کد شهید: 6617346 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : محمدزاده تاریخ شهادت : 1366/12/11 نام پدر : عباسعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا خاطرات
تلاش و پشتکار
موضوع تلاش و پشتکار راوی مرادعلی عطارد لویی متن کامل خاطره
یادم می آید روزی که پسرم عمویم آمد و گفت محمدتان دارد می رود جبهه اگر کارشان دارید سریعا" بروید که دارد حرکت می کند بعد از چند لحظه ای پدرش آمد و به ایشان گفتم : مثل این که محمد دارد به جبهه می رود دیگر سریع من و پدرش به همان مکانی حرکت کردیم که قرار بود فرزندمان سوار ماشین شده و اعزام شود وقتی ایشان را دیدیم پدرش به ایشان گفت : محمد جان پول لازم داری ؟ جواب داد نه . فقط یک قرضی دارم که 90 تومان یا صد تومان است که باید به فلانی بدهم خواهش می کنم که شما بروید پول او را بدهید که اگر احیانا" من برنگشتم دیگر دین دار کسی نباشم خلاصه پدرش رفت نزد طلبکار و پولش را داد .
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی سید حسین سیدیان متن کامل خاطره
ما در شب عید قربان سال 1367 در حال استراحت توی پادگان الله اکبر بودیم تقریبا" نزدیک غروب بود که سروصدای مردم بلند شده بود چند نفر از دوستان ما جلوی پادگان رفته بودند و دیده بودند که مردها با اسب و الاغ و تراکتور اموال خود را جمع کرده و به طرف کرمانشاه می روند و گفته بودند عراقی ها حمله کردند و همه جا را گرفته اند ما هم که نه اسلحه داشتیم و نه ابزار جنگی چون موقع استراحت بود و همه ی بچه ها در حال استراحت بودند همه از پادگان بیرون آمده بودند و همرزمان با بیرون آمدن ما ماشین های عراقی به منطقه ی ما رسیده بودند و با توپ و تانک می زدند تعدادی از بچه ها را که به طرف شهر می دویدند زدند ما و آقای عطار و اقای محمد زاده از پادگان خارج شدیم و به طرف شهر می دویدیم حدود یک کیلومتری با شهر فاصله داشتیم مردم با ماشین و دیگر وسایل نقلیه از کنار و گوشه ها می رفتند ولی با پیاده به طرف شهر می دویدیم به شهر نرسیده بودیم که ما را نگه داشتند و یک نفر که اسلحه دستش بود ما را روی زمین خواباند یادم می آید ساعت حدود 4 صبح بود که ماشین ها همین طور رد می شدند آنها خیال گرفتن کرمانشاه را داشتند صبح که کمی هوا روشن شده بود و همه درخواب بودند و همه جا را سکوت فرا گرفته بود ما بهمراه رفقا خود از جاده رد شدیم و از بیابانها گذشتیم چند روز در راه بودیم تا این که به پادگان خودمان رسیدیم موقع رسیدن ما تازه داشت نیرو می آمد که می خواست عملیات بشود ما رفتیم داخل پادگان و لباسهای خود را عوض کردیم و نگاه می کردیم از دوستانمان چه کسی هست چه کسی نیست در همین لحظات بود که گفتند محمدزاده نیست و نیز چند تای دیگر از دوستانمان هم نبودند خلاصه بعد از یکی دو روز عملیات شروع شد تقریبا" 6 روز طول کشید که جنازه ها را جمع کردیم و دقیقا" شبی که من به همراه محمد از پادگان به طرف شهر حرکت کرده بودیم ایشان لباس های نو بر تن کرده بود و ما ایشان را که شهید شده بود از روی پوتین هایش شناختیم یک گلوله ای به گردنش خورده بود و قطع شده بود بدن شهدایی که تیرخورده بودند به گونه ای بود که هر جا دست می زدی قطع می شد به اتقاق چند نفر از بچه های اطلاعات و دیده بانی رفتیم و پیکر پاک محمد زاده را جمع کردیم و آوردیم .
