تاریخ تولد : 1342/08/04
نام : محمدحسن
محل تولد : بیرجند
نام خانوادگی : حسینزاده
تاریخ شهادت : 1364/11/22
نام پدر : رضا
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی
یگان خدمتی :
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو
مسئولیت : فرماندهگردان
گلزار : بیرجند
rId6
خاطرات
- بعد از اینکه ایشان به شهادت رسیده بودند ، روزی من لحافهایی را که برای دامادی او دوخته بودم جمع کردم . سرم را روی رختخواب او گذاشتم و گفتم : مادر جان ! ما می خواستیم با این لحافها دامادت کنیم ولی تو به شهادت رسیدی و این آرزو بر دل ما ماند . در حالیکه به فکر فرو رفته بودم ، خوابم برد . در خواب او را دیدم که آمد و گفت : رختخوابها کجا هستند . گفتم : در همان محلّ قبلی ، سپس تمام لحافتها را در وسط خیابان جمع کرد ، آنها را آتش زد و گفت : حالا خیالت راحت شد . دیگر غصّة رختخوابها را نخور . من داماد شده ام و رختخواب هم دارم نیازی به این رختخوابها نیست . دیگر با من حرف نزد و رفت . بعد از اینکه از خواب بیدار شدم از کردة خود پشیمان شدم و سپس نشستم . آنقدر گریه کردم که دلم سبک شد .
- شهید حسین زاده و شهید شهاب، روز قبل از عملیات والفجر به پشت خط آمده بودند و کارهای مأسموریتی را انجام می دادند. پس از اینکه کارها ی ماموریتی را انجام دادند، با خانواده هایشان تماس گرفتند و آماده حرکت به سوی خط مقدم شدند. ماشین حرکت کرد ولی چند قدمی جلوتر نرفته بود که به عقب برگشتند و از ماشین پیاده شدند و گفتند: ما برای آخرین بار به خط می رویم و دیگر بر نمی گردیم و 2 عدد پرتقال از ماشین برداشتند، یکی را به من و یکی را به آقای برزگر دادند. بعد خدا حافظی کردند و رفتند. هنوز بیشتر از 2 یا 3 روز نگذشته بود که خبر شهادتش را شنیدیم .
- چند روز قبل از عملیات والفجر 8، رزمندگان اسلام از هر جهت خود را برای عملیات آماده می کردند. رزمندگان روزها به فراگیری فنون نظامی و جنگی و تنظیف سلاحها و شبها با خدای خویش به راز و نیاز مشغول بودند. شهید حسین زاده نیز شبها با همسنگرش شهید شهاب عارفانه به راز و نیاز و دعا می پرداختند و لحظه ای از یاد خدا غافل نبودند. در یکی از شبهای قبل از عملیات والفجر 8 شهید شهاب ناگهان از خواب پرید و به شهید حسین زاده گفت: وصیت نامه ات را بنویس که در عملیات آینده هر دو نفر ما شهید خواهیم شد و چون شما ازدواج نکردی در بهشت با حوریه های بهشتی ازدواج خواهی کرد. شهید حسین زاده گفت : چه بهتر که عقد ما را شما در بهشت ببندید. یک شب قبل از عملیات شهید حسین زاده نیروها را اطراف خود جمع کرده بود و نقشه عملیاتی را برای آنها توجیه می کرد و می گفت وقتی که در عملیات از اروندرود گذشتیم، به یک سه راهی خواهیم رسید که بسیار نقطه مهم و استراتژیکی می باشد. باید آنقدر آنجا بجنگیم که یا آنجا را فتح کنیم و یا به شهادت برسیم. بالاخره شب فرا رسید و از اروندرود گذشتیم. به علت اینکه ساحل اروندرود باتلاقی بود نیروها با پای پیاده شروع به پاکسازی منطقه نمودند. شهید حسین زاده برای انهدام کالیبر دشمن پیشاپش نیروهایش در حرکت بود تا اینکه خود را به سنگر کالیبر رسانده و آنرا با پرتاب نارنجک منهدم نمود. در پاتک سنگینی که نیروهای دشمن انجام دادند، ایشان آرپی جی را بر دوشش گرفت و پنج دستگاه از تانکهای دشمن را به آتش کشید و در این موقع تیری خورد و با گفتن یا حسین و در حالیکه بر لبانش لبخند رضایت نقش بسته بود به شهادت رسید .
- حسن آقا سه ماهه بود که من مریض شدم و شیرم به کلی قطع شد. بچه بی امان از گرسنگی گریه می کرد. ما مجبور شدیم به او شیر خشک بدهیم ولی شیر خشک به او نمی ساخت و بچه را مریض می کرد. شش ماه را با این وضع پشت سر گذاشتیم تا اینکه در شب تاسوعا نشستیم و از صمیم دل گریه کردیم و از آقا امام حسین (ع ) حاجت خود را خواستیم. احساس کردم کسی می گوید به بچه شیر بده. بچه را به آغوش گرفتم. بچه پستانم را گرفت و در کمال ناباوری دیدم که از پستانم شیر می آید. بعد از آن فقط به حسن آقا از شیر خودم می دادم تا اینکه بزرگ شد .
- همین طور این طرف و آن طرف می رفتیم که ناگهان به سنگرهای فرماندهی عراقی ها رسیدیم. بچه ها مانده بودند که چکار کنند. در این هنگام یک فردی که لباس رزم بر تن داشت و چهره اش در تاریکی دیده نمی شد، به طرف ما آمد و بدون اینکه بگوید شما چکاره هستید، فرمانده شما کیست؟ آیا فرمانده دارید یا نه؟ گفت: برادران از این ساعت من فرمانده شما هستم. به دنبالم بیایید. من به او شک کردم و گفتم: برادر شما کی هستید؟ از کدام گروهان یا گردان هستید؟ گفت : شما کاری نداشته باشید. من فرمانده شما هستم. پشت سر من بیایید تا شما را پیش بچه های دیگر ببرم. گفتم: امکان دارد که عراقی ها داخل سنگرهایشان باشند. گفت نه برادر من جلوتر از شما آمدم و تک تک سنگرها را نگاه کردم . کسی نیست. با وجود اینکه او را نشناختیم، به دنبالش به راه افتادیم. بچه ها به یک سنگری رسیدند و خیلی شک کردند و گفتند: ممکن است داخل سنگر کسی باشد. یک رگبار به داخل این سنگر بگیریم تا مطمئن شویم که کسی آنجا نیست . تا به طرف سنگر تیراندازی کردیم، همان فرد فریاد زد: برادران! مگر نگفتم تیراندازی نکنید. فشنگهایتان را نگهدارید، لازمتان می شود. هنوز خیلی کار دارید. به راه خود ادامه دادیم تا به بچه های گروهان رسیدیم. همین که پیش بچه ها رسیدیم، همه چیز را فراموش کردم. بعد از چند لحظه ای که به خود آمدم، از آن فرد خبری نبود و با خود گفتم: نکند این همان آقایی بود که یک عمر به دنبالش می گشتیم. صبح به پشت خاکریزی که قرار بود فتح کنیم و در آنجا مستقر شویم. برگشتیم. قبل از ما بچه های عملیات انجام داده بودند ولی موفقیتی به دست نیاورده بودند. چون آن خاکریز مثل دژ محکم بود و عراقی ها داخل سنگرها بودند و فقط یک روزنه برای تیراندازی بازگذاشته بودند و دوربینهای مادون قرمز مدرن هم داشتند که در هنگام شب مثل روز همه جا را می دیدند، ولی از آنجایی که خداوند دشمن را کور آفریده و از احمق ترین افراد برگزیده است، نتوانستند در مقابل روحیه ایثار طلب و از جان گذشته رزمندگان مقاومت کنند. بنابراین پا به فرار گذاشتند .
- ترکشی به پهلوی شهید حسین زاده خورده بود که می خواست عمل کند. به ایشان گفتند : عمل کردن خطرناک است، او را عمل نمی کنند. ایشان فرمودند: همه در نوبت هستند، تا آهن بخرند و ساختمان درست بکنند. ما هم در نوبت هستیم. این آهنها را (ترکش) جمع می کنم تا به موقع هر وقت قسمتمان بشود از اینها استفاده کنیم و خانه ای نزد خدا درست کنیم. تا هنگامیکه آهن پاره کافی (ترکش) در وجودمان جمع نشود، در نوبت خواهیم ماند و وقتیکه مصالح کافی به دست آوریم به سوی معشوق حقیقی خواهیم رفت .
