شهید محمد حسن فضائلی مرضیه ئی

محمد حسن فضائلی مرضیه ئی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۵/۳/۱، مهران
محل دفن خواجه ربیع
یگانهای خدمت لشکر ۵ نصر
سمت‌ها جانشین گردان
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
تحصیلات نامشخص
خانواده نام پدرفرامرز


=خاطرات

توکل به خداوند

موضوع توکل به خداوند

راوی علیرضا هژبری

متن کامل خاطره

یک گردهمایی برای نیروهای بسیجی در اردوگاه گلمکان گذاشته بودیم . قرار بود ماشین به اندازه کافی بفرستند که ما این ماشین ها را منتقل کنیم نیرو به اندازه کافی نیامده بود . سخنران را از مشهد دعوت کرده بودیم که بعد از نماز مغرب و عشاء سخنرانی کند . ایشان هم نیامده بود . بحث غذا هم به مشکل برخورد کرده بود . قرار بود نیروها شب را آنجا بخوابند خیلی ناراحت بودم اصلا آرام و قرار نداشتم . رفته بودم یک گوشه ای ایستاده بودم آقای فضایلی آمد و به من گفت که چرا ناراحتی به گفتم به خاطر این مسائلی که پیش آمده است ایشان برداشت گفت که ان الله مع الصابرین . ما وظیفه مان را انجام دادیم و کوتاهی نکردیم در نهایت آن کسی که باید کمک کند خداست من می گفتم این نیرو فردا دلسرد می شود به گردهمایی های بعدی نمی آید لیکن با آن روح بلندش ما را دلداری داد و گفت انشاءالله خدا کمک می کند شما ناراحت نباش بیا برویم نماز با همدیگر روبوسی کردیم و رفتیم نماز و نهایتا بعد از نماز هم مسائل و مشکلات حل شد و سخنرانی ما آمد . مداح آمد بالاخره مراسم بسیار با شکوهی برگزار شد .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی علیرضا هژبری

متن کامل خاطره

یک شب خواب دیدم که در یک صحن بسیار بزرگ و با عظمتی ایستاده ام شهید فضایلی به اتفاق تعداد زیادی از بسیجی ها روی یک تپه ایستاده بودند و به طرف من می آمدند وقتی به هم رسیدیم دور هم نشستیم . شهید فضایلی یک شال سبزی دور گردنش بود و خیلی از بسیجی ها را می دیدم که همراه ایشان هستند .

امدادهای غیبی

موضوع امدادهاي غيبي

راوی علیرضا هژبری

متن کامل خاطره

یک روز بعد از ظهر رفته بودیم به روستای بقمچ . یک گردهمایی داشتیم حدود یک نیمه شب بود که نصف جاده را آمده بودیم . هر دو نفرمان چرت می زدیم از سه راه فردوسی که رد شدیم من که خواب بودم آقای فضایلی پشت فرمان ماشین بود ایشان هم خواب افتاده بود . همین طور که ماشین به طرف مشهد حرکت می کرده است پایش از روی گاز کنار رفته بود وسرعت ماشین کم شده بود . ماشین از وسط جاده که ارتفاعی بین دو قسمت جاده است افتاده بود پایین . وقتی افتاده بود پایین یکدفعه ای بیدار شده بود . من هم بیدار شدم گفتم : چی شده ؟ به پشت سرش نگاه کرد و گفت می ترسم که ما توی جبهه شهید نشویم .

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی علیرضا هژبری

متن کامل خاطره

آقای فضایلی همزمانی که گردان را به ایشان تحویل داده بودند و نیروها راه آهن آمده بودند خانم ایشان را برای وضع حمل به بیمارستان برده بودند . هر کاری کردم آقای فضایلی برود بیمارستان از خانمش خبر بگیرد قبول نکرد . با این که من گفتم جای گردان هستم و بچه ها را جمع و جور می کنم تا زمانی که بخواهند حرکت کنند گفت من نمی روم هر کاری کردم بلاخره نرفت . گفتند که : من می ترسم بروم آنجا در نهایت می دانم توی منطقه یک خبر هایی است . بحث عملیات است و بحث حرکت توی منطقه می گفت : من نرفتم به این خاطر که نکند آنجا یادم بیاد چهره ی این بچه و این امر در من اثر بگذارد . می روم اگر انشاءالله به سلامتی برگشتم پسرم را می بینم .

