شهید ولی الله چراغچی مسجدی-بخش10

شهید ولی الله چراغچی مسجدی


خاطرات

- در جبهه چزابه که مستقر بودیم در پاتک های سنگینی که عراقیها انجام می دادند در یک مرحله شهدی زیاد دادیم . من یک روز خیلی ناراحت بودم و خدمت سردار چراغچی رسیدم و گفتم : به من اجازه بدهید مثل سایر رزمنده های دیگر به خط مقدم بروم و با دشمنان نبرد کنم . ایشان صورت مرا بوسید و گفتند نه ، خواهش می کنم شا برگردید بهداری ، شما نمی خواهید ما بهداری نداشته باشیم .

- در جواب یکی از دوستانش که گفته بود : تو که این همه مجروح شده ای چرا شهید نمی شوی ؟ گفته بود : جبهه مدرسه است و من نیز دانش آموز تنبل کلاس هستم ، به همین خاطر شهادت نصیبم نمی گردد .

- از دور سیاهی نظرم را جلب کرد . شخصی اور کتش را روی سرش انداخته بود و پوستهای هندوانهایی که بچه های گردان خورده بودند را از محوطه پادگان جمع می کرد . به او نزدیک شدم او کسی نبود جز آقا ولی خودمان یعنی قائم مقام لشکر 5 نصر .

- یک بار هنگام عملیات زیر آتش مستقیم دشمن بودیم ، به طوری که همة بچه ها از شدت آتش روی زمین خوابیده بودند . من او را دیدم که بلند شده و در مقابل تیرهای مستقیم دشمن راه می رفت و تیر اندازی میکرد و به این طریق به بچه ها روحیه می داد تا سریعتر خط اول را پر کنند .

- در یکی از عملیاتها که فکر می کنم در چزابه بود ، حالت تدافعی داشتیم و تقریباً شکست خورده بودیم . حتی عده ای از بچه های پاسدار به خاطر علاقه ای که به شهید چراغچی داشتند و اینکه ایشان گفته بود : به شما نیاز هست به مرخصی نرفته بودند و بچه ها آمده بودند به بنده که مسئول لجستیک بودم گفتند که : ما خجالت می کشیم با آقای چراغچی در مورد مرخصی صحبت کنیم و شما این کار را انجام بدهید . در آن موقع فرمانده سپاه آقای علوی بودند که با خانواده اشان به منطقه آمده بودند . بنده رفتم و به ایشان جریان را گفتم . ایشان هم پاسخ داد که هر پاسداری که به جبهه می آید ، یا باید جنگ تمام شود یا افقی برگردد . بنده پاسخ ایشان را دادم و گفتم : که حرف شما صحیح نیست و این حرف باعث تضعیف روحیة نیروها خواهد شد ، ایشان هم گفت : به شما ربطی ندارد و شما به کار های تدارکاتی خودت رسیدگی کن . همان شب هم عملیات بود و ما تمام خط را به نحو احسن از امکانات پر کردیم . ساعت حدود 2 نصف شب بود که از سنگر فرماندهی به من تلفن کردند و من هم به آنجا رفتم که آقای چراغچی و آقای علوی بودند . در آنجا هم مسئلة بین ما و آقای علوی بالا گرفت و ایشان از نحوة تدارکات شکایت کرد و گفت : در خط ، آرپی جی هفت نیست . و بنده هم جواب ایشان را دادم و در مورد اینکه گفته بودند ، پاسدارها باید افقی برگردند و . . . نیز به ایشان انتقاد کردم که چرا خودشان قصد دارند بروند ولی دیگران حق ندارند و در تمام این مدت و بحث ها شهید چراغچی با آن حالت آرامش و سعة صدر خود ما را دعوت به صبر می کردند و از نیروهای خودشان و نیز از فعالیت بنده کاملاً دفاع می کردند . و آقای علوی را به صبر و آرامش دعوت می کردند و البته در همان موقع نیز سردار قالیباف که مسئول خط بودند . وارد سنگر شدند و مرا در آغوش گرفتند و در حالی که از جریان خبر نداشتند گفتند : رسول جان قربانت بشوم ، تو که پدر ما را در آوردی ، گفتم : چطور ؟ گفت : آن قدر مهمات زیاد بود که من یک لنکروز از مهمات و آرپی چی هفت ، جمع کردم و آوردم ، الان بیرون سنگر است ، و در همان حال هم شهید چراغچی از بنده دفاع می کرد و کلاً ارتباط ایشان یک ارتباط دوستانه و برادرانه بود نه رابطه ای به عنوان فرمانده و نیرو .

- یک روز اسلام اباد غرب که مستقر بودیم ، یک نوجوان سیزده ساله ای آمد و در حالی گه گریه می کرد می گفت : من از دست این رفیق شما ( آل سیدان ) شکایت دارم ـ آن موقع آل سیدان مسئول سازماندهی بود ـ گفتم : چرا ؟ گفت : نمی گذارند من بروم و شهید بشوم . گفتم : مگر ایشان چه می گوید ؟ گفت : می گوید سن شما کم است ، ما نمی توانیم شما را بغل کنیم و از این تپه ها بالا و پائین ببریم . گفت : سه دفعه این آقا نیرو اعزام کرده است و من را پی زده است . من روز قیامت جلوی ایشان را می گیرم . من ال سیدان را صدا کردم و گفتم این آقا چه می گوید ؟ او گفت : حاج آقا شما را وساطت می کنید . ایشان بچه است . ما که نمی توانیم او را بغل کنیم ، آخر این بچه به درد ما نمی خورد . او نوجوان است و شاید به درد شما بخورد . پس از اصرار زیاد یک جمله ای گفت که مرا خیلی منقلب کرد . گفت : من شنیده ام امام حسین علیه السلام در کربلا سرباز شش ماهه اش را آورده بود . من از شش ماهه کمتر هستم . من چهارده ساله هستم . چرا نمی بری . تا این جمله را گفت به ال سیدان گفتم بگذار برود . از این قضیه چند ماهی گذشت . یک روز دیدم ولی الله چراغچی گفت حاج آقا می خواهید یک تحفه ای نشانتان بدهم . گفتم چه تحفه ای ؟ در بماشین را باز کرده دیدم یک آقا پسری که هم سرحال شده بود و صلاحی بر دوش داشت که به دلیل کوتاهی قد روی زمین کشیده می شد داخل ماشین نشسته است . نگاهی کردم و پرسیدم چی شده است ؟ گفت : این نوجوان حماسه ها آفرید . گفت : این همان فرد است که شما شفاعتش کرده اید . گفت : من از این نوجوان روحیه شهادت طلبی را آموختم . گفتم چطور ؟ گفت : می خواستیم بالای تپه آب ببریم ، هر کس می رفت شهید می شد ، چون در تیر راس خمپاره و تیر مستقیم دشمن بود . ایشان به بچه ها آب رساند . هندوانه برد . گفتم : نمی ترسی ؟ گفت از چه بترسم . من برای شهید شدم آمدم . بعد آن پسر گفت حاج آقا حالا فهمیدی که من هم می توانم کاری انجام بدهم . ایشان چند نفر از عراقیها را هم اسیر گرفته بود که یک روز چراغچی آنها را به نشان داد .