- برادرم محمّدحسن بعد از اینکه در منطقة فاو شهید می شود ، دوستان و همراهانش جنازة او را زیر یک نفربر - که پر از مهمّات بوده می گذارند . در این هنگام این نفربر توسّط دشمن هدف قرار گرفته ، منفجر می شود . برادران با خودشان فکر می کنند که جنازة شهید حسین زاده خاکستر شده است ، ولی وقتی نزدیک می آیند با کمال تعجّب می بینند که سالم است و حتّی یک ترکش هم به او اصابت نکرده است . جنازه را برمی دارند و از او عکس می گیرند .
- شبی قرار شد من و چند تن از بچه ها به همراه شهید حسین زاده، به طرف ارتفاعاتی که دشمن مستقر بود، حرکت کنیم. در یک شب زمستانی سرد، با کوله پشتیهای سنگین و اسلحه به راه افتادیم. ما باید از دره ای خطرناک عبور می کردیم و به ارتفاعات مورد نظر می رسیدیم. به هر حال به هر سختی و مشقتی که بود از دره عبور کردیم و به ارتفاعات رسیدیم. تمام لباسها و پوتینهایمان خیس و گلی شده بود. پس از درگیری مختصر، دشمن عقب نشست و ما در یکی از سنگرهای دشمن مستقر شدیم. با روشن شدن هوا، دشمن که مقر ما را شناسایی کرده بود ما را به زیر آتش گلوله بست. بعد از مدتی درگیری، ناگهان حسین زاده خود را به زمین انداخت ناله ای کرد و گفت: شهید شدم. بعد شروع کرد به خواندن شهادتین. من نگاه کردم دیدم تیری به کلاه آهنیش خورده و کلاه آهنی را به طور سطحی برش داده است. سپس کلاه آهنی را از سرش برداشت و دید که هیچ آسیبی به سرش نرسیده است و فقط کلاه آهنی برش برداشته است. شهید حسین زاده تا صحنه را اینطوری دید، باور کرد که شهید نشده است. دوباره بلند شد و شروع به تیراندازی کرد. بعد از چند دقیقه تیری به پایش خورد و او را مجروح کرد. اگر پای ایشان در مقابل من قرار نداشت تیر مستقیما به شکم من اصابت می کرد . ایشان با پای مجروح به تیراندازی و مبارزه ادامه داد تا اینکه از شدت درد و خونریزی نقش بر زمین شد. او را به پشت خط انتقال دادند. من تا مدتها او را ندیدم، تا اینکه روزی او را در بیمارستان ملاقات کردم .
- در تاریخ (64.11.1) برادر حسین زاده در جمع مسئولین لشکرها مسائل مربوط به مانور خود را برای فرماندة کلّ سپاه این چنین توضیح می دهد : « به مصداق اینکه انقلاب کردن آسان است ولی انقلاب را حفظ کردن و انقلابی ماندن مهم است . مأموریّت ما عبور از گردانهای دیگر برای تکمیل موفّقیّت آنهاست و در خطّ پدافندی به پاتکهای دشمن جواب می دهیم ... ما زیاد متّکی به خاکریزها و بولدزرها نیستیم که مثلاً در وهلة اوّل بتواند کار کند یا نه ، خودمان بالاخره بایستی از زمین جان پناه درست کنیم . سنگر بسازیم و مستحکم ایستادگی کنیم . در همین رابطه نیروهای ویژه ای درست کرده ایم که جلوتر بروند و در دل زمین سنگر بکنند و خودشان را برای تحمّل فشار دشمن آماده کنند . نوع پدافندمان هم بستگی به فشار دشمن دارد . از هر طرف فشار بیشتر بود پدافند را در جهت آن طرف متمرکز می کنیم تا این گنج انشاء ا ... حفظ شود .» در انتها یکی از برادران متذکّر می شود از الان یک اسمی برای این گنج بگذارید مثلاً سه راه شهدا و ... برادر حسین زاده خود اضافه می کند : « در نظر داریم اسم شهدای خودمان را بگذاریم که بچّه ها مقاومت بیشتری کنند .» در این لحظه فرماندهی لشکر با اظهار نظر خود به این گفتگو پایان می دهد و به شوخی می گوید : «مال خودش است اسمش شهید حسین زاده می شود .» با گذشت زمانی کوتاه از درگیری فوق فرماندهی لشکر سخت از بابت عدم تأمین خط دفاعی محکم و غیر قابل نفوذ ، نگران بنظر می رسد . حتّی او بعد از توصیّة معاون لشکر که در خط حضور دارد به تجدید نظر برای کاهش پیشروی فکر می کند و یک گام عقب تر را برای تشکیل خط دفاعی در نظر می گیرد . در شرایطی که وی با بی سیم به منظور تحقق این امر با مسئولین دیگر لشکر تبادل نظر می نماید . یک مرتبه یکی از گردانها به روی خط می آید که : «ما خاکریز زده ایم و نیروها مستقر شده اند .» همزمان با این حادثه ، سرانجام طی درگیری سختی که بین نیروهای خودی و دشمن به وقوع می پیوندد رزمندگان تنها مانع موجود باقی مانده را از سر راه بر می دارند و ضمن به هلاکت رساندن افراد زیادی از دشمن ، تعدادی اسیر به عقب منتقل می نمایند . ساعت 8 صبح یکی از گردانها اعلام می دارد که تعداد 300 الی 400 اسیر به عقب منتقل می کند . امّا این اقدام نهایی که به سقوط کامل شمال منطقة عملیّتی منجر شد و جادّة فاو - البحار را در 12 کیلومتری شهر فاو به تصرّف کامل در آورد ، به بهای شهادت فرماندة گردان «برادر حسین زاده» به دست آمده و بدین ترتیب گردان شهید حسین زاده همانطور که خود او قبل از عملیّات قولش را داده بود در گنج ، برای دفاع از ثمرات خون شهدا آرایش گرفت .
- من در عملیات رمضان همراه ایشان بودم. این عملیات یکی از عملیاتهای پیچیده و مشکل بود و این عملیات اولین عملیاتی بود که رزمندگان باید از میادین مین و کانالهای عمیق که سر راهشان حفر شده بود و سر کانالها هم با سیم خاردار و چادر پوشیده شده بود، عبور می کردند. شهید حسین زاده فرمانده دسته بود و شهید فایده فرماندهی گردان را بر عهده داشت که قبل از عبور از کانالها مجروح شد. شهید قائمی هم فرمانده گروهان بودند. به یاری خدا در آن عملیات، توانستیم از کانالها و موانع عبور کنیم و خاکریز دشمن را بشکنیم. تا زمانی که خاکریز دشمن، شکسته شد، تقریبا اکثر فرماندهان شهید یا مجروح شده بودند، شهید حسین زاده با درایت و تیزبینی، توانست نیروهای پراکنده گردان را جمع و جور کند و به آنها سروسامان بخشد. بعد بچه ها از دژ مرزی عراق تا قرارگاه تاکتیکی نیروهای زرههی دشمن پیشروی کردند ولی در آنجا موقعیت به گونه ای بود که نمی شد در مقابل دشمن مقاومت کرد. ایشان بلافاصله بچه ها را از دژ مرزی برگرداند و در آنجا مستقر شدیم. سپس به بچه ها گفتن: چون نیروهای دشمن خیلی زیاد بودند و از طرفی هم زرهی بودند و ما هم به اندازه کافی مهمات نداشتیم که مقابله کنیم، من ترجیح دادم که نیروها را به دژ برگردانم. خلاصه تا صبح در دژهای فتح شده ماندیم تا نیروی کمکی برسد. ساعت 9 صبح که نیروی کمکی برای ما آمد، توانستیم با مدیریت، شجاعت و دلیری ایشان، جلو پاتکهای دشمن مقاومت کنیم. اگر مدیریت و درایت ایشان نبود تمام زحمات رزمندگان، با آن همه شهید و مجروحی که متحمل شده بودیم، از بین می رفت. شهید حسین زاده در آن زمان یک بسیجی بود و هنوز کادر رسمی نشده بود .
- بعد از عملیات میمک، جنازه تعدای از رزمندگان بین ما و دشمنمانده بود. شهید فرومندی به من و چند نفر دیگر گفت: نزد حسین زاده بروید و از ایشان اجازه بگیرید تا به هر شکلی شده برویم و جنازه ها را بیاوریم. ما به سنگر حسین زاده رفتیم، سنگر ایشان در جایی بود که بیشتر گلوله های دشمن به آنجا می خورد. ایشان جلو سنگر ایستاده بود و دقیقا دشمن و نیروهای گردان را زیر نظر داشت. به محض اینکه به سنگر ایشان رسیدیم، از جا بلند شد و ما را بوسید . اناری که دستش بود به من داد و گفت: من این انار را به تو می دهم به شرط اینکه وقتی به بهشت رفتی، تو هم یک انار به من بدهی. من گفتم ما برای گرفتن انار نیامده ایم. ما آمده ایم از شما اجازه بگیریم که برویم جنازه های شهدا را بیاوریم. ایشان گفت: الان موقعیت مناسب نیست. صبر کنید و در هنگام شب بروید .
