بسمه تعالی
1. شهید مصطفی امیدی :
تاریخ تولد : 10/06/1342
تاریخ شهادت : 03/10/1367
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا
زندگینامه
شهید مصطفی امیدی، از همان كودكی دارای اخلاق و رفتاری بود كه نظر همگان را به سوی خود جلب می كرد، در فعالیتهای اجتماعی نیز بسیار فعال بود و همیشه در مساجد و پایگاه های مختلف بسیج فعالیت چشم گیری داشت، گاهی اوقات تا صبح در مساجد مشغول پاسداری بود. در ضمن فعالیت ایشان در مسجد ائمه اطهار واقع در ده متری لولائی نرسیده به خیابان 14 متری لشگر بوده است و همیشه در صف اول نماز جمعه و جماعت حضور داشت.
بعد از اخذ دیپلم تجربی، عازم خدمت مقدس سربازی شد، در ابتدای خدمت دوران آموزشی را در شهر اراك (استان مركزی) گذراندند و بعد از چند ماه بنابر اصرار او جهت حضور در جبهه نور علیه ظلمت، عازم جبهه شد و در مناطق مختلفی از جبهه (دهلران، اهواز، دزفول، اندیمشك) خدمت كرد او هرگاه به مرخصی میآمد از جبهه صحبت میكرد، از فداكاریها، از ایثارگری ها و از این كه بچههای بسیجی چگونه در مقابل ابزار و تجهیزات پیشرفته ایستادگی میكنند و خلاصه تمام افكارش، معطوف به ایثار رزمندگان اسلام بود تا این كه دوره ی مرخصی به پایان میرسید و دوباره به جبهه حق علیه باطل برمیگشت.
تا این كه سرانجام بعد از دو سال و سه ماه و بیست و شش روز در حالی كه تنها 4 روز از خدمتش باقی مانده بود در تاریخ، 03/10/1367 ساعت 12: 30 هنگامی كه مشغول پاكسازی منطقه عین خوش، بودند به همراه یكی از دوستانش دعوت الهی را لبیك گفته و به دیدار باقی شتافتند.
خصوصیات شهید مصطفی این كه فردی بسیار فعال، كوشا، بسیار خوش اخلاق، مردم دوست، دلسوز، مهربان و میهمان نواز بود.
به هرحال امیدورام بتوانیم راه این شهید بزرگوار و تمای شهدای اسلام را ادامه دهیم و آن طوری كه آنها میخواهند باشیم.
خاطرات
- خاطره ای از برادر شهید مصطفی امیدی
خاطرات باقیمانده از برادرم مصطفی بسیار زیاد است و یكی از آنها كه اكنون به ذهنم میرسد این است كه : روزی هنگام بازگشت از مراسم عزاداری حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) در شهرستان اراك، در جاده قم ـ تهران ماشینی را مشاهده كردیم كه در كنار جاده خراب شده برادر شهیدم به من گفت: نگه دارید شاید كاری از دستمان برآید برایشان انجام دهیم، صواب دارد به هر حال بعد از توقف متوجه شدیم كه نمیتوانیم ماشین را روشن كنیم و مجبور به بكسل كردن آن شدیم، هوا نیز خیلی سرد بود برادر شهیدم خانم و بچههای راننده ی آن ماشین را به ماشین خودمان آورد و خود به آن ماشین رفت و ماشین را تا درب منزلشان همراهی كردیم برادرم آن قدر خسته و كوفته شده بود كه دیگر نای حرف زدن را هم نداشت و خلاصه این كه او برای خدمت كردن به مردم همیشه آماده بود و در این راه حاضر بود از تمام چیزهای خود بگذرد . .[۱]