شهید محمد رضا پیله وران

تاریخ تولد : 1345/06/10 نام : محمدرضا محل تولد : گناباد نام خانوادگی : پیله ‌وران‌ تاریخ شهادت : 1365/10/24 نام پدر : محمدحسن‌ مکان شهادت : شلمچه تحصیلات : سیکل منطقه شهادت : جنوب غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مسئول واحد اطلاعات و عملیات گلزار : شهدای‌بهشت‌قاسم



زندگینامه

 دهم شهریور ماه سال 1345 در شهرستان گناباد چشم به جهان گشود. کودکی آرام و ساکت بود و بیشتر وقت خود را صرف بازی می کرد. دوران ابتدایی را تا سال 1355 در مدرسه قهرمانی در گناباد گذراند. دانش آموزی ساعی بود و تکالیفش را به خوبی انجام می داد. دوره ی راهنمایی را در مدرسه ی راهنمایی ابن سینا در سال 1359 به پایان برد. ایام بیکاری را به مغازه پدرش می رفت و به ایشان کمک می کرد. عضو انجمن اسلامی بود. کتاب های مذهبی مثل کتب استاد شهید مطهری و شهید دستغیب را مطالعه می نمود. به کارهای خطاطی و نقاشی علاقمند بود. علی اکبر اثباتی (دوست شهید ) می گوید: «از خط بسیار خوبی برخوردار بود. بر روی دیوار شعار می نوشت. در گلراز شهدا بر روی دیوار شعار «شهید نظر می کند به وجه الله» توسط ایشان نوشته شده است و هنوز آن خط باقی است.» حجت الله ردائی ( دوست شهید ) نقل می کند: «در دوران جوانی من به همراه آقای پیله وران در نمازهای جماعت شرکت می کردیم و امام جماعت قرائت نمازمان را تصحیح می کردند.» علاقه خاصی به ائمه ی اطهار (ع) داشت. در مراسم شب های قدر، ماه محرم و صفر شرکت می کرد. نسبت به غیبت حساس بود، دوست نداشت کسی غیبت کند. از افراد بی بند و بار و افرادی که مذهب و دین را به بازی می گرفتند متنفر بود. به کسانی که بدحجاب بودند گوشزد می کرد که حجاب خود را رعایت کنند. به افراد توصیه می کرد: «نماز را سر وقت بخوانید.» و به خواهران می گفت: «حجاب را رعایت کنید.» قبل از انقلاب در جلسات دعای ندبه و کمیل شرکت می کرد و علاقه ی شدیدی به این گونه جلسات داشت.  در دوران انقلاب بر روی دیوار شعار می نوشت. در مساجد به عنوان مکبر فعالیت داشت و همچنین به تکثیر نوارهای آقای کافی و پخش نوارهای مذهبی می پرداخت. در تظاهرات شرکت می کرد و به پخش اعلامیه می پرداخت. بعد از انقلاب در فعالیت های انجمن اسلامی مسجد شرکت فعالی داشت. از موسسین انجمن اسلامی بود و کارهای سطح پایین را خودش انجام می داد. با فعال شدن بسیج جذب این نهاد شد و کارهای قبلی را در سطح وسیع تری برگزار می کرد و به تشکیل کلاس های اخلاق و پخش فیلم از جبهه و تکثیر سخنان بزرگان مملکت می پرداخت. با تشکیل بسیج از بنیان گذاران پایگاه شهید مفتح بود. محمدرضا پیله وران تحت تاثیر سخنان امام، شهید مطهری و بهشتی در مورد پیشبرد اهداف انقلاب قرار گرفت و بعد از انقلاب با آزاد شدن فعالیت های مذهبی و سیاسی به تبلیغ انقلاب پرداخت. در فعالیت های سیاسی شرکت داشت. از همان ابتدا که بنی صدر رئیس جمهور شد به او اظهار بدبینی می کرد. با کارهای منافقین مخالف بود و تنها راه مبارزه با آن ها را کشف حقایق از طریق کتاب های مذهبی چون آثار شهید مطهری می دانست. دوران دبیرستان را در مدرسه ی طالقانی شهرستان گناباد آغاز کرد، اما سال 1360 در سال دوم دبیرستان ترک تحصیل نمود و به جبهه رفت. در این زمان پانزده سال داشت که ابتدا در جبهه های کردستان حضور پیدا کرد. برای خدمت به اسلام، انقلاب، رهبری و دفاع از مملکت به جبهه های حق علیه باطل شتافت. به خاطر این که امام جهاد را مقدس شمردند، به تبعیت از حرف امام جبهه را بر همه چیز مقدم شمرد. رفتن به جنگ را یک تکلیف می دانست. در مورد جنگ معتقد بود: «تا زمانی که جنگ باشد، ما هم در جبهه هستیم و چون در جبهه به ما نیاز هست نباید امکانات مادی را مثل درس و غیره بهانه قرار دهیم و به جبهه نرویم. فعلاً جنگ واجب تر است.» پدر شهید می