- من در عملیّات فاو جانشین محور و جانشین آموزش نظامی بودم . یک روز غلامحسین ابراهیمی از نیروی مقاومت پیش من آمد و گفت : آقای حسین زاده با شما کار دارند . من وقتی خدمت ایشان رفتم گفت : آقای عفّتی ! کسانی را که به عنوان مربّی تاکتیک برای آموزش بچّه ها می فرستید از کسانی انتخاب کنید که اوّلاً بچّه ها آنها را دیده باشند ، ثانیاً خودش در جنگ شرکت کرده باشد . من دوست ندارم کسی مربّی آموزش بچّه ها باشد که خودش در جنگ شرکت نکرده باشد و برای بچّه هایی که در جنگ شرکت کرده اند آموزش بدهد .
- من در منطقة سومار همراه شهید حسین زاده بودم . یک روز ایشان سرگذشت بازدیدشان از خطّ مقدّم را برای ما تعریف می کرد . او گفت : یک روز برای بازدید از خطّ دفاعی به خطّ مقدّم رفتم . نگهبان به من ایست داد و طبق مقرّرات با من رفتار کرد . من خیلی خوشحال شدم و ایشان را تشویق کردم . پس از چند روز دوباره سری به خطّ دفاعی زدم . نگهبان طبق معمول به من ایست داد و مقرّرات نظام را رعایت کرد ولی من او را تشویق نکردم . او به من اعتراض کرد و گفت : چرا نگهبان قبلی را تشویق کردی ولی مرا تشویق نکردی ؟ گفتم : نگهبان قبلی مرا نمی شناخت و فقط وظیفه اش را انجام داد ولی شما مرا می شناختید و چون بخاطر تشویق اینکار را کردی به تو توجّهی نکردم .
- « نمی دانستیم کجا می خواهد عملیّات بشود . سردار قالیباف ، بنده ، شهید حسین زاده و چند نفر دیگر از برادران به داخل چادر آمدیم . سردار قالی باف یک خط کشید و گفت : در اینجا باید عملیّات بشود ولی مشخّص نکرد ، که کدام منطقه است . البتّه بعدها محّل آن برای ما روشن شد . امّا در آن موقع فقط تعداد کمی از مقامات نظامی و مسئول اطّلاعات ، فرماندة لشکر (جانشینی) از آن عملیّات اطّلاع داشتند ، سردار قالی باف گفتند : یک پیچ در اینجا هست که باید سه گردان (شهید شکیب ، گردان سیف الله ) (شهید حسین زاده و گردان یدالله) در آنجا مستقر شوند . بعدها اسامی این گردانها عوض شد . نام یکی از گردانها مزیّن به نام شهید حسین زاده شد . بعد از اینکه در آن منطقه عملیّات شد از سوی عراقی ها پاتک سنگینی صورت گرفت که در آنجا حسین زاده آر پی جی برداشته بسوی دشمن شلیّک می کرد . در آن موقع ما خیلی به ایشان تذکّر دادیم که آقای حسین زاده بنشینید که اگر شما افتادید دیگر کسی نیست که نیروها را رهبری کند . ایشان در جواب می گفتند : خیلی هستند که این وظیفه را به عهده بگیرند . مگر قبلاً ما بودیم یا برای همیشه هستیم . بالاخره حسین زاده در آن محل با اصابت گلولة سیمینف به درجة رفیع شهادت نائل آمده به مولایشان حسین (ع) پیوستند .»
- شبی ، حسین زاده چند تا اسیر عراقی گرفته بود و می خواستند آنها را به پشت خط انتقال دهند . ناگهان یکی از اسرا پا به فرار گذاشت و در حالیکه فرار می کرد به میدان مین برخورد کرد . با انفجار یک مین پایش را از دست داد و نقش بر زمین ش . هیچکس جرأت نداشت به میدان مین نزدیک شود و او را نجات دهد . حسین زاده خودش دست بکار شد و با خنثی کردن مین ها او را نجات داد و با مهربانی با او برخورد کرد .
- خواب دیدم که فرشته ای به شکل یکی از برادران سپاهی که فرم و آرمی بر سینه داشت در آسمان در حال پرواز بود. من روی زمین بودم و نگاهش می کردم و در حالیکه بلند بلند می خندید به او گفتم: بیا! پایین می افتی. در این هنگام گلولة توپی از طرف دشمن به سمت او شلیک شد ولی به او آسیبی نرسید گلوله در هوا منفجر شد. بعد بلافاصله آن فرشته پایین آمد و در کنار ما نشست. من داشتم همانطور با صدای بلند می خندیدم. کسانیکه در اطاق کنارم بودند، خندة مرا شنیده بودند. در همین موقع بود که از خواب بیدار شدم و برادران به من گفتند که در خواب می خندیدم. من تاکنون خوابم را برای آنها تعریف نکرده ام، ولی خودم به کتاب تعبیر خواب مراجعه کردم و طبق جملات کتاب، خواب خودم را تعبیر کردم که انشاء الله خیر است. و فکر می کنم اگر سعادت نصیبم شود مرگم نزدیک است. و از خداوند می خواهم که مرگم را شهادت در راهش قرار بدهد و از گناهانم درگذرد. و از تمامی کسانیکه مرا می شناسند طلب بخشش می کنم .
- روزی یک خانم و آقایی به خانه ما آمدند و گفتند: می خواهیم یک چیز ی رابرای شما بگوییم . بعد آن خانم مرا به خانه دیگر برد و گفت : حسن شما مجروح شده است . گفتم : بر ای چی می گویید مجروح شده است ؟ حسن شهید شده است . من اصلاً به خاطر شهادتش ناراحت نیستم . او آنقدر زمینه را برای ما آماده کرده است که من آمادگی کامل برای شهادتش را دارم . شهادتش برای ما افتخار است . بعد گفت : حسن شما شهید شده است . گفتم خیلی خوب جنازه اش را به ما نشان بدهید . چون مردم گفته اند جنازه سوخته است . گفت : به پادگان بیائید . به محض اینکه چشمم به جنازه سوخته افتاد شهید چشمهایش راباز کرد و لبخندی زد . من گفتم : حسن ما که زنده است . گفتند: به خاطر علاقه زیادش به شماست . گفتم : این امانت را تقدیم خدا کردیم . انشاء... که در آخرت شفاعت ما را بکند .
- محمد حسن پس از آنکه برای بار دوم به جبهه رفت، از ناحیة پا مجروح شده بود . وقتی به مرخصی آمد گفتم: مادر نگفتم تو هنوز بچه ای به حرف من گوش نکردی ببین چه بر سرت آمده است. حالا تیر را چطور از پایت بیرون بیاورند! گفت: من اصلاً احساس نمی کنم که به پایم تیر خورده یا نه، اگر بیرون از خانه رفتی به کسی نگویی که حسن تیر خورده چون من برای مردم به جبهه نرفتم. من فقط برای خدا به جبهه رفتم. هنوز از عمل پایش 20 روز بیشتر نگذشته بود که دوباره راهی جبهه شد .
- وقتی محمد حسن به مرخصی آمد؛ ما در شما مریض هستید؟ گفتم: بله برای چی؟ گفت: در سنگر خوابیده بودم، خواب دیدم که شما مریض هستید و کسی نیست که داروهایتان را بگیرد. من آمدم تا به داد شما برسم. گفتم: قرار بود پدرت داروها را بگیرد ولی فراموش کرده است. گفت: نسخه را به من بدهید تا داروها را بگیرم . بعد رفتت داروها را گرفت و برگشت. وقتی برگشت، گفتم مادر! بنشین تا خوابی را که دیده ام برایت تعریف کنم. بعد از آنکه خواب را تعریف کردم گفت : خوابی را که شما دیده اید، من هم دیده ام. دعا کنید خداوند شهادت را نصیبم بکند. من با شنیدن این حرف گریه ام گرفت و گفتم: این طوری حرف نزن مادر ! گفت:مادر من هر وقت به جبهه می روم، مجروح برمی گردم و باعث آزار و اذیت شما می شوم. گریه نکن و دعا کن که شهادت نصیب پسرت شود. اگر شهید شدم هیچ وقت پیش ضد انقلاب گریه نکنید و خوشحال باشید شما هم دلتان را به مادران شهیدان دیگر بدهید .