- قبل از عملیات بدر همراه شهید ترابى به طرف پاسگاه برزگر در حال حرکت بودیم . بعد از اینکه به محل رسیدیم صداى دعاى کمیل مى‏آمد . من بین نیروها نشستم . در بین دعا دیدم که یکنفر در حال سجده است و یکى از اورکتهاى سپاه را هم روى خودش کشیده و شدیداً گریه مى‏کند . در اواخر دعا گریه این شخص زیادتر شد . بعد از اتمام من دفتم و تقریبا همانجا نشستم که آن شخص آنجا به سجده رفته بود . یکدفعه احساس کردم آنجا خیس است. از بغل دستى خودم سئوال کردم که آیا شما اینجا آب ریخته‏اید. گفت: نه ، بعد ذهنم رفت که در هنگام دعا آن شخص در اینجا سجده رفته و گریه مى‏کرده است و اینها گریه‏ها و اشکهاى آن پاسدار است پس از معرفى بچه‏هایى که آنجا بودند متوجه شدم که ایشان شهید ولى ا ... چراغچى بوده است و از همانجا به خاطر خلوص نیت ایشان محبتى از ایشان در دلم نشست. پس از آن حرکت کردیم براى شناسایى در داخل نیزارها ، آقاى قالیباف ، آقاى قربانى و آقاى سعید رئوف هم بودند و آقاى اکبر نجاتى هم بود. داخل یک قایق در نیزارها بودیم که دیدم یک بلم به طرف ما مى‏آید و داخل آن سه نفر با چهره‏هاى سیاه بودند . من ترسیدم و گفتم نگاه کنید عراقى‏ها آمدند. شهید چراغچى گفت: نترس اینها عراقى نیستند. اینها بچه‏هاى مجاهدین عراقى هستند . قرار است مسائلى را براى عملیات بعدى مطرح کنند. در همان حال شهید چراغچى زیرلب زمزمه مى‏کرد و تسبیح مى‏گفت .

- زمانى که در فکه مستقر بودیم یک کانتینر بزرگى بود که متعلق به طرح عملیات بود . برادر چراغچى آن زمان مسئوول طرح و عملیات بود. این کانتینر بر اثر اینکه دور و برش خاک جمع شده بود یک مقدار بغل‏هاى آن تو رفته بود. برادر ولى یک میله‏اى وسط کانتینر گذاشته بود که حالت جمع شدگى را از بین ببرد. وقتى من به کانتینر مراجعه کردم گفتم : چرا این کار را کرده‏اید؟ برادر ولى گفت: چه کار مى‏کردیم؟ گفتم : شما که از زور و بازوى من اطلاع داشتید به من خبر مى‏دادید مى‏آمدم و کانتینر را صاف مى‏کردم. در حالى که چند نفر نشسته بودند برادر ولى بلند شد و حدود یک ساعت با هم سرشاخ شدیم .

- یک روزبه طرف حرم حضرت رضا علیه السلام مى‏رفتیم و در بین راه آقا ولى دست من را گرفت و گفت: (( من هر چند مدت در جبهه باشم خاطرم جمع است که خواهرى دلسوز دارم که مواظب همسرم است . )) انشاء ا... خداوند نصف ثواب جهادم را براى شما منظور کند .

- من هرازچندگاهى به دیدن ولى ا... مى‏رفتم. در کاترپیلار مستقر بود. خواستم او را ببینم در موقعیت حضور نداشت . منتظر ماندم تا آمد احوالپرسى کردیم . خیلى گرد و خاکی ، بود خسته به نظر مى‏رسید ، گفت : - اجازه بدهید من نمازم را بخوانم . گفتم: باشد . نمازش را خواند و ظاهراً مى‏خواست سجده شکر به جا آورد ،‌ به سجده رفت آنقدر طولانى شد که من فکرکردم شاید از شدت خستگى به خواب رفته است . بالاخره سرش را از سجده برداشت و گفت: برویم گفتم کجا ؟ گفت: بار بزنید که باید امشب نیروها را به ایستگاه حسینیه برده و در آنجا مستقرنماییم . به همراه ایشان حرکت کرده و با مشکلات زیادى خودمان را به ایستگاه حسینیه رساندیم و ولى ا... هم على رغم خستگى زیاد مشغول استقرار نیروهایش گردید . همچنانکه به او مى‏نگریستم به قدرت ایمان و اخلاصش غبطه مى‏خوردم .

- در آن زمان - قبل از انقلاب - براى اینکه قشر جوان را به فساد بکشانند یک سرى عکس‏هاى مستهجن بین جوان‏ها پخش مى‏کردند. یکبار تعدادى از همین عکس‏ها در دست عده‏اى از بچه‏ها بود . آنها سخت مشغول تماشا کردن ان بودند و دور هم جمع شده بودند. چراغچى سررسید وداخل چه‏ها شد و یک مرتبه گفت:چیه؟ گفتند : عکس‏هاى مثلاً اینجوریه . گفت من حاضرم بخرم. گفتند:چند گفت: 2 ریال یا 1 یک ریال . او به سرعت در انجام معامله توافق کرد عکس‏ها را از فروشنده‏ها تحویل گرفت و بهاء آن را پرداخت کرد و به سرعت از محل تجمع دانش‏آموزان دور شد . وقتى تحقیق کردم مشخص شد که آنها را پاره کرده و داخل توالت انداخته است .

- در بلندى‏هاى خرم ، همراه با ولى ا... و چند نفر دیگر از برادران در حال حرکت بودیم. محیطهاى اطراف جاده را بیابان فرا گرفته بود.هنگام اذان ظهر شد. به محض داخل شدن در وقت اذان چراغچى دستور داد که خودرو را نگهدارند . خودرو متوقف شد. همه از خودرو پیاده شده و پس از گرفتن وضو آماده برگزارى نماز شدیم و نماز جماعت را در بیابان برگزار کردیم .

- حدود 8-7 ماهى مى‏شد که ولى ا... به مرخصى نیامده بود ما هم خیلى دلمان تنگ شده بود و تصمیم گرفتیم به دیدن ایشان برویم. من به اتفاق خانمم و بچه‏ام رفتیم اهواز . آنجا که رسیدیم رفتیم به محل کار آقا ولى ا.. که گفتند ایشان خط مقدم جبهه هستند و نمى‏شود بروید . من خودم چون بستان و تنگه چزابه رفته بودم با چند نفر آشنا بودم. از طرف جاده خرمشهر به بستان رفتیم . شب جلوتر سیل آمده بود و جاده را آب فرا گرفته بود . از جاده دیگر که خاکى بود رفتیم تنگه چزابه و از آنجا به قرارگاه . آقا ولى ا... رفته بود خط من به اتفاق خانمم حدود 1 ساعت در قرارگاه نشستیم تا ایشان آمد . او خیلى خوشحال شد که ما آمدیم . ما را به اتفاق همسرم سوار ماشین کرد و گفت: بیایید برویم از خط بازدید کنیم. خانمم مقدارى مى‏ترسید و مى‏گفت: من تا به حال همچنین جاهایى نرفته‏ام . ولى ا... گفت: هیچ مشکلى نیست باید شجاع باشید من زن برادرى مى‏خواهم که شجاع باشد . ما را همراه خود برد خط مقدم و اسلحه را داد دست خانمم و گفت: مى‏خواهم به طرف عراقیها شلیک کنى که تو هم سهمى داشته باشى . خانم من گفت: یاد ندارم.خودش اسلحه را یک دستس گرفت و یک آهن آنجا بود به آن شلیک کرد بعد اسلحه را به خانم من داد او هم یک تیر شلیک کرد و صلوات فرستاد . آقا ولى ا... گفت: برویم قرارگاه. یک چایى با هم خوردیم و گفت: من باید بروم چون خیلى کار دارم و خداحافظى کرد و رفت .

- یادم هست بعد از شهادت آقا ولى ،‌ روزى من بر سر مزارش رفتم و دیدم بچه پنج ساله‏اى آنجا نشسته و گریه مى‏کند. با خودم گفتم: این بچه را نمى‏شناسم، از مادرش پرسیدم این بچه چرا گریه مى‏کند؟چه شده است؟ ایشان گفتند:ما با هم داشتیم بر سر مزار شهداء راه مى‏رفتیم، موقعى که به این مزار رسیدیم و چشمش به این عکس افتاد، شروع به گریه کردن کرد. چون زمانى که پدر این بچه شهید شده بود این آقا ولى ا.. به منزل ما مى‏آمده است و براى بچه‏ها کادو مى‏آورده است و خصوصاً این دخترم را ناز و نوازش مى‏کرده است و خیلى مهربانى مى‏کرده است ، وقتى که چشم دخترم به عکس شهید افتاده بود گفته بود: حالا دیگر چه کسى براى من کادو مى‏آورد و نوازشم مى‏کند . من خیلى متأثر شدم و بعد از آن مرحله با آن خانواده رفت و آمد پیدا کردیم .