گوید: «به او گفتم: درست را بخوان. گفت: درس و مدرسه همیشه هست ولی جنگ و جبهه تمام می شود و فعلاً جنگ مهم تر است.» می گفت: «جبهه ها را خالی نگذارید. همه به جبهه بیایید.» افراد را برای رفتن به جبهه تشویق می کرد. علی اکبر اثباتی می گوید: «فردی خوش برخورد بود و افراد را به طرف خودش جذب می کرد. به آن ها خدا، قرآن و اسلام را گوشزد می کرد و بعد آن ها را به طرف جبهه می کشاند.» صدام را دست نشانده ی استکبار جهانی می دانست که برای ضربه زدن به انقلاب، جنگ تحمیلی را به وجود آورد. محمدرضا پیله وران زندگی را در جبهه دید و جبهه را برای زندگی کردن انتخاب نمود. در جبهه در قسمت های مختلفی فعالیت می کرد، به عنوان یک رزمنده ی عادی حضور داشت تا موقعی که به سمت فرماندهی اطلاعات عملیات رسید. به خاطر مدیریت بالایی که داشت، او را به عنوان مسئول گروه انتخاب کردند. در پشت جبهه به کارهای تبلیغاتی با مسجد همکاری داشت. زمانی که از جبهه به مرخصی می آمد، به دیدن اقوام و خویشان می رفت. اگر آن ها از لحاظ مالی در مضیقه بودند، مشکل آن ها را رفع می کرد. خانواده ی شهیدی نقل می کند: «هنگامی که شهید به دیدن ما آمده بود از نظر مالی مشکل داشتیم. او متوجه موضوع شده بود و مقداری پول در زیر فرش ما گذاشته بود بدون این که به کسی بگوید.» چند روزی که به مرخصی می آمد، دوست داشت از همه بستگان دیدن کند. در سال 1360 به جبهه اعزام شد و تا سال 1365 در جبهه و در اکثر عملیات های مهم حضور داشت، از جمله: عملیات والفجر هشت در سال 1364، کربلای چهار و کربلای پنج رد سال 1365 و عملیات بدر و میمک. در عملیات والفجر هشت در منطقه ی فاو غواص بود. ایشان علاقه ی شدیدی به بعد مذهبی جنگ داشت و جنگ را عبادت می دانست. علاقه ی خاصی به امام داشت. به توصیه ها و سخنان حضرت امام که می فرمود: «جوانان باید جبهه ها را پر کنند.» عمل می کرد و توصیه های ایشان را فتوا می دانست. شهید در مصاحبه ای در زمان حیات گفت: «از تمام خانواده ها و دوستان می خواهم که پیرو کامل دستورات امام باشند. یکی از مسایل که امام زیاد تاکید دارند، مقدم بودن جبهه بر بقیۀ کارهاست و ما نباید کارهایی مانند درس و غیره را بهانه قرار دهیم و به جبهه نرویم. اگر دشمن بر ما مسلط شود حتی تخصص ما بی فایده است. به فرمایش امام که فرمودند: تنور جنگ را گرم نگهدارید. از شما مردم می خواهم که جبهه ها را پر کنید. امام را اولین و آخرین مامن و سرپناه خود می دانست. اگر کسی بی احترامی و یا توهینی نسبت به امام و انقلاب می کرد، آن مکان را به نشانه ی اعتراض ترک می نمود. در تمام زمینه ها به حرف های امام گوش فرا می داد. حتی در وصیت نامه اش مردم را به تبعیت از امام دعوت کرده است. دوست داشت هرچه زودتر راه کربلا باز شود تا رهبر خوشحال شود او با افراد مذهبی و روحانیت ارتباط داشت. کارهای عبادی را به دور از جمع و خودنمایی انجام می داد و فقط در جهت کسب رضای خدا بود. نماز شبش را به دور از چشم همرزمانش می خواند. به نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد. در مراسم دعا شرکت می کرد و نماز شب های او مورد توجه دوستانش بود. از ریا و تظاهر به دور بود. حتی زمانی که می خواست به جبهه برود، از شهرستان گناباد اعزام نشد، بلکه از شهرستان های اطراف به جبهه می رفت، چون دوست نداشت رفتنش به جبهه ریایی باشد. در زمان عملیات بسیار فعال بود. سعی می کرد که حد و حدود هر چیزی را رعایت کند تا کار به خوبی صورت گیرد و سعی بر این داشت که کاری که به او محول شده است به خوبی انجام دهد. فردی بسیار شجاع بود و در جنگ از خود رشادت های فراوانی نشان داد. کسی بود که در درگیری های اولیه بر خودش مسلط بود و ترسی نداشت. به خاطر برخورداری از ایمان قوی بسیار شجاع بود.  