شهید محمد فرمانبر

کد شهید: 6527510 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : فرمانبر تاریخ شهادت : 1365/07/28 نام پدر : صفرعلی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : مکانیک یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

لحظه و نحوه شهادت

موضوع لحظه و نحوه شهادت

راوی صفر علی فرمانبر

متن کامل خاطره

محمد چون تک فرزند خانواده بود فرمانده گردانش از این موضوع اطلاع داشته است به همین خاطر به چانشین خود می گوید:ایشان را به خط نفرستید اما محمد در فرصتی که فرماندة گردانش در محل حضور ندارد به حضور معون گردان می رسد و با ناله وزاری معاون گردان را راضی می کند تا این که به خط مقدم برود به هر صورت او راضی کرده و به جلو می رود تا میدان مین را خنثی کند در حین خنثی کردن مین دشمن از حضور آنها مطلع شده و به طرفشان تیر اندازی می کند که یکی از دوستانش مجروح می شود محمد می دود که ایشان را به عقب بیاورد که در همین لحظه خمپاره ای می آید و او را به شهادت می رساند.

عشق شهادت

موضوع عشق شهادت

راوی صفر علی فرمانبر

متن کامل خاطره

خاطره ای که از محمد دارم این است که یکی روز آلبوم عکس خود را ورق می زد. ما هم آمدیم و کنارش نشستیم و با او به تماشای آلبوم پرداختیم . درباره ی عکسها سؤال می کردیم او همان طور که آنها را نشان می داد و می گفت: این یکی دستش قطع شده است آن یکی پایش را از دست داده ، اینها هم شهید شده اند . من و مادرم متأثر می شدیم تا حدی که از ناراحتی گریه مان می گرفت و افسوس می خوردیم که چرا جوانان را از دست داده ایم. این ماجرا گذشت تا اینکه پس از شهادت او یکی از دوستان همرزمش به دیدن ما آمد و از خاطرات او صحبت می کرد و می گفت: که در آخرین مأموریت بچه ها را صدا کرده بود و از همه دوستانش عکسهایش را پس گرفت و بعد همه را پاره کرد. بعدها فهمیدیم این کارها را برای این انجام داده بود که عکسش را دیکران نبینند و افسوس نخوردند که ای کاش شهید می شدند.

خاطرات بعد از مجروحیت

موضوع خاطرات بعد از مجروحيت

راوی صفر علی فرمانبر

متن کامل خاطره

یک شب مادرش به من گفت:محمد شبها گریه می کند پایش مجروح بود ما می گفتیم:به خاطر درد پایت گریه می کنی او برای اینکه ما شک نکنیم بلند شده و راه می رفت و ورزش می کرد تا ما را قانع کند که سلامت کامل را دارد یک شب از خواب بیدار شدم که بروم بیرون دیدم در رخت خوابش نیست اتاقها را نگاه کردم دیدم نیست هراسان شدم یک وقت دیدم یک نور کمی از اتاق می آید در را کمی باز کردم و آمدم تو متوجه نشد شب چهارشنبه بود دعای توسل می خواند و زمزمه می کرد و اینقدر اشک ریخته بود که صفحه دعا خیس شده بود من با خودم گفتم:به خاطر درد پایت گریه می کنی نه به خاطر دعا خواندن او به من گفت:من اینجا دارم استراحت می کنم ولی رفیق های من خط مقدم جبهه هستند من باید خودم را برسانم به جبهه و همین طور هم شد.

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی صفر علی فرمانبر

متن کامل خاطره

قبل از اینکه محمد مرحله ی آخر به جبهه برود: مدتی را به خاطر کسالتی که داشت در بیمارستان بستری بود، هنگام ترخیص از بیمارستان پزشک معالجش نامه ای به او می دهد. در بین راه که با قطار به منطقه می رود وقتی نامه را باز می کند می بیند نوشته شده به مدت 6 ماه باید از کارهای سنگین پرهیز کرد. نامه را همانجا پاره می کند.

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی صفر علی فرمانبر

متن کامل خاطره

یک شب ماه مبارک رمضان خواب دیدم به مسجد رفتم. و در این لحظه محمد را دیدم که پشت سر امام جماعت ایستاده و دو طرف او دو سیّد ایستاده بودند. و در حال خواندن نماز بود. بعد از اتمام نماز او را زیر نظر گرفتم تا ببینم چکار می کند. نماز تمام شد و مردم رفتند کناری نشستند. دیدم یک سید جوانی دست محمد را گرفت و کشید کنار و با هم رفتند گوشه مسجد و شروع به صحبت کردند.

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی صفر علی فرمانبر

متن کامل خاطره

یک شب خواب دیدم من مریض هستم و محمد آمده و می گوید پدرم کجاست؟ از جبهه آمده بود و همه را دیده و حال و احوال کرده اما من را ندیده بود. و پرسیده بود، پدرم کجاست؟ گفته بودند پدرت مریض است. پرسیده بود: چرا او را نبریده اید دکتر؟ گفته بودند: دکتر رفته و دارد دارو مصرف می کند؟ او آمد بالا در حالیکه لباس بسیجی اش تنش بود. با من احوال پرسی کرد و دست من را گرفتو گفت: بلند شو تا برویم دکتر . من بلند شدم و لباس پوشیدم . گفتم: بابا من دیروز با مادرت رفتم دکتر و دارو دارم مصرف می کنم. گفت: من یک دکتر آشنا دارم که در جبهه با او دوست شدم دکتر بخوی است. رفتیم پهلوی دکتر و بعد آمدیم. نزدیک داروخانه من را آورد و به یک درختی که کج بود تکیه داد و گفت: همین جا بنشین تا من داروهایت را برایت بگیرم. رفت داروها را گرفت و تادرب خانه آمدیم بعد گفتم: برو تو . گفت: شما بروید. من هم می آیم من برگشتم تا دستش را بگیرم که چیزی ندیدم و از خواب پریدم. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا

نگارخانه تصاویر

آخرین تغییر ‏۴ مهر ۱۳۹۹، در ‏۲۰:۳۴