شهید موسی الرضا تاج فرد

نام : موسی‌الرضا

نام خانوادگی : تاج‌فرد

نام پدر : علی‌اکبر

تاریخ تولد : 1346/04/01

محل تولد : سبزوار

تاریخ شهادت : 1364/11/22

مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌شهدا



خاطرات

همرزم موسی الرضا می گفت: شبی که می خواستند بچه ها به عملیات بروند نماز می خواندند. موسی الرضا هم در حال نماز خواندن بود. او چنان نمازش را با سوز و گداز می خواند که من به حالت او در نماز حسودی کردم. او در حین نماز خواندن بود که گلوله ای خمپاره کنار ایشان اصابت می کند و او را به شهادت می رساند. « آخرین دیدار » من و این شهید بزرگوار به صورت شبانه درس می خواندیم که بنده از طرف سپاه مأموریت جبهه گرفتم و برای شرکت در عملیات والفجر 8 آماده شدم . حدود دو ماهی به خاطر اهمیت عملیات در قرنطینه بودیم و نمی توانستیم تلفن بزنیم و یا نامه بنویسیم و یا جای از منطقه به اهواز تردد نماییم . بسیار دلمان تنگ شده بود و لحظه شماری می کردیم که هر چه زود تر عملیات شروع شود تا اینکه آن لحظه حساس فرا رسید و بنده به عنوان مسئول اورژانس ل 5 نصر در کنار اروند معرفی شدم و کارهای اورژانس را با کمک همکاران در حالت استتار کامل انجام می دادیم . دو شب مانده به عملیات ، نیروهای رزمنده آمدند و کنار اورژانس در کنار اروند رود مستقر شدند . چون قرار بود ، عملیات از همان نقطه آغاز شود . بنده در آن شب به یک باره چشمم به شهید تاج فرد افتاد و او هم با دیدن من حال عجیبی پیدا کرد : به طوری که دو نفر همدیگر را بغل کردیم و مدتی هم دیگر را بوسیدیم و خوشحال شدیم . در آن لحظه از طرف مسئولین اعلام شد که چند ساعت دیگر به عملیات باقی نمانده است ، برادران می توانند وصیتنامه ها یشان را بنویسند و یا دعاء و نیایش نمایند . من با هیچ قلمی و هیچ زبانی نمی توانم آن لحظه را باز گو و مجسم کنم . خدا می داند چه حالی داشتند. در آن لحظه مثلأ همین برادر شهید ، وضو گرفت و در کنار من رو به قبله ایستاد . سپس برگشت و رو به من کرد و گفت : مرا ببخش . اگر از من در طول دوران دوستی رنجش دیده ای ! و یک باره آمد بغلم کرد . دو نفری شروع به گریه کردیم ، اما او باز زو به قبله ایستاد . خدا می داند چه نمازی می خواند . در آن لحظه های آخر ، دیگر خود را فراموش کردم و غرق در حالت شهید تاج فرد شدم . دیدم که اشکهایش از روی گونه هایش می چکد و بر روی دستهایش که در حال قنوت بود می ریزد . نزدیکش شدم آنقدر چهره اش نورانی بود که به وضوح شهادت را در او می دیدم . آنقدر در قنوت کلمات زیبا و پر معنا می خواند که حتی من را درکنارش احساس نمی کرد . من هم در چهره اش خیره شده بودم . گویی جازبه قوی مرا گرفته و رها نمی کند . نمی دانم این مدت چقدر طول کشید . علیرغم ناله های رزمندگان و« یا حسین (ع)، یا حسین (ع) » و « یا فاطمه (ص) ، یا فاطمه (ص) » آنها که فضای معنوی بوجود آورده بود . بنده بی اختیار شروع کردم به حرکت کردن در میان آنها ، و به حالاتشان نگاه می کردم . بوضوح می توانستم شهدای چند لحظه دیگر را شناسایی کنم . دو باره باز گشتم . دیدم شهید تاج فرد در حال سجود است . چه سجده طولانی داشت ! شانه هایش تکان می خورد . مدتی بعد سر از سجده برداشت . تمام صورتش با اشکهایش خیس شده بود . اعلام حرکت داده شد . همه به صورت دسته های منظم و در جایگاهایی از پیش تعیین شده ایستادند. بنده هم نمی توانستم دل از برادران بر گیرم و با آنها حرکت نمودم . به کنار اروند که فاصله کمی بود ، رسیدیم . قایقها آماده بود و سوار شدند . این آخرین ودا در تاریکی شب بدون سرو صدا انجام شد که مبادا دشمن از حضور رزمندگان آگاه شود نمی دانم همان طوری که دست تکان می دادند ، انگار دلم را با خود می بردند . هنوز آن حالت