شهید ولی الله چراغچی مسجدی
خاطرات
- در جبهه چزابه که مستقر بودیم در پاتک های سنگینی که عراقیها انجام می دادند در یک مرحله شهدی زیاد دادیم . من یک روز خیلی ناراحت بودم و خدمت سردار چراغچی رسیدم و گفتم : به من اجازه بدهید مثل سایر رزمنده های دیگر به خط مقدم بروم و با دشمنان نبرد کنم . ایشان صورت مرا بوسید و گفتند نه ، خواهش می کنم شا برگردید بهداری ، شما نمی خواهید ما بهداری نداشته باشیم .
- در جواب یکی از دوستانش که گفته بود : تو که این همه مجروح شده ای چرا شهید نمی شوی ؟ گفته بود : جبهه مدرسه است و من نیز دانش آموز تنبل کلاس هستم ، به همین خاطر شهادت نصیبم نمی گردد .
- از دور سیاهی نظرم را جلب کرد . شخصی اور کتش را روی سرش انداخته بود و پوستهای هندوانهایی که بچه های گردان خورده بودند را از محوطه پادگان جمع می کرد . به او نزدیک شدم او کسی نبود جز آقا ولی خودمان یعنی قائم مقام لشکر 5 نصر .
- یک بار هنگام عملیات زیر آتش مستقیم دشمن بودیم ، به طوری که همة بچه ها از شدت آتش روی زمین خوابیده بودند . من او را دیدم که بلند شده و در مقابل تیرهای مستقیم دشمن راه می رفت و تیر اندازی میکرد و به این طریق به بچه ها روحیه می داد تا سریعتر خط اول را پر کنند .
- در یکی از عملیاتها که فکر می کنم در چزابه بود ، حالت تدافعی داشتیم و تقریباً شکست خورده بودیم . حتی عده ای از بچه های پاسدار به خاطر علاقه ای که به شهید چراغچی داشتند و اینکه ایشان گفته بود : به شما نیاز هست به مرخصی نرفته بودند و بچه ها آمده بودند به بنده که مسئول لجستیک بودم گفتند که : ما خجالت می کشیم با آقای چراغچی در مورد مرخصی صحبت کنیم و شما این کار را انجام بدهید . در آن موقع فرمانده سپاه آقای علوی بودند که با خانواده اشان به منطقه آمده بودند . بنده رفتم و به ایشان جریان را گفتم . ایشان هم پاسخ داد که هر پاسداری که به جبهه می آید ، یا باید جنگ تمام شود یا افقی برگردد . بنده پاسخ ایشان را دادم و گفتم : که حرف شما صحیح نیست و این حرف باعث تضعیف روحیة نیروها خواهد شد ، ایشان هم گفت : به شما ربطی ندارد و شما به کار های تدارکاتی خودت رسیدگی کن . همان شب هم عملیات بود و ما تمام خط را به نحو احسن از امکانات پر کردیم . ساعت حدود 2 نصف شب بود که از سنگر فرماندهی به من تلفن کردند و من هم به آنجا رفتم که آقای چراغچی و آقای علوی بودند . در آنجا هم مسئلة بین ما و آقای علوی بالا گرفت و ایشان از نحوة تدارکات شکایت کرد و گفت : در خط ، آرپی جی هفت نیست . و بنده هم جواب ایشان را دادم و در مورد اینکه گفته بودند ، پاسدارها باید افقی برگردند و . . . نیز به ایشان انتقاد کردم که چرا خودشان قصد دارند بروند ولی دیگران حق ندارند و در تمام این مدت و بحث ها شهید چراغچی با آن حالت آرامش و سعة صدر خود ما را دعوت به صبر می کردند و از نیروهای خودشان و نیز از فعالیت بنده کاملاً دفاع می کردند . و آقای علوی را به صبر و آرامش دعوت می کردند و البته در همان موقع نیز سردار قالیباف که مسئول خط بودند . وارد سنگر شدند و مرا در آغوش گرفتند و در حالی که از جریان خبر نداشتند گفتند : رسول جان قربانت بشوم ، تو که پدر ما را در آوردی ، گفتم : چطور ؟ گفت : آن قدر مهمات زیاد بود که من یک لنکروز از مهمات و آرپی چی هفت ، جمع کردم و آوردم ، الان بیرون سنگر است ، و در همان حال هم شهید چراغچی از بنده دفاع می کرد و کلاً ارتباط ایشان یک ارتباط دوستانه و برادرانه بود نه رابطه ای به عنوان فرمانده و نیرو .
- یک روز اسلام اباد غرب که مستقر بودیم ، یک نوجوان سیزده ساله ای آمد و در حالی گه گریه می کرد می گفت : من از دست این رفیق شما ( آل سیدان ) شکایت دارم ـ آن موقع آل سیدان مسئول سازماندهی بود ـ گفتم : چرا ؟ گفت : نمی گذارند من بروم و شهید بشوم . گفتم : مگر ایشان چه می گوید ؟ گفت : می گوید سن شما کم است ، ما نمی توانیم شما را بغل کنیم و از این تپه ها بالا و پائین ببریم . گفت : سه دفعه این آقا نیرو اعزام کرده است و من را پی زده است . من روز قیامت جلوی ایشان را می گیرم . من ال سیدان را صدا کردم و گفتم این آقا چه می گوید ؟ او گفت : حاج آقا شما را وساطت می کنید . ایشان بچه است . ما که نمی توانیم او را بغل کنیم ، آخر این بچه به درد ما نمی خورد . او نوجوان است و شاید به درد شما بخورد . پس از اصرار زیاد یک جمله ای گفت که مرا خیلی منقلب کرد . گفت : من شنیده ام امام حسین علیه السلام در کربلا سرباز شش ماهه اش را آورده بود . من از شش ماهه کمتر هستم . من چهارده ساله هستم . چرا نمی بری . تا این جمله را گفت به ال سیدان گفتم بگذار برود . از این قضیه چند ماهی گذشت . یک روز دیدم ولی الله چراغچی گفت حاج آقا می خواهید یک تحفه ای نشانتان بدهم . گفتم چه تحفه ای ؟ در بماشین را باز کرده دیدم یک آقا پسری که هم سرحال شده بود و صلاحی بر دوش داشت که به دلیل کوتاهی قد روی زمین کشیده می شد داخل ماشین نشسته است . نگاهی کردم و پرسیدم چی شده است ؟ گفت : این نوجوان حماسه ها آفرید . گفت : این همان فرد است که شما شفاعتش کرده اید . گفت : من از این نوجوان روحیه شهادت طلبی را آموختم . گفتم چطور ؟ گفت : می خواستیم بالای تپه آب ببریم ، هر کس می رفت شهید می شد ، چون در تیر راس خمپاره و تیر مستقیم دشمن بود . ایشان به بچه ها آب رساند . هندوانه برد . گفتم : نمی ترسی ؟ گفت از چه بترسم . من برای شهید شدم آمدم . بعد آن پسر گفت حاج آقا حالا فهمیدی که من هم می توانم کاری انجام بدهم . ایشان چند نفر از عراقیها را هم اسیر گرفته بود که یک روز چراغچی آنها را به نشان داد .
