| محمد حلاج | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | کاشمر |
| شهادت | ۱۳۶۳/۱۲/۲۳ |
| سمتها | تخریب |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| شغل | دانش آموز |
| خانواده | نام پدر اکبر |
وصیت نامه: بسمه تعالي وَلا تَحسبَن الَّذينَ قُتلوا في سَبيلِ الله اَمواتاً بَلْ اَحياءٌ عِندَ رَبّهم يُرزِقون. گمان نکنيد آنان که در راه خدا کشته ميشوند مردگانند بلکه آنان زندهاند و در نزد خدا روزي ميخورند.«قرآن کريم» بارالهي :يارانم همه به تو پيوستند، فقط من عاصي ماندهام. خدايا نميدانم در سوگ عزيزان و يارانم گريه کنم، سرم را به سنگ بزنم يا بر سينه روئي خودم، «الهم الزقنا توفيق الشهاده في سبيلک» خدايا : کي اين همه ديني که در گردنم نهادهاي ادا نمايم جز با شهادت در راهت، خدايا ايماني بمن عطا کن که شعور و شهادتم به شهامت عجين باشد، الهي حمد و ثنايم را بپذيرو هدايتم فرما و گناهان مرا ببخش، پيام من به پدر و مادرم اين است که در سوگ من کمتر گريه کنيد و اگر هم گريه کرديد در خلوت باشد و گريه بر احوال خود کنيد که جواب خدا را چگونه در روز قيامت خواهيد داد اگر خداي نکرده معصيت کنيد. اگر توفيق شهادت يافتم سعي کنيد لباس سياه بر تن نکنيد مگر خون من از خون ياران و علي اکبر و علي اصغر امام حسين(ع) رنگينتر است. به جهانخواران شرق و غرب بگوئيد :اگر بدنم را در زير رگبارها پاره پاره کنند و بدنم در بيابانها بماند هرگز تن به ذلت نخواهم داد و آنقدر در درياي خون شنا خواهيم کرد تا به ساحل پيروزي برسيم از ملت شهيدپرور ميخواهم که راه شهدا را ادامه دهند و خانوادهام خبر شهادتم را با صبر پذيرا شوند و افتخار کنند که هديهاي در راه خدا نثار کردهاند و بگويند اين امانتي بود از طرف خداوند که در راهت قرباني کرديم و شما سرفراز باشيد که 17 سال اين امانت را در دامان پاکتان پرورش داديد و دعاهاي کميل و نماز جمعه حتماً شرکت کنيد و براي پيروزي اسلام و طول عمر دعا کنيد و در تشييع جنازهام از شعارهاي مرگ بر آمريکا و شوروي و اسرائيل فراموش نکنيد و خدايا، خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار. خاطرات: یک شب خواب بودم زمانیکه از خواب بیدار شدم دیدم چراغ اتاق روشن است رفتم درون اتاق دیدم محمد دارد لباسهایش را جمع و جور مىکند و مىجنبد آن زمان او کلاس اول راهنمایى بود به او گفتم محمد چکار مىکنى؟ گفت: مىخواهم بروم مسافرت گفتم با چه کسى؟ گفت با رضا مخوفى، شهیدى و عباسپور و چند نفر دیگر. گفتم: مادر جان راستش مىخواهم بروم جبهه آیا شما رضایت مى دهید. بعد به من گفت بله. یادم است یک روز من به اتفاق آقای حلاج از یک عملیات دشوار و خطیر باز گشته بودیم و همگی خسته شده بودیم وقتی به محل اقامت رسیدیم متوجه شدیم که گروهی دیگر از برادران رزمنده جهت اعزام به ماموریت در حال آماده شدن هستند ناگهان دیدم محمد نیز با حالتی خاص دوید و وارد صفوف به هم پیوسته ی آنان شد با تعجب فراوان به سمت او رفتم و از ایشان پرسیدم کجا؟ گفت: عملیات. گفتم مگر تو الان از عملیات برنگشتی؟ چرا. وقتی که ذره ای خستگی در وجود احساس نمی کنم چرا باید به استراحت بپردازم.[۱]