تمیز و نیایش و چهره شهید در جلویم نقش بسته است . پس از شروع عملیات که مجروحین را به اورژانس بر می گرداندند ، از هر کسی سؤال کرده و سراغ شهید تاج فرد را می گرفتم . تا آنکه خبر شهادت وی به من رسید . چند لحظه از خود بی خود شدم ، چرا که یقین داشتم خداوند ، او را طلبیده و تصویرش را در جلوی چشمم مجسم نمودم و در حالی که او در آسمانها پرواز می کرد به او گفتم : ای شهید عزیز شهادتت مبارک . یک شب در خواب دیدم که موسی الرضا با لباسی سفید به همراه مادر و برادر و خواهرانش در خانه نشسته اند و در حال خندیدن هستند. گفتم: چه خبر است که این قدر می خندید؟ گفت: برای چه نخندیم و شاد نباشیم پدر، من با چهل تا تجدیدی یک ضرب قبول شدم. یک بار موسی الرضا گفت: شبی خواب دیدم که جزو یک گروه 7 نفری هستم که از این گروه 7 نفری، 6 نفر شهید شدند که من هم جزء آن شهداء بودم. آخرین حرفی که موسی الرضا در لحظة خداحافظی به من زد این بود که: ما که می رویم ولی شما سعی کنید که ما را فراموش نکنید. گفتم: مگر می شود برادرم را فراموش کنم؟ گفت: منظور من این است که رزمنده ها را فراموش نکنی و برای آنها دعا کنی. یک روز موسی الرضا آمد به من گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم. گفتم: مادر جان تو بایستی درسَت را بخوانی هنوز زود است که به جبهه بروی. مگر امام فرمودند که شما درستان را رها کنید و به جبهه بروید. ایشان فرمودند مدرسه هم سنگر است. گفت: مادر من تا عمرم به پایان نرسیده باید دینِ خودم را نسبت به دین و اسلام ادا کنم. من هرگز امام خود را تنها نمی گذارم. یک هفته به رفتن باقی مانده بود. یک روز دامادمان به خانة ما آمده بود و دوربینش را هم آورده بود. موسی الرضا که کتابهایش را برداشته بود تا به مدرسه برود رو به دامادمان کرد و گفت: حالا که دوربین دستت است یک عکس یادگاری از من بگیر. او گفت: فقط یک دانه عکس دیگر در دوربین مانده است که بگیرم. موسی الرضا گفت: خوب از من بگیر، یادگاری باشد. و او در حالیکه کتاب در دستش در حال مطالعه بود عکسی به یادگاری گرفت. ما برای تهیة غذا جهت پذیرایی از مجلس که برای او گرفتیم مقداری سبزی خریده بودیم. من نگران بودم که نکند مقدار سبزی که گرفتیم کم باشد. یکی از همسایگان گفت: من دیشب خواب دیدم موسی الرضا به من گفت: به مادرم بگویید همان مقدار سبزی که خریده اند کافی است بطوریکه اگر تمام مردم سبزوار هم بیایند و از آن بخورند زیاد هم می آید پس ناراحت نباشید. موسی الرضا طرح کادش را در بیمارستان امداد سبزوار طی می کرد. در روزمراسم او من جلوی در مسجد ایستاده بودم که متوجه خانمی شدم که همراه خانواده اش از جلوی مسجد رد می شد که متوجه عکس ایشان در جلوی مسجد شد کنجکاوانه به عکس نگاه کرد و بعد شروع به گریه کرد. جلو آمد و دست روی عکس او می کشید. من کنجاو شدم جلو رفتم و از ایشان پرسیدم شما ایشان را می شناسید آن خانم در جواب گفت: او در دبیرستان امداد کار می کرد؟ گفتم: بله او طرح کادش را آنجا گذراند. برای چه سؤال کردید؟ گفت: مدتی بچه ام در آن بیمارستان بستری بود و من در آنجا کنار فرزندم بودم این بندة خدا مدام می آمد و نسبت به فرزندم خیلی محبت می کرد و به همة بیمارستان رسیدگی می کرد و نسبت به آنها لطف و محبت زیادی داشت. یک روز که موسی الرضا برای گرفتن نان به نانوایی رفته بود، وقتی برگشت دیدم صورتش قرمز است. گفتم: چرا صورتت قرمز است. گفت: رفته بودم نانوایی دیدم خانمی آمده بود در حالیکه بچه به بقل داشت در صف منتظر بود و چون نانوا دست تنها بود به او کمک کردم تا بتواند زودتر کار این خانم را راه بیاندازد و او معطل نشود.[۱]

نگارخانه تصاویر

5107.jpg

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۸ تیر ۱۳۹۹، در ‏۰۹:۴۲