- قبل از عملیات بدر همراه شهید ترابى به طرف پاسگاه برزگر در حال حرکت بودیم . بعد از اینکه به محل رسیدیم صداى دعاى کمیل مىآمد . من بین نیروها نشستم . در بین دعا دیدم که یکنفر در حال سجده است و یکى از اورکتهاى سپاه را هم روى خودش کشیده و شدیداً گریه مىکند . در اواخر دعا گریه این شخص زیادتر شد . بعد از اتمام من دفتم و تقریبا همانجا نشستم که آن شخص آنجا به سجده رفته بود . یکدفعه احساس کردم آنجا خیس است. از بغل دستى خودم سئوال کردم که آیا شما اینجا آب ریختهاید. گفت: نه ، بعد ذهنم رفت که در هنگام دعا آن شخص در اینجا سجده رفته و گریه مىکرده است و اینها گریهها و اشکهاى آن پاسدار است پس از معرفى بچههایى که آنجا بودند متوجه شدم که ایشان شهید ولى ا ... چراغچى بوده است و از همانجا به خاطر خلوص نیت ایشان محبتى از ایشان در دلم نشست. پس از آن حرکت کردیم براى شناسایى در داخل نیزارها ، آقاى قالیباف ، آقاى قربانى و آقاى سعید رئوف هم بودند و آقاى اکبر نجاتى هم بود. داخل یک قایق در نیزارها بودیم که دیدم یک بلم به طرف ما مىآید و داخل آن سه نفر با چهرههاى سیاه بودند . من ترسیدم و گفتم نگاه کنید عراقىها آمدند. شهید چراغچى گفت: نترس اینها عراقى نیستند. اینها بچههاى مجاهدین عراقى هستند . قرار است مسائلى را براى عملیات بعدى مطرح کنند. در همان حال شهید چراغچى زیرلب زمزمه مىکرد و تسبیح مىگفت .
- زمانى که در فکه مستقر بودیم یک کانتینر بزرگى بود که متعلق به طرح عملیات بود . برادر چراغچى آن زمان مسئوول طرح و عملیات بود. این کانتینر بر اثر اینکه دور و برش خاک جمع شده بود یک مقدار بغلهاى آن تو رفته بود. برادر ولى یک میلهاى وسط کانتینر گذاشته بود که حالت جمع شدگى را از بین ببرد. وقتى من به کانتینر مراجعه کردم گفتم : چرا این کار را کردهاید؟ برادر ولى گفت: چه کار مىکردیم؟ گفتم : شما که از زور و بازوى من اطلاع داشتید به من خبر مىدادید مىآمدم و کانتینر را صاف مىکردم. در حالى که چند نفر نشسته بودند برادر ولى بلند شد و حدود یک ساعت با هم سرشاخ شدیم .
- یک روزبه طرف حرم حضرت رضا علیه السلام مىرفتیم و در بین راه آقا ولى دست من را گرفت و گفت: (( من هر چند مدت در جبهه باشم خاطرم جمع است که خواهرى دلسوز دارم که مواظب همسرم است . )) انشاء ا... خداوند نصف ثواب جهادم را براى شما منظور کند .
- من هرازچندگاهى به دیدن ولى ا... مىرفتم. در کاترپیلار مستقر بود. خواستم او را ببینم در موقعیت حضور نداشت . منتظر ماندم تا آمد احوالپرسى کردیم . خیلى گرد و خاکی ، بود خسته به نظر مىرسید ، گفت : - اجازه بدهید من نمازم را بخوانم . گفتم: باشد . نمازش را خواند و ظاهراً مىخواست سجده شکر به جا آورد ، به سجده رفت آنقدر طولانى شد که من فکرکردم شاید از شدت خستگى به خواب رفته است . بالاخره سرش را از سجده برداشت و گفت: برویم گفتم کجا ؟ گفت: بار بزنید که باید امشب نیروها را به ایستگاه حسینیه برده و در آنجا مستقرنماییم . به همراه ایشان حرکت کرده و با مشکلات زیادى خودمان را به ایستگاه حسینیه رساندیم و ولى ا... هم على رغم خستگى زیاد مشغول استقرار نیروهایش گردید . همچنانکه به او مىنگریستم به قدرت ایمان و اخلاصش غبطه مىخوردم .
- در آن زمان - قبل از انقلاب - براى اینکه قشر جوان را به فساد بکشانند یک سرى عکسهاى مستهجن بین جوانها پخش مىکردند. یکبار تعدادى از همین عکسها در دست عدهاى از بچهها بود . آنها سخت مشغول تماشا کردن ان بودند و دور هم جمع شده بودند. چراغچى سررسید وداخل چهها شد و یک مرتبه گفت:چیه؟ گفتند : عکسهاى مثلاً اینجوریه . گفت من حاضرم بخرم. گفتند:چند گفت: 2 ریال یا 1 یک ریال . او به سرعت در انجام معامله توافق کرد عکسها را از فروشندهها تحویل گرفت و بهاء آن را پرداخت کرد و به سرعت از محل تجمع دانشآموزان دور شد . وقتى تحقیق کردم مشخص شد که آنها را پاره کرده و داخل توالت انداخته است .
- در بلندىهاى خرم ، همراه با ولى ا... و چند نفر دیگر از برادران در حال حرکت بودیم. محیطهاى اطراف جاده را بیابان فرا گرفته بود.هنگام اذان ظهر شد. به محض داخل شدن در وقت اذان چراغچى دستور داد که خودرو را نگهدارند . خودرو متوقف شد. همه از خودرو پیاده شده و پس از گرفتن وضو آماده برگزارى نماز شدیم و نماز جماعت را در بیابان برگزار کردیم .
- حدود 8-7 ماهى مىشد که ولى ا... به مرخصى نیامده بود ما هم خیلى دلمان تنگ شده بود و تصمیم گرفتیم به دیدن ایشان برویم. من به اتفاق خانمم و بچهام رفتیم اهواز . آنجا که رسیدیم رفتیم به محل کار آقا ولى ا.. که گفتند ایشان خط مقدم جبهه هستند و نمىشود بروید . من خودم چون بستان و تنگه چزابه رفته بودم با چند نفر آشنا بودم. از طرف جاده خرمشهر به بستان رفتیم . شب جلوتر سیل آمده بود و جاده را آب فرا گرفته بود . از جاده دیگر که خاکى بود رفتیم تنگه چزابه و از آنجا به قرارگاه . آقا ولى ا... رفته بود خط من به اتفاق خانمم حدود 1 ساعت در قرارگاه نشستیم تا ایشان آمد . او خیلى خوشحال شد که ما آمدیم . ما را به اتفاق همسرم سوار ماشین کرد و گفت: بیایید برویم از خط بازدید کنیم. خانمم مقدارى مىترسید و مىگفت: من تا به حال همچنین جاهایى نرفتهام . ولى ا... گفت: هیچ مشکلى نیست باید شجاع باشید من زن برادرى مىخواهم که شجاع باشد . ما را همراه خود برد خط مقدم و اسلحه را داد دست خانمم و گفت: مىخواهم به طرف عراقیها شلیک کنى که تو هم سهمى داشته باشى . خانم من گفت: یاد ندارم.خودش اسلحه را یک دستس گرفت و یک آهن آنجا بود به آن شلیک کرد بعد اسلحه را به خانم من داد او هم یک تیر شلیک کرد و صلوات فرستاد . آقا ولى ا... گفت: برویم قرارگاه. یک چایى با هم خوردیم و گفت: من باید بروم چون خیلى کار دارم و خداحافظى کرد و رفت .
- یادم هست بعد از شهادت آقا ولى ، روزى من بر سر مزارش رفتم و دیدم بچه پنج سالهاى آنجا نشسته و گریه مىکند. با خودم گفتم: این بچه را نمىشناسم، از مادرش پرسیدم این بچه چرا گریه مىکند؟چه شده است؟ ایشان گفتند:ما با هم داشتیم بر سر مزار شهداء راه مىرفتیم، موقعى که به این مزار رسیدیم و چشمش به این عکس افتاد، شروع به گریه کردن کرد. چون زمانى که پدر این بچه شهید شده بود این آقا ولى ا.. به منزل ما مىآمده است و براى بچهها کادو مىآورده است و خصوصاً این دخترم را ناز و نوازش مىکرده است و خیلى مهربانى مىکرده است ، وقتى که چشم دخترم به عکس شهید افتاده بود گفته بود: حالا دیگر چه کسى براى من کادو مىآورد و نوازشم مىکند . من خیلى متأثر شدم و بعد از آن مرحله با آن خانواده رفت و آمد پیدا کردیم .
