زندگینامه
یک گوشه ی هنرستان کتاب خانه راه انداخته بود؛ کتاب خانه که نه ! یک جایی که بشود کتاب رود و بدل کرد، بیش تر هم کتابهای انقلابی و مذهبی. بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهی هم بین نماز ها حرف می زد. خبرش بعد مدتی به ساواک هم رسید. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 8 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
هفت هشت سالش بیش تر نبود، ولی راهش نمی دادند، چادر مشکی سرش کرده بود، رویش را سفت گرفته بود، رفت تو، یک گوشه نشست. روضه بود، روضه ی حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود، سفت و سخت سفارش کرده بود « پا نشی بیای دنبال من، دیگه مرد شدی، زشته، از دم در برت می گردونند. » روضه که تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زیر بغلش و دِ بدو. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 2 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
هر روز که از دکان کفاشی بر می گشتند، یک سنگ بر می داشت می داد دست علی که « پرتش کن توی حیاط یارو. » سنگ را پرت کرد آن طرف دیوار توی حیاط، دوتایی تا نفس داشتند دویدند، سر پیچ که رسیدند، صدای باز شدن درآمد، صاحب خانه بود. رنگ علی پرید، مصطفی دستش را محکم کشید و گفت « زود باش برگرد. » برگشتند طرف صاحب خانه. دادش به هوا بود « ندیدین از کدوم طرف رفت؟ مگه گیرش نیارم. . . » شانه هایش را بالا انداخت. مثل این که اولین بار است که از آن کوچه رد می شود. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 3 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
نمره اش کم شده بود، باید ورقه را امضا شدمی برد مدرسه. انگشت پایش را زده بود توی استامپ، بعد هم زیر ورقه ی امتحانیش. هیچ کس نفهمید که انگشت کی پای ورقه اش خورده است . یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 4 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
روی یکی از بچه ها اسم گذاشته بودند، شپشی، ناراحت می شد. مصطفی می دانست یک نفر هست که از قضیه خبر ندارد. بچه ها را جمع کرد، به آن یک نفر گفت« زود باش، بلند بگو شپشی!» او هم گفت« خیله خب بابا، شپشی. . . » همه فرار کردند. طرف ماند، کتک مفصلی نوش جان کرد. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 5 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
مادر نشسته بود وسط حیاط، رخت می شست. مرتضی آمد تو. گفت « یا الله، مادر چند تا نقاش آوردم، خونه را ببینند. یه چادر بنداز سرت. » با لباس شخصی بودند. خانه را گشتند. حسابی هم گشتند. چیزی پیدا نکردند. مصطفی همان روز صبح عکس ها و اعلامیه ها با خودش برده بود. وقت رفتن گفتند « مراقب جوون هاتون باشین یه عده به اسم اسلام گولشون می زنن. توی کارهای سیاسی می اندازنشون. خراب کار می شن. » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 9 موضوع : متفرقه ، هوشمندی
داد می زد. می کوبید به در. مسئول بازداشتگاه را صدا می زد. می گفت « در رو باز کنین، می خوام برم دستشویی. » یک از سربازها آمد. بردش دستشویی. خودش هم ایستاد پشت در. امضاهایی که از مردم روستاها گرفته بودند که بفرستند قم برای حمایت از امام، توی جیبش بود. اگر می گشتند حتما پیدا می کردند. آن وقت معلوم نبود چه بلایی سرشان می آمد. طومار امضاها را در آورد. اسم امام رویش بود. نمی توانست بیندازد توی دستشویی. تکه تکه اش کرد. بسم الله گفت. قورتش داد. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 18 موضوع : متفرقه ، هوشمندی
تو ایستگاه ژاندارمری، اتوبوس را نگه داشتند. شک کرده بودند. چهارده تا طلبه با یک بلیت سری. افسر ژاندارمری آمد بالا. دو تا از بچه ها را صدا زد پایین. بلیت خواست، راننده می گفت« این ها بلیت دارن، بدون بلیت که نمی شه سوار شد. . . » قبول نمی کرد. می گفت «اگر بلیت دارن، باید نشون بدن. » مصطفی رفت پایین، بلیت را نشان د اد. همه را کشیدند پایین. ساک ها پر از اعلامیه و عکس امام بود. ساک اول را باز کردند روی میز. رنگ همه پرید. – این کاغذ ها چیه چپوندین این تو؟ - مگه نمی بینی؟ ما طلبه ایم. این ها هم درس و مشقمونه. الان هم درس تعطیل شده، داریم می ریم اصفهان. بلند شد ساک را پرت کرد طرفمان که « جمع کنید این آت و آشغال ها رو. . . » مصطفی زود زیر ساک را گرفت که برنگردد روی زمین. زیر جزوه ها پر از اعلامیه و عکس بود. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 19 موضوع : متفرقه ، هوشمندی
