت مجروحیت در مراسم عروسی دختر دایی اش شرکت کرد . یک بار دید که چند جوان در گوشه ای ایستاده و چشم چرانی می کنند . ایشان رفت و عصای خود را بلند کرد. همگی ترسیدند و فرار کردند .
  • در موقعی که شیفت نگهبانی ام بود در نیمه های شب دوربین مادون قرمز را بر می داشتم و به داخل آسایشگاه می رفتم تا ببینم در خاموشی آسایشگاه چه کسانی نماز شب می خوانند اما یک شب برادر بهاری مرا دید و متوجه شد و گفت: برادر کرمی شما به جای اینکه بروی و به جمع دیگر برادران ملحق شوی هر شب دوربین را برمی داری و این برادران را شناسایی می کنی. با این کارها دنبال چه می گردی، تو به چه چیزی می خواهی برسی حالا بعد از اینکه دو سه نفر را دیدی از آنها یاد بگیر .
  • یک روز به اتفاق برادران رجب زاده و خوش قلب طوسی (که هردو نفرشان شهید شدند ) داخل آسایشگاه بودیم و وسایلمان را جمع و جور می کردیم و چون برادران به مرخصی رفته بودند و هیچکس داخل آسایشگاه نبود ،برادر خوش قلب طوسی چون پسر شوخ طبع و سر حالی بود شعرهای دوران بچگی من جمله : عروسک نازی داشتم خوب نگهش می داشتم یا یک توپ دارم قلقلی سرخ و سفیدو آبیه را می خواند و با هم با صدای بلند با او همخوانی می کردیم و بلند بلند می خندیدم . یک دفعه پنجره آسایشگاه خیلی آرام باز شد و دیدیم که محمد بهاری یک نگاهی کرد و گفت:شما هائید ! در آن لحظه خیلی خجالت کشیدم . بعد هم مقدار نگاه کردو رفت.بعد ازچند دقیقه محمد بهاری مجددا""برگشت و دو مرتبه سرش را از پنجره آسایشگاه داخل کردوگفت برادر کرمی ،برادر خوش قلب طوسی ،برادر رجب زاده دو روز دیگر موقع عملیات این توپ قلقلی و نمی دانم عروسک نازی و به طور کلی اینجور مسائل به دردتان نمی خورد.چرا وقتتان رادارید به این نحو به هدر می دهید .
  • یک بار که با آقای بهاری وچند تن دیگر از رزندگان برای شنا رفته بودیم . دوستان شهید بهاری تصمیم گرفتند که برای مدتی سر او را زیر آب کنند. آقای بهاری نه تنها نمی گذاشت که سرش را زیر آب کنند. بلکه نمی گذاشت، سردیگر بچه ها را هم زیر آب کنند. دوستانش تصمیم به محاصره او گرفتند و چهار نفری اطرافش حلقه زدند. با این حال باز هم نتوانستند که او را به زیر آب ببرند .
  • منبع سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4325



-

آخرین تغییر ‏۲۲ تیر ۱۳۹۸، در ‏۱۵:۴۱