- حدود سالهاى 60 یا 61 بود که بنده به عنوان نیروى بسیجى در مجموعه شهید چراغچى حضور داشتم. در یکى از مرخصى هایم که از منطقه به مشهد قرار بود برگردم برگهاى به من داده شد که با ارائه آن مىتوانستم از هواپیماهاى 330 ارتش که در حمل و نقل نیروهاى ارتش از آن استفاده می شد براى برگشتن به مشهد استفاده کنم . وقتى به پادگان نیروى هوایى رفتم شهید چراغچى هم در آنجا حضور داشت . من باایشان احوال پرسی کردم و گفتم: که از نیروهاى جمعى یگان شما هستم با اینکه شهید چراغچى بنده را نمىشناخت با شنیدن این حرف مرا در آغوش گرفت و مانند کسى که دوست چندین سالهاش را دیده است با من احوال پرسى کرد و مرا در آغوش گرفت و مهره کمر مرا هم فشار داد و خیلى صمیمى برخورد کرد. ابتدا آنروز به علت اینکه برگه مربوطه را به مسئوولین پرواز ارائه نکردم نتوانستم با پرواز با آنها به مشهد بروم . البته شهید چراغچى هم به علت اینکه مورد شناخت نیروهاى ارتش نبود نتوانست براى من جا بگیرد و تمام سهمیهها توسط مسئوولین پرواز به نیروهاى دیگر تعلق گرفته بود . حدوداً یک سال بعد که بنده به عنوان پاسدار در سپاه شروع به کار کرده بودم در یکى از مرخصى ها که به مشهد در حرکت بودم مجدداً با شهید چراغچى همسفر شدم . آنجا هم قرار بود از سهمیههاى پروازهاى ارتش استفاده کنیم. در آنجا هم با یکدیگر احوال پرسى کردیم و ایشان با همان صمیمیت گفت: برگه ات را ایندفعه دادهاى؟ که بنده گفتم:آره. در هنگامى که در هواپیما بودیم و بلند گوى هواپیما اعلام کرد که به مشهد رسیدهایم همه صلوات فرستادند و خوشحال بودند که ناگهان هواپیما به یک سمت تغییر جهت داده و تمام افرادى را که روبروى هم نشسته بودند روى ما افتادند و چند لحظه بعد مجدداً هواپیما به سمت دیگر رفت و ما روى آنها افتادیم در همان لحظات بود که از شیشه هواپیما میدان آزادى تهران را دیدیم همه دعا و صلوات مىفرستادند که پس از مدتى هواپیمانشست و خلبان پس از خروج از هواپیما سجده شکر کرد و بعد تعریف کرد که: به علت ابر سنگینى که در مشهد وجود داشت یک ساعت در آسمان مشهد منتظر ماندم ولى نتوانستم موقعیتى براى خروج پیدا کنم بعد به سمت تهران حرکت کردم در مسیرخود ناگهان شبه یک ساختمان بزرگ را دیدم که متوجه شدم به طرف یک سیلوى گندم حرکت مىکنم و این همان لحظهاى بود که همگى مسافرین بهم ریخته بودند . پس از خروج از هواپیما وخستگى ناشى از حدود 5 ساعت معطلى و سردرد ناشى از سر و صداى موتورها در داخل هواپیما و اضطراب روحى ناشى از این اتفافات و گرسنگى و... دیدیم شهید چراغچى به طرف بچهها آمد و گفت: ما نه شیر شتر مىخواهیم و نه دیدار عرب. و گفت: بچهها بیایید از خیر هواپیما بگذریم و با توجه به اینکه در زمستان هواى مشهد مناسب نیست و ممکن است بزودى هواپیما پرواز نداشته باشد . به راه آهن برویم و از آنجا به مشهد حرکت کنیم و البته رو به من هم کرد و گفت: تو اصلاً شانس ندارى هر وقت ما هستیم براى تو یک اتفاقى مىافتد . آن دفعه که جا ماندى و این دفعه هم هواپیما نزدیک بود سقوط کند . از این به بعد سعى کن هر وقت ما را دیدى از مرخصى و پرواز صرف نظر کن . و از آنجا هم بچهها را به راه آهن برد و با سهمیه قطار به مشهد رفتیم .
- در پادگان ابوذر بودیم . من مسئولیت تسلیحات را بر عهده داشتم. کارهاى تدارکاتى را هم بعضاً انجام مىدادم. در آن پادگان سالن بزرگى بود که در اختیار نیروهاى ارتش بود . آنها یک سرى وسائل را در آنجا گذاشته بودند . هنوز مىشد از فضاى باقیمانده آن استفاده کرد. ما هم براى امور انبار و فضاى نگهدارى اموال به همچنین سالنى نیاز داشتیم از طرفى با توجه به امر تفکیک فضا در این سالن در صورتى که مىتوانستیم آن را در اختیار بگیریم خیلى از مشکلاتمان حل مىشد. منتهى بعید مىدانستم ارتش با واگذارى آن موافقت کند. ولى ا... پس از اطلاع از موضوع با ترفند خاصى موفق شد ارتش را براى دادن سالن به ما راضى نماید .
- شهید چراغچى در مدیریت خودش خیلى منطقى بود کمتر صحبت مىکرد و حرفهاى پخته مىزد و به نظرات نیروها هم اهمیت مىداد. روزى در موقعیت شهید بقائى نوعى از اسکلهها و سنگرهاى آبى بود که شهید چراغچى و سردار قالیباف مىخواستند 6 عدد از اینها را حمل کنند قسمت . هرکدام را جداگانه مىخواستند به محل مورد نظر ببرند . در آنجا من به شهید چراغچى گفتم: اگر شش تا را به هم ببندید و با یکدیگر ببرید داخل نیزارها هم گیر نخواهد کرد و راحت مىتوانید ببرید . ایشان هم بلافاصله قبول کرد و سریع استقبال کرد و همین کار را انجام داد .
- در یکى از عملیاتهایى که قرار بود در منطقه کرمانشاه انجام شود شهید چراغچى از حضرت آیت ا... اشرفى اصفهانى که نماینده حضرت امام (ره) در منطقه بود ، دعوت به عمل آورده بودند که قبل از عملیات سخنرانى با شور و حرارتى انجام دادند و در قرارگاه تاکتیکى هم قبل از عملیات حضرت آیت ا... حائرى شیرازى را دعوت کرده بودند براى سخنرانى . این حکایت از صحبت و علاقه ایشان نسبت به روحانیت داشت .
- از منطقه عملیاتى سومار به منطقه عملیاتى فکه آمده بودیم. منطقه جدید یک منطقه رملى بود .اوایل صبح وارد آنجا شدیم. عدهاى از رزمندگان در حال ورزش صبحگاهى بودند . یکى از رزمندگان که جلوى گروه حرکت مىکرد شعارهاى انقلابى مىداد و همزمان ورزش مىکردند . در ابتدا فکر مىکردیم که جلودار ورزشکاران یکى از نیروهاى عادى است.بعد متوجه شدیم که این شخص کسى جز ولى ا.. چراغچى نبوده است . کمال سادگى و تواضع را در او دیدیم و به هیمن دلیل نتوانستم بین او و نیروهاى عادى تفاوتى قائل شوم .
- دستهاى من ریز و کوچک بود . هر وقت به ولى ا... مىرسیدم با من دست مىداد. احساس مىکردم دستم لاى دستش گم شده است. مرا در بغل مىگرفت و روى سینهاش بلند مىکرد و فشار مىداد و همانطور بالا نگه مىداشت و رها نمىکرد. من مىگفتم: آقا ولم کن او در عالم دیگرى سیر مىکرد و من منظور او را درک نمىکردم حالا متوجه شدهام که آن حرکات در عمق وجودم تأثیر گذارده است .