می خوام وصیت کنم. دست هایم را گذاشتم روی گوش هایم. گفتم « نمیخوام بشنوم» آمد جلو پیشانیم را بوسید و گفت«بیا امروزیه قولی به من بده. » صورتم را برگرداندم. گفتم « ول کن مصطفی. به من از این حرف ها نزن. من قول بدنیستم. حال این کارها رو هم ندارم. » قسمم داد. گریه کرد. گفت« اگه شهید شدم، جنازه م رو جلوی در گلستان شهدای اصفهان دفن کنید. دلم می خواد پدر و مادرها که می آن زیارت بچه ها شون، پاشون رو بذارن روی قبر من. شاید خدا از سر تقصیرات من هم بگذره. » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 79 موضوع : متفرقه ، وصیت
شب احیا بود. عملیات هم نزدیک. بچه ها جمع شده بودند که قرآن سر بگیرند هرکی یک گوشه توی حال خودش بود و گریه می کرد. وسط مراسم یکی بلند شد و با گریه و زاری گفت« برادر ها ! من دیشب خواب امام زمان را دیدم. گفت برو به بچه ها بگو هرچه زود تر بکشن عقب. » رفتند با یکی از بچه ها، توی یک چادر تنها گیرش آوردند و کتک مفصلی بهش زدند. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 47 موضوع : مناسبت ها ، رمضان ماه رمضان را آمده بود خانه. به علی می گفت« امسال ماه رمضون از خدا اهدی الحسنیین را خواستم ؛ یا شهادت یا زیارت. » هر شب با موتو علی می رفتند دعای ابوحمزه. هر سی شب! وقتی دعا را می خواندند، توی حال خودش نبود. ناله می زد. داد می کشید. استغفار می کرد. از حال می رفت. از دعا که بر می گشتند، گوشه ی حیاط، می ایستاد نماز شب می خواند. زیر انداز هم نمی انداخت. هنز دستش خوب نشده بود؛ نمی توانست خوب قنوت بگیرد. با همان حال، العفو می گفت. گریه می کرد. می گفت« ماه رمضون که تموم بشه، من هم تموم می شم. » یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 75 موضوع : مناسبت ها ، رمضان
شب احیا بود. عملیات هم نزدیک. بچه ها جمع شده بودند که قرآن سر بگیرند هرکی یک گوشه توی حال خودش بود و گریه می کرد. وسط مراسم یکی بلند شد و با گریه و زاری گفت« برادر ها ! من دیشب خواب امام زمان را دیدم. گفت برو به بچه ها بگو هرچه زود تر بکشن عقب. » رفتند با یکی از بچه ها، توی یک چادر تنها گیرش آوردند و کتک مفصلی بهش زدند. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 47 موضوع : مناسبت ها ، شب قدر
یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ. هرکدام با یک ساک پر از اعلامیه و عکس امام، پخش شدیم توی روستاها. قرار بود ده شب سخنرانی کنیم؛ از اول محرم تاشب عاشورا. هر شب از شریف امامی، شب عاشورا باید از شاه می گفتیم. توی همه ی روستا ها هم آهنگ عمل می کردیم. مصطفی ده بالا بود. خبر ها اول به او می رسید. پیغام داده بود « باید از مردم امضا بگیریم. یه طومار درست کنیم؛ بفرستیم قم برای حمایت از امام. » شب ها بعد از سخنرانی امضاها را جمع می کردیم. شب پنجم ساواک خبر دار شد. مجبور شدیم فرار کنیم. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 16 موضوع : مناسبت ها ، محرم
مردم ریخته بودند توی خیابان ها، محرم بود. به بهانه ی عزاداری شعار می دادند. مجسمه ی شاه را کشیده بودند پایین. سرباز ها مردم را می گرفتند، می کردند توی کامیون ها، کتک می زدند. شهر به هم ریخته بود. تازه رسیده بودیم شهرضا. نزدیک میدان شهر پیاده شدیم. ده بیست تا طلبه درست وسط درگیری. از هیچ جا خبر نداشتیم. چند روزی بود که برای تبلیغ رفته بودیم روستاهای اطراف کردستان، ارتباطمان با شهر قطع شده بود. تا سربازها دیدنمان ریختند سرمان تا می خوردیم زدندمان. انداختندمان پشت کامیون. مصطفی زیر دست سرباز ها مانده بود. یک بند، با مشت و لگد می زدندش. زانوهایش را بغل کرده بود. سرش را لای دست هایش قایم کرده بود. صدایش در نمی آمد. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 17 موضوع : مناسبت ها ، محرم
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
خاطرات
- کارخدا
از صبح تا شب در منطقه رملی دشت آزادگان راه رفتیم؛ هجده کیلومتر! ده دوازده نفری می شدیم. در تنگه صعده آقامصطفی دعای کمیل باحالی خواند؛ «... خدایا، تو دیدی که راه رفتن تو رمل ها مشکله؛ ما چطور هفت گردان را بیاریم پشت سر عراقی ها؟ تازه خسته و کوفته بزنند به دشمن! تو أرحم الرّاحمینی. برای تو سفت کردن رمل ها زیر پای بچه ها کار ساده ایه.» دو هفته بعد، یک ساعت قبل از شروع عملیات فتح بستان باران شدیدی آمد و رمل ها سفت شد. گردان های خط شکن انگار توی هوا راه می رفتند... مصطفی کنار معبر ایستاده بود و گریه می کرد: «خدایا گفتم تو هر کاری بخوای می تونی بکنی...»
منبع:(بوی باران، ص46)