- حدود سالهاى 60 یا 61 بود که بنده به عنوان نیروى بسیجى در مجموعه شهید چراغچى حضور داشتم. در یکى از مرخصى هایم که از منطقه به مشهد قرار بود برگردم برگه‏اى به من داده شد که با ارائه آن مى‏توانستم از هواپیماهاى 330 ارتش که در حمل و نقل نیروهاى ارتش از آن استفاده می شد براى برگشتن به مشهد استفاده کنم . وقتى به پادگان نیروى هوایى رفتم شهید چراغچى هم در آنجا حضور داشت . من باایشان احوال پرسی کردم و گفتم: که از نیروهاى جمعى یگان شما هستم با اینکه شهید چراغچى بنده را نمى‏شناخت با شنیدن این حرف مرا در آغوش گرفت و مانند کسى که دوست چندین ساله‏اش را دیده است با من احوال پرسى کرد و مرا در آغوش گرفت و مهره کمر مرا هم فشار داد و خیلى صمیمى برخورد کرد. ابتدا آنروز به علت اینکه برگه مربوطه را به مسئوولین پرواز ارائه نکردم نتوانستم با پرواز با آنها به مشهد بروم . البته شهید چراغچى هم به علت اینکه مورد شناخت نیروهاى ارتش نبود نتوانست براى من جا بگیرد و تمام سهمیه‏ها توسط مسئوولین پرواز به نیروهاى دیگر تعلق گرفته بود . حدوداً یک سال بعد که بنده به عنوان پاسدار در سپاه شروع به کار کرده بودم در یکى از مرخصى ها که به مشهد در حرکت بودم مجدداً با شهید چراغچى همسفر شدم . آنجا هم قرار بود از سهمیه‏هاى پروازهاى ارتش استفاده کنیم. در آنجا هم با یکدیگر احوال پرسى کردیم و ایشان با همان صمیمیت گفت: برگه ات را ایندفعه داده‏اى؟ که بنده گفتم:آره. در هنگامى که در هواپیما بودیم و بلند گوى هواپیما اعلام کرد که به مشهد رسیده‏ایم همه صلوات فرستادند و خوشحال بودند که ناگهان هواپیما به یک سمت تغییر جهت داده و تمام افرادى را که روبروى هم نشسته بودند روى ما افتادند و چند لحظه بعد مجدداً هواپیما به سمت دیگر رفت و ما روى آنها افتادیم در همان لحظات بود که از شیشه هواپیما میدان آزادى تهران را دیدیم همه دعا و صلوات مى‏فرستادند که پس از مدتى هواپیمانشست و خلبان پس از خروج از هواپیما سجده شکر کرد و بعد تعریف کرد که: به علت ابر سنگینى که در مشهد وجود داشت یک ساعت در آسمان مشهد منتظر ماندم ولى نتوانستم موقعیتى براى خروج پیدا کنم بعد به سمت تهران حرکت کردم در مسیرخود ناگهان شبه یک ساختمان بزرگ را دیدم که متوجه شدم به طرف یک سیلوى گندم حرکت مى‏کنم و این همان لحظه‏اى بود که همگى مسافرین بهم ریخته بودند . پس از خروج از هواپیما وخستگى ناشى از حدود 5 ساعت معطلى و سردرد ناشى از سر و صداى موتورها در داخل هواپیما و اضطراب روحى ناشى از این اتفافات و گرسنگى و... دیدیم شهید چراغچى به طرف بچه‏ها آمد و گفت: ما نه شیر شتر مى‏خواهیم و نه دیدار عرب. و گفت: بچه‏ها بیایید از خیر هواپیما بگذریم و با توجه به اینکه در زمستان هواى مشهد مناسب نیست و ممکن است بزودى هواپیما پرواز نداشته باشد . به راه آهن برویم و از آنجا به مشهد حرکت کنیم و البته رو به من هم کرد و گفت: تو اصلاً شانس ندارى هر وقت ما هستیم براى تو یک اتفاقى مى‏افتد . آن دفعه که جا ماندى و این دفعه هم هواپیما نزدیک بود سقوط کند . از این به بعد سعى کن هر وقت ما را دیدى از مرخصى و پرواز صرف نظر کن . و از آنجا هم بچه‏ها را به راه آهن برد و با سهمیه قطار به مشهد رفتیم .

- در پادگان ابوذر بودیم . من مسئولیت تسلیحات را بر عهده داشتم. کارهاى تدارکاتى را هم بعضاً انجام مى‏دادم. در آن پادگان سالن بزرگى بود که در اختیار نیروهاى ارتش بود . آنها یک سرى وسائل را در آنجا گذاشته بودند . هنوز مى‏شد از فضاى باقیمانده آن استفاده کرد. ما هم براى امور انبار و فضاى نگهدارى اموال به همچنین سالنى نیاز داشتیم از طرفى با توجه به امر تفکیک فضا در این سالن در صورتى که مى‏توانستیم آن را در اختیار بگیریم خیلى از مشکلاتمان حل مى‏شد. منتهى بعید مى‏دانستم ارتش با واگذارى آن موافقت کند. ولى ا... پس از اطلاع از موضوع با ترفند خاصى موفق شد ارتش را براى دادن سالن به ما راضى نماید .

- شهید چراغچى در مدیریت خودش خیلى منطقى بود کمتر صحبت مى‏کرد و حرفهاى پخته مى‏زد و به نظرات نیروها هم اهمیت مى‏داد. روزى در موقعیت شهید بقائى نوعى از اسکله‏ها و سنگرهاى آبى بود که شهید چراغچى و سردار قالیباف مى‏خواستند 6 عدد از اینها را حمل کنند قسمت . هرکدام را جداگانه مى‏خواستند به محل مورد نظر ببرند . در آنجا من به شهید چراغچى گفتم: اگر شش تا را به هم ببندید و با یکدیگر ببرید داخل نیزارها هم گیر نخواهد کرد و راحت مى‏توانید ببرید . ایشان هم بلافاصله قبول کرد و سریع استقبال کرد و همین کار را انجام داد .

- در یکى از عملیاتهایى که قرار بود در منطقه کرمانشاه انجام شود شهید چراغچى از حضرت آیت ا... اشرفى اصفهانى که نماینده حضرت امام (ره) در منطقه بود ، دعوت به عمل آورده بودند که قبل از عملیات سخنرانى با شور و حرارتى انجام دادند و در قرارگاه تاکتیکى هم قبل از عملیات حضرت آیت ا... حائرى شیرازى را دعوت کرده بودند براى سخنرانى . این حکایت از صحبت و علاقه ایشان نسبت به روحانیت داشت .

- از منطقه عملیاتى سومار به منطقه عملیاتى فکه آمده بودیم. منطقه جدید یک منطقه رملى بود .اوایل صبح وارد آنجا شدیم. عده‏اى از رزمندگان در حال ورزش صبحگاهى بودند . یکى از رزمندگان که جلوى گروه حرکت مى‏کرد شعارهاى انقلابى مى‏داد و همزمان ورزش مى‏کردند . در ابتدا فکر مى‏کردیم که جلودار ورزشکاران یکى از نیروهاى عادى است.بعد متوجه شدیم که این شخص کسى جز ولى ا.. چراغچى نبوده است . کمال سادگى و تواضع را در او دیدیم و به هیمن دلیل نتوانستم بین او و نیروهاى عادى تفاوتى قائل شوم .

- دستهاى من ریز و کوچک بود . هر وقت به ولى ا... مى‏رسیدم با من دست مى‏داد. احساس مى‏کردم دستم لاى دستش گم شده است. مرا در بغل مى‏گرفت و روى سینه‏اش بلند مى‏کرد و فشار مى‏داد و همانطور بالا نگه مى‏داشت و رها نمى‏کرد. من مى‏گفتم: آقا ولم کن او در عالم دیگرى سیر مى‏کرد و من منظور او را درک نمى‏کردم حالا متوجه شده‏ام که آن حرکات در عمق وجودم تأثیر گذارده است .

