شهید ولی الله چراغچی مسجدی
خاطرات
- یادم است عملیات رمضان چون به عنوان گردان خط شکن بودیم آخرین لحظه با سردار انجیدنی که در آن عملیات مسئولیت یکی از گردانهای مجاور ما را داشتند به عنوان دو گردان خط شکن خدمتشان رسیدیم که آخرین دستورها را بگیریم و هماهنگی داشته باشیم و خدا حافظی کنیم که یک برخورد عجیبی از ایشان دیدم ، آن لحظه که خواستم خداحافظی کنم مرا در آغوش گرفت و اشک شوق ریخت و دائما التماس دعا داشت و می گفت همت شما باعث عذت و آبروی اسلام و مسلمین خواهد بود و افتخاری برای یگان عمل کننده و تشکیلات خراسان است . چون منطقه منطقه حساسی بود شلمچه که امروز همه به نیکی از آن یاد می کنند به این یگان واگذار شد و خوشبختانه ما موفق شدیم در ساعات اولیه با آن درایتی که این برادرمان داشت و شناسایی ها و کارهایی که قبل از عملیات در این منطقه انجام شده بود توانستیم از محور چپ جاده اسفالته بدون درگیری خودمان را به دشمن برسانیم و این هم زایده زحمات این عزیز است که تمام شبهایی که ما برای شناسایی و تعیین معبر می رفتیم نهایتا چک آخر را خود این عزیز به عهده داشت و حتما باید می آمد راهکار را تا خاکریز دشمن ادامه می داد و بررسی می کرد و نقطه نظر های لازم را ارائه می داد و مطمئن می شد از این راهکار تا اینکه فردای عملیات با مشکلی برنخورد و در کلیه عملیات ها جلودار عملیا بود .
- یک روزی کنار دست برادر ولی الله چراغچی نشسته بودم و ایشان هم پشت یک جیپ بودند ، یکدفعه دیدم یکی آمد و جلوی راه را بست . برادر بسیجی بود و از آقا ولی تقاضای مرخصی کرد ایشان هم توجیه کرد که عملیات نزدیک است . به هر حال آن برادر بسیجی گرفتاری داشت و خیلی اسرار کرد به گونه که می شود گفت یک مقداری آن حالت برادری و ارتباط با فرمانده یا حتی همسنگر را رعایت نکرد . من خیلی ناراحت شدم و با آن برادر تقریبا انفعالی برخورد کردم که این چه جور صحبت کردنی است مگر نمی بینی که ایشان هم ماهها هست که مرخصی نرفته است . ایشان مگر این شرایط را ندارد . آن بسیجی گفت من این حرفها حالیم نیست اصلا باید بروم بعد ایشان کاغذش را در آورد و گفت بیا من آنجا از کار این برادر خیلی ناراحت شدم و نمی توانستم هضم کنم . پانزده روز بعد دیدم که برادر ولی آمد و همان برادر بسیجی پشت فرمان نشسته و با هم دارن می گویند و می خندند . از برادر ولی سوال کردم که این همان فرد نیست که آن روز با شما دعوا می کرد ، برادر ولی گفت این دیگر همین جوراست ، آنجا خسته شده بود و می خواست به مرخصی برود و ما هم مرخصی دادیم و رفت و حالا آمده است .