- قبل از انقلاب ، محمد حسن شبی به من گفت : مادر چرا نماز شب نمی خوانی ؟ گفتم : مادر شما نماز شب می خوانی ؟ گفت بله من به شوخی گفتم : یاد ندارم . گفت : یازده رکعت است . بیائید با هم بخوانیم . من می خوانم شما هم تکرارکنید تا یاد بگیرید . من خندیدم . گفت : مادر چرا مرا مسخره می کنید . بیایید نماز شب بخوانید تا عادت کنید . آن موقع محمد حسن 10 الی 12 سال بیشتر نداشت .
- هنوز انقلاب نشده بود که به من می گفت: ننه بلند شو، برای چه نماز نمی خوانی؟ گفتم: مادر شما نماز شب می خوانید؟ گفت: بله گفتم: کی گفته باید نماز شب بخوانیم؟ گفت: آقای منصوری (آخوندی که از قم به خانة عمه آمده است.) من شوخی کردم. گفتم: یاد ندارم، گفت یازده رکعت است. بیا با هم بخوانیم. من می خوانم شما یاد بگیرید. من خندیدم گفت؛ مگر مرا مسخره می کنید. بیایید نماز شب بخوانیم تا عادت کنید. آنقدر بخوابید که دیگر حرکت نکنید. بالاخره ما را نماز شب خوان کرد، محمد حسین آنموقع 10 تا 12 سال بیشتر نداشت .
- روز جمعه بود که از نماز جمعه برگشته بودیم . با یکی از دوستان نزدیک قصد داشتیم بعد از نماز جمعه به سینما قدس که یک فیلم خوب و آموزنده داشت برویم . همینکه به سینما رسیدیم درب سینما بسته شده بود و فیلم آغاز گشته بود . وقتی که دیدیم درب سینما بسته شده و فیلم شروع گشته برادری که همراه من بود گفت : چطور است به سینما فردوسی برویم . هنوز تازه شروع شده است . به سینما فردوسی رفتیم چون ظهر بود گرسنه بودیم برادر همراهم چهار ساندویچ با دو بسته گرفت به هر نفر دو عدد ساندویچ رسید به داخل سالن رفتیم فیلم آغاز شده گشته بود . کنترل چی ما را هدایت کرد به روی دو صندلی که خالی بود . رفتیم نشستیم . همینکه فیلم تماشا کرددیم ساندویچ هم می خوردیم و یک پدر و فرزند کوچکش هم در کنار من نشسته بودند . من ساندویچ اول را خورده بودم بدون اینکه متوجه گردم که آنها را تعارف کنم شروع به خوردن ساندویچ دوم کردم که هنوز دو لقمه بیشتر نخورده بودم که ناگهان صدایی به گوشم رسید که بابا من گرسنه هستم . با شنیدن این صدای ظریف و غمناک در جا خشکم زد و لقمه ای که در دهانم بود پایین نمی رفت و ناگهان از خود بی خود شدم که وای بر من این از یک شکنجه بدتر بود که پدرش جواب داد گرسنه هستی ؟ برایت ساندویچ بروم بگیرم ؟ من که خشکم زده بود گفتم : خیلی ببخشید من متوجه نگشته بودم سرگرم فیلم بودم اگر چنانچه بد شما نمی آید این نصف ساندویچ را به فرزندتان بدهید که تا دستم را بطرف کودک دراز کردم او از بس که گرسنه بود ساندویچ را گرفت و شروع به خوردن کرد . بعد از خیلی معذرت خواهی ساندویچ را به کودک دادم در اینجا بود که هر دقیقه برایم یک سال می گذشت و گوشت تنم آب می شد خود و نفسم را سرزنش کردم و از خداوند طلب بخشش نمودم ولی برای چه بخشش ؟ برای اینکه یک کودک گرسنه پهلوی دستم روی پای پدرش نشسته بود و با شکمی گرسنه نگاه بدستم می نمود و من ضعیف النفس دندان بر ساندویچ می زنم و فیلم تماشا می کنم این واقعه برایم یک روحی که از نفسم بر من تحمیل گشت ولی این قضیه برایم یک درس بزرگی شد که خوردن چیزی در ملأ عام یک شکنجه برای کسانی خواهد بود که نگاه بدست آن شخص می کنند و این رفتار خدای گونه و خدای پسند نخواهد بود .
- تازه وارد سپاه شده بودم ولی چون قبلا" در بسیج مشغول خدمت بودم ، با شهید بزرگوار سعید ا... قائمی آشنایی داشتم . برادر قائمی به من گفت: جبهه به چند نفر که بتوانند مسئولیت قبول کنند نیاز دارد . آیا حاضری با ما بیایی ؟ گفتم: بله این آرزوی من بود. روز بعد همین که وارد سپاه شدم ،شهید قائمی به طرف من آمد و با خوشهالی گفت : قرار است به جبهه برویم . اسم شما را هم نوشتم . گفتم : کار خوبی کردی . رفتم ساکم را بر داشتم و بر گشتیم . موقعی که حکم ماموریت را نوشتند به ما گفتد :ماشین بنیاد شهید می خواهد به مشهد برود . من ، شهید قائمی ، شهید زنده و برادر پیرامی با هم دیگر به مشهد رفتیم . برادر عزیز ، شهید قائمی گفت: بوی شهادت می آید چه خوب است که هر 3 نفر با هم شهید شویم و جنازة ما را با همین ماشین بنیاد شهید بر گردانند . شهید فایده بعنوان فرمانده گردان ،شهیدقائمی بعنوان فرمانده گردان و من بعنوان دستیار گروهان شهید قائمی برگزیده شدم . موقعی که می خواستیم به خط مقدم اعزام شویم ، شهید قائمی پولهایش را به من داد و گفت : اگر من شهید شدم آن را به خانواده ام برگردان . پوتینهایش را به شهید جان احمدی داد و پیراهنی را که در مشهد خریده بود به برادر پیرامی داد . در آخرین لحظات حساس با شهید قائمی در یک سنگر بودیم و منتظر بودیم که فرمان حمله را کی صادر می کنند . شهید قائمی در سنگر نشست و وصیت نامه اش را نوشت . نزدیک غروب مسئولین خط و فرماندهان آمده بودند تا از بچه ها سرکشی کنند و از روحیات بچه ها مطلع گردند . گفتند : آماده باشید که امشب حمله می کنیم. در سنگر نشسته بودیم و با یکدیگر شوخی و صحبت می کردیم .شهید قائمی گفت: برادر حسین زاده تو شهید می شوی . گفتم :نه برادر ،من شایستگی شهادت را ندارم . ولی تو از چهره ات مشخص است که شهید می شوی . اگر شهید شدی مرا هم پیش خدا شفاعت کــــــــــن. پس از مدتی ناگاه شهید سعید داخل سنگر شد و گفت : بچه ها خودتان را آماده کنید که می خواهیم جلو تر از بچه ها برویم تا محوری را که می خواهیم در آن عملیات انجام دهیم ،شناسایی کنیم . پس از شناسایی بر گشتیم و هر کس به سنگری رفت .ساعت شش و نیم ،هفت بود که دستور حرکت صادر شد . من به شهید قائمی گفتم :در کجای محور باشم . گفت : بیا جلو تر و پشت سر بی سیم چی حرکت کن . چون دشمن از حرکت ما آگاه شده بود ما را زیر آتش توپخانه گرفت . پشت سر هم منور می زدند و هوا از نور منور ها روشن شده بود . ولی بچه ها بدون اینکه حتی کوچکترین ترسی به خود راه بدهندبه طرف جلو حرکت می کردند . شهید فایده (فرمانده گردان )به بچه ها گفته بود : اگر کسی حتی روی مین رفت و دست و پایش قطع شد نباید صدای خود را بلند بکنند زیرا دشمن ممکن است متوجه شود و ما را هدف بگیرد . اگر کسی که سر وصدا می کند،کشته شود شهید نیست چون او باعث ریخته شدن خون چند نفردیگر هم می شود و چنین کسی مثل یک جاسوس است که به دشمن اطلاع می دهد. و به همین جهت بچه ها با سکوت هر چه تمامتر حرکت می کردند. شهید قائمی در حالیکه با سرنیزه اش سیم خارداری را که سر راه رزمندگان بود قطع می کرد ،ناگهان تیری خورد و به زمین افتاد . گویی این تیر از صدامیان ماموریت داشت که او را به طرف معشوقش به پرواز در آورد . شهید فایده دست در پشت همان سیم ها از ناحیه پا مجروح شده بود و کسی متوجه نشده بود و از آنجا صدا می زد جلو بروید فایده اینجاست . بروید جلو که عراقیها فرار کرده اند. بچه ها داخل کانال رسیده بودند ولی گویی کسی را گم کرده بودند و به دنبالش می گشتند . گفتم برادر ها بروید جلو . یک نفر گفت : فرمانده شهید شد . من خودم دیدم . ما دیگر فرمانده نداریم . صدا ها در داخل کانال پچید و همه متوجه شدند . گفتم برادران بروید جلو ، فرمانده واقعی امام زمان است . امام زمان فرماندهی را به عهده دارد . با گفتن این جمله، بچه ها قدرت قلبی گرفتند و ازکانال سیم خار دار که مین هم داشت گذشتند . برای من جای تعجب بود که چگونه از کانال گذشتیم و به خاکریز رسیدیم ، عراقیها فرار کرده بودند و کسی آنجا نبود . اینجا بود که من یقین پیدا کردم که امام زمان کمکمان کرده است .
