کد شهید: 6124608 تاریخ تولد : نام : میرزامحمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : کبیریشاهآباد تاریخ شهادت : 1361/09/02 نام پدر : غلامعلی مکان شهادت : سومار
تحصیلات : سیکل منطقه شهادت : شغل : بهداری یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : راننده گلزار : خواجهربیع خاطرات
خاطرات جنگی
موضوع خاطرات جنگي راوی میرزا محمد کبیری شاه آباد متن کامل خاطره
روز سه شنبه 61/8/11 مطابق با 15 محرم الحرام همزمان شده بود با حمله موفقیت آمیزی که در جنوب به نام محرم و با رمز یا زینب ( س) گردید . صبح زود بود که ما دیدم از سمت غرب یک فروند هواپیمای دشمن که در ارتفاع بسیار بالا نیز حرکت می کرد به نظر می رسید برای شناسایی آمده و در حال پرواز است . این عمل عراقی ها به همان جا ختم نشد. بعد ظهر همان روز بود که ما در حال شنیدن اخبار رادیو که از حمله جنوب می گفت ، بودیم ناگهان سه فروند هواپیمایی دشمن در آسمان ظاهر شد و پس از دور زدن مواضع رزمندگان شروع : بمباران نمودند و به مدت یک ساعت به شدت بمباران را ادامه دادند که در این مدت پدافندهایما به سوی هواپیماهای دشمن آتش می گشودند . فرمانده گردان دستور آماده باش را صادر کرد ، ناگفته نماند در مدت بمباران به شکر خدا کوچکترین صدمه ای به کسی نرسید . ما راننده های آمبولانس در سنگر نیز حالت آماده باش بودیم که ناگهان متوجه سر و صدای بچه ها شدیم . گویا نیروی دشمن جلو آمدند . نزدیکتر رفتیم ، از پشت خاکریز تانک هایشان کاملا پیدا بود . از دامنه کوه حرکت می کردند و با تانک جلو می آمدند و نیرو ها به صورت مارپیچ پشت تانک در حرکت بودند آرپی چی زن های ما از خاک ریز جلو تر رفتند و سنگر گرفتند . نیروهای دشمن نیز به تدریج جلو تر می آمدند . آن شب تا صبح مواضع دو طرف کوبیده می شد اما به لطف حق در این مدت ما فقط یک موج انفجاری داشتیم که پس از رساندن او، بهداری به هوش آمد و سلامتی اش را باز یافت . یکی از برادران هم که از ناحیه گردن کمی آسیب دیده بود نیز حالش رضایت بخش بود . وقتی ایشان را به بهداری می بردیم از هر راهی که می خواستیم برویم مرتب از طرف دشمن جاده ها کوبیده می شد ما کمی مکث کردیم . برادر زخمی هم خیلی می نالید بالاخره با امید به خدا از همان جاده های پر خطر رفتیم به لطف حق به مقصد رسیدیم .
خاطرات جنگی
موضوع خاطرات جنگي راوی میرزا محمد کبیری شاه آباد متن کامل خاطره
من وقتی در جبهه حاج نوروزی را دیدم سراغ برادر حسن مجیدی را از ایشان گرفتم : او گفت : حسن مجیدی هفته ای یک مرتبه از تیپ می آمد و با هم به دیدار دیگر برادران آشنا می رفتیم اما دو هفته ای است که خبری از او ندارم. در پی این قضیه به همراه نوروزی به دیدار دیگر دوستان رفتیم و سراغ آقای مجیدی را از آنها گرفتیم گفتند: برادر مجیدی همراه یکی دیگر از برادران مجروح شده آنها را به مشهد برده اند . پس از دیدار به همراه نوروزی به گردان خودمان برگشتیم فردای همان روز از اورژانس مرا خواستند . من گفتم هنوز دو روز که به خط آمده ام چرا عوض شوم ؟ گفتند : فرمانده گفتند به اورژانس بروی . پس از رسیدن به اورژانس با دیدن برادر علی قاسمی فهمیدم که ایشان مرا خواسته است . پس از اینکه برادر علی قاسمی مرخصی گرفت به مشهد رفت به فرمانده گفتم : اجازه بدهید تا من به خط بر گردم سر پر ست گفت : فعلا وسلیه نداریم من اصرار کردم که پیاده می روم پس از کسب موافقت فرمانده پیاده بسوی خط مقدم را ه افتادم . در راه به این فکر افتادم که به دیدار آشنا و دوستان هم محلی در گردان سیف ا.. بروم هنگامیکه رسیدم برادران مشغول خوردن صبحانه بودند به من نیز تعارف کردند . گفتم : میل ندارم . همینطور که در کنار برادران نشسته بودم و سنگرشان را تماشا می کردم چشمم افتاد به جعبه مهمات کنار سنگر که روی آن نوشته بودند شهید حسن مجیدی به برادران گفتم : حسن طوری شده ؟ گفتند : نه . پرسیدم : پس چرا بغل جعبه مهمات اینطور نوشته اید؟ دیدم به یکدیگر نگاه کردند فهمیدم که حسن مجیدی شهید شده است . دیگر نتواستم گریه ام را نگه دارم. سپس پرسیدم : چطور و کجا شهید شد ؟ گفتند : آمده بود اینجا تا از ما خبر بگیرد موج خمپاره او را شهید کرد. [۱]