در عملیات کربلای چهار ( در سال 1364 ) مجروح شد که دوران نقاهت را در اهواز گذراند و بدون این که پدر و مادرش متوجه شدند، پس از پایان آن دوران دوباره به جبهه رفت. او یک رزمنده ی به تمام معنا و یک تحلیل گر خوبی بود. اگر خلافی از کسی می دید با یک منطق و روش درست او را توجیه می کرد. اوقات فراغت را در منطقه بیشتر به مطالعه کتاب های شهید مطهری خواندن قرآن و ورزش شنا می پرداخت. در بحران ها و مشکلات صبور بود و بقیه را نیز به صبر و استقامت در مقابل مشکلات دعوت می کرد. مشکلاتش را نزد کسی عنوان نمی کرد. در کارهای جمعی پیش قدم بود. در انجام کارها با دیگران مشورت می کرد. از خصوصیات بارز ایشان، وقار، صبر، سکوت و در عین حال فردی اجتماعی بود بیشتر عمل می کرد و کمتر حرف می زد. آخرین صحبت هایش این بود از ریا به دور باشید. برای انقلاب و نظام جمهوری اسلامی تلاش کنید.» علی اکبر اثباتی می گوید: «آخرین باری که ایشان را دیدم، در جبهه بود. عملیات تمام شده بود و من می خواستم به مرخصی بیایم. به او گفتم: شما کاری ندارید؟ گفت: سلام مرا به خانواده ام برسانید و به مردم بگویید که جبهه و پشت جبهه را حفظ کنند.» حجت الله ردائی ( همرزم شهید ) می گوید: «در مهران در منطقه کله قندی که از طرف لشکر 21 اعزام شده و در قسمت دیده بانی بودم. در آن جا تنها بودم که متوجه شدم از طرف عراقی ها چند تا رزمنده می آیند و در بین آن ها شهید پیله وران را دیدم، بسیار خوشحال شدم، چون بعد از ماه ها ایشان را می دیدم. بعد از این که به منطقه ی ما رسیدند بسیار با هم صحبت و درد دل کردیم. او از کسانی که به جبهه نمی آمدند و بهانه های مختلفی را برای نیامدن به جبهه می آوردند، گله مند بود. این آخرین دیدار ما بود.» عباسعلی پور یعقوب (همرزم شهید ) نقل می کند: «24 ساعت مانده به عملیات بدر بود که به منطقه ی هور رسیدیم. در آن جا رزمندگان غسل شهادت می کردند. محمدرضا پیله وران از کسانی بود که در آن جا غسل شهادت کرد. با وجودی که هوا بسیار سرد بود، به او گفتم: هوا سرد است سرما می خورید. گفت: اشکالی ندارد اگر سرما خوردم تحمل می کنم.» مادر شهید از نحوه شهادت فرزندش به نقل از یکی از دوستان شهید می گوید: «در عملیات کربلای پنج، فرمانده خط شکن بود. پیشاپیش همه نیروها حرکت می کرد. بعد از این که موانع را از سر راه برمی داشت، به بقیه ی اجازه عبور می داد. در حین عملیات از ناحیه ی پهلو مورد اصابت چند گلوله قرار گرفت، ولی هیچ چیزی نمی توانست مانع ادامۀ رزمش شود. وقتی آخرین قوایش را از دست داد و حلقه ی محاصره ی دشمن تنگ تر شد، به نیروها دستور عقب نشینی داد. رزمندگان می خواستند او را با خود به عقب ببرند، ولی او قبول نکرد و به ما دستور داد او را پشت به کوه و رو به دشمن بنشانیم و خود سریعاً به عقب برگردیم. ما دستور فرمانده خود را اطاعت کردیم و سریعاً منطقه را ترک نمودیم. من نگران ایشان بودم و با دوربین او را نگاه می کردم. همچنان که روی زمین دراز کشیده بود، تا آخرین فشنگ دفاع کرد. و وقتی مهماتش تمام شد، برای این که اسیر نشود با سنگ و کلوخ به مقابله با دشمن پرداخت. بالاخره در حالی که یک نقطه ی سالم در بدنش نمانده بود و در خون غوطه می خورد، به درجه رفیع شهادت نایل گردید.» محمد رضا پیله وران در شب شهادت حضرت فاطمه ی زهرا (س) و در تاریخ 24/10/1365 در عملیات کربلای پنج، و درمنطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد. و پیکر مطهر ایشان پس از حمل به زادگاهش، در بهشت قاسم شهرستان گناباد به خاک سپرده شد. محمد حسن پیله وران می گوید: «شهادت او باعث شد که ما راه او را ادامه دهیم و انتقام خون او را از دشمنان بگیریم.» علی اکبر اثباتی می گوید: «شهادت او ما را به آن هدفی که داشتیم پای بند کرد و باعث شد حضوری فعال تر در جبهه داشته باشیم.» منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