- سال 59 که جنگ شروع شد ما در شهرستان نیشابور و در دبیرستان طالقانی مشغول تحصیل در سال دوم رشته اقتصاد بودیم . در آنجا من مسئول انجمن اسلامی دانش آموزان شهرستان نیشابور بودم . با تعدادی از دانش آموزان هم عهد شدیم که به یاری رزمندگان اسلام برویم اما چون در شهرستان نیشابور هنوز مقری به نام اعزام نیور یسیج تشکیل نشده بود ناچار ما از طریق یکی از دوستان که در جهاد سازندگی مشغول بکار بود از طریق جهاد به عنوان نیروی جهادگر عازم منطقه جنگی شدیم . جمعا ما دوازده نفر بودیم که وارد منطقه سوسنگرد شدیم . در آن زمان هنوز سوسنگرد به تصرف نیورهای اسلام در نیامده بود . وقتی که وارد منطقه سوسنگرد شدیم در آنجا با نیروهای جهادی مشغول فعالیت بودیم . روزی ما دوازده نفر تصمیم گرفتیم که رای گیری کنیم و یک نفر را به عنوان مسئول خودمان انتخاب کنیم و یک نفر مقدمات کار را فراهم کند که ما از داخل نیروهای جهادگر انتقال پیدا کنیم به داخل نیروهای رزمنده . در انجا گروههایی بودند مثل گروه جنگهای نامنظم چمران و یک گروهی هم از استان خراسان بودند که مشهور بود به تیپ امام رضا علیه السلام ، وقتی تحقیق کردیم گفتیم بهتر است به داخل بچه های خراسان برویم و با نیرویهای هم استانی خود مشغول دفاع از نظام مقدس جمهوری اسلامی بشویم . هنگام رای گیری نیروها من را به عنوان نماینده خودشان انتخاب کردند . من به اتفاق برادرم عازم منطقه شدیم و سراغ فرماندهی نیروهای مشهد را گرفتیم . در آنجا ما را معرفی کردند به داخل یک سنگری ، در آنجا اولین برخورد ما با ولی الله چراغچی بود . فرمانده تیپ آن زمان خادم الشریعه بود و معاونش آقای چراغچی . وقتی خدمت چراغچی رفتیم و جریان را توضیح دادیم ایشان به محض اینکه ما را دید گفت خدا شما را برای ما رسانده و ما واقعا مشکل بزرگی توی منطقه داشتیم . نیرویی را که بتواند با ابزار آلات مخابراتی کار بکند الان نداریم و شما دوازده جوان آمدید که نیروهای ما را پوشش بی سیم دهید . ایشان بلافاصله ما را خواستند و خودشان یک راننده گرفتند و دنبال نیروهای دیگر فرستادند سپس آمدند و برای ما پرونده تشکیل دادند و ما در داخل تیپ و در قسمت مخابرات مشغول خدمت شدیم .
- در زمانی که عراقی ها به چزابه حمله کردند با اینکه نیرو هم کم داشتیم برادر ولی الله بی سیم را از من گرفت و کنار تپه ای نشست و شروع کرد در خط مقدم و در پشت بی سیم به این شعارها سردادن ، مثلا می گفت : گردان ثارالله از کجا بیایند و به کجا بروند گردان بقیه الله ، از کجا به کجا حمله کنند نیروهایشان را از کدام خاکریز به کدام خاکریز بفرستند ، در حالبی که ما اینچنین نیروهایی نداشتیم و جالب اینجا بود که ایشان در ابتدا و انتهای هر پیامی یک آیه از قرآن تلاوت می کردند .
- وقتی برادر ولی الله چراغچی متوجه شد که من رانندگی یاد دارم علاوه بر اینکه مخابراتی بودم در کنار این قضیه از من خواستند یک ماشین تحویل بگیرم . وقتی ماشین را تحویل گرفتم و مقداری رانندگی کردم و ایشان دید رانندگی من خوب است ماشین را به من تحویل دادند . بعد از اینکه توی سنگر رفتیم و نشستیم ایشان از من سوال کرد که شما گواهینامه دارید یا نه ، من در جواب ایشان گفتم نه ، من گواهینامه ندارم اما رانندگی کرده ام . به محض اینکه ایشان فهمید من گواهینامه ندارم سوئیچ ماشین را از من گرفت و یک راننده گواهینامه دار را انتخاب کرد .