- در حمله خیبر چند تن از عراقیها را با یک ماشین اسیر می کند و آنها را به پشت جبهه می آورد. بعد لباس یکی از عراقیها را می پوشد و به سمت کربلا می رسد، سلامی می دهد و برای اینکه عراقیها او را نشناسند برمی گردد. یکی از دوستانش می گفت: وقتی ایشان از عراق برگشت، من فکر کردم عراقی است، نزدیک بود به طرفش شلیک کنم، سپس به او ایست دادم. ایستاد و گفت: من خوری هستم . جلوتر دیدم که حسین زاده است .
- شبی خواب دیدم که آقایی به خانة ما آمد . شمشیری در دستش بود و صورتی نورانی همچون ماه داشت . گفتم : درب باز بود که شما داخل آمدید ؟ فرمودند : بله ، من هدیه ای را برای رزمندة شما آوردم . گفتم : هدیه را به من بدهید ؛ من مادر ایشان هستم . گفت : هدیه را داخل ساک کتابهایش گذاشتم ، سپس رفت . من از خواب بیدار شدم درحالیکه بدنم می لرزید . خانه عجیب نورانی شده بود . گریه ام گرفت با خودم گفتم : شاید ایشان امام زمان (عج) بودند . مدّتی گذشت تا اینکه حسن آقا به مرخّصی آمد . خوابم را برایش تعریف کردم . او گفت : مادر ! من هم این خواب دیده ام . پس برایم دعا کن که به آرزویم برسم . مدّت زیادی طول نکشید که خبر شهادت ایشان را آوردند .
- در شب عملیات والفجر 8 بعد از شکسته شدن خط و قبل از پاکسازی کامل ،باوجود آتش سنگین دشمن ،قصد عبور ازخط دشمن را داشتیم ولی با سیم خار دار روبرو شدیم .شهید حسین زاده برای اینکه سیم خاردار مانع بسیجیان نشود روی آن ایستاده بود ونیروها به سرعت عبور می کردند .من لحظه ای جلوی ایشان مکث کردم گفت: زود با ش چرا معطلی؟ من خودم را معرفی کردم و گفتم: رحما نی هستم از بچه های غواص. ایشان مرا شناخت و از من عذرخواهی کرد. بعد از آنکه نیروها جلو رفتند، دستور دا دند که نیروهای غواص به پشت خط برگردند و لباس رزم بپوشند. من با آقای موسوی، مسئول واحد غواصی به پشت خط رفتیم. حدود ساعت10 یا 11 صبح نیروها از شهر فاو عبور کر ده بودند .من دوباره آقای حسین زاده را بین شهر فاو و کارخانه نمک دیدم واز دور با تکان دادن دست با او احوالپرسی کردم و ازآن به بعد متاسفا نه تا زمان شهادتشان، ایشان را ندیدم .
- اهواز معمولاً غروبهای دلگیری داشت به همین جهت بچه ها یا به پارک می رفتند و یا در شهر قدم می زدند و شب برمی گشتند. شهید حسین زاده هر روز عصر جلوی واحد بسیج می آمدند و در امورات بسیج کار می کردند و ما را هم صدا می زدند و می گفتند: بیا به گردش برویم. برادرانی که در جریان نبودند، می گفتند: این چه گردشی است که شما هر روز می روید؟ در هر هفته دو سه روز هم با ایشان به مزار شهدا می رفتیم. ایشان در آنجا می نشستند و به عکس و قبر شهدا نگاه می کردند این بهترین تفریح و گردش شهید بود که در غروبهای دلگیر اهواز داشتند و ما هم از معنویات ایشان استفاده می کردیم .
- روزی من و چند تن از دوستان از جمله آقای شبانی در خانه یکی از دوستان جمع شده بودیم . من از آقای شبانی که تازه از مرخصی آمده بود پرسیدم از آقای حسین زاده چه خبر ؟ ایشان شروع کرد به خندیدن . گفتم : موضوع چیست ؟ گفت : موقعی که در جبهه بودم ، یک روز دیدم آقای حسین زاده در حالی که دستش را روی گوشش گذاشته بود و از گوشش خون می ریخت ، به طرف من آمد . گفتم آقای حسین زاده چه شده است گفت: این نامرد (عراقی) نشانه گیری اش خوب نبود به جای اینکه سرم را نشانه گیری کند گوش مرا هدف گرفت و زخمی کرد . نگاه کردم ، تیر مستقیمی به گوشش خورده بود و لاله گوشش را از بین برده بود . در این موقع یکی از دوستان بلند شد و گفت : آقای حسین زاده آن بنده خدا (عراقی ) تقصیری ندارد این گوش شماست که از سرتان بزرگتر است .
- در کنار منطقه بهمن شیر جایی به نام شهید داوطلب وجود داشت بعد از جلسه تودیع که قبل از عملیات انجام می شد( در این منطقه یکی از برادران روضه حضرت زهرا (س) که خواند، بچه ها خیلی گریه کردند. قرار بود که به فاو برویم. در مقر شهید حسین زاده به همراه شهید شهاب و عده ای دیگر نشسته بودیم. شهید حسین زاده قبل از آن برای ازدواج مرخصی گرفته بود ولی ازدواج نکرده بود . شهید شهاب از روی شوخی به ایشان گفت: آقای حسین زاده شما ازدواج نکرده اید حالا در این عملیات می روید و با حورالعین ازدواج کنید. شهید حسین زاده هم در جواب این شوخی گفت: عیب ندارد. ما هم دست شما را می گیریم و شما را برای خواندن صیغة عقد با خود می بریم. بالاخره در عملیات والفجر 8 بعد از شهادت شهید حسین زاده هنوز کاروان دقایق زیادی دور نشده بود که شهید شهاب نیز گویی برای خواندن صیغة عقد شربت شهادت نوشید و از این جهان خاکی پرکشید .
- تکیه کلام شوخی ایشان این بود که ان شاء ا... آقای قالیباف شهید می شود و ما ( شهید حسی زاده ) فرمانده لشکر می شویم . ولی وقتی که درمقام جدّیت بودند می گفتند: می رویم پیش ( آقا ابا عبد ا... ) .یکی دیگر از شوخیهای ایشان قبل از عملیات این بود که می گفت : ( فلانی این مرتبه دیگر کلکت کنده است . یا این مرتبه سرت زیر آب هست . )
- دو شب قبل از عملیات والفجر 8 بود که کلاه آهنیها را باهم عوض کردیم ، من از روی شوخی به ایشان گفتم : ان شاء ا... با همین کلاه گردنت قطع خواهد شد . او گفت : نه این کلاه من مبارک است . ان شاء ا... تو با این کلاه شهید می شوی .
- قبل از شروع عملیات والفجر 8 من در پادگان شهید برونسی جلوی چادر گردان سیف ا... ایستاده بودم تا فرمانده گردان آقای حسین زاده بیاید و او را از نزدیک ببینیم. در همین لحظه آقای عبدالرحمن رحمانی، که پیک گردان بود، آمد و گفت: اینجا چه می کنی؟ گفتم: قرار است پس از شکسته شدن خط، من مسؤولیت گردان سیف ا... را به عهده بگیرم. هنوز محل را ترک نکرده بودم که آقای حسین زاده با موتور آمدند و از من سؤال کردند بچه ها کجا هستید؟ گفتم: از بچه های قاین و فعلاً ساکن بیرجند هستم خیلی خوشحال شدند و گفتند: باید زودتر با من ارتباط برقرار می کردید چون همشهری هستیم .