خاطرات نحوه مجروحیت

موضوع خاطرات نحوه مجروحيت

راوی علی رضا قاسمی

متن کامل خاطره

صبح عملیات دشمن آتش سنگینی ریخت. یک گلوله ی تانکی آمد خورد به خاکریز جایی که آقای فتوحی و فضایلی درخط حضور داشتند من هم کنار اینها با یکی دو متر فاصله قرار داشتم . آقای فتوحی را موج انفجار شدید گرفته بود . آقای فضایلی زیر بغل آقای فتوحی راگرفت و از سنگر پایین آورد . همین طور که آمدیم پایین در بین راه یکی دیگر از نیروها مجروح شده بود که زیر بغل ایشان را من گرفتم . در حالی که آقای فتوحی و فضایلی و ما دو نفر پشت سر آنها حرکت کردیم یک خمپاره ی 60 آمد بین من و آقای فتوحی و فضایلی و این مجروح دیگر خورد و ما هر چهار نفر مجروح شدیم . چون ترکش به پای فضایلی خورده بود و گرم بود اصلا احساس نمی کرد که مجروح شده و دارد از بدنش خون می ریزد مجددا ما که افتاده بودیم روی زمین بلند شدیم و زیر بغل اینها را گرفتیم و بردیم به طرف آمبولانس . به آمبولانس که رسیدیم متوجه شدیم که مجروح شده ایم . هر چهار نفر ما را اعزام کردند به پست امداد و یک باندپیچی اولیه انجام شد و ازآنجا مجددا اعزام شدیم به داخل شهر . اینجا بود که آقای فضایلی اصرار داشت که چون مجروحیتش سطحی است در حالی که سطحی نبود برگردد به خط که دیگر ما اعزام شدیم به شهرستان و از سرنوشت خط هم اطلاعی نداشتیم .

بدون موضوع

موضوع بدون موضوع

راوی علی رضا قاسمی

متن کامل خاطره

صبح یکی از روزهای پدافندی بود که دشمن آتش شدیدی روی سنگرها می ریخت . محمد حسن فضایلی شب قبلش به عقب رفته بود و صبح به محضی که وارد خط شد با موتور هندا به مجردی که وارد سنگر شد یک گلوله ی خمپاره 120 آمد افتاد جلوی سنگر وقتی ما رفتیم بیرون دیدیم هیچ اثری از موتور نیست . خود حسن آقا هم به ارتفاع چند متر پرت شده بود . اما خوشبختانه به ایشان صدمه ای وارد نشد . اما از این که موتورش از بین نرفته بود بسیار نگران و ناراحت شد.

ناظر و شاهد بودن شهید برامور

موضوع ناظر و شاهد بودن شهيد برامور

راوی فاطمه فضایلی

متن کامل خاطره

وقتی برادرم محمد حسن شهید شده بود جنازه اش بخاطر این که متلاشی شده و سوخته بود شناخته نمی شد . به نحوی بود که من نتوانستم پیکرش را ببوسم . همه اش ناراحت بودم و گریه می کردم تا این که شب آمد به خوابم گفت : بیا داداش . چرا اینقدر ناراحتی ؟ بیا مرا ببوس . دیگر روزش رفتم و پیکرش را بوسیدم .

دقت در بیت المال

موضوع دقت در بيت المال

راوی محمدحسین فضایلی

متن کامل خاطره

یکروز به اتفاق برادرم محمد حسن به وکیل آباد رفته بودیم . آن زمان ماشین نویی خریده بود . به همین خاطر یک گوسفند هم خریدیم ماشین سپاه دست برادم بود . گفتم بیا این گوسفند را عقب ماشین شما بگذارم . ماشین من نو است کثیف می شود . ایشان در قبال خواسته ی من گفتند : نه برادر این ماشین متعلق به بیت المال است

قداست لباس سپاه

موضوع قداست لباس سپاه

راوی محمدحسین فضایلی

متن کامل خاطره

یک شب به اتفاق برادرم محمد حسن به حرم امام رضا ( ع ) رفته بودیم . موقع برگشتن نرسیده به میدان شهدا بودیم که گفت : برادر این لباس را می بینی . اشاره به لباس سبز سپاه کرد . این لباس کفن من است . گفتم : برادر این حرف ها را نزن .

عشق به ائمه اطهار

موضوع عشق به ائمه اطهار

راوی منیره پوراحمدی

متن کامل خاطره

وقتی فرزندمان ابوالفضل به دنیا آمد زردی گرفته بود . ایشان را در بیمارستان امام رضا ( ع ) بستری کردیم . یک روز درجه ی زردی اش خیلی بالا رفته بود . دکترها گفته بودند باید خونش را عوض کنیم . همسرم آن روز مرا بیمارستان گذاشت و رفت و آخر شب آمد . پرسیدم کجا بودی ؟ گفت : رفتم نزد امام رضا ( ع ) گفتم یا امام رضا نمی خواهم خون فرزندم راعوض کنند . من دوست دارم خون خودم که پاسدارم توی بدن بچه ام باشد . فردا صبح که دکترها آمدند تعجب کردند گفتند : معجزه شده است . ما این قدر دارو دادیم خوب نشد . چطور شده که زردیش پایین آمده است . گفتم : پدرش دیشب حرم امام رضا ( ع ) رفته است.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۳ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۲۳:۰۶