- زمانی که در سایت ها مستقر بودیم یکی از علمای بزرگ مشهد که خاص و عام او را می شناختند و جزء خاصان درگاه خداوند بود به نام حاج میرزا جواد آقای تهرانی به منطقه تشریف آورده بودند . روزی به اتفقاق آقا ولی و ایشان و جمعی از نیروهای رزمنده داخل سنگر بودیم و ایشان فرمودند که من هم با شما به عملیات می آیم و می خواهم در عملیات شرکت کنم . آقای چراغچی در حالی که لبخندی بر لب داشتند گفتند : حاج آقا شما توان اینکه هم پای نیروهای ما راه بروید ندارید ، ایشان گفت بالاخره انقدر توان دارم که یک لیوان آب به دست رزمندگان اسلام بدهم ظمنا فرمودند یک خواسته هم دارم که هر کجا شهید شدم همانجا مرا دفن کنید و زحمت تشییع را به خودتان ندهید .
- در عملیات میمن دو سه گردان ما گیر کرده بودند ، صبح که شد دشمن داشت اینها را دور می زد . من به ولی الله چراغچی عرض کردم که من می خواهم با یک تعدادی نیرو به کمک ایشان بروم . آقای چراغچی از لحاظ فنون نظامی خیلی دقیق ما را راهنمایی می کرد . منطقه ای بود که مشرف بود . آنجا ایستادیم و گفت : شما باید از این نقطه به نک فسیل بروید . در آنجا چند تا تیربار چهار لول گذاشته بودند و زمینی می زدند و بنا شد که ما برویم و این چهار لول ها را خاموش کنیم . یادم است یک تیر بار آورد و در یک محل مناسبی قرار داد و خودش هم آنجا ایستاد و گفت ما از اینجا آتش می کنیم ، شما زیر این آتش باید بروید . یادم است که با تعدادی از بچه ها حرکت کردم و رفتم زیر آتشی ککه نیروهای خودمان می ریختند . وقتی بالای تپه رسیدم یکدفعه دیدم تیرهای بچه های خودمان دارد به طرف ما می آید ، با بی سیم شجیعی تماس گرفتم و گفتم چکار می کنید ، گفت اصغر تو کجا را می گفتی ، بالای نوک فسیل. گفت آنجا چهار لول عراقی ها آتش می کرد گفتم آنجا را گرفتیم و ایشان خوشحال شدند و ما با یک تاکتیک قشنگی با اینکه 10 یا 15 نفر بیشتر نفر نبودیم توانستیم نزدیک به 100 الی 150 نفر از عراقی های مستقر در آن نقطه را اسیر کنیم. بعد به برادر چراغچی با بی سیم گفتم : اینها در گودی هستند و وقتی ایشان آمدند تعججب کردند و فکر نمی کرد اینقدر دقیق نیروها عمل کنند با اینکه خودش این طرح را داده بود .
- یادم می آید یک روزی با بی سیم اطلاع دادند که عظیمی مجاور و حسینیان شهید شدند . برادر چراغچی ان لحظه داخل سنگر بود . پرسید کجایند ؟ گفتم : معراج بردنشان . آقای چراغچی گفت برویم اینها را ببینیم . آن زمان در کانکس نگهداری می شد تا آمدیم در کانکس را باز کردیم همین دو شهید داخل کانکس بودند ، اقای چراغچی نرفت ابتدا صورت اینها را ببوسد نشست و شروع کرد پای این دو شهید را به بوسیدن و بلند بلند گریه می کرد و پای اینها را می بوسید و به سر و صورتش می مالید . حدود 20 دقیقه ای آنجا نشست و گریه می کرد و مرتب با اینها صحبت می کرد .