- یک شب شهید حسین زاده قضیه ازدواجش را برای ما تعریف می کرد او می گفت : ابتدا می خواستم با دختر عمویم ازدواج کنم ولی به خاطر پاره ای از مسائل با او ازدواج نکردم . بعد از آنکه به جبهه آمدم پدرم زنگ زد و گفت : به مرخصی بیا که می خواهیم برایت خواستگاری کنیم . قبل از اینکه به مرخصی بروم پدرم با یکی از دوستان کارمندش که در تهران زندگی می کرد در این باره صحبت کرده بود . و انها هم قبول کرده بودند که من با دخترشان ازدواج کنم . من به مرخصی رفتم و به همراه پدرم به خانه انها رفتیم . آنها با دیدن لباسهای بسیجی و خون آلوده من پشیمان شدند ولی به ما چیزی نگفتند . و قرار شد با دخترشان ازدواج کنم . من دوباره به جبهه رفتم . وقتی می خواستم به مرخصی بروم مستقیماً به تهران رفتم تا از خانواده نامزدم خبری بگیرم . وقتی به خانه شان رفتم با کمال تعجب دیدم که کسی خانهشان نیست و از همسایه شان سراغشان را گرفتمن . گفتند: آنها از اینجا رفته اند و در مشهد زندگی می کنند . از آنجا روانه مشهد شدم و به هر زحمتی بود آدرسشان را پیدا کردم . و به خانه شان رفتم . ولی کسی خانه شان نبودم. از یکی از همسایه ها سراغشان را گرفتم . گفت : بیرون رفته اند من که وقت زیادی نداشتم و می خواستم به بیرجند بروم گفتم : هر وقت آمدند بگویید دامادتان آمده بود . تا این حرف را شنید تعجب کرد و گفت : مگر آنهاچند تا داماد دارند ؟ گفتم : من دامادشان هستم . گفت : دختر انها با یک نفر دیگر هم ازدواج کرده است . من باشنیدن سخنان او تا آخر قضیه پی بردم و به این ترتیب قضیه ازدواج ما به پایان رسید .
- روزی به حسن آقا گفتم: این فرماندهانی که به جبهه می روندحقوق فوقالعاده می گیرند. آیا شما هم فوق العاده می گیرید. تا این را گفتم ایشان عصبانی شدند و فرمودند: من و شما چه کاره هستیم که فوق العاده بگیریم. گفتم: رفقای شما می گویند که شما فرمانده هستید. ایشان فرمودند: مگر من برای پول به جبهه رفته ام که از من اینگونه سؤال می کنید؟ گفتم:نه ! ما فقط می خواستیم ببینیم شما چکاره هستید. ایشان گفتند: من کاره ای نیستم. فقط خاک پای رزمنده ها هستم .
- من از شهید جوانان پرسیدم آقای حسین زاده چگونه شهید شدند؟ ایشان گفت : دشمن پاتک شدیدی می زد و رزمندگان چون کوه در مقابل حملات دشمن مقاومت می کردند . شهید حسین زاده در حالیکه آر-پی- جی در دست داشت خود را جلو گردان، به خطّ پدافند رسانید و تانکهای دشمن را یکی پس از دیگری به آتش می کشید، به طوری که تانکهایی را که مورد هدف قرار داده بود بیشتر از تعداد افراد گردان بودند. ما از ایشان درخواست کردیم جلوتر نرود و گفتیم : اگر شما شهید شدید، گردان بعد از شما باید چکار کند؟ ایشان گفت : افرادی چون شهید بهشتی رفتند و هیچ مشکلی به وجود نیامد. اگر ما هم برویم افرادی هستند که جای ما را بگیرند. او در حالیکه با آر-پی-جی مشغول نشانه گیری تانکهای دشمن بود، بوسیلة سیمینوف هدف قرار گرفت و تیری بر سرش خورد و با فریاد یا زهرا جان به جان آفرین تسلیم کرد .
- شهریور سال 63 بود که از پادگان 92 زرهی اهواز با محمدحسن حسینزاده به سایت 5 میرفتیم در بین راه ضمن صحبتهای دوستانه خطاب به ایشان گفتم: آقای حسینزاده سن شما از برادرتان حسینآقا بیشتر است یا کمتر؟ ایشان فرمودند : من از برادرم کوچکترم پرسیدم با توجه به این که سن شما کمتر است چرا سر و صورت شما موی سفید در آورده است؟ ایشان آهی کشید از سویدای دل و فرمود : موهایم در عملیات خیبر سفید شده است .
- در پاتکهایی که در منطقهی میمک تانکها میزدند یک دسته از نیروها جلو رفتند دو سه نفر که شهید شدند بقیه برگشتند یکی از همرزمان گفتند در یکی از پاتکهای دشمن موقعی که تانکهایشان داشت میآمد یکی از نیرو گفت بیا نگاه کنید وقتی نگاه کردم دیدم ستون تانک دارد میآید یک حالت ترس به من دست داد یکی از آرپیجیزنها گفت آقای حسینزاده بزنم گفت: نه بگذارید تا خوب جلو بیایند آن موقع شلیک کنید خوب که آمدند جلو چند تانک هدف قرار گرفت و پاتک دشمن در هم شکست .
- قبل از شروع عملیات میمک تابستان بود و ما در رحمانیه مستقر بودیم روزی به اهواز رفتیم و گفتیم حالا که به اهواز آمدهایم برویم شنایی در آب داشته باشیم تعدادی دیگر از برادران از جمله محمدحسن حسینزاده نیز حضور داشتند وقتی وارد آب شدیم بچهها شوخی میکردند و کشتی میگرفتند و هرکس زورش بیشتر بود دیگری را سرش را زیر آب می کرد اتفاقاً ما افتادیم با آقای حسینزاده که سر ما را زیر آب کردند چون قدرت بدنی ایشان از من بیشتر بود وقتی سرمان را از آب بیرون آوردیم آقای حسینزاده فکر کردند که ناراحت شدهام ولی من قلباً ناراحت نشده بودم چون فکر کردند که شاید من ناراحت شدهام با اشاره دست من زیر آب رفت و آمد بیرون و وانمود کرد که آب خورده است در صورتی که آب نخورده بود .
- یک دفعه برادرم محمدحسن در کردستان ترکش خورده بود پیش هر دکتری میرفت میگفتند ما نمیتوانیم پای شما را جراحی کنیم بعد رفت پیش دکتر حسین و گفت: آقای دکتر من محل ترکش را به شما نشان میدهم شما فقط پنس را بزنید هر جا گفتم خوبه شما پنس را به همانجا بزنید ترکش را نشان داده بود بعد دکتر با پنس آن ترکش را در آورده بود به اندازه دو میلیمتر میشد دکتر تعجب کرده بود .
