شهید محمد حسین زهانی
کد شهید: 6518744 تاریخ تولد : نام : محمدحسین محل تولد : چناران نام خانوادگی : زهانی تاریخ شهادت : 1365/05/31 نام پدر : محمدرضا مکان شهادت : اهواز
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشتزینب
خاطرات
فرزند عزیز شهیدم محمد حسین یکساله بود که از گهواره به زمین افتاد چون زمستان بود و هوا بسیار سرد بود از روستا به همراه پدرش به راه افتادیم و من بچه را بغل کرده و در زیر چادرم گرفتم و پدرش برفها را با شایش می کوبید و جلوی پای مرا صاف می کرد که زودتر به شهر برسانیم و به خاطر آسیبی که به پدرش وارد شده بود خوشبختانه مشکلی پیش نیاید. شب عید غدیر بود و حنا نم کرده بودم تا دستهایمان را برای عید حنا کنیم اما مانند اینکه به من الهام شود با خودم گفتم نکند امشب دستهایمان را حنا کنیم فردا خبر شهادت محمد حسین را بیاورند لحظه ای فکر کردم صحنه ی شهادت حسین برایم مجسم شد به خودم قوت قلب دادم و گفتم خدایا اگر چنین شد او را با شهدای کربلا محشور بگردان رفتم دستهایم را شستم خواب دیدم که یک نفر آمد چادر سرش بود گفت چرا سرت برهنه است؟ چادر به سرت کن گفتم خوب موهایم بلند است گفت بره ات را بردند قربانگاه که قربانی کنند گفتم خوب چرا بره ی مرا به قربانگاه ببرند وقتی رفتم دیدم جمعیت بسیار زیادی آنجا هستند بره ی گردن بلند من را قربانی می کنند گفتم من کفش و چادر ندارم یک چادر به من بدهید آن بی بی به من چادر داد تا وقتی که به دنبال کفش رفتم وقتی برگشتم دیدم با چاقو به بره ی من زدند از خواب بلند شدم و با خود گفتم خدایا این چه خوابی بود که دیدم یا الهی این خواب رحمانی بود یا شیطانی این چه بود که من دیدم و دیگر خوابم نبرد تا صبح در حیاط قدم زدم و آرام و قرار نداشتم سپیده که سر زد راه افتادم به سمت سپاه رفتم گفتم دستم به دامنتان خواهش می کنم خبری از فرزندم محمد حسین زهانی به من بدهید زیرا من این خواب را دیده ام گفتند که شما بروید منزلتان ما تلگرام یا تلفن می زنیم و خبر صحیحش را به شما می دهیم از آنجا که به خانه برگشتم بعد از گذشت دو روز سر صلاه ظهر وقت اذان ظهر در زدند به دم درب رفتم از سپاه آمده اند هراسان شدم وقتی به خود نگاه کردم متوجه شدم همان صحنه ایی را که خواب دیده ام را مشاهده می کنم چادر بر سر ندارم چادر بر سر کردم دیدم کفش ندارم برگشتم و کفش پایم کردم آمدم دم درب گفتم بفرمائید برادر گفت شما چه نسبتی با محمدحسین زهانی دارید ناخودآگاه بر زبانم جاری شد گفتم من مادر شهید هستم گفتند چه دارید می گویید مادر کدام شهید؟ گفتم فراموش کنید بعد گفتند : حاج آقا با یک نفر دعوایش شده آمدیم حاجی را ببریم گفتم : حاجی اهل این حرفها نیست واضح بگویید محمدحسین من شهید شده یا مجروح؟ گفتند مجروح شده و در بیمارستان امام رضا علیه السلام است شما را آمدیم ببریم که محمدحسین را ببینید. وقتی برگشتم گفتم نه برادر جان فرزند عزیزم محمدحسین به شهادت رسیده و ضرباتی هم بر گردن او وارد شده من خودم پریشب دیدم دیگر شما نمی توانید منکر شهید شدن حسین بشوید آنجا دیگر آنها گفتند سوار ماشین شوید تا برویم بنیاد شهید. سوار شدم و وقتی به بنیاد رسیدیم گفتم پدر و خواهر و برادر و اقوام خبر ندارند و این مسئله را نمی دانند باز برگشتیم و به دنبال پدر و برادرش رفتیم . یک روز اولین راهپیمایی که در شهرستان چناران بود محمدحسین هم رفت وقتی برگشت متوجه شدم برگه ای دستش هست که سعی دارد آن را از ما مخفی کند پرسیدم آن برگه چیست؟ گفت: چکار داری مادر؟ گفتم بده شاید نامه ای عکسی، چیزی باشد تو هنوز سوادت کامل نیست گفت مادر تو اگر بدانی این برگه چیست خودت را می کشی گفتم تو بده من ببینم بعد به زور برگه را از او گرفتم و دیدم که عکس امام خمینی(ره) . گفتم از کجا این عکس را گرفته ای. گفت: یک آقایی به من داد و گفت عکس را پنهان کن و به خانه ببر و تعصب من آنجایی بود که چون تا آن موقع عکس را به دست هیچ کس ندیده بودم تا این که آن عکس را دست محمدحسین دیدم. فرزند عزیز شهیدم محمدحسین بعد از نامزدی اش گفت: مادر جان کار درستی نکردی مرا داماد کردی گفتم: چرا. گفت می دانم که زنم به خانه داری نمی رسد و پشت حجله می ماند و من به درجه ی شهادت نائل می گردم و به خواسته ام و مانند حضرت علی اکبر علیه السلام، امام حسین علیه السلام به آرزویم می رسم. به یاد دارم کتابی در خانه داشتیم که سرگذشت حضرت علی اکبر علیه السلام و مادرش ام لیلا بود در هر حال که من این نوحه را می خواندم محمد حسین می گفت مادر روزی خواهد رسید که من و تو مانند حضرت علی اکبر علیه السلام و ام لیلا خواهیم شد و تو از فراق من و من در فراق تو خواهیم سوخت و همیشه این موضوع را تکرار می کرد و من به او گفتم که این حرفها را نزن تو باید عصای دست من باشی . می گفت: حضرت علی اکبر علیه السلام عصای دست ام لیلا نشد چرا که تقدیر این گونه بود وقتی که می گفتم باید عصای دست من باشی می گفت: مادر آرزو دارم که به شهادت برسم و عصای آخرت تو باشم تا زندگی دنیوی و باز می گفتم: آرزو داشتم که مرا یاور شوی ، تو عصای پیری مادر شوی. می گفت: من عصای پیرات نمی شوم عصای آخرتت می شوم. فرزند عزیز شهیدم محمدحسین ادامه ی تحصیل نداد و جبهه را انتخاب کرد در حالی که برادرش نیز در جبهه بود به محمدحسین گفتم به جبهه نرو تا سربازی برادرت به اتمام برسد آن وقت تو برو، محمدحسین جواب داد به مادر هیچ وقت این حرف را نزنید چرا که برادرم به جای خودش به جبهه رفته من هم می خواهم به خاطر خودم به جبهه بروم. صمیمی ترین دوستان محمدحسین که در آن زمان با هم دیگر جبهه می رفتند شش نفر بودند که چهار نفرشان به شهادت رسیدند یکی از آنها که نسبت به بقیه علاقه ی خیلی بیشتری به محمدحسین داشت و عکسش را محمدحسین در جیب خود داشت می گفت: مادر می شود که من هم مثل او به ناکامی از بین بروم و در زیر خاک دفن شوم به او می گفتم هیچ وقت این حرف را نزن.[۱]