- در یکی از عملیاتها یک صحنه جالبی می دیدم . یکی از بچه های بسیج کم سن و سال همراه ما بود ، ایشان خیلی شجاع بود ، پایش رفت روی مین و قطع شد . سازمان دشمن هم به هم ریخته بود . به همین دلیل وقتی مین هم منفجر شد دشمن به طرف ما تیر اندازی نکرد و هدف ما هم این بود که برویم و ضربه ای به دشمن بزنیم و برگردیم چون خیلی رفته بودیم . تصمیم گرفتیم که برگردیم . یک سیدی همراه ما بود که هیکل درشتی داشت . ایشان این بسیجی را که پایش قطع شده بود زیر بغلش گرفت و با یک دس هم پای قطع شده اش را برداشت و به عقب برگشتیم تا اینکه به خاکریز برگشتیم . روی خاکریز که رسیدم آن سید پای قطع شده را پرت کرد و گفت من این پای قطع شده را برای چه آورده ام . ما با اینکه خسته و کوفته شده بودیم با این کارشان خنده مان گرفت .
- یادم است در عملیات بدر وقتی قایق ها را سوار شدیم و عملیات شروع شد و خط شکسته شد روزهای بعد که مقداری فشار آمده بود این صحنه را من خودم شاهد آن بودم که آقای چراغچی آنقدر خسته شده بود که وقتی نشسته بود و جواب بی سیم ها را می داد و کله اش به بی سیم می خورد در همان لحظه ترکش به سر ایشان برخورد کرد .
- یادم می آید شبی توی سومار دشمن پاتک سنگینی را توی خط شروع کرده بود . در این لحظه اقای چراغچی توی سنگر نشسته بود و داشت دعا می خواند و سه بار به ایشان مراجعه کردم . وضعیت را توضیح دادم . ایشان گفتند بگوئید فلان کار را انجام دهید . ایشان تا دعا را تمام نکرد ترک نکرد و تا احساس ضرورت نمی کرد از این جور صحنه ها حرکت نمی کرد. جالب بود که خودش هم دعا را می خواند .
- روزی به برادر ولی گفتیم ما می خواهیم تا اهواز برویم و برگردیم . آنزمان در کاترپیلار مستقر بودیم . در بین راه که آمدیم یادمان آمد که چیزی را جا گذاشتیم و لذا دوباره به محل استقرار برگشتیم . وقتی می خواستم دوباره به داخل اتاق بروم گفتم چون چراغچی خسته است در نزنیم شاید خوابیده باشد . یواشکی رفتم توی اتاق دستم را دراز کردم و ظلفی را کشیدم که برادر ولی بیدار نشود . وقتی وارد اتاق شدم دیدم آقا ولی توی اتاق پشت که دو تا دستشویی در آنجا قرار داشت ، دیدم اقا ولی با زیرپوش و زیر شلواری که به تن داشت ، دارد توالتها را می شوید .
- صبح عملیات بدر بنده به اتفاق آن تیمی که توی قایقمان بودند ابتدا صبح رفتیم روی جاده خندق ، به محض اینکه روی جاده رسیدیم ایتدا سوال کردیم از برادرها که اینجا چه کسی است و چکار می کنند ، گفتند برادر ولی اله چراغچی اینجاست و یک محلی را نشان دادند که ایشان آنجا بودند . بلافاصله من آنجا رفتم و دیدم آقای چراغچی روی یک تپه در بالای یک سنگ ایشتاده و دارد کار جبهه را اداره می کند . بعد از اینکه مقداری با هم صحبت کردیم و هماهنگیهایمان را انجام دادیم بلافاصله بنده آمدم پایین و برگشتم طرف جبهه خودمان . تقریبا تا آن انتهایی که برادران تیپ امام رضا علیه السلام وجود داشتند . توی برگشت از ناحیه چشم مجروح شدم که دیگر از جبهه آمدم عقب . در آن زمان مجروحیت و شهادت ایشان بنده توفیق داشتم .