آخرین وداع با خانواده
موضوع آخرين وداع با خانواده راوی بتول محمدزاده متن کامل خاطره
یادم می آید قبل از رفتن برادرم به جبهه یک روز به اتفاق هم به بازاری در گناباد رفتیم و ایشان برای خودش شلوار لی و پیراهن سفیدی خرید وقتی به خانه برگشتیم رفت لباس های خریداری شده را پوشید و آمد به من گفت : بتول بیا مرا ببین چقدر خوشگل شده ام ببین این لباس ها چقدر به من می آید با خودم گفتم : نکند این آخرین خداحافظی باشه دلم یک تکانی خورد انگار یک نفر به من گفت این آخرین وداعش است دیگر دیدم چاره ای نیست و نمی توانم جلویش را برای رفتن به جبهه بگیرم بدرقه اش کردیم و آب به پشت سرش ریختیم و به ایشان گفتم : برو برادر جان انشاءالله که زود برگردی ، محمد برگشت و رو به من کرد و با خنده گفت : انشاءالله بر می گردم اما رفت و دیگر برنگشت
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی مرادعلی عطارد لویی متن کامل خاطره
شبی که منافقین عملیات مرصاد را شروع کرده بودند ما هیچ اطلاعی از این که منافقین عملیاتی شروع کرده و وارد پادگان الله اکبر شده اند نداشتیم فقط فرماندهمان بعد از آن گفت : اسلحه تان را بردارید و فورا" مسلح شوید و سریع از پادگان خارج شوید و به گردنه ی حسن آباد بروید محمدزاده گفت : برویم داخل شهر بعد از آن که داخل شهر رفتیم دیدیم عده ای که زن و مرد بودند و عکس مسعود و مریم رجبی را زده بودند روی ماشین ها دارند تیراندازی می کنند از آن لحظه به بعد من و ایشان از هم جدا افتادیم و از او هیچگونه اطلاعی نداشتم از پادگان بیرون آمدیم من دستم تیر خورده بود دستم را حسین سعدیان بست و منافقین ما را دستگیر کردند و به زور ما را آنجا خواباند و گفتند : امشب را در اینجا می خوابید و فردا به خانه هایتان بر می گردید آنها به ما گفتند بیایید به عراق برویم که من گفتم نمی آئیم ما تا صبح در جاده خوابیده بودیم من هر چه داد می زدم محمد محمدزاده دیدم از او خبری نیست فکر می کردم با نیروهای گردان به داخل شهر رفته با یکی از دوستان که کرد بود و کارت اجازه به داخل شهر را داشت رفتیم داخل شهر شب بعد رفتیم به خانه ی بهداشت یکی از روستاها که مردم آن روستا را تخلیه کرده بودند دیگر من با حسین سعیدیان به کرمانشاه رفتیم و از آنجا حسین برگشت به خط و من هم با هواپیما به بیمارستان ذوب آهن اصفهان رفتم و در آنجا اطلاع پیدا کردم که در همان لحظه ی اول که منافقین او را دستگیر کرده اند شهید شده است .
آخرین وداع با خانواده
موضوع آخرين وداع با خانواده راوی بتول محمدزاده متن کامل خاطره
یادم می آید یکبار که برادرم محمد از جبهه آمده بود از ناحیه کمر مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود و به سختی مجروح شده بود حدود ده روزی در خانه بود در حالیکه با عصا راه می رفت به همراه دوستش عازم جبهه شد به ایشان گفتم تو که با این وضعیت نمی توانی به جبه بروی در خانه بمان تا خوب شوی ولی محمد گفت : نه آنجا کارم سخت نیست پشت میز می نشینم و مرخصی رزمنده ها را امضا می کنم انگار به من الهام شده بود که برادرم این دفعه برود دیگر بر نمی گردد خلاصه آخر شب شد و همه خوابیدیم فردا صبح همه بلند شدیم که ایشان را بدرقه کنیم محمد سوار ماشین شد و رفت ما هم گریه کنان به او نگاه می کردیم و خداحافظی کردیم یکی دو هفته ای نگذشته بود که خبر آوردند برادرتان محمد شهید شده است من گفتم ایشان که گفته بود پشت میز می نشینم گفتند ایشان در جبهه پافشاری کردند که به خط بروند در حالی که شب قبل از شهید شدنشان برگه مرخصی خودش را امضا کرده بود .