- آقا ولى یک روز در حال رفتن بودند و من پشت سر ایشان مى‏رفتم ، تقریباً حدود پنج دقیقه صدایش مى‏کردم آقا ولى ، آقا ولى هر چه صدایش مى‏کردم، هیچ پاسخى نمى‏داد . رفتم نزدیک و تکانش دادم گفتم: (( آقا ولى ! )) گفت:(( بله بفرمائید ) ) گفتم: (( من حدود پنج دقیقه است شما را صدا مى‏زنم، چرا جواب من را نمى‏دادید؟ )) گفتند: (( بخشید! من از شما معذرت مى‏خواهم ولى درآن هنگام من مشغول خواندن نماز قضاء و مستحبى بودم . )) ایشان حتى در راه رفتنش به یاد خدا بود و عبادت مى‏کرد همیشه به فکر این بود که روزى به معبودش برسد و دنیا اصلاً برایش هیچ ارزشى نداشت .

- آقا ولى آخرین دفعه‏اى که از جبهه آمده بودند، من منزل مادرم بودم، وقتى که ولى ا... آمد تمام لباسهاى او خاکى بود . دختر ایشان ازعصر گریه مى‏کرد و به هیچ عنوان آرام نمى‏گرفت، وقتى ولى ا... وارد خانه شد رفت گوشه اتاق دراز کشید و بچه را روى سینه خود گذاشت و ناگهان دختر ایشان ساکت شد. مادرم به او گفت : (( لا اقل بلند شو برو حمام و لباسهایت را عوض کن )) ولى او گفت: (( همین طور خوب است بچه کم کم دارد مى‏خوابد . )) این دفعه آخریک حالت معنوى عجیبى داشتند و مشخص بود که برگشتنى نیست و دفعه آخرى است که ما او را ملاقات خواهیم کرد و همینطور هم شد . چند روز بعد از رفتنش به منطقه شهید شدند .

- هنگام زمینه سازى عملیات بدر قرار شد شناسایى از دو محور انجام شود. شناسایى یک محور را ولى ا... و محور دیگر را من قرار شد انجام دهیم . (7-8-10) روز به عملیات مانده بود . کار شناسایى را شروع کردیم . برادر ولى ا... هنگامیکه براى انجام مأموریت بوسیله قایق در هور در حرکت بودند دچار حادثه شده و قایق چپ مى‏شود. فاصله آنها با دشمن حدود 500 - 600 متر بیشتر نبوده است. او با حوصله و شجاعت قایق را از آب در آورده و مجدداً بچه‏ها را سوار مى‏کند و تمامى اسلحه‏ها و امکانات همراه را از آب خارج نموده و در قایق قرار مى‏دهد به مقر باز مى‏گرداند هنگامى که ایشان گزارش کار ارائه مى‏کرد به شدت سرما خورده بود. پس از انجام عملیات شناسایى هنگامى که لشگر وارد عمل شد به دلیل کوشش و تلاش چراغچى و دیگران اهداف تعیین شده به طور کامل به تصرف درآمد .

- در عملیات بدر کارها را با همدیگر انجام مى‏دادیم . قرار شد شناسایى چند محور را انجام دهیم. گفتم: ولى ا... این محور سخت است ، این محور (محور دیگر ) ساده‏تر است. من این محور را یک دور رفته‏ام حالا شما بیا برو یک دور بزن . گفت: نه من کار سخت را بیشتر دوست دارم . گفتم: این محور را مى‏توانم با بچه‏ها بروم کار شناسایى اش را من انجام مى‏دهم کار شناسایى محور دیگر را انجام داده‏ام حالا شما آن را تکمیل کن اما او نپذیرفت و همان کار سخت را دنبال کرد و انجام داد .

- من ،‌ شهید محمودى و شهید ابراهیمى کنار چراغچى ایستاده بودیم. یکى از برادرانیکه الآن جزء سپاه نیستند و کار دیگرى مى‏کنند به ولى ا... گفت : توان جسمى شما تا یک حدى مى‏تواند دوام پیدا کند و شما را خسته خواهد کرد . شما مربّى هستید ، بایستید و فرمان حرکت بدهید. اگر به این عنوان ادامه دهید بعدها دچار مشکل جسمى خواهید شد . ولى ا... بالبخند گفت: حاج آقا شاید براى شما این قضیه قابل قبول نباشد ،‌ ولى چه سعادتى بالاتر از اینکه ما در حال ارائه این آموزش‏ها دچار مشکل شویم. اصلاً مهم نیست. مهم این است که ما کارمان را صحیح انجام بدهیم . فشارهاى جسمى که در آتیه ممکن است باعث بروز مشکلاتى شود نباید مانع از انجام وظیفه صحیح شود .

- من ، شهید خالو و سردار غیاثى براى سرکشى از آموزش نظامى رده‏ها به منطقه جنوب رفته بودیم . شهید خالو از مربى‏هاى تاکتیک آموزش نظامى بود. روش خشنی داشت. شناخته شده بود و اکثراً او را مى‏شناختند . در قسمتى از مأموریتمان که از ساعت چهار و پنج منطقه جنوب که در حال بازگشت بودیم ، در مسیر شوش به یک ایست بازرسى برخوردیم . جلوى ما را گرفتند و بازدید شروع شد . هیچکدام از ما به جز شهید خالو سلاح نداشتیم. سلاح همراه ایشان از نوع کلت بود.برادر بسیجى وقتى متوجه شد که او یک قبضه کلت به همراه دارد از او مجوز خواست . شهید خالو مجوز حمل سلاحش را نشان داد. بازرس گفت : - جواز حمل سلاحتان باطل است ، تاریخش گذشته است. باید کلتتان را بگذارید و بروید . خالو خیلى ناراحت شد و گفت : - من خالو هستم . آن برادر بسیجى که خالو را نمى‏شناخت. ما هم به همراه سردار غیاثى در کنارى ایستاده بودیم و به این گفت و گو مى‏خندیدیم . بعد از مدتى کلنجار رفتن ، شهید خالو به سمت ما آمد و گفت : - این بسیجى سلاح ما را نمى‏دهد. چه بکنم؟ بروم خلع سلاحش کنم؟ گفتیم: نه اینکار خوب نیست. او نگهبان است و وظیفه‏اش را انجام مى‏دهد . شهید خالو دوباره به آن فرد مراجعه کرد و گفت : - ما به خاطر شما اینجا مانده‏ایم. شما گذشت کن . ایندفعه بگذار برویم همراه سلاحمان . ما که نمى‏دانستیم که با این مجوز نمى‏توانستیم سلاح حمل کنیم . آن فرد دید که شهید خالو دارد خیلى به او نزدیک مى‏شود. گلنگدن را کشید و گفت: اگر بیشتر نزدیک بیائى مى‏زنم قضیه خیلى جدى شده بود . من و غیاثى هم اصرار مى‏کردیم که خالو کنارى بیاید و دست از پیگیرى مطلب بردارد . خالو گفت : این براى من خیلى بد است که کلتم را بگذارم و بروم . در همین هنگام متوجه شدیم که چراغچى همراه وسیله‏اى که پر از مهمات بود سر رسید تا چشمش به ما افتاد از ماشین پیاده شد و با چهره‏اى متبسم و گشاده با تک تک ما احوالپرسى کرد و روبوسى نمود . بعد از صحبت و سلام علیک ماجرا را براى ایشان تعریف کردیم. نظرى به صحنه انداخت و گفت: حالا ببینم چکار مى‏کند . ایستاده بود ، ضمن اینکه صحنه را زیر نظر داشت ، اندک اندک جلو رفت و به آن برادر بسیجى گفت : - این برادر مربى و استاد ماست . متواضعانه از او خواست که کلت را به صاحبش بازگرداند و گفت : - این کارت من است ، این برادران جزء نیروهاى ما هستند و از خراسان آمده‏اند. با این سخنان آن برادر بسیجى قانع شد سلاح برادر خالو را به خودش برگرداند .