- یادم می آید که عملیات عاشورا بود در منطقه عملیاتی میمک در خدمت ولی اله چراغچی بودم . رفته بودیم از خط بازدید کنیم ، آتش دشمت خیلی سنگین بود ، واقعا آتش دشمن خیلی سنگین بود ، دشمن خیلی فشار روی ما آورده بود . گلوله بود که در کناره هایمان به زمین می خورد . یکی از گلوله ها آمد و خیلی نزدیک ما فرود آمد . شاید یک متری ما زمین خورد ، آقای چراغچی بلند شد و گفت فلانی دیدی باز هم چیزی مان نشد . گفتیم جلو می رویم ، دیگر تماممان می کنند .
- برادر ولی اله چراغچی در سازماندهی جبهه والفجر یک نقش بسیار مهمی داشت . من یادم می آید ایشان داشت خاکریزها را تنظیم می کرد . عملیات قرارگاه بود در آن عملیات نه یک گلوله و نه دو گلوله ، شاید هزاران گلوله روی سرشان می ریخت . ولی ایشان خیلی صبور ارام و خندان کارش را انجام می داد . انگار نه انگار که گلوله به سمت ایشان می آید .
- بعد از عملیات مسلم بن عقیل عراق یک تعدادی سودانی ، تونسی و مصری آورده بود که اینها همراه با عراقیها و به عنوان نیروی کمکی عمل می کرند . بعد از اینکه بچه ها ارتفاعات مشرف بر شهر مندلی عراق را گرفته بودند شبها می آمدند جلو و عملیات ایزایی انجام می دادند . وقتی آنها جلو می آمدند دوربین مادون قرمز داشتند ، عینک مادون قرمز داشتد ، راحت می آمدند جلو . وقتی انسان چشم مسلحی دارد مین داخل دره ها را به راحتی می بیند و می دان که پایش را کجا بگذارد ، از کجا بیاید و چطوری خودش را نزدیک کند که کسی متوجه نشود . اینها می آمدند نزدیک بچه های ما و گاهی هم الله و اکبر می گفتند . خبال می کردند که فقط لفظ الله اکبر پیروز کننده است در حالی که ما معتقدیم آب جوهره الله اکبر و اعتقاد به الله اکبر و خود را در محضر الله کبر دیدن و او را قدرت مطلق دانستن کار ساز است . گاهی اوقات می آمدند و از این عداها در می آورند ، نزدیک خاکریز می آمدند ، الله اکبر می گفتند و لی چون دلهره و ترس داشتند نارنجکهایشان به طرف خودشان می خورد . بعد از عملیات مسلم بن عقیل عراقی ها شبها می آمدند ، اذیت می کردند و آتش هم زیاد می ریختند . یادم می آید رمشان عامل ، حسین کارگر ، حیدری نژاد ، احمد عظیمی مجاور و چند نفر دیگر از فرمانده گردانها آمده بودند که جمعا 8 نفر بودند . اینها شب خیلی اذیت شده بودند . اول صبح آمده بودند به قرار گاه تاکتیکی ، ولی اله چراغچی نبود ، به نظرم رفته بود لشکر. اقای عامل گفت : یک فکری برای ما بردارید ، الان هشت تا گردان انجا هست . توی خط مقدم 8 تا گردان هست و هیچ کداممان هم دوربین مادون قرمز نداریم ، حداقل به هر گردان یک دوربین مادون قرمز بدهید. وقتی این حرف را زد من گفتم یقیین دارم دست ما به دوربین مادون قرمز نمی رسد . این درخواست تامین نخواهد شد ولی چشم ، من خودم پیگیر این مسئله است . اگر دسترسی به دوربین باشد ما از لشکر یا قرارگاه هم که شده می ریم و می گیریم . در همین حالی که صحبت می کردم دیدم آقا ولی رسید . به این رفقا گفتم که بگذار به خود آقا ولی هم بگوئیم که چه کاری می توانیم بکنیم. وقتی آقتی چراغچی امد من ماجرا را به آقای چراغچی گفتم ، آقایان آمده اند و می گویند که عراقی ها اذیت می کنند . ماجرا را گفتند که اقایان خیلی در تنگ نا قرار دارند . شبها خیلی در اذیت هستند . رمضان عامل ناراحت بود . می گفت یک فکری برای