- در عملیات والفجر 8 موقعیتی را که تحویل گردان محمدحسن حسینزاده داده بودند منطقهای بود به نام سه راهی که معروف بود به سه راهی شهادت آقای حسینزاده مستقبل شده بود که به محض شکسته شدن خط آنجا پدافند کند بعد از این که رمز عملیات گفته شد و نیروهای غواص به خط دشمن زدند و خطوط دشمن را شکستند حدود دو گروهان رفتند آن طرف اروند یک گروهان هم روز بعد رفتند رسیدیم به خطی که برای نیروها آماده کرده بودند و خاکریز زده بودند به محض این که خطوط شکسته شد و تعدادی عراقی کشته شدند رسیدیم به خط دشمن که یک سه راهی سه گوش بود به این خاطر اسمش را سه راهی گذاشته بودند یک راه شوسهای بود از سمت عراق میآمد یک راه هم به این طرف از داخل میآمد و قطع میکرد وقتی نیروها و ادوات استقرار پیدا کردند آقای حسینزاده به کل گروهانها دستور داد برای پاتک آماده باشند و ادامه دادند چون دشمن ابتدا شکست خورده عقبنشینی کرده بعد نیروهایش بازسازی و تجهیز میکند بعدازظهر میآیند پاتک میکنند ساعت یک یا دو بود داشتیم کنسرو میخوردیم که فرمانده لشکر آمد حسینزاده غذا خورده بود و رفته بود استراحت کند فرمانده لشکر گفتند آقای حسینزاده کجاست گفتیم رفته استراحت کند گفت بگوئید بعدازظهر دشمن پاتک دارد گفتم خود آقای حسینی به کل نیروهای گردانش گفته است و تأکید داشته که امروز بعدازظهر دشمن پاتک میزند نیروها آمادگی داشته باشند گفت من هم به همین خاطرآمدهام که تأکید کنم نیروها آماده باشند که دشمن پاتک میزند یک ساعت بعدش عراقیها پاتک کردند پاتک دشمن حدوداً ساعت 5 عصر شروع شد پاتک شدید در طول خاکریز شروع شد یک ستون از نیروهای دشمن از کنار خاکریز میآمدند به طرف نیروهای ما یک ستون هم از روبرو میآمدند یک گروه ضربتی هم از کنار جاده از سه راه داشتند میآمدند آقای حسینزاده گفت: چند نفر از شما که میتوانید جلوی دشمن را بگیرید با آرپیجی جلو بروید و راه را سد کنند و تمام نیروهایی که دارند از سمت راست میآیند چون در تیررس مستقیم ما نیست ما این کار را باید بکنیم که یک عملیات ایزایی باید انجام بدهیم تا بدانند که قبل از رسیدن به سنگر اصلی ما سنگر دفاعی داریم تا از خاکریز دفاع کنند دو سه آرپیجیزن رفتیم آن طرف خاکریز و نفری چهار یا پنج نارنجک بردیم با خشاب آنطرف خاکریز در آنجا تمام درختان خرما را عراقیها کنده بودند و ریخته بودند تا جلوی دید آنها باز شود تا چنانچه نیروهای ایران آمدند و از این قسمت عملیات کردند و بعضی مسائل دیگر از درخت خرما آن منطقه را پاکسازی کرده بودند و همهاش را پشت خاکریز ریخته بودند و ما آنجا قرار گرفتیم و آقای حسینزاده روی خاکریز بود با سیمینوف و دیدیم یک تعداد عراقی میآیند سراغ ما آقای حسینزاده گفتند مواظب خودتان باشید شما که میروید برگشتن شما دست خداست بعد مدتی تیراندازی کردیم دیدیم تعدادی از عراقیها عقبنشینی کردند و چند آرپی جی هم بچهها شلیک کردند و یک مقدار هم خشابهایمان خالی شد و دیدیم از جناح راست که حدود 30 متر نزدیک بود برسند به خاکریز اصلی تیربارمان دید نداشت که عراقیها را بزند مگر این که خودمان را میدادیم جلوی خاکریز و از جلوی خاکریز خودمان جناح سمت راست را میزدیم امکانپذیر نبود و آنجا هم تنها حافظ ما درختهای خرما بود و چیزی دیگری نبود سنگر نبود و دشت صافی بود. یک مقدار که هوا تاریکتر شد آمدیم این طرف خاکریز و رفتیم سمت راست بهمراه یک آرپیجیزن تا این را بزنیم گفتند آقای حسینزاده شهید شد تا آمدیم سمت چپ ببنیم وضعیت چطوری بوده دیدیم شهید حسینزاده را روی برانکارد میبرند به پشت خط و نحوه شهادتش این طور بود که ایشان سر خاکریز بود و با سلاح سیمینوف تیراندازی میکرد و در حین تیراندازی از سوی دشمن تیری شلیک شده بود و خورده بود به پیشانی ایشان و به درجه رفیع شهادت نایل شدند روز بعدش هم ما مجروح شدیم .
- عملیات میمک در منطقهای انجام شد که دشمن کاملاً بر ما مسلط بود و یک خطی بود که حتماً باید شکسته میشد و ارتفاعی بود که باید گرفته میشد تا نیروهای ما بتوانند آنجا مستقر شوند شبش دیدیم هوا ابری شد و این از الطاف الهی بود شب ساعتهای حدود 12 بود که رمز عملیات گفته شد از جناح راست متصل میشدیم به تیپ 21 امام رضا (ع) در سمت چپ ما میدان بود و سمت راست از یک کانالی رد شدیم که هیچ یک از نیروهای گردان با مین برخورد نکردیم یکدفعه دیدیم پدافندی به طرف ما تیراندازی کنید فکر کردیم حتماً نیروهای تیپ 21 امام رضا ( ع) هستند به حسینزاده گفتیم معلوم نیست کالیبراز کیست که به طرف ما شلیک میکند حسینزاده گفت حتماً نیروهای خودی هستند از آن طرف رفتهاند و قرارگاه دشمن را گرفتهاند بعد هوا روشن شد در طول این مدت تماماً درگیر بودیم وقتی نگاه کردیم سنگرهای اولیهی دشمن سمت چپ ما بود ما رفتیم وسط دشمن حدود یک کیلومتر مانده بود به خود قرارگاه دشمن به آنجا که قرارگاه اصلی دشمن بود رسیده بودیم اول نماز صبح بود که به حسینزاده گفتیم یک نیروی اطلاعات عملیات بود رفت و آمد گفت که ما وسط دشمن هستیم میخواهید چکار کنید حسینزاده گفت قبل از این که نیروها به دست دشمن اسیر شوند برگردیم ما هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم با کل نیروها اسیر میشوند یا شهید با سلاحهایی که دشمن داشت برگشت ما مشکلی بود ما فقط سلاحهای ابتدایی کلاش داشتیم بعد گفت عقبنشینی کنیم خودمان را به لشکر برسانیم پشتیبان ما گردان قهار و صبار و گردان سیفا... سمت چپ ما بودند گفتند خودمان را میرسانیم به نیروهای خودی یک مقدار که برگشتیم تیربار دشمن روی ما دید کامل داشت تیر بار روی تپه مانندی کار میکرد آنجا سه نفر زخمی دادیم بعد داخل کانالی که بود رفتیم و دوست داریم به نیروهای سمت چپ بعد رفتیم خط وقتی سمت چپ رفتیم به نیروها رسیدیم دیدیم نیروها هنوز خطوطشان شکسته نشده بود روز بعد فعالیت زیاد شده بود و دشمن نتوانسته بود ما توی کند چون هوا ابر بود بعد یک قسمت میم کلاً با ارتفاعات میمک و ارتفاع سمت راستش که تیپ 21 امام رضا (ع) است راستمان بود آنها دست به دست هم دادند و روز دوم خط ما کاملاً تثبیت شد و به اهداف اصلی نیروها میرسیدند .
- وقتی برادرم محمدحسن میخواست به جبهه برود از نظر سنی دو سال کم داشت بدون این که به پدر و مادرم چیزی بگوید رفته بود شناسنامهاش را با تیغ تراشیده بود و سنش را بزرگ کرده بود بعد فتوکپی گرفته بود و به بسیج رفته بود و گفته بود اسم مرا بنویسید که میخواهم بروم جبهه به ایشان گفته بودند رضایت پدر و مادر را میخواهیم گفته بود رضایت پدر و مادر را نداشته باشیم چه میشود خودم میخواهم بروم جبهه پدر و مادرم که نمیخواهند به جبهه بروند گفته بودند چون تو پسر کوچکتر خانواده هستی حتماً باید رضایتنامه بیاوری آن روز پدرم نبوده محمدحسن وقتی خانه میرود میبیند مادرم خواب است توی خواب انگشتان او را جوهری میکند و به کاغذ میزند وقتی مادرم بیدار میشود میبیند انگشتش جوهری است میگوید چرا انگشتم جوهری است چه کار کردی حسن جان برادرم میگوید از من راضی باشید من میخواستم بروم جبهه دیدم راضی نمیشوید وقتی شما خواب بودید انگشتان را جوهری کردم میخواستم رضایت شما را ببرم گفت مادر جان من که رضایت دارم پدرت اگر بفهمد ناراحت میشود تو برادر بزرگتر داری تو چرا میخواهی بروی برادرم گفت هرکس وکیل وصی خودش است من وکیل وصی خودم هستم و میخواهم بروم من به ایشان گفتم اخوی جان شما باشید من میروم گفت: نه شما تشکیل خانواده دادید من مجرد هستم اینجا باشم شما پهلوی خانوادهات باش پدر و مادر را هم مواظب باش و خواهشی که دارم اینها را دلداری بده اینجا بسیج او را رد میکند میرود به مشهد ودر مشهد هم یک هم سنی که او را هم به جبهه نبرده بودند پیدا میکند و دوتایی سوار قطار میشوند و به اندیمشک میروند اخوی ما که شناسنامهاش را نگاه میکنند میبینند زیاد چیزی ندارد بعد به جبهه اهواز که میرود آنجا یکی از بچهها رامیبیند میپرسد چطور شد که آمدید میگوید همان کسی که ما را طرف جبهه کشید همان طرف هم ما را آزاد کرد و گفت موقعی که میخواست قطار راه بیفتد من از لوله جای تنور آشپزخانه فرار کردم همان موقع خودم را انداختم روی با قطار میگوید قبل از این که شما بیایی توی ایستگاه قطار وایستی من از پشت بام خودم را گرفتم سریع آمدم پائین .