- هنگام عملیات میمک قرار بود از زیر پاى دشمن جاده‏اى باز شود. موانع موجود در منطقه هم میدان مین و سیم خاردار بود . کار گیر کرده بود. هر چه تلاش کردیم موفق نشدیم جاده را باز کنیم . نزدیکى‏هاى صبح بود. ولى ا... به آن موقعیت آمد. بعد از بررسى وضعیت بدون اینکه خودش را معطل مین و سیم خاردار کند و در فاصله کوتاهى نسبت به ترمیم و باز کردن جاده اقدام نمود .

- در عملیات رمضان ، تک اصلى ما در منطقه کوچک حسینیه بود . تکى که قرار شد در منطقه شلمچه انجام شود ، تک پشتیبانى بود و تیپ امام رضا علیه السلام مى‏بایست به تنهایى در منطقه 5 ضلعى و شلمچه وارد عمل شود. تلاش نیروهاى ما در آنجا یک تلاش فریبنده بود که احتمال پیروزى در آن کمتر بود . چراغچى این مأموریت سنگین را پذیرفت. سنگینى کار و فرسایش آن به حدى بود که بعد از عملیات در منطقه رمضان و 5 ضلعى تعداد زیادى از بچه‏هاى مسئول ، مسئولین محورها و فرماندهان گردان ها به نزد او آمده و اعتراض کردند. او با صبر و تحمل همه چیز را به جان خرید و مظلومیتى عجیب از خود برجا گذاشت .

- هنگام عملیات میمک بود. هنگام شب مى‏بایستى جاده‏اى احداث مى‏کردیم که از رودخانه مى‏گذشت. در مسیر هم با سیم خاردار و هم با میدان مین برخورد کردیم. کار با کندى پیش مى‏رفت . چراغچى خودش را به این موقعیت رسانید . خودش جلو افتاد مسیر را چک کرد و جلو رفت . با سعى و تلاش بیش از حد او کارى که مى‏خواستیم از سر شب تا صبح انجام بدهیم را در نیم ساعت انجام دادیم. آنگاه آب و غذا و مهمات به منطقه ارسال شد .

- شب چهارم عملیات بدر مصادف با شب جمعه بود .عصر آن روز - بعدازظهر پنجشنبه ، دشمن فشار زیادى آورده بود.خستگى در چهره همه برادران مشهود بود. ولى ا ... با حالت خاصى التماس مى‏کرد که برادران بیائید دعاى کمیل بخواینم. از سمت آب مورد تهدید دشمن بودیم و ممکن بود هر لحظه از آن جناح مورد تعریض قرار گیریم . ولى ا... با خودش زمزمه مى‏کرد. به ذهنم آمد که شاید او دارد خاطرات دعاى کمیل جمعه گذشته را مرور مى‏کند. در آن شب شهید برونسى و همه افراد حاضر در دعاى کمیل را مورد خطاب قرار داد که : - یا باید منطقه را باز کینم که خانواده شهداء به کربلا بروند یا باید به شهادت برسیم . ولى ا... مى‏گفت : - یادتان هست برونسى چى مى‏گفت اونا به شهادت رسیدند . بیایید راه آنها را ادامه بدهیم . در همان حال چراغچى دعا را زمزمه مى‏کرد وکمیل مى‏خواند .

- یعد از عملیات میمک بود. براى انجام یک سرى مأموریتهاى محوله همراه ولى ا... و تعداد 5-6 نفر دیگر از برادران ابتدا به منطقه ایلام رفتیم. پس از انجام وظائف در آن منطقه به اهواز آمده و کارهایمان را انجام دادیم و سپس به سمت مشهد به راه افتادیم. ولى ا... صداى خوب و رسایى داشت که در بین راه با استفاده از همان امتیاز صدا نسبت به دیگران سعى مى‏کرد خستگى را از جان برادران بیرون کند . از طرفى خداوند به او دخترى عطا کرده بود. چراغچى هنوز موفق نشده بود که دخترش را ببیند. در بین راه مدام مى‏گفت : - یا مُناى یا مُناى که ترجمه آن به فارسى یعنى: اى دخترم اى دخترم مى‏شود . گاهى اوقات هم حرکاتى انجام مى‏داد که موجب خنده و ذوق و شادى برادران همراه شده بود .

- در یک عملیاتى آقا ولى تأکید کردند هر جور هست خط را بشکنید و ما خبر نداشتیم که عراقیها قبلاً خط را شکسته و موضع گرفته‏اند. یک کانال عریضى به طول 700 متر بود که دو طرفش مین کاشته و آب هم ول کرده بودند . تعدادى از بچه‏ها در کانال شهید شدند و بنده به آقا ولى ا... گفتم : نمى‏شود جلو رفت و همان جا بود که شهید مهدى میرزایى نیز تیر خورد به کتفش . عراقى ها چهار عدد دو شیکا گذاشته بودند روى یک محور . آقا ولى ا ... مجبور شد بچه‏ها را بکشد عقب چون مى‏دید بچه‏ها و بسیجى‏ها دارند شهید مى‏شوند . ولى خودش رفت جلو و یک راه تازه براى بچه‏ها پیدا کرد .

- عراق هم خصوصیات و توانمندى‏هاى چراغچى را شناخته بود . در هنگام عملیات که رادیو عراق جنگ روانى بر علیه ما به راه مى‏انداخت سعى مى‏کرد به نحوى روحیه فرماندهان ما از جمله ولى ا... را هم تخریب کند . در عملیات دو یا سه بود من و چراغچى رادیو عراق را گرفتیم . گوینده زن رادیو مى‏گفت: چراغچى تو را چه به فرماندهى تیپ ، برو فوتبالت را بازى کن ، بروى توى مشهد و توى محله خودتان به فوتبالت برس ، تو را چه به فرماندهى ! وقتى چراغچى این پیام را شنید با قهقهه شروع به خندیدن کرد .

- یک روز در منزل نشسته بودیم که گوینده خبر در تلویزیون اعلام کرد که در طبس زلزله شدیدى رخ داده است . ولى ا... بعد از شنیدن آن خبر خیلى ناراحت شد و خطاب به ما گفت: چرا اینجا نشسته‏اید برویم به کمک زلزله زدگان. و بعد هم خودش لباس پوشید و رفت . بعد از چند روز برگشت و این در حالى بود که ایشان در آن زمان 13 ساله بود .

- یادم هست اولین ساعات بعد از عقدشان به اتاق خودشان رفتند و من به اتاق رفتم تا با چایى از عروسم پذیرایى کنم . اما دیدم کتابهایشان را آورده‏اند و از کتابها و زندگانى ائمه حضرت زهرا (س) براى همسرشان صحبت مى‏کنند. من به ایشان گفتم : هنوز براى کتابها فرصت باقى است . اما او در جواب گفت: مادرجان لازم هست تا همسرم با زندگانى حضرت زهرا (س ) آشنا شود .

- مدتى بعد از شهادت آقاى ولى یکروز جوانى به درب منزل آمدند و کیسه‏اى که در دست داشتند را به پدر شهید دادند . ایشان پرسیدند داخل کیسه چیست؟ آن جوان گفت: اینها لباسهاى شهید است که ما موظف بودیم اینها را به خانواده‏اش برسانیم . بعد سر کیسه را باز کردند و چند عدد لباس زیر بود و یک چتکه داخل آن بود . از آن جوان پرسیدم این چتکه چیست؟ آن جوان گفت: ناراحت نمى‏شوید؟ حاج آقا پدر شهید گفتند: خیر آن برادر گفتند: این چتکه‏ها مال واکس کفش است . ولى آقاى چراغچى شب هنگام که برادران مى‏خوابیدند ، با چتکه زمین اطراف بچه‏ها را تمیز و جارو مى‏کرد ، بطوریکه آنها از خواب بیدار نشوند .