ما بردارید . آقا ولی این که درست نیست ، ما یک دوربین مادون قرمز نداشته باشیم . ما برای هشت گردان 8 دوربین مادون قرمز می خواهیم . در مقابل ناراحتی این برادران ولی اله چه کار کرد ، دستش را این طوری گرفت و گفت اگر مویی دارد بکنید از کف دست من . ای یاوران ، ولی را باید یاوری کرد . یک خنده ای کرد و اقایان تقریبا گرفتند. بعد از اینکه شوخی اش را کرد ، مکثی کردو گفت : می دانید آقا ما یا باید بگوئیم درود بر آمریکا ، اگر بگوئیم آمریکا جان نوکرت هستیم همه چیز به ما می دهند و اگر نمیگوئیم درود بر آمریکا باید بدانید که همین جوری باید بجنگیم ، خیلی خونسرد و عادی و با شوخی و خنده گفت . خلاصه رفقا یا باید بگوئیم مرگ بر آمریکا که همین است . وقتی این حرف را آقا ولی زد فرمانده گردانها گفتند : آقا ولی نخواستیم هیچ اشکالی ندارد و رفتند به گردانهایشان . شب همان روز سودانیها ، مصریها ، تونسیها و عراقی های وقتی که آمده بودند شبیه خون بزنند و از تاریکی شب و خواب و خفلت نیروهای ما استفاده کنند میاییند نزدیک نوک قله و آنجا نارنجکها را می کشند ، فردایش که ما آنجا رفتیم بچه ها گفتند اینها وقتی که می گفتند الله اکبر صدای همه شان می لرزید . انسانی که می ترسد وقتی که نارنجک پرتاپ می کند نمی تواند و قدرت بدنش کم می شود و در وقت ترس نارنجک ها غل می خورد و می رود زیر پای خودشان و بچه ها متوجه شده بودند و رگبار را می گیرند روی آنها ، تیر بارها کار می کند و بچه های ما هم نارنجک پرتاب می کنند و سیصد و پنجاه کشته از عراق گرفته می شود . فردای همان روز باز این هشت فرمانده گردان به قرارگاه تاکتیکی آمدند و هفت دوربین مادون قرمز آوردند و یک عینک مادون قرمز یعنی دقیقا هشت عدد دوربین مادون که نیاز داشته به دست آوردند . آنجا بود که اینطور به ذهنم آمد که می گویند هر چه از خدا بخواهی همان را به شما می دهد .
- اردویی نیروهای آموزشی را برده بودیم و یک میرزای ناظر عملیات چریک و ضد چریک هم داشتیم . در آن زمان زمستان بود و هوا هم خیلی سرد و یخبندان شدیدی وجود داشت . پاسدارهای که آموزش دیده بودند چریک ، و تعدادی از مربی ها و ان جمله ولی الله چراغچی و چند نفر دیگر همگی با هم شده بودیم ضد چریک . ما قرار بود به این مقر به حساب نفوذ کنیم و اگر به مقر فرماندهی دسترسی پیدا می کردیم مقر را فتح کرده بودیم . اقا ولی بدن درشتی داشت ، شب توی هوای سرد می خواست نفوذ کنیم و بیاییم داخل . آقا ولی از منطقه ای که می خواست به حساب نفوذ کند چون بدن درشتی داشت به شاخه های درخت می خورد و طبعا صدای بیشتری از ما ها ایجاد می کرد ولی ما ها کوچولو بودیم و توی جوبهای آب می توانستیم خودمان را بکشیم اما ایشان اگر توی جوب آب هم می خواست سینه خیز بیاید باز هم آن کسی که در کمین بود باز ایشان را مشاهده می کرد ، چون بدنی درشتی داشت ایشان را دیدند و چون نزدیک شده بود چهار پنج نفری ایشان را گرفته بودند . ایشان را توی آن هوای سرد آوردند و آن موقع شب اول یک مقداری به شوخی می زدند . بعد همان پاسدارها ایشان را توی استخر اب یخ زده انداختند . ایشان هم می خندید و اینجوری نبود که با کسی برخورد کند . ایشان حوصله عجیبی داشت ، از توی آب بیرون امد و بدون اینکه اعتراضی بکند لباسهایش را عوض کرد ولی به عنوان یک دستگیر شده دستگیرش کردند .
