| محمود عبدالله زاده سریش | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | سبزوار |
| شهادت | ۱۳۶۱/۳/۴ |
| محل دفن | بهشت شهدا |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرحسین |
خاطرات
احساس مسؤلیت
موضوع احساس مسؤليت
راوی
متن کامل خاطره
روز سیزده فروردین ) سیزده بدر ( قرار بود با ما براى تفریح بیرون بیاید . ولى در راه چشمش به صندوق کمکهاى مالى براى جبهه افتاد و از ماشین پیاده شد و آن روز در مسجد ماند تا براى جبهه کمکهاى مالى از مردم جمع کند .
دستگیری از ضعیفان
موضوع دستگيري از ضعيفان
راوی
متن کامل خاطره
یک روز استاد کارش یک نفر را فرستاد که چرا امروز محمود به سر کار قالیبافى نیامده است . بعداً من از او علت را پرسیدم . او به من گفت : از چهارراه فرودگاه به فلکه ضد آمده بودم . بعد از این که گشتمان تمام شده بود . دیدم مادر پیرى عصایى در دست گرفته و جلو تاکسىها را مىگیرد و تاکسىها رد مىشوند . آمدم جلو علت را پرسیدم که چرا سوار تاکسى نمىشود . مادر پیر گفت : من این 5 قرانى را که نشان مىدهم تاکسىها مرا سوار نمىکنند و من 15 قران به یک تاکسى دادم تا او را به مقصد ببرد . و با این کار به آن پیرزن کمک کرد .
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
راوی
متن کامل خاطره
یک شب چند نفر از دوستانم گفتند : برادرت شهیدشده است و مقداری پیرامون مسائل اخلاقی او از من سوال کردند ازشنیدن از خبر بسیارناراحت شدم تا اینکه شب خواب دیدم د رباغ سرسبزی گم شده ام یک جا نشسته وگریه می کرم یک دفعه متوجه شدم فردی به طرف من می آید انگار که هزار نفر به من می گفتند : او برادرت است وقتی نزدیک من رسید گفت : دستت رابه من بده چرا گریه می کنی ؟ گفتم : توکیستی ؟ گفت : من برادرت هستم مگر نمی خواستی مرا ببینی گفتم : چرا اما مثل اینکه تواینجا تنها هستی گفت : نه من دوستان زیادی اینجا دارم ودر پایان توصیه او به من کرد وگفت : فاطمه ی زهرا ( س ) را الگو خود قرار بده .
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
راوی
متن کامل خاطره
یک شب چند نفر از دوستانم گفتند : برادرت شهیدشده است و مقداری پیرامون مسائل اخلاقی او از من سوال کردند ازشنیدن از خبر بسیارناراحت شدم تا اینکه شب خواب دیدم د رباغ سرسبزی گم شده ام یک جا نشسته وگریه می کرم یک دفعه متوجه شدم فردی به طرف من می آید انگار که هزار نفر به من می گفتند : او برادرت است وقتی نزدیک من رسید گفت : دستت رابه من بده چرا گریه می کنی ؟ گفتم : توکیستی ؟ گفت : من برادرت هستم مگر نمی خواستی مرا ببینی گفتم : چرا اما مثل اینکه تواینجا تنها هستی گفت : نه من دوستان زیادی اینجا دارم ودر پایان توصیه او به من کرد وگفت : فاطمه ی زهرا ( س ) را الگو خود قرار بده
محبت و مهربانی
موضوع محبت و مهرباني
راوی
متن کامل خاطره
محمود یکشب چندنفر از دوستانش را به خانه آورد من برای آنها شام درست کردم هنگام خوردن شام محمود گفت : من شام نمی خورم چون می ترسم شام به همه نرسد از این حرف محمودگریه ام گرفت وگفتم : مادر من برای همه شام درست کرده ام حتی وقتی شام را برای تمام آنها کشیدم و جلویشان گذاشتم باز دیدم محمود نمی خورد اورا صدا کردم و گفتم : چرا غذا نمی خوری گفت : می ترسم شام کم بیاید ودوستان گرسنه بمانند در ضمن دوستان او ازنظر مالی وضع خوبی نداشتند .
خواب و رویای شهید
موضوع خواب و روياي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یکبار خودش برایم تعریف کرد که من در خواب آقایى را با لباس سبز دیدم که رو به من کرد و گفت : محمود بلند شو به جبهه برویم و من در جواب گفتم : آقا من هنوز نمىتوانم به خوبى اسلحه را حمل کنم چگونه بیایم؟ آقا در جواب پاسخ داد ما کمکت مىکنیم و بعد مرا سوار اسب نمود و با خود برد . هنگامى او این خواب را برایم تعریف نمود اشک از چشمان من سرازیر شد از آن به بعد هر روز محمود عزم سفر داشت . و با صداى زیباى خود خطاب به من این شعر را مىخواند : شیون مکن مادر در مرگ خود بنازم از من دگر بگذر عزم سفر دارم
همت در رفع مشکل دیگران
موضوع همت در رفع مشکل ديگران
راوی
متن کامل خاطره
همسایه مان شوهرش در جبهه بود . یک روز که ناراحت بود پسرم ایشان را دیده بود . علت را پرسیده بود . و زن همسایه مان گفته بود . یخچالمان خراب است . و شوهرم هم در جبهه است . کسى را ندارم که آن را درست کند . محمود یخچال ایشان را برد و درست کرد و آورد و زن همسایه مىگفت : من او را خیلى دعا کردهام . اگر کارى از دستش برمى آمد براى همسایهها انجام مىداد .
خواب و رویای شهید
موضوع خواب و روياي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
خودش در خواب دیده بود که آقایى آمده و گفته است : بلند شو به جبهه برویم . صبح که بلند شد با گریه خوابش را تعریف کرد . من گفتم : اگر بروى راضى نیستم . بعد دوباره آمد با من صحبت کرد و گفت : راضى هستى بروم گفتم : راضى ام ولى مىگویم اول یکى از شما برادرها بروید بعد دیگرى او رفته بود پیش یک روحانى و خواب را تعریف کرده بود و گفته بود اگر پدر و مادرم راضى نباشند و من بروم و کشته شوم آیا شهید محسوب مىشوم آن روحانى گفته بود نه و بعد آمد پیش من و با گرفتن رضایت درباره خداحافظى کرد و من گفتم : افتخار مىکنم که پسرم در راه اسلام برود و براى اسلام بجنگد.[۱]