- یادم هست یکسرى همه فامیل دور هم جمع بودند و چون مى‏دانستند که ولى ا ... مى‏خواهد به جبهه برود به دیدن او آمده بودند . تابستان بود و هوابسیار گرم بود . تمام افراد فامیل در اتاق زیر کولر نشسته بودند ولى ایشان روى تختى وسط حیاط بود. آنقدر آفتاب به آن تابیده بود که دست را مى‏سوزاند . ولى ا ... روى این تخت به نماز ایستاد. من به ایشان گفتم: (( مادر جان بیا داخل اتاق نماز بخوان« در جوابم گفت: » شما بروید به کار خودتان برسید . انسان باید خود را بسازد و آماده کند . )) واقعاً ایشان خیلى خودسازى مى‏کردند . آنقدر نمازهایشان را طول مى‏دادند و با خلوص نیت مى‏خواندند که انسان به او حسرت مى‏خورد که خداوند به یک نفر چنین لیاقتى داده است. شبها ما از صداى مناجات ایشان از خواب بلند مى‏شدیم و مى‏دیدم با صداى بلند گریه و از درگاه خداوند طلب آمرزش مى‏کند .

- یادم هست که در هفت آذر ماه سه ماه قبل از شهادتش من را به منطقه بردند . چون خیلى علاقه داشتم مناطق جنگى را ببینم . ولى ا... تمام جبهه‏هاى جنوب را مثل آبادان ، اهواز ، خرمشهر و شوش را به من نشان دادند . - حتى آن موقع هنوز خرمشهر پاکسازى نشده بود - هر زمان هر کجا که بودیم موقع اذان ظهر ماشین را نگه مى‏داشتند و نماز را مى‏خواندند و ما را هم تشویق مى‏کردند که نماز اول وقت بخوانیم چون ثواب دارد .

- ایشان همیشه از بسیجى‏ها صحبت مى‏کردند و علاقه خاصى نسبت به آنها داشتند . حتى مى‏رفت با آنها غذا مى‏خورد ، لباسهاى آنها را مى‏شست . برادر مراد نژاد تعریف مى‏کردند: ما در منطقه جلسه‏اى با ایشان داشتیم . او را در منطقه برادر ولى صدا مى‏زدند . همه برادرها آمدند به جز برادر ولى ا... چون ایشان آدم واقعاً خوش قولى بود و همیشه در سر قرارها به موقع حاضر مى‏شدند . این تأخیر کمى عجیب بود و بالاخره تصمیم گرفتیم که برویم پیش ایشان . وقتى به محل استقرار ایشان رفتیم دیدیم دارند زمین قرارگاه را مى‏شویند ومحیط خوابگاه برادرهاى بسیجى را جارو مى‏کنند . یعنى واقعاً برایشان هیچ مهم نبود که بگویند: مسئولیت فلان تیپ را دارند یا مسئول فلان جا هستند . کار ولی ا... فقط برای رضای خداوند بود .

- یک روز صبح که آقاى ولی از خواب بیدار شدند که نماز صبح بخوانند دعاى عهد را خیلى زیبا و خوب مى‏خواندند ، یادم هست من خوابیده بودم و از صداى زیباى ایشان از خواب بیدار شدم و خیلى سریع ضبط را روشن کردم و چون متوجه بیدار شدن من نشده بودند موفق شدم یک مقدارى از صداى ایشان را به عنوان یادگارى ضبط کنم .

- یک شب خواب دیدم که آقا ولى آمده‏اند و من هم که نگران حالشان بودم با همان زبان عامیانه خودم مى‏گفتم : الهى بمیرم شما در این 23 روز چقدر رنج کشیدید . قفسه سینه تان چقدر ناراحت بود . ولى ا... گفت: نه من هیچ رنجى نکشیدم ، هیچ دردى احساس نکردم ، فقط یک لحظه چشمهایم را باز کردم و دیدم اطرافم پر از بسیجى است . خواستم در همان عالم خواب بروم به خانواده بگویم که مثلاً : ولى ا... توى بیمارستان درد نکشیده و از این خبر همه را خوشحال کنم .

- یک شب در خواب دیدم که دارند آقاى ولى را تشییع مى‏کنند و مى‏خواهند دفنشان کنند . آمدند جلوى مرا گرفتند . گفتند : نه نمى‏گذاریم تو بروى او را نگاه کنى . مى‏گفتم : تو را به خدا بگذارید بروم جنازه‏اش را نگاه کنم . در همان عالم خواب دیدم همینطور من را گرفته‏اند و مى‏گویند: نه نمى‏گذاریم بروى نگاه کنى لزومى ندارد . وقتى که من را رها کردند ، رفتم نگاه کردم دیدم بدنشان سالم داخل قبر گذاشته شده است. گفتند : حالا خیالت راحت شد .

- یکروز براى زیارت به حرم مطهر حضرت امام رضا علیه السلام رفته بودم . در حالیکه مشغول زیارت بودم یکنفر از پشت سر چشم هایم را گرفت. هر چه تقلا کردم خودم را از دستش خلاص کرده و چشمانم را باز کنم موفق نشدم . مرا از جا کند و در بغلش نگه داشت و ناگهان رها کرد . چشمانم را باز کردم آن شخص کسى جز ولى ا... نبود . با هم احوالپرسى و روبوسى کردیم . گفتم : کجا بوده‏اى؟ چکار مى‏کنى؟ کى آمده‏اى؟ کى مى‏خواهى بروى؟ گفت: کى از لشگر آمده‏اى؟ گفتم: چند روزى هست . گفت: کى مى‏خواهى برگردى؟ گفتم: دو تا سه روز دیگر . گفت: مى‏دانى فرمانده لشگرت کیه؟ گفتم: حاجى مرا مى‏خواهى تخلیه اطلاعاتى کنى؟ خندید و گفت: نه زیاد گفتم: چه خبر؟ گفت: بگو ببینم فرمانده لشگرت کیه؟ گفتم: برادر مرتضى قربانى بودند گفت: وقتى برگردى دیگر او فرمانده ات نیست . گفتم: شما هستید؟ گفت: ما نه هنوز زود است و خیلى کار دارد تا فرمانده لشگر شوم ما فعلاً فرمانده خودمانیم و هنوز نتوانسته‏ایم درست با خودمان کار کنیم . گفت : برگردى لشگر فرمانده عوض شده گفتم: کیه؟ جسته و گریخته گفت: قرار این است که حاج باقر فرمانده لشگر بشود هنگامیکه لشگر رفتم دیدم صحبت‏هاى آقا ولى درست بوده است . وقتى او را دیدم گفت : حدسم خوب بوده توى لشگر؟ گفتم: تو خبر داشتى گفت: نه صحبت هایى در لشگر مى‏شد .

- تابستان سال 63 آقا ولى را مأموریتى به کرمان فرستادند و ایشان با این شرایط پذیرفتند که هنگام عملیات در جبهه باشند. در این سفر من را با خودشان بردند، یادم هست اولین چیزیکه در اتاق محل استقرارمان نصب کردند تصویر حضرت امام خمینى (ره) بود . عشق و علاقه فراوانى به فرزند زهرا (س) داشتند و بعد به حالت خبر دار ایستادند و به عکس امام خمینى سلام نظامى دادند .

- همان شبى که قرار بود به تهران برویم، یکى از برادرها از دفتر امام وقت گرفته بودند و شبانه ماشین آورند درب منزل ما و گفتند: (برویم!) مادرم گفتند: (شب برف مى‏آید و صحیح نیست .) ولى ایشان مى‏گفت: نه خدا خودش درست مى‏کند، خدا ما را طلبیده ما مى‏خواهیم خدمت امام برویم، با یک شور و حالى ایشان مى‏رفتند که من واقعاً فکر مى‏کنم لطف خداوند شامل حال ما شد که به سلامت به تهران رسیدیم . زمانى که رسیدیم آنجا باورکنید سر از پا نمى‏شناخت که مى‏خواست برود خدمت حضرت امام و زمانى هم که گاهى اوقات خجالت باعث مى‏شد که من آن صمیمیت خاص را نداشته باشم به من مى‏گفتند : » تهمینه جان، ما را امام به هم محرم کرده «. من هم چون دفعه اول بود که امام را زیارت مى‏کردم یک حال عجیبى داشتم ، واقعاً زبانم بند آمده بود . وقتى ماوارد شدیم (همین حیاط امام را که نشان مى‏دهند) چون امام اکثر خطبه‏هاى عقد را آنجا برگزارمى کردند . امام آمدند روى ایوان نشستند، ما که وارد شدیم شکه شده بودم و فقط من به چهره امام خیره شده بودم . امام آمدند روى صندلى نشستند، زمانى که امام گفتند : » دخترم من از طرف تو وکیل هستم« واقعاً زبانم بند آمده بود . خدا شاهد است نمى‏توانستم . بله همینطور به صورت امام خیره شده بودم و بالاخره بعد از دو مرتبه بله را گفتم و بعد هم دست ایشان رابه همراه آقا ولى ا... بوسیدیم و رفتیم و هرگز این سعادت که نصیب ما شد را فراموش نخواهم کرد .