- قبل از عملیات بیت المقدس برادر ولی الله چراغچی برای آماده سازی منطقه ای ما را آورد و گفت اینجا برای ما قرارگاه بزنید ، پنج تا سنگر احداث کنید . ما به اتفاق چند تن از برادران دیگر که بودند شروع به سنگر زدن کردیم . خدا می داند با چه زحمتی با دست آن هم سنگر برای قرارگاه درست کردیم . خوب امکانات مهندسی نبود و به زحمت یکی از برادران طرح و عملیات توانسته بود یک لودری بیاورد و ما هم شروع کرده بودیم به آماده سازی سنگرها. لودر هم خیلی ضعیف بود، فکر می کنم ب 6 بود که قدرت قوی نداشت که بتواند گود برداری خوبی انجام دهد . ما این سنگرها را بعد از ظهر تا دم غروب به هر شکلی که بود آماده کردیم . چون آقا ولی گفته بود امشب باید توی این سنگرها بخوابیم ، جا نداریم . به هر شکلی که بود سنگر را آماده کردیم بدون سقف و در حال استراحت بودیم که خود اقا ولی آمد و گفت قرارگاه عوض شده باید برویم جای دیگر . ایشان اطاعت پذیری عجیبی داشت و حتی نگذاشت که ما توی قرارگاه استراحت کنیم . خاطرم هست تا قبل از شروع عملیات ، پنج تا قرارگاه را عوض کردیم .
- خلاصه عملیات رمضان با تمام کم و کاستی که دشت تمام شد . یک جلسه ای در کاتر پیلار گذاشته شده بود . در آن جلسه برادر ولی اله چراغچی برای نیروها صحبت کرد . نیروهها هم همه عصبانی و ناراحت بودند که چرا ما در این عملیات موفقیت لازم را کسب نکردیم . ( محرمانه ) ..... من و ایشان با تعدادی دیگر مانده بودیم ، این صحبت بین من و ایشان رد و بدل شد. من رفتم و به ایشان عرض کردم ما که نه توانایی داریم و نه عرضه این کار را داریم و الان هم که بخواهم بمانم بخاطر شما نیست . احساس وظیفه می کنم که الان ماندمان می تواند در جبهه مفیدتر باشد . بعد ایشان با یک سری صور و صلابت خاص با یک متانت در صورتی که اگر این صحنه برای خود من اتفاق می افتاد فکر می کنم زمین و زمان را ممکن بود لعن و نفرین کنم . این عزیز بزرگوار با یک ارامش خاصی فرمودند که خوب اشکال ندارد این برادر ها هم حق می گویند ، اینها هم در یک شرایطی قرار گرفته اند که این تصمیم را گرفته اند و من مانع تصمیمشان نمی شوم ولی مطمئن هستم که اینها به مشهد برسند خودشان بر خواهند گشت و همینطور هم شد . در ادامه گفت انسان وقتی ناراحت هست نباید تصمیم بگیرد . من حقیقتا تعجب کردم که ایشان ارتباطش با کجاست . این سیم به قول معروف به کجا وصل است همینطور هم شد و آنها بعد از یک مقطع کوتاهی برگشتند تا اینکه یک روز ایشان را ابتدای شهر خرمشهر دیدم ، به من گفت علی جان دیدی که