- در روز 62/5/27 در پایگاه بدر بودیم صبح که از خواب بیدار شدیم اول نماز را به جماعت به اتفاق برادر احمدی خواندیم و بعد از نماز بطور معمول تعقیب نماز صبح و تسبیحات حضرت زهرا (عج) بجای آوردیم پس از آن تصمیم بر این شد طبق وعدهای که شب به یکدیگر داده بودیم مقداری راهپیمایی و کوهنوردی کردیم اول کوه به یک دره جالبی رسیدیم که نظر بر این شد که برویم داخل دره و دعای روز پنجشنبه را بخوانیم در آنجا بود که به یاد پیامبر اکرم (ص ) افتادیم که به کوه میرفت و در غارها و درهها دعا و نیایش خدا میکرد و بعد از خواندن دعا به بالای کوه رفتیم از بالای کوه یک منظره جالب و دیدنی دیده میشد از میان درهای که پایگاه ما آنجا بود رودخانهای با آب زلال و تمیز میگذشت انتهای این رودخانه به خاک عراق میرفت بالای کوه یک محل مناسبی گیر آوردیم بعد از یک سری سؤالها و گفت و شنودها برادر احمدی گفتند چطور است سوره واقعه را بخوانیم همانجا سوره واقعه توسط برادر احمدی خوانده شد بعد حرکت کردیم به سوی چادرها و آمدیم پائین و از روی پل فلزی که از روی رودخانه میگذشت عبور کردیم و دست و صورتمان را با آب تازه کردیم .
- روزی به بسیج رفته بودم و پشت دراتاق فرماندهی دیدم صدای صحبت میآید وقتی گوش کردم دیدم میگویند حسینزاده شهاب را هم که روحانیگردان اخوی بود و ظاهراً در یک روز شهید شده بودند تشییع میکردند. آقای حسینزاده را هم همان روز آورده بودند اما تشییع نکردند اخوی را از پشت از جاده کمربندی آورده بودند توی سردخانهی ارتش به کسی هم نگفته بودند وقتی اسم حسینزاده را شنیدم رفتم نزد خدا رحمت کند شهید درویشی که توی بنیاد شهید بود گفتم درویشی من شنیدهام که اخوی شهید شده است و پیکرش را آوردهاند چون دوست صمیمی بودیم به من گفت به شرطی پیکر شهید را به شما نشان میدهم که به پدر و مادرتان نگوئید من و پسرعمهام که عکاس است رفتیم توی سردخانهی ارتش یک شیشه گلاب هم بردیم جنازه اخوی را از سردخانه بیرون آوردیم و با گلاب صورتش را قشنگ شستشو دادیم دیدیم در حالی که لبخند بر لبش بوده به شهادت رسیده بود گمان نمیکردیم که ایشان شهید شده است بعد دیدیم که باند پیچیدهاند که آنجا را هم با گلاب شستیم آقای درویشی گفت اول بیائید با آب گرم بشوئید که یخ زده خونها بعد با گلاب شستشو دهید بعد چند عدد عکس هم کنار هم برداشتیم شب که شد گفتم این طوری که بد است من خبر داشته باشم پدر و مادرم خبر نداشته باشند دیگر جوان بودیم با پسرعمهام آمدیم مسجد بین دو نماز بود به پدرم گفتم بابا بیائید که کارتان دارم پرسید چی شده است؟ گفتم: بیائید که کار دارم گفت: چیه. گفتم اخویام داماد شده است پرسید چی گفتم: داماد شده است گفت آن که گفته بود داماد نمیشوم چطور شده کجا داماد شده توی جبهه مگر دامادی میکنند یکدفعه عقده گلویم را گرفت گریه کردم گفت راست بگو چکار شده است؟ گفتم اخوی شهید شده است. گفت: نه خیر شهید نشده گفتم خودم دیدم شهید شده است توی سردخانه است. گفت نخیر شما دروغ میگوئید مسجدیها که فهمیدند آمدند خانهی ما زیر بغل پدرم را گرفتیم آوردیم توی سردخانه مادرم پرسید چکار شده که زیر بغل پدرتان را گرفتید گفتم: هیچی مادر بابا توی مسجد بود حالش بهم خورد بعد که مسجدیها آمدند مادرم ناراحت شد دیگر فهمید گفت چه کار شده است؟گفتم: راستش را بگویم اخوی شهید شده است. گفت: دروغ میگویی . گفتم: نخیر گفتم: چرا شهید شده و آوردهاند توی سردخانه است فردای آن روز به اتفاق آقای درویشی رفتیم پادگان ارتش همان موقع فرمانده پادگان ارتش فهمیده بود که چنین شهیدی را آوردهاند باور کنید قسم میخورد که من برای هیچ شهیدی نیامدهام اینجا فقط شنیدم یک شهیدی را بنام حسینزاده آوردهاند آمدهام او را ببینم جنازه را آوردیم توی چمن فوتبال پادگان یک مداح آنجا روضه خواند میگفت من روضه میخوانم به شرط این که پدر و مادرم گریه نکنند اگر پدر و مادرش گریه کنند من روضه نمیخوانم شروع به روضهخواندن کرد فرمانده پادگان چهره اخوی را که دید خیلی ناراحت شد گفت تنها شهیدی است که میبینم نورانی، بشاش و قد کشیده است باور کنید موقعی که جنازه را آوردند بیرون جعبه اندازهاش پیدا نمیشد پا یا از ساق بیرون بود روز تشییع جنازه تمام شهر را گشتیم که یک تابوتی پیدا کنیم برای اخوی پیدا نمیشد یک جعبه را بردیم یک تکهی دیگر سرش دادیم و با طناب بستیم جنازه را هر کس میدید میگفت چه قدر شهیدی دارد .
- یکسری به اتفاق خانواده به کردستان رفتم من پاسدار بودم و همسرم امدادگر و داروساز و در بهداری کار میکرد یک شب آخرهای شب دیدم یک ماشین تویوتایی آمد و یک جوان قدبلند با راننده آمدند خانم گفت: اینها کی هستند که در خانه ما آمدهاند ـ ما آن شب مهمانی رفته بودیم ـ ما که در این شهرغریب هستیم دیدم برادرم محمدحسن است که با یک راننده آمده است اخوی گفت بگذار راننده بخوابد ما میخواهیم تا صبح با هم صحبت کنیم بعد یک کاسه انار آورده بود میخوردیم و صحبت میکردیم آنقدر صحبت کرد که خانمم گفت خسته نشدید حسنآقا گفت اتفاقاً این سری که کردستان آمدهام خشوحالترم ما آن موقع یک فرزند کوچک داشتیم او را از خواب بیدار کرد و گفت من او را دوست دارم شما که از اول نبودید که ببینید این بچه چقدر سختی کشیده است میخواهم با بچه بازی کنم سحر که شد گفتم اخوی امروز بایست گفت: چشم من نماز خواندم هنوز میخواستم بروم اداره وقتی برگشتم دیدم اخوی رفته است پشت سرش پدرم تلفن کرد و گفت اخوی شما اینجا بوده رفتهاند پدرم آن موقع با امام جمعه و فرماندار به منطقه آمده بودند بعدازظهر تلفن زدند که اخوی آمده مشهد ولی نگفته بودند چکار شده است گفتم اخوی که دیروز اینجا بود چطور امروز به مشهد رفته است مادر گفته بود که حتماً به بابا بگوئید اگر میخواهد اخوی را ببیند بیاید مشهد همان موقع عراقیها آمده بودند بمباران میکردند گفتم حتماً بابای ما از هواپیما میترسند بعدازظهر آمدم دیدم پدرم نیست کسی نبود پرسیدم کجایند؟ گفتند تلفن زدند که اخوی آمده مشهد بیائید همان موقع اخوی مجروح شده بود و ایشان را مشهد برده بودند از این که پدرم به مشهد رفته بود اخوی ناراحت شده بود گفته بود بعد از مدتی بابا رفته دیدن پدرشان ـ من ـ چرا بابا را خبر کردید بابا باید همانجا میبودند چکار داشتید بگوئید من مجروح شدهام من که شهید نشدهام که بابا را خبر کردهاید مجروح شدهام که آن همه چیزی نیست میخواهم با قطار برگردم.[۱]