- آقا ولى یک روز در حال رفتن بودند و من پشت سر ایشان مىرفتم ، تقریباً حدود پنج دقیقه صدایش مىکردم آقا ولى ، آقا ولى هر چه صدایش مىکردم، هیچ پاسخى نمىداد . رفتم نزدیک و تکانش دادم گفتم: (( آقا ولى ! )) گفت:(( بله بفرمائید ) ) گفتم: (( من حدود پنج دقیقه است شما را صدا مىزنم، چرا جواب من را نمىدادید؟ )) گفتند: (( بخشید! من از شما معذرت مىخواهم ولى درآن هنگام من مشغول خواندن نماز قضاء و مستحبى بودم . )) ایشان حتى در راه رفتنش به یاد خدا بود و عبادت مىکرد همیشه به فکر این بود که روزى به معبودش برسد و دنیا اصلاً برایش هیچ ارزشى نداشت .
- آقا ولى آخرین دفعهاى که از جبهه آمده بودند، من منزل مادرم بودم، وقتى که ولى ا... آمد تمام لباسهاى او خاکى بود . دختر ایشان ازعصر گریه مىکرد و به هیچ عنوان آرام نمىگرفت، وقتى ولى ا... وارد خانه شد رفت گوشه اتاق دراز کشید و بچه را روى سینه خود گذاشت و ناگهان دختر ایشان ساکت شد. مادرم به او گفت : (( لا اقل بلند شو برو حمام و لباسهایت را عوض کن )) ولى او گفت: (( همین طور خوب است بچه کم کم دارد مىخوابد . )) این دفعه آخریک حالت معنوى عجیبى داشتند و مشخص بود که برگشتنى نیست و دفعه آخرى است که ما او را ملاقات خواهیم کرد و همینطور هم شد . چند روز بعد از رفتنش به منطقه شهید شدند .
- هنگام زمینه سازى عملیات بدر قرار شد شناسایى از دو محور انجام شود. شناسایى یک محور را ولى ا... و محور دیگر را من قرار شد انجام دهیم . (7-8-10) روز به عملیات مانده بود . کار شناسایى را شروع کردیم . برادر ولى ا... هنگامیکه براى انجام مأموریت بوسیله قایق در هور در حرکت بودند دچار حادثه شده و قایق چپ مىشود. فاصله آنها با دشمن حدود 500 - 600 متر بیشتر نبوده است. او با حوصله و شجاعت قایق را از آب در آورده و مجدداً بچهها را سوار مىکند و تمامى اسلحهها و امکانات همراه را از آب خارج نموده و در قایق قرار مىدهد به مقر باز مىگرداند هنگامى که ایشان گزارش کار ارائه مىکرد به شدت سرما خورده بود. پس از انجام عملیات شناسایى هنگامى که لشگر وارد عمل شد به دلیل کوشش و تلاش چراغچى و دیگران اهداف تعیین شده به طور کامل به تصرف درآمد .
- در عملیات بدر کارها را با همدیگر انجام مىدادیم . قرار شد شناسایى چند محور را انجام دهیم. گفتم: ولى ا... این محور سخت است ، این محور (محور دیگر ) سادهتر است. من این محور را یک دور رفتهام حالا شما بیا برو یک دور بزن . گفت: نه من کار سخت را بیشتر دوست دارم . گفتم: این محور را مىتوانم با بچهها بروم کار شناسایى اش را من انجام مىدهم کار شناسایى محور دیگر را انجام دادهام حالا شما آن را تکمیل کن اما او نپذیرفت و همان کار سخت را دنبال کرد و انجام داد .
- من ، شهید محمودى و شهید ابراهیمى کنار چراغچى ایستاده بودیم. یکى از برادرانیکه الآن جزء سپاه نیستند و کار دیگرى مىکنند به ولى ا... گفت : توان جسمى شما تا یک حدى مىتواند دوام پیدا کند و شما را خسته خواهد کرد . شما مربّى هستید ، بایستید و فرمان حرکت بدهید. اگر به این عنوان ادامه دهید بعدها دچار مشکل جسمى خواهید شد . ولى ا... بالبخند گفت: حاج آقا شاید براى شما این قضیه قابل قبول نباشد ، ولى چه سعادتى بالاتر از اینکه ما در حال ارائه این آموزشها دچار مشکل شویم. اصلاً مهم نیست. مهم این است که ما کارمان را صحیح انجام بدهیم . فشارهاى جسمى که در آتیه ممکن است باعث بروز مشکلاتى شود نباید مانع از انجام وظیفه صحیح شود .
- من ، شهید خالو و سردار غیاثى براى سرکشى از آموزش نظامى ردهها به منطقه جنوب رفته بودیم . شهید خالو از مربىهاى تاکتیک آموزش نظامى بود. روش خشنی داشت. شناخته شده بود و اکثراً او را مىشناختند . در قسمتى از مأموریتمان که از ساعت چهار و پنج منطقه جنوب که در حال بازگشت بودیم ، در مسیر شوش به یک ایست بازرسى برخوردیم . جلوى ما را گرفتند و بازدید شروع شد . هیچکدام از ما به جز شهید خالو سلاح نداشتیم. سلاح همراه ایشان از نوع کلت بود.برادر بسیجى وقتى متوجه شد که او یک قبضه کلت به همراه دارد از او مجوز خواست . شهید خالو مجوز حمل سلاحش را نشان داد. بازرس گفت : - جواز حمل سلاحتان باطل است ، تاریخش گذشته است. باید کلتتان را بگذارید و بروید . خالو خیلى ناراحت شد و گفت : - من خالو هستم . آن برادر بسیجى که خالو را نمىشناخت. ما هم به همراه سردار غیاثى در کنارى ایستاده بودیم و به این گفت و گو مىخندیدیم . بعد از مدتى کلنجار رفتن ، شهید خالو به سمت ما آمد و گفت : - این بسیجى سلاح ما را نمىدهد. چه بکنم؟ بروم خلع سلاحش کنم؟ گفتیم: نه اینکار خوب نیست. او نگهبان است و وظیفهاش را انجام مىدهد . شهید خالو دوباره به آن فرد مراجعه کرد و گفت : - ما به خاطر شما اینجا ماندهایم. شما گذشت کن . ایندفعه بگذار برویم همراه سلاحمان . ما که نمىدانستیم که با این مجوز نمىتوانستیم سلاح حمل کنیم . آن فرد دید که شهید خالو دارد خیلى به او نزدیک مىشود. گلنگدن را کشید و گفت: اگر بیشتر نزدیک بیائى مىزنم قضیه خیلى جدى شده بود . من و غیاثى هم اصرار مىکردیم که خالو کنارى بیاید و دست از پیگیرى مطلب بردارد . خالو گفت : این براى من خیلى بد است که کلتم را بگذارم و بروم . در همین هنگام متوجه شدیم که چراغچى همراه وسیلهاى که پر از مهمات بود سر رسید تا چشمش به ما افتاد از ماشین پیاده شد و با چهرهاى متبسم و گشاده با تک تک ما احوالپرسى کرد و روبوسى نمود . بعد از صحبت و سلام علیک ماجرا را براى ایشان تعریف کردیم. نظرى به صحنه انداخت و گفت: حالا ببینم چکار مىکند . ایستاده بود ، ضمن اینکه صحنه را زیر نظر داشت ، اندک اندک جلو رفت و به آن برادر بسیجى گفت : - این برادر مربى و استاد ماست . متواضعانه از او خواست که کلت را به صاحبش بازگرداند و گفت : - این کارت من است ، این برادران جزء نیروهاى ما هستند و از خراسان آمدهاند. با این سخنان آن برادر بسیجى قانع شد سلاح برادر خالو را به خودش برگرداند .