دقت در حلال و حرام
موضوع دقت در حلال و حرام راوی بتول محمدزاده متن کامل خاطره
یک شب من به اتفاق برادرم محمد در حال رفتن به مسجد محلمان بودیم که در بین راه برادرم انگشتر طلایی پیدا کرد سریعا" به داخل مسجد رفت و از طریق بلندگوی اعلام کرد که انگشتر پیدا شده است صاحبش بیاید نشانی بدهد و آن را بگیرد اتفاقا" صاحب انگشتر زوج جوانی بودند که در داخل مسجد حضور داشتند با دادن نشانی انگشتر را تحویل گرفتند و خیلی هم خوشحال شدند و مبلغی را بعنوان هدیه میخواستند به محمد بدهند که ایشان قبول نکردند آن شب بخاطر این کاری که کرده بود مورد تشویق امام جماعت مسجد قرار گرفت
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی بتول محمدزاده متن کامل خاطره
دقیقا" یادم می آید دفعه ی آخری که برادرم محمد قصد داشت به جبهه برود انگار به الهام شده بود که دیگر بر نمی گردد وقتی هم ایشان شهید شده بود گفتند او مجروح است و در شیراز بستری می باشد گفتم : نه می دانم که ایشان شهید شده است خلاصه به خانه پدرم رفتم و ایشان را دیدم که به دیوار تکیه داده است با دیدن پدر با خودم حدس زدم که محمد به شهادت رسیده است از پدرم سئوال کردم ، ایشان گفتند : بله برادرات جان به جان آفرین تسلیم کرده است به سپاه رفتم و خواهش کردم که حتی اگر محمد دست و پا ندارد و تکه تکه شده است به من اجازه بدهند برای آخرین بار بجای مادر سرش را در بالین بگیرم مسئولین سپاه از من قول گرفتند که بی تابی و سر و صدا نکنم من هم قبول کردم بعد از لحظاتی به بالای سرش رفتم و قبل از اینکه رو اندازش را بردارم در بالای سرش نشستم و گفتم : خدایا من این جوان را در راه تو هدیه کردم جوان ما که از علی اکبر امام حسین (ع) بهتر نیست تا این که ملافه را از روی محمد برداشتم خواستم سرش را روی زانوانم بگذارم که متوجه شدم سرش جداست دیگر نفهمیدم چی شد بعدها به من گفتند آن روز آنقدر گریه کردی که از حال رفتی وقتی بخانه برگشتم روز بعد با خودم گفتم من که درست برادرم را ندیدم دوباره راهی سپاه شدم و بالای سر برادرم رفتم وقتی لباسش را کنار زدم دیدم شکمش سوراخ سوراخ شده است لباسش همان لباسی بود که روز آخر پوشیده بود و پاشنه هایش را هم دیدم که ساییده شده و از بین رفته است از مسئول آنجا پرسیدم که پای برادرم چی شده است ؟ گفت به زور سر ایشان را بریدند و ایشان مقاومت می کرده و پاهاش را به زمین می کوبیده است .
دقت در حلال و حرام
راوی بتول محمدزاده متن کامل خاطره
یک شب برادرم محمد که برای بجا آوردن نماز مغرب و عشا به مسجد می رود همین طور که در مسجد نشسته است می بیند در کنار دیوار مبلغی پول افتاده است آنرا بر می دارد و به خادم مسجد می گوید اگر می شود از طریق بلندگوی مسجد اعلام کنید که مقداری پول پیدا شده است با تلاشی که ایشان انجام می دهد صاحب پول پیدا می شود و پولش را تحویل می دهد اما صاحب پول بخاطر تشکر از محمد 20 تومان به ایشان می دهد ولی محمد قبول نمی کند ولی پس از اصرار آن فرد محمد پول را قبول می کند.
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی بتول محمدزاده متن کامل خاطره
قبل از شهادت برادرم محمد خواب دیدم که گروهی مرد در حالیکه لباس سیاه به تن دارند و حسین حسین می خوانند و به طرف خانه ی ما می آیند پدرم هم پرچم سبز رنگی در دستش بود و در جلوی جمعیت حرکت میکرد و همین طور به طرف قبرستان می رفتند در بالای قبرستان ضریحی زیبا مشاهده کردم و دیدم مقدار زیادی شیرینی آنجا است رفتم و چند شیرینی برداشتم و با خودم گفتم چطور شده که من این همه اینجا آمده ام ولی این ضریح را ندیده ام همین طور در عالم خواب بودم که از خواب بیدار شدم و ساعت را نگاه کردم دیدم هنوز تا اذان صبح زیاد وقت است بعد از اذان صبح نماز را خواندم بعد از سه چهار ساعت که گذشت خبر آوردند که محمد شهید شده است . منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18542