- در تیرماه سال 1360 براى اولین بار به جبهه جنگ اعزام شدم. بعد از چند روز که در منطقه بودم براى استحمام به اهواز آمدم. به حمامى واقع در میدان 4 شیر اهواز رفتم تا دوشى بگیرم و بدنم را نظافت کنم. در حمام مشغول شست و شوى بدنم بودم ناگهان احساس کردم دستى روى شانه‏ام قرار گرفت ‌، رویم را برگرداندم. فردى ناشناس بود گفت: نمى‏خواهى پشتت را صابون بزنى؟ گفتم : اگر یکى باشد چرا؟ او بدون معطلى مشغول لیف زدن پشتم شد و بر روى بدنم آب ریخت. سپس گفت: نمى‏خواهى پشت ما را لیف و صابون بزنى؟ گفتم: چرا ؟ او در حالیکه خنده‏اى برلبانش نقش بسته بود گفت: پس بیا پشت مرا هم لیف بزن . پشت ولى ا... را لیف و صابون زدم. همراه هم از حمام بیرون آمدیم ولى ا ... گفت : اسمت چیه؟ گفتم: مهدى کفشکنان هستم بچه مشهدم . او گفت: من اسمم ولى است ، ولى ا ... ‌، او به فامیلش اشاره‏اى نکرد . احتمالاً در آن زمان چراغچى فرمانده دسته در گردان ابوذر بود. در آن زمان فقط دو گردان نیرو از استان در خوزستان بود .

- شب عملیات رمضان بود. گردان ما هم قسمتى از کار را بر عهده داشت . تعدادى از نیروها به سمت هدف پیشروى کرده ولى تعدادى نیز زمین گیر شده بودند. دشمن به شدت بر روى نیروهاى ما آتش مى‏ریخت و میدان مین هم مشکل مضاعفى را برایمان بوجود آورده بود . ولى ا... پشت بیسیم داد مى‏زد : یا صاحب الزمان(عج) بگو و برو جلو

- زمانى که چراغچى دوباره براى ادامه کار به لشگر برگشت ، من کار برادر باقر را انجام مى‏دادم ( امورجانشینى ) . براى ایشان هم حکم معاونت عملیات لشگر را صادر کرده بودند. من به این موضوع معترض بودم که چرا من بایستى عنوان قائم مقامى را داشته باشم و او که استاد ما بود در رده پایین‏ترى در عملیات مشغول بکار گردد؟ این مطالب به گوش ولى ا... رسیده بود آمد و گفت: باز حرفهایى در پشت سر ما زده‏اى؟ مگر نوع کار و مسئولیت براى من ارزش دارد که شما این مباحث را مطرح کرده‏اى؟ گفتم: شاید این موارد براى برادر باقر مشکل نباشد و بتواند آن را هضم کند ولى براى من خیلى مشکل و سخت است . من هیچ موقع نمى‏توانم خود را در جایگاه بالاتر از او ببینم. براى این منظور حتى برنامه ریزى کردم که به تیپ 21 امام رضا علیه السلام برگردم. از طرفى برادران شهید ، خردمندى و برونسى هم در حال جمع آورى امضاء براى رفتن من و جایگزین شدن ولى ا ... بودند . البته کسى نسبت به این تقاضا جواب مثبت نداده بود . یکبار برونسى گفت: مرا حلال کنید برعلیه تو این کار را کردم و اقدام به جمع آورى امضاء براى جایگزین نمودن چراغچى به جاى من ( سعادتى ) - انجام دادیم ولى یک امضاء هم نتوانستیم جمع کنیم . ولى ا... چراغچى از پیشنهاد من مبنى بر استعفاء از قائم مقامى لشگر براى جایگزین شدن ایشان خیلى ناراحت شده بود گفت : مرد حسابى ماها همه مى‏خواهیم کار کنیم ،‌حالا تو قائم مقام باشى و من معاونت عملیات باشم ،‌ من قائم مقام باشم و تو معاون عملیات چه فرقى دارد؟ بله براى او انجام تکلیف مهم بود .

- زمانى که آقا ولى کلاس پنجم بودند یک روز بعد از ظهر آمد خانه و گفت: » یا ا ... زود باشید اتاق‏ها را مرتب کنید« و پرده‏هاى سیاه را آورد و لوح‏ها را در دور اتاق چید و گفت: »من امشب دوره قرآن دارم« وقتى برنامه شروع شد چراغها را خاموش کردند و شروع کردند به سینه زدن، براى ما خیلى تعجب آور بود که ایشان به این سن و سال همچنین برنامه‏اى داشته باشند .

- یک گردان از نیروهاى ارتش به تیپ ما مأمور شده بود. فرمانده گردان مزبور نیز در محل فرماندهى تیپ مستقر شده بود. من هم در آنجا بودم. یکروز فرمانده گردان ارتش از چراغچى پرسید: شما چقدر حقوق مى‏گیرید؟ چراغچى گفت: حدود 2 هزار تومان. فرمانده گردان ارتش مأمور به تیپ خنده‏اش گرفت و گفت: امکان ندارد من که الان توى گردان هستم حدود سى و سه هزار تومان حقوق مى‏گیرم چطور شما که فرمانده تیپ هستید 2 هزار تومان حقوق مى‏گیرید. شهید چراغچى با دست برادرى را که مسئولیت شهردارى سنگر را به عهده داشت نشان داد و گفت : ایشان دو هزار و هشتصد تومان مى‏گیرند. برادر ارتشى که اصلاً باورش نمى‏شد گفت: چى دارید مى‏گویید؟ شما فرمانده تیپ هستید ،‌مى‏گویید دو هزار تومان مى‏گیرم و ایشان که خدمتکار سنگر است دو هزار و هشتصد تومان. چراغچى گفت : خوب او عائله‏اش از من بیشتر است . لحظاتى گذشت ولى ا... با اشاره به من گفت : از ایشان بپرسید: شما چقدر حقوق مى‏گیرید؟ خطاب به آن برادر ارتشى گفتم: من یکهزار و هشتصد تومان حقوق مى‏گیرم . این صحبت‏ها واقعاً سبب تعجب آن برادر ارتشى شده بود .