- هنگام عملیات میمک قرار بود از زیر پاى دشمن جادهاى باز شود. موانع موجود در منطقه هم میدان مین و سیم خاردار بود . کار گیر کرده بود. هر چه تلاش کردیم موفق نشدیم جاده را باز کنیم . نزدیکىهاى صبح بود. ولى ا... به آن موقعیت آمد. بعد از بررسى وضعیت بدون اینکه خودش را معطل مین و سیم خاردار کند و در فاصله کوتاهى نسبت به ترمیم و باز کردن جاده اقدام نمود .
- در عملیات رمضان ، تک اصلى ما در منطقه کوچک حسینیه بود . تکى که قرار شد در منطقه شلمچه انجام شود ، تک پشتیبانى بود و تیپ امام رضا علیه السلام مىبایست به تنهایى در منطقه 5 ضلعى و شلمچه وارد عمل شود. تلاش نیروهاى ما در آنجا یک تلاش فریبنده بود که احتمال پیروزى در آن کمتر بود . چراغچى این مأموریت سنگین را پذیرفت. سنگینى کار و فرسایش آن به حدى بود که بعد از عملیات در منطقه رمضان و 5 ضلعى تعداد زیادى از بچههاى مسئول ، مسئولین محورها و فرماندهان گردان ها به نزد او آمده و اعتراض کردند. او با صبر و تحمل همه چیز را به جان خرید و مظلومیتى عجیب از خود برجا گذاشت .
- هنگام عملیات میمک بود. هنگام شب مىبایستى جادهاى احداث مىکردیم که از رودخانه مىگذشت. در مسیر هم با سیم خاردار و هم با میدان مین برخورد کردیم. کار با کندى پیش مىرفت . چراغچى خودش را به این موقعیت رسانید . خودش جلو افتاد مسیر را چک کرد و جلو رفت . با سعى و تلاش بیش از حد او کارى که مىخواستیم از سر شب تا صبح انجام بدهیم را در نیم ساعت انجام دادیم. آنگاه آب و غذا و مهمات به منطقه ارسال شد .
- شب چهارم عملیات بدر مصادف با شب جمعه بود .عصر آن روز - بعدازظهر پنجشنبه ، دشمن فشار زیادى آورده بود.خستگى در چهره همه برادران مشهود بود. ولى ا ... با حالت خاصى التماس مىکرد که برادران بیائید دعاى کمیل بخواینم. از سمت آب مورد تهدید دشمن بودیم و ممکن بود هر لحظه از آن جناح مورد تعریض قرار گیریم . ولى ا... با خودش زمزمه مىکرد. به ذهنم آمد که شاید او دارد خاطرات دعاى کمیل جمعه گذشته را مرور مىکند. در آن شب شهید برونسى و همه افراد حاضر در دعاى کمیل را مورد خطاب قرار داد که : - یا باید منطقه را باز کینم که خانواده شهداء به کربلا بروند یا باید به شهادت برسیم . ولى ا... مىگفت : - یادتان هست برونسى چى مىگفت اونا به شهادت رسیدند . بیایید راه آنها را ادامه بدهیم . در همان حال چراغچى دعا را زمزمه مىکرد وکمیل مىخواند .
- یعد از عملیات میمک بود. براى انجام یک سرى مأموریتهاى محوله همراه ولى ا... و تعداد 5-6 نفر دیگر از برادران ابتدا به منطقه ایلام رفتیم. پس از انجام وظائف در آن منطقه به اهواز آمده و کارهایمان را انجام دادیم و سپس به سمت مشهد به راه افتادیم. ولى ا... صداى خوب و رسایى داشت که در بین راه با استفاده از همان امتیاز صدا نسبت به دیگران سعى مىکرد خستگى را از جان برادران بیرون کند . از طرفى خداوند به او دخترى عطا کرده بود. چراغچى هنوز موفق نشده بود که دخترش را ببیند. در بین راه مدام مىگفت : - یا مُناى یا مُناى که ترجمه آن به فارسى یعنى: اى دخترم اى دخترم مىشود . گاهى اوقات هم حرکاتى انجام مىداد که موجب خنده و ذوق و شادى برادران همراه شده بود .
- در یک عملیاتى آقا ولى تأکید کردند هر جور هست خط را بشکنید و ما خبر نداشتیم که عراقیها قبلاً خط را شکسته و موضع گرفتهاند. یک کانال عریضى به طول 700 متر بود که دو طرفش مین کاشته و آب هم ول کرده بودند . تعدادى از بچهها در کانال شهید شدند و بنده به آقا ولى ا... گفتم : نمىشود جلو رفت و همان جا بود که شهید مهدى میرزایى نیز تیر خورد به کتفش . عراقى ها چهار عدد دو شیکا گذاشته بودند روى یک محور . آقا ولى ا ... مجبور شد بچهها را بکشد عقب چون مىدید بچهها و بسیجىها دارند شهید مىشوند . ولى خودش رفت جلو و یک راه تازه براى بچهها پیدا کرد .
- عراق هم خصوصیات و توانمندىهاى چراغچى را شناخته بود . در هنگام عملیات که رادیو عراق جنگ روانى بر علیه ما به راه مىانداخت سعى مىکرد به نحوى روحیه فرماندهان ما از جمله ولى ا... را هم تخریب کند . در عملیات دو یا سه بود من و چراغچى رادیو عراق را گرفتیم . گوینده زن رادیو مىگفت: چراغچى تو را چه به فرماندهى تیپ ، برو فوتبالت را بازى کن ، بروى توى مشهد و توى محله خودتان به فوتبالت برس ، تو را چه به فرماندهى ! وقتى چراغچى این پیام را شنید با قهقهه شروع به خندیدن کرد .
- یک روز در منزل نشسته بودیم که گوینده خبر در تلویزیون اعلام کرد که در طبس زلزله شدیدى رخ داده است . ولى ا... بعد از شنیدن آن خبر خیلى ناراحت شد و خطاب به ما گفت: چرا اینجا نشستهاید برویم به کمک زلزله زدگان. و بعد هم خودش لباس پوشید و رفت . بعد از چند روز برگشت و این در حالى بود که ایشان در آن زمان 13 ساله بود .
- یادم هست اولین ساعات بعد از عقدشان به اتاق خودشان رفتند و من به اتاق رفتم تا با چایى از عروسم پذیرایى کنم . اما دیدم کتابهایشان را آوردهاند و از کتابها و زندگانى ائمه حضرت زهرا (س) براى همسرشان صحبت مىکنند. من به ایشان گفتم : هنوز براى کتابها فرصت باقى است . اما او در جواب گفت: مادرجان لازم هست تا همسرم با زندگانى حضرت زهرا (س ) آشنا شود .
- مدتى بعد از شهادت آقاى ولى یکروز جوانى به درب منزل آمدند و کیسهاى که در دست داشتند را به پدر شهید دادند . ایشان پرسیدند داخل کیسه چیست؟ آن جوان گفت: اینها لباسهاى شهید است که ما موظف بودیم اینها را به خانوادهاش برسانیم . بعد سر کیسه را باز کردند و چند عدد لباس زیر بود و یک چتکه داخل آن بود . از آن جوان پرسیدم این چتکه چیست؟ آن جوان گفت: ناراحت نمىشوید؟ حاج آقا پدر شهید گفتند: خیر آن برادر گفتند: این چتکهها مال واکس کفش است . ولى آقاى چراغچى شب هنگام که برادران مىخوابیدند ، با چتکه زمین اطراف بچهها را تمیز و جارو مىکرد ، بطوریکه آنها از خواب بیدار نشوند .