...ما جوانان این امت با الهام از پیام های پیامبر گونه اماممان جان بر کف نهاده، برای هدفی مقدس و فقط برای رضای خدا به جبهه آمدیم. آمدیم تا این گفته خداوند در مورد ما تحقق پذیرد که مرا یاری کنید تا شما را نیز یاری کنم. به جبهه آمدیم تا تزکیه ی نفس کنیم و شاید لیاقت داشته باشیم که شهادت ( این بالاترین سعادت ) نصیبمان گردد و خداوند حق تعالی ما را در جوار رحمت خویش بپذیرد. اگر این بالاترین سعادت نصیبم شد، از پدر ومادر و دیگران می خواهم که برای شهادت من نگریید، بلکه شیرینی پخش کنید و شادی کنید، در این صورت روح من شاد خواهد شد.

به همه شما برادران و خواهران وصیت می کنم که نماز، روزه و دعاها را هرگز ترک نکنید. دعا کنید که خداوند تا انقلاب مهدی (عج) این امام عزیز را برایمان نگه دارد و هر چه زودتر فرج آقا امام زمان (عج) را نزدیک و انقلاب اسلامی را برایمان حفظ نماید.»

---

ان تنصر الله ینصر کم و ثبت اقدامکم) «قرآن کریم»

بنام خدایی که هستی ام از اوست، او اویم و برای اویم و کارهایم همه بخاطر رضای اوست.

درود بر امام بت شکنمان که با فریادهای خود بتهای زمان خویش را نابود می­سازد.

سلام بر امت حزب الله که با حضور همیشه در صحنه خویش ثابت کرد پیرو و مقلد فداکار امام عزیز خویش خواهد ماند و سلام بر شهیدان انقلاب اسلامی که با حماسه ها که آفریدند و با خون سرخ خویش این پیام را دادند که راه اسلام و امام را هرگز ول نکنیم.

امت حزب الله ایران با فریادهایشان در میان خیابانها و در مقابل تیرهای دژخیمان در جبهه­های نبرد در میان آتش و خون و در جبهه­ داخلی و خارجی این پیامشان را به همه ملتهای محروم رساندند که اینان وارثین زمین خواهند شد ما جوانان این امت با الهام از پیامهای پیامبر گونه اماممان جان بر کف نهاده برای هدفی مقدس و فقط بخاطر رضای خدا به جبهه آمدیم. آمدیم تا این گفته خداوند در مورد ما تحقق پذیرد که مرا یاری کنید تا شما را نیز یاری کنم. به جبهه آمدیم تا تزکیه نفس کنیم، آمدیم تا شاید لیافت داشته باشیم که شهادت این بالاترین سعادت نصیبمان گردد و خداوند حق تعالی ما را در جوار رحمت خویش بپذیرد و این رجعت را نیز قبول کند.

من وصیت می­کنم پس از اینکه خداوند تبارک و تعالی این بنده حقیر را پذیرفت و این بالاترین سعادت را نصیبم ساخت، پدر و مادرم و دیگران هیچ برای شهادت من نگریند، بلکه شیرینی پخش کنند و شادی بگیرند و در این صورت روح من شاد خواهد بود. پدر و مادرم سالها که برای من زحمت کشیده اند و نافرمانیهای کرده ام از آنها و اذیتهای که آنها را کرده ام امیدوارم که مرا ببخشند. محل دفن من بهشت قاسم خواهد بود. مقداری هم نماز و روزه قرض دارم که امیدوارم جبران شود. در آخر به همه شما برادران و خواهران وصیت می­کنم که نماز و روزه و دعاها را هرگز فراموش نکنید. و همیشه دعا کنید که: خداوند تا انقلاب مهدی (عج) این امام عزیز را برایمان نگهدارد و هر چه زودتر فرج آقا امام زمان (عج) را نزدیک نماید و انقلاب اسلامی را حفظ نماید.

بامید روزی که نماز به امامت امام در کربلا و سپس در قدس برگزار شود

اگر باشد قرار آخر بمیرم نمی­خواهم که در بستر بمیرم

دلم خواهد که چون سلمان و بوذر برای یاری رهبر بمیرم

دلم خواهد که چون فرد مسلمان برای یاری اسلام بمیریم

من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرقنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فانادیه.

هر کس مرا طلب کند خواهد یافت و هر کس مرا بیابد مرا خواهد شناخت و هر کس مرا شناخت عاشقم خواهد شد و هر کس عاشقم شود عاشقش خواهم شد و هر کس عاشقش گردم او را خواهم کشت و هر کس او را بکشم او را بگردن خواهم گرفت.

خاطرات

در جبهه ایشان را کنار سردار قاآنی فرماندة لشکر 21 امام رضا (ع) دیدم با وی احوالپرسی کردم از عملیّات صحبت به میان آمد بعد از عملیّات هم ایشان را دیدم گفتم که عملیّات تمام شده و احتمالاً من بروم شهرستان کاری نداری شهید گفت : من فعلاً هستم تا ببینم مأموریّت ما به کجا می انجامد فقط سلامم را به خانواده ام برسانید و به مردم بگو که پشت جبهه را و جبهه ها را تقویّت کنند وقتی آمدم بعد از دو روز متوجّه شدم که ایشان به شهادت رسیده است . محمّد رضا همیشه دنبال جبهه و جنگ بود . آخرین دفعه ای که به مرخصی آمد کتابهای درسی اش را نیز همراه داشت . ظاهراً در جبهه درس هم می خواند . به من گفت : یکی از همرزمانم نامه ای به من داد که باید به خانه اش برسانم . مادر جان من مایلم ازدواج کنم و همین همرزمم گفته این نامه را برسان ، بتو زن خواهند داد . نامه را رساندیم ، مادر آن دختر گفت : من خودم مادر شهیدم دخترم گفته من می خواهم با جانبازی ازدواج کنم . ما گفتیم : محمّد رضا - شهید - از جانباز کمتر نیست گفتند : اگر استخاره خوب آمد ،ایرادی ندارد که البته استخاره بد آمد و ازدواج شهید انجام نشد و شهید مجدداً به جبهه برگشت و به شهادت رسید. شهید پیله وران نیز از برادران بسیار مظلوم و معاون دوّم اطّلاعات لشگر امام رضا (ع) بودند ایشان فرد بسیار مخلص و عجیبی بودند وقتی برادران شهید می شدند، بواسطة خطّ خوبی که داشتند عنوانهای روی پرچم را می نوشتند، بچّه ها به شوخی به او می گفتند : اگر خودت شهید شدی کی برایت می نویسد و او می خندید. خیلی مظلوم بود. ایشان هم روزی که قرار بود من به جلو بروم ، خودش چون مسؤول ما بود گفت : من می خواهم بروم. من هم که دیدم از من بالاتر است و روی حرفش نباید حرف زد پذیرفتم و رفت. وقتی جلو رفتند یک قسمتی بود که خاکریزش باز بود و دشمن از آنجا دیده بود که تردّد ما از آنجا صورت می گیرد. تویوتا و نفر از آنجا رد می شدند. لذا یک تانک گذاشته بود و آن قسمت را مستقیم می زد. ایشان به محض اینکه متوجّه این جریان می شوند به یکی از برادران (ابوالفضلی) می گویند شما برو من اینجا می مانم تا به تویوتا و ... که می آیند بگویم و به سرعت عبور کنند تا تانک دشمن آنها را نزند. بعد مثل اینکه یک وسیله می آید رد شود تانک دشمن یک گلوله می زند و ایشان در همانجا فکّش و شکمش آسیب دیده و به شهادت می رسد. یادم است در عملیات خیبر نیروها در جاده خندق به مشکلی برخورد کرده بودند و زمین گیر شده بودند سه پد هلی کوپتر بود که پد یک را بچه ها فتح کرده بودند در قسمت پد 2و3زمین گیر شده بودند فرمانده ی لشکر نصر به داخل سنگر ما آمد و رو کرد به آقای پیله وران و گفت بچه ها در قسمت پد2و3 زمین گیر شده اند شما یک کاری برای ما انجام دهید آقای پیله وران گفتند ما چه کارمی توانیم برای شما انجام دهیم گفتند تنها راهی که ما از جاده خندق می توانیم عقب نشینی نکنیم و قیچی نشویم این است که شما باید بچه های اطلاعات و عملیات و تخریب را جمع کنید و بروید با انجام عملیاتی انجام دهید تا پد 2و3را بگیریم حتی خیلی ها گفتند با 6نفر که نمی شود برویم وبا آن همه نیرو که در مقابل است پرها را فتح کنیم ایشان گفتند توکل بر خدا می کنیم و می رویم آنجا شجاعت ایشان برای ما متجلی شد که چقدر شجاع است و چقدر برای شهید شدن مشتاق است خوشبختانه ما 6نفر از نیروهای اطلاعات و تخریب رفتیم و آنجا را با یک روش و ترفند خاصی فتح کردیم وقتی این دو پر فتح شد نیروهای عراقی دستهایشان را به سر گرفته بودند و اسیر ما شدند و این پیروزی را ما مدیون آقای پیله وران می دانیم. به لشکر 21امام رضا (ع) معرفی شده بودیم و در ادوات قسمت دیده بانی کار می کردیم عملیات قرار بود در منطقه ی کله قندی شروع بشود اتفاقا روزی در منطقه کله قندی مشغول صحبت بودیم خیلی هم دلمان تنگ شده بود داشتیم صحبت می کردیم و با دور بین هم نگاه می کردیم دیدیم چند نفر از منطقه دشمن دارند می آیند ظاهرا خودی و آشنا دیده می شدند به بقیه نیروها هم اطلاع دادیم که تیر اندازی نکنند این ها یکی ویکی بالا آمدند خیلی برایم جالب بود تعجب و شوق زده شده بودم یک دفعه آقای پیله وران را در آن جمع دیدم خیلی برای من لحظه حساس و جالبی بود همدیگر را در آغوش گرفتیم. ایشان به شدت از بچه های اتحادیه که انجمن های اسلامی دانش آموزان گله داشت می گفت اینها بی وفایی کردند به جبهه نیامدند. در عملیات بدر یادم است یکی از افرادی که به ما روحیه می داد همین محمد رضا پیله وران بود ماموریت ایشان این بود که یک چهار لول ضد هوایی که در سمت چپ آبراه ما بود از کار بیندازد بالاخره موفق شد و این کار را کرد اگر این تیر بار از کار نمی افتاد ما قطعا نمی توانستیم به جاده ی بدر برسیم ایشان با انداختن نارنجک در سنگر عراقی ها توانسته بود تیر بار را از کار بیندازد. قرار بود گروه ما که مسئولیتش با محمد رضا پیله وران بود ،سنگر دسته جمعی بزنیم یادم است ایشان با اینکه مسئول گروه بود سرکیسه ها را می گرفت و خودش کیسه خاک می کرد سر همین موضوع یکی از بچه ها گفت :محمد رضا چرا این قدر کار می کنی و فعالیت داری ؟ایشان می گفت من با شما چه فرقی دارم همه مثل هم هستیم مسئول و غیر مسئول نداریم.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۸ شهریور ۱۳۹۹، در ‏۰۶:۵۶