- یکى از دوستان ایشان تعریف مى‏کرد که : (( ولى ا... در جبهه یک قبرى براى خودش ، خیلى دورتر از این قسمتى که شب‏ها در آنجا مى‏خوابیدند حفر کرده بود . نصف شب که مى‏شد آنجا مى‏رفت و براى خودش دعا و عبادت مى‏کرد ، طورى که انسان این همه خلوص نیت و پاکى را براى یک فرد باور نمى‏کند . چند تن از دوستان ایشان براى اینکه او را کمى اذیت کنند شبانه او را تعقیب مى‏کنند و محل او را پیدا مى‏کنند و مى‏بینند در آنجا ایشان فانوسى در دست دارد و وضو مى‏گیرد و شروع به نماز خواندن و دعا و گریه و راز و نیاز با خدا مى‏کند . بعد دوستان وى شب بر مى‏گردند و فردا صبحش مى‏روند و آن قبر را از خاک پر مى‏کنند . شب بعد که ایشان مى‏رود هر چه مى‏گردد قبر را پیدا نمى‏کند و بر مى‏گردد به سمت قرارگاه و مى‏خوابد . صبح که مى‏خواهند سوار قایق بشوند و به غواصى بروند ، بچه‏ها به او مى‏خندند و او مى‏فهمد که کار دیشب ،‌ کار آنها بوده و از دست آنها ناراحت مى‏شود ولى هیچ چیزى به آنها نمى‏گوید. براى اینکه دوست نداشت کسى از حالت عبادتش با خدا و حالت روحانیتش مطلع شود ، چون او هر کارى مى‏کرد براى رضاى خدا بود . ))

- صبح روز عملیات بدر عده‏اى از بچه‏هاى فیلمبردار صدا و سیما آمده بودند و نرسیده به خط از من سؤال کردند آقا بالاخره ما از چه کسى مصاحبه کنیم؟ در همین لحظه بود شهید چراغچى آمد گفتم: با همین آقا ولى که اینجاست مصاحبه بکنید که جانشین لشکر و مسئول اطلاعات - عملیات است بعد برگشت و به من گفت : برزگر من که کسى نیستم که بخواهند با من مصاحبه کنند به اینها بگو بروند خط گفتم: حاجى تا خط دویست متر بیشتر نیست و هر چه اصرار کردم مصاحبه نکرد و رفت جلو. پس از نیم ساعت دیدم همان شخص آمد و گفت: آن قایقى که دارد مى‏آید ، ولى ا... را دارد مى‏برد عقب ، او تیر خورده است .

- یادم هست شب بود و ولى ا... تازه از جبهه به منزل رسیده بود . بعد از احوال پرسى و در آوردن لباسهایش مشغول استراحت شدند و تلویزیون تماشا مى‏کردند که پیام امام خمینى (ره) را پخش مى‏کرد که ایشان مى‏گفتند : » این جوانهاى من کجایند که در جبهه‏ها به آنها نیاز داریم« ولى ا... بعد از شنیدن پیام امام صبح که براى نماز بیدار شدند و خود را آماده کردند راهى جبهه شدند . هر چه خانمش گریه و التماس مى‏کرد که شما تازه آمده‏اید لااقل چند روز بمانید و بعد بروید ولى او مى‏گفت : » امام خمینى دستور دادند ، هر چه سریعتر باید بروم .« موقع رفتن هر چه به او مى‏گفتیم : که رویت را بر گردان تا ما نگاهت کنیم ولى ایشان بر نمى‏گشت و مى‏گفت: اگر به شماها نگاه کنم ممکن است محبت شما مانع رفتن من به جبهه شود .

- هنگام عملیات بدر بود. همراه تعدادى از برادران به سمت جلو در حرکت بودیم. در میانه راه به بولدوزرى برخورد کردیم. انسانى که لباس‏هاى بسیجى بر تن داشت و سر و صورتش را خاک و گرد پوشانده بود، راننده بولدوزر را براى انجام کار احداث خاکریز در روى جاده که عرض آن حدود 7-10 متر بود، راهنمایى مى‏کرد . به چهره راهنماى دستگاه خیره شدم ، بله ، او کسى جز چراغچى نبود ! همان خاکریز باعث شد که دشمن نتواند منطقه را از دست نیروهاى ما بگیرد و تلفات سنگینى به ما وارد نماید .

- لشگر در منطقه مهران هنگام عملیات کربلاى 2 خط و حد داشت. خط پس از عملیات تثبیت شده بود . حاج ولى به آنجا آمد. عده‏اى از برادران و مسئولین لشگر جمع بودند. پس از مقدارى صحبت گفت : کى حاضر است برود از خط سرکشى کند؟ من گفتم: من حاضرم یک خودرو با راننده و دو نفر نیرو در اختیارم گذاشت و گفت: بروید. منتهى باید کار را تمام کنید. نیمه تمام رها نکنید و برگردید . قرار بود خط را براى پدافند تحویل ارتش بدهیم . او ادامه داد . کار را تمام کنید. تا تمامش نکرده‏اید، برنگردید. جنازه ات اگر برگشت، برگشت، خودت حق ندارى برگردى ! من هم با اعتقاد و اعتماد کامل به محل اجراى مأموریت عازم شدم .

- بنا بود عملیات خاصى انجام بگیرد. برادر درچه‏اى تعدادى نیرو آوردند و در اختیار آموزش قرار دادند. آموزش مى‏بایست تاکتیک‏هاى خاصى را به این نیروها آموزش دهد، و آنان را با صحنه‏هاى مشابه عملیات روبرو نماید . مجموعه نیروها به سنگ بست منتقل شدند . ولى ا... به عنوان فرمانده گروهان ضد چریک به اردو آمدند. طرحى را تدوین نموده و ارائه دادند که با اجراى آن گویى نیروها قبل از حضور در منطقه عملیاتى، با کش و قوس‏هاى عملیاتى آشنا مى‏شوند . از جمله کارى که ایشان در آن اردو کرد، این بود که: در مسیر انتقال غذا به اردوگاه ، گروه‏هاى کمین گذاشته و غذا را به اصطلاح مصادره کرده و بردند . او مى‏خواست حتى چنین صحنه هایى براى نیروها عملى نشان داده شود . این حرکت، شور و شوق خاصى به اردو بخشید و اوضاع را از شکل مصنوعى‏اش خارج نمود . همچنین جنگ تن به تن با سرنیزه را بین نیروها اجرا نمود و روحیه رزم و رزمندگى را در عقبه به شکل واقعى نمایش داد. گرچه این حرکات مقدارى به جراحات و صدمات سطحى ختم شد ولى شور و نشاط خاصى در منطقه ایجاد کرده بود .

- در اوایل ولى ا... مربى تاکتیک بود، هم نیروهاى بسیجى و هم نیروهاى کادر را در محلى در آخر نخریسى آموزش مى‏داد، هر روز صبح برادران بسیجى را به خط مى‏کرد و به صورت "به دو" از پادگان خارج مى‏کرد و به سمت حرم به راه مى‏افتاد . یکروز من شاهد این صحنه بودم، ماه شعبان نزدیک به نیمه بود، چراغچى بچه‏ها را به خط کرده و به حالت دو حرکت مى‏داد اشعار زیبایى به شرح زیر را بلند بلند مى‏خواند و بقیه نیروها هم آن را تکرار مى‏کردند : چون نیمه ماه آید بقیه ا... آید فرزند زهرا مهدى دلشاد و دلخواه آید آه از شوق وصال جان واقعاً صحنه دلکشى بود ....

- یادم هست در عملیات مسلم بن عقیل قرار بود در یک مقطع از خط، عملیات صورت بگیرد که بچه‏ها به مین برخورد کرده بودند . شهید امینى پاى بى سیم گفته بود که: برادر ولى ا...رسیدیم به میدان مین و ایشان هم گفته بودند: برو روى مین و آقاى امینى هم رفته بود روى مین و بعد پشت بیسیم گفتند: آقاى امینى خم شد یعنى ایشان شهید شدند و آقاى چراغچى در آن لحظه بسیار ناراحت و غمگین شدند .

- براى انجام مراحل آموزش نیروها قسمتى از پادگان سردادور (امام رضاى فعلى) تحویل سپاه شده بود. انبارهاى سلاح هنوز تخلیه و تحویل نگردیده بود. یکى از فرماندهان سپاه جلسه‏اى گذاشته بود. چراغچى به عنوان مسئول آموزش آن زمان در جلسه شرکت کرده بود. آن موقع براى آموزش‏هاى انفرادى سلاح به اندازه کافى در اختیار نداشتیم . چراغچى خیلى شجاعانه گفت : این مطلب قابل تحمل نیست که ما به مقدارى سلاح براى آموزش نیاز داشته باشیم. انبارها هم مملو از این سلاح‏ها باشد ولى در اختیار ما قرار نگیرد و نیروهاى بسیجى از این لحاظ در مضیقه باشند . شما یا نیازمان را برطرف مى‏کنید و آنها را در اختیار ما مى‏گذارید و یا ما مجبوریم مطلب را از کانال‏هاى مربوطه پیگیرى کنیم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۹ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۱:۰۸