- یادم هست یکسرى همه فامیل دور هم جمع بودند و چون مىدانستند که ولى ا ... مىخواهد به جبهه برود به دیدن او آمده بودند . تابستان بود و هوابسیار گرم بود . تمام افراد فامیل در اتاق زیر کولر نشسته بودند ولى ایشان روى تختى وسط حیاط بود. آنقدر آفتاب به آن تابیده بود که دست را مىسوزاند . ولى ا ... روى این تخت به نماز ایستاد. من به ایشان گفتم: (( مادر جان بیا داخل اتاق نماز بخوان« در جوابم گفت: » شما بروید به کار خودتان برسید . انسان باید خود را بسازد و آماده کند . )) واقعاً ایشان خیلى خودسازى مىکردند . آنقدر نمازهایشان را طول مىدادند و با خلوص نیت مىخواندند که انسان به او حسرت مىخورد که خداوند به یک نفر چنین لیاقتى داده است. شبها ما از صداى مناجات ایشان از خواب بلند مىشدیم و مىدیدم با صداى بلند گریه و از درگاه خداوند طلب آمرزش مىکند .
- یادم هست که در هفت آذر ماه سه ماه قبل از شهادتش من را به منطقه بردند . چون خیلى علاقه داشتم مناطق جنگى را ببینم . ولى ا... تمام جبهههاى جنوب را مثل آبادان ، اهواز ، خرمشهر و شوش را به من نشان دادند . - حتى آن موقع هنوز خرمشهر پاکسازى نشده بود - هر زمان هر کجا که بودیم موقع اذان ظهر ماشین را نگه مىداشتند و نماز را مىخواندند و ما را هم تشویق مىکردند که نماز اول وقت بخوانیم چون ثواب دارد .
- ایشان همیشه از بسیجىها صحبت مىکردند و علاقه خاصى نسبت به آنها داشتند . حتى مىرفت با آنها غذا مىخورد ، لباسهاى آنها را مىشست . برادر مراد نژاد تعریف مىکردند: ما در منطقه جلسهاى با ایشان داشتیم . او را در منطقه برادر ولى صدا مىزدند . همه برادرها آمدند به جز برادر ولى ا... چون ایشان آدم واقعاً خوش قولى بود و همیشه در سر قرارها به موقع حاضر مىشدند . این تأخیر کمى عجیب بود و بالاخره تصمیم گرفتیم که برویم پیش ایشان . وقتى به محل استقرار ایشان رفتیم دیدیم دارند زمین قرارگاه را مىشویند ومحیط خوابگاه برادرهاى بسیجى را جارو مىکنند . یعنى واقعاً برایشان هیچ مهم نبود که بگویند: مسئولیت فلان تیپ را دارند یا مسئول فلان جا هستند . کار ولی ا... فقط برای رضای خداوند بود .
- یک روز صبح که آقاى ولی از خواب بیدار شدند که نماز صبح بخوانند دعاى عهد را خیلى زیبا و خوب مىخواندند ، یادم هست من خوابیده بودم و از صداى زیباى ایشان از خواب بیدار شدم و خیلى سریع ضبط را روشن کردم و چون متوجه بیدار شدن من نشده بودند موفق شدم یک مقدارى از صداى ایشان را به عنوان یادگارى ضبط کنم .
- یک شب خواب دیدم که آقا ولى آمدهاند و من هم که نگران حالشان بودم با همان زبان عامیانه خودم مىگفتم : الهى بمیرم شما در این 23 روز چقدر رنج کشیدید . قفسه سینه تان چقدر ناراحت بود . ولى ا... گفت: نه من هیچ رنجى نکشیدم ، هیچ دردى احساس نکردم ، فقط یک لحظه چشمهایم را باز کردم و دیدم اطرافم پر از بسیجى است . خواستم در همان عالم خواب بروم به خانواده بگویم که مثلاً : ولى ا... توى بیمارستان درد نکشیده و از این خبر همه را خوشحال کنم .
- یک شب در خواب دیدم که دارند آقاى ولى را تشییع مىکنند و مىخواهند دفنشان کنند . آمدند جلوى مرا گرفتند . گفتند : نه نمىگذاریم تو بروى او را نگاه کنى . مىگفتم : تو را به خدا بگذارید بروم جنازهاش را نگاه کنم . در همان عالم خواب دیدم همینطور من را گرفتهاند و مىگویند: نه نمىگذاریم بروى نگاه کنى لزومى ندارد . وقتى که من را رها کردند ، رفتم نگاه کردم دیدم بدنشان سالم داخل قبر گذاشته شده است. گفتند : حالا خیالت راحت شد .
- یکروز براى زیارت به حرم مطهر حضرت امام رضا علیه السلام رفته بودم . در حالیکه مشغول زیارت بودم یکنفر از پشت سر چشم هایم را گرفت. هر چه تقلا کردم خودم را از دستش خلاص کرده و چشمانم را باز کنم موفق نشدم . مرا از جا کند و در بغلش نگه داشت و ناگهان رها کرد . چشمانم را باز کردم آن شخص کسى جز ولى ا... نبود . با هم احوالپرسى و روبوسى کردیم . گفتم : کجا بودهاى؟ چکار مىکنى؟ کى آمدهاى؟ کى مىخواهى بروى؟ گفت: کى از لشگر آمدهاى؟ گفتم: چند روزى هست . گفت: کى مىخواهى برگردى؟ گفتم: دو تا سه روز دیگر . گفت: مىدانى فرمانده لشگرت کیه؟ گفتم: حاجى مرا مىخواهى تخلیه اطلاعاتى کنى؟ خندید و گفت: نه زیاد گفتم: چه خبر؟ گفت: بگو ببینم فرمانده لشگرت کیه؟ گفتم: برادر مرتضى قربانى بودند گفت: وقتى برگردى دیگر او فرمانده ات نیست . گفتم: شما هستید؟ گفت: ما نه هنوز زود است و خیلى کار دارد تا فرمانده لشگر شوم ما فعلاً فرمانده خودمانیم و هنوز نتوانستهایم درست با خودمان کار کنیم . گفت : برگردى لشگر فرمانده عوض شده گفتم: کیه؟ جسته و گریخته گفت: قرار این است که حاج باقر فرمانده لشگر بشود هنگامیکه لشگر رفتم دیدم صحبتهاى آقا ولى درست بوده است . وقتى او را دیدم گفت : حدسم خوب بوده توى لشگر؟ گفتم: تو خبر داشتى گفت: نه صحبت هایى در لشگر مىشد .
- تابستان سال 63 آقا ولى را مأموریتى به کرمان فرستادند و ایشان با این شرایط پذیرفتند که هنگام عملیات در جبهه باشند. در این سفر من را با خودشان بردند، یادم هست اولین چیزیکه در اتاق محل استقرارمان نصب کردند تصویر حضرت امام خمینى (ره) بود . عشق و علاقه فراوانى به فرزند زهرا (س) داشتند و بعد به حالت خبر دار ایستادند و به عکس امام خمینى سلام نظامى دادند .
- همان شبى که قرار بود به تهران برویم، یکى از برادرها از دفتر امام وقت گرفته بودند و شبانه ماشین آورند درب منزل ما و گفتند: (برویم!) مادرم گفتند: (شب برف مىآید و صحیح نیست .) ولى ایشان مىگفت: نه خدا خودش درست مىکند، خدا ما را طلبیده ما مىخواهیم خدمت امام برویم، با یک شور و حالى ایشان مىرفتند که من واقعاً فکر مىکنم لطف خداوند شامل حال ما شد که به سلامت به تهران رسیدیم . زمانى که رسیدیم آنجا باورکنید سر از پا نمىشناخت که مىخواست برود خدمت حضرت امام و زمانى هم که گاهى اوقات خجالت باعث مىشد که من آن صمیمیت خاص را نداشته باشم به من مىگفتند : » تهمینه جان، ما را امام به هم محرم کرده «. من هم چون دفعه اول بود که امام را زیارت مىکردم یک حال عجیبى داشتم ، واقعاً زبانم بند آمده بود . وقتى ماوارد شدیم (همین حیاط امام را که نشان مىدهند) چون امام اکثر خطبههاى عقد را آنجا برگزارمى کردند . امام آمدند روى ایوان نشستند، ما که وارد شدیم شکه شده بودم و فقط من به چهره امام خیره شده بودم . امام آمدند روى صندلى نشستند، زمانى که امام گفتند : » دخترم من از طرف تو وکیل هستم« واقعاً زبانم بند آمده بود . خدا شاهد است نمىتوانستم . بله همینطور به صورت امام خیره شده بودم و بالاخره بعد از دو مرتبه بله را گفتم و بعد هم دست ایشان رابه همراه آقا ولى ا... بوسیدیم و رفتیم و هرگز این سعادت که نصیب ما شد را فراموش نخواهم کرد .
- در تیرماه سال 1360 براى اولین بار به جبهه جنگ اعزام شدم. بعد از چند روز که در منطقه بودم براى استحمام به اهواز آمدم. به حمامى واقع در میدان 4 شیر اهواز رفتم تا دوشى بگیرم و بدنم را نظافت کنم. در حمام مشغول شست و شوى بدنم بودم ناگهان احساس کردم دستى روى شانهام قرار گرفت ، رویم را برگرداندم. فردى ناشناس بود گفت: نمىخواهى پشتت را صابون بزنى؟ گفتم : اگر یکى باشد چرا؟ او بدون معطلى مشغول لیف زدن پشتم شد و بر روى بدنم آب ریخت. سپس گفت: نمىخواهى پشت ما را لیف و صابون بزنى؟ گفتم: چرا ؟ او در حالیکه خندهاى برلبانش نقش بسته بود گفت: پس بیا پشت مرا هم لیف بزن . پشت ولى ا... را لیف و صابون زدم. همراه هم از حمام بیرون آمدیم ولى ا ... گفت : اسمت چیه؟ گفتم: مهدى کفشکنان هستم بچه مشهدم . او گفت: من اسمم ولى است ، ولى ا ... ، او به فامیلش اشارهاى نکرد . احتمالاً در آن زمان چراغچى فرمانده دسته در گردان ابوذر بود. در آن زمان فقط دو گردان نیرو از استان در خوزستان بود .
- شب عملیات رمضان بود. گردان ما هم قسمتى از کار را بر عهده داشت . تعدادى از نیروها به سمت هدف پیشروى کرده ولى تعدادى نیز زمین گیر شده بودند. دشمن به شدت بر روى نیروهاى ما آتش مىریخت و میدان مین هم مشکل مضاعفى را برایمان بوجود آورده بود . ولى ا... پشت بیسیم داد مىزد : یا صاحب الزمان(عج) بگو و برو جلو
- زمانى که چراغچى دوباره براى ادامه کار به لشگر برگشت ، من کار برادر باقر را انجام مىدادم ( امورجانشینى ) . براى ایشان هم حکم معاونت عملیات لشگر را صادر کرده بودند. من به این موضوع معترض بودم که چرا من بایستى عنوان قائم مقامى را داشته باشم و او که استاد ما بود در رده پایینترى در عملیات مشغول بکار گردد؟ این مطالب به گوش ولى ا... رسیده بود آمد و گفت: باز حرفهایى در پشت سر ما زدهاى؟ مگر نوع کار و مسئولیت براى من ارزش دارد که شما این مباحث را مطرح کردهاى؟ گفتم: شاید این موارد براى برادر باقر مشکل نباشد و بتواند آن را هضم کند ولى براى من خیلى مشکل و سخت است . من هیچ موقع نمىتوانم خود را در جایگاه بالاتر از او ببینم. براى این منظور حتى برنامه ریزى کردم که به تیپ 21 امام رضا علیه السلام برگردم. از طرفى برادران شهید ، خردمندى و برونسى هم در حال جمع آورى امضاء براى رفتن من و جایگزین شدن ولى ا ... بودند . البته کسى نسبت به این تقاضا جواب مثبت نداده بود . یکبار برونسى گفت: مرا حلال کنید برعلیه تو این کار را کردم و اقدام به جمع آورى امضاء براى جایگزین نمودن چراغچى به جاى من ( سعادتى ) - انجام دادیم ولى یک امضاء هم نتوانستیم جمع کنیم . ولى ا... چراغچى از پیشنهاد من مبنى بر استعفاء از قائم مقامى لشگر براى جایگزین شدن ایشان خیلى ناراحت شده بود گفت : مرد حسابى ماها همه مىخواهیم کار کنیم ،حالا تو قائم مقام باشى و من معاونت عملیات باشم ، من قائم مقام باشم و تو معاون عملیات چه فرقى دارد؟ بله براى او انجام تکلیف مهم بود .
- زمانى که آقا ولى کلاس پنجم بودند یک روز بعد از ظهر آمد خانه و گفت: » یا ا ... زود باشید اتاقها را مرتب کنید« و پردههاى سیاه را آورد و لوحها را در دور اتاق چید و گفت: »من امشب دوره قرآن دارم« وقتى برنامه شروع شد چراغها را خاموش کردند و شروع کردند به سینه زدن، براى ما خیلى تعجب آور بود که ایشان به این سن و سال همچنین برنامهاى داشته باشند .
- یک گردان از نیروهاى ارتش به تیپ ما مأمور شده بود. فرمانده گردان مزبور نیز در محل فرماندهى تیپ مستقر شده بود. من هم در آنجا بودم. یکروز فرمانده گردان ارتش از چراغچى پرسید: شما چقدر حقوق مىگیرید؟ چراغچى گفت: حدود 2 هزار تومان. فرمانده گردان ارتش مأمور به تیپ خندهاش گرفت و گفت: امکان ندارد من که الان توى گردان هستم حدود سى و سه هزار تومان حقوق مىگیرم چطور شما که فرمانده تیپ هستید 2 هزار تومان حقوق مىگیرید. شهید چراغچى با دست برادرى را که مسئولیت شهردارى سنگر را به عهده داشت نشان داد و گفت : ایشان دو هزار و هشتصد تومان مىگیرند. برادر ارتشى که اصلاً باورش نمىشد گفت: چى دارید مىگویید؟ شما فرمانده تیپ هستید ،مىگویید دو هزار تومان مىگیرم و ایشان که خدمتکار سنگر است دو هزار و هشتصد تومان. چراغچى گفت : خوب او عائلهاش از من بیشتر است . لحظاتى گذشت ولى ا... با اشاره به من گفت : از ایشان بپرسید: شما چقدر حقوق مىگیرید؟ خطاب به آن برادر ارتشى گفتم: من یکهزار و هشتصد تومان حقوق مىگیرم . این صحبتها واقعاً سبب تعجب آن برادر ارتشى شده بود .
- یکى از دوستان ایشان تعریف مىکرد که : (( ولى ا... در جبهه یک قبرى براى خودش ، خیلى دورتر از این قسمتى که شبها در آنجا مىخوابیدند حفر کرده بود . نصف شب که مىشد آنجا مىرفت و براى خودش دعا و عبادت مىکرد ، طورى که انسان این همه خلوص نیت و پاکى را براى یک فرد باور نمىکند . چند تن از دوستان ایشان براى اینکه او را کمى اذیت کنند شبانه او را تعقیب مىکنند و محل او را پیدا مىکنند و مىبینند در آنجا ایشان فانوسى در دست دارد و وضو مىگیرد و شروع به نماز خواندن و دعا و گریه و راز و نیاز با خدا مىکند . بعد دوستان وى شب بر مىگردند و فردا صبحش مىروند و آن قبر را از خاک پر مىکنند . شب بعد که ایشان مىرود هر چه مىگردد قبر را پیدا نمىکند و بر مىگردد به سمت قرارگاه و مىخوابد . صبح که مىخواهند سوار قایق بشوند و به غواصى بروند ، بچهها به او مىخندند و او مىفهمد که کار دیشب ، کار آنها بوده و از دست آنها ناراحت مىشود ولى هیچ چیزى به آنها نمىگوید. براى اینکه دوست نداشت کسى از حالت عبادتش با خدا و حالت روحانیتش مطلع شود ، چون او هر کارى مىکرد براى رضاى خدا بود . ))
- صبح روز عملیات بدر عدهاى از بچههاى فیلمبردار صدا و سیما آمده بودند و نرسیده به خط از من سؤال کردند آقا بالاخره ما از چه کسى مصاحبه کنیم؟ در همین لحظه بود شهید چراغچى آمد گفتم: با همین آقا ولى که اینجاست مصاحبه بکنید که جانشین لشکر و مسئول اطلاعات - عملیات است بعد برگشت و به من گفت : برزگر من که کسى نیستم که بخواهند با من مصاحبه کنند به اینها بگو بروند خط گفتم: حاجى تا خط دویست متر بیشتر نیست و هر چه اصرار کردم مصاحبه نکرد و رفت جلو. پس از نیم ساعت دیدم همان شخص آمد و گفت: آن قایقى که دارد مىآید ، ولى ا... را دارد مىبرد عقب ، او تیر خورده است .
- یادم هست شب بود و ولى ا... تازه از جبهه به منزل رسیده بود . بعد از احوال پرسى و در آوردن لباسهایش مشغول استراحت شدند و تلویزیون تماشا مىکردند که پیام امام خمینى (ره) را پخش مىکرد که ایشان مىگفتند : » این جوانهاى من کجایند که در جبههها به آنها نیاز داریم« ولى ا... بعد از شنیدن پیام امام صبح که براى نماز بیدار شدند و خود را آماده کردند راهى جبهه شدند . هر چه خانمش گریه و التماس مىکرد که شما تازه آمدهاید لااقل چند روز بمانید و بعد بروید ولى او مىگفت : » امام خمینى دستور دادند ، هر چه سریعتر باید بروم .« موقع رفتن هر چه به او مىگفتیم : که رویت را بر گردان تا ما نگاهت کنیم ولى ایشان بر نمىگشت و مىگفت: اگر به شماها نگاه کنم ممکن است محبت شما مانع رفتن من به جبهه شود .
- هنگام عملیات بدر بود. همراه تعدادى از برادران به سمت جلو در حرکت بودیم. در میانه راه به بولدوزرى برخورد کردیم. انسانى که لباسهاى بسیجى بر تن داشت و سر و صورتش را خاک و گرد پوشانده بود، راننده بولدوزر را براى انجام کار احداث خاکریز در روى جاده که عرض آن حدود 7-10 متر بود، راهنمایى مىکرد . به چهره راهنماى دستگاه خیره شدم ، بله ، او کسى جز چراغچى نبود ! همان خاکریز باعث شد که دشمن نتواند منطقه را از دست نیروهاى ما بگیرد و تلفات سنگینى به ما وارد نماید .
- لشگر در منطقه مهران هنگام عملیات کربلاى 2 خط و حد داشت. خط پس از عملیات تثبیت شده بود . حاج ولى به آنجا آمد. عدهاى از برادران و مسئولین لشگر جمع بودند. پس از مقدارى صحبت گفت : کى حاضر است برود از خط سرکشى کند؟ من گفتم: من حاضرم یک خودرو با راننده و دو نفر نیرو در اختیارم گذاشت و گفت: بروید. منتهى باید کار را تمام کنید. نیمه تمام رها نکنید و برگردید . قرار بود خط را براى پدافند تحویل ارتش بدهیم . او ادامه داد . کار را تمام کنید. تا تمامش نکردهاید، برنگردید. جنازه ات اگر برگشت، برگشت، خودت حق ندارى برگردى ! من هم با اعتقاد و اعتماد کامل به محل اجراى مأموریت عازم شدم .
- بنا بود عملیات خاصى انجام بگیرد. برادر درچهاى تعدادى نیرو آوردند و در اختیار آموزش قرار دادند. آموزش مىبایست تاکتیکهاى خاصى را به این نیروها آموزش دهد، و آنان را با صحنههاى مشابه عملیات روبرو نماید . مجموعه نیروها به سنگ بست منتقل شدند . ولى ا... به عنوان فرمانده گروهان ضد چریک به اردو آمدند. طرحى را تدوین نموده و ارائه دادند که با اجراى آن گویى نیروها قبل از حضور در منطقه عملیاتى، با کش و قوسهاى عملیاتى آشنا مىشوند . از جمله کارى که ایشان در آن اردو کرد، این بود که: در مسیر انتقال غذا به اردوگاه ، گروههاى کمین گذاشته و غذا را به اصطلاح مصادره کرده و بردند . او مىخواست حتى چنین صحنه هایى براى نیروها عملى نشان داده شود . این حرکت، شور و شوق خاصى به اردو بخشید و اوضاع را از شکل مصنوعىاش خارج نمود . همچنین جنگ تن به تن با سرنیزه را بین نیروها اجرا نمود و روحیه رزم و رزمندگى را در عقبه به شکل واقعى نمایش داد. گرچه این حرکات مقدارى به جراحات و صدمات سطحى ختم شد ولى شور و نشاط خاصى در منطقه ایجاد کرده بود .
- در اوایل ولى ا... مربى تاکتیک بود، هم نیروهاى بسیجى و هم نیروهاى کادر را در محلى در آخر نخریسى آموزش مىداد، هر روز صبح برادران بسیجى را به خط مىکرد و به صورت "به دو" از پادگان خارج مىکرد و به سمت حرم به راه مىافتاد . یکروز من شاهد این صحنه بودم، ماه شعبان نزدیک به نیمه بود، چراغچى بچهها را به خط کرده و به حالت دو حرکت مىداد اشعار زیبایى به شرح زیر را بلند بلند مىخواند و بقیه نیروها هم آن را تکرار مىکردند : چون نیمه ماه آید بقیه ا... آید فرزند زهرا مهدى دلشاد و دلخواه آید آه از شوق وصال جان واقعاً صحنه دلکشى بود ....
- یادم هست در عملیات مسلم بن عقیل قرار بود در یک مقطع از خط، عملیات صورت بگیرد که بچهها به مین برخورد کرده بودند . شهید امینى پاى بى سیم گفته بود که: برادر ولى ا...رسیدیم به میدان مین و ایشان هم گفته بودند: برو روى مین و آقاى امینى هم رفته بود روى مین و بعد پشت بیسیم گفتند: آقاى امینى خم شد یعنى ایشان شهید شدند و آقاى چراغچى در آن لحظه بسیار ناراحت و غمگین شدند .
- براى انجام مراحل آموزش نیروها قسمتى از پادگان سردادور (امام رضاى فعلى) تحویل سپاه شده بود. انبارهاى سلاح هنوز تخلیه و تحویل نگردیده بود. یکى از فرماندهان سپاه جلسهاى گذاشته بود. چراغچى به عنوان مسئول آموزش آن زمان در جلسه شرکت کرده بود. آن موقع براى آموزشهاى انفرادى سلاح به اندازه کافى در اختیار نداشتیم . چراغچى خیلى شجاعانه گفت : این مطلب قابل تحمل نیست که ما به مقدارى سلاح براى آموزش نیاز داشته باشیم. انبارها هم مملو از این سلاحها باشد ولى در اختیار ما قرار نگیرد و نیروهاى بسیجى از این لحاظ در مضیقه باشند . شما یا نیازمان را برطرف مىکنید و آنها را در اختیار ما مىگذارید و یا ما مجبوریم مطلب را از کانالهاى مربوطه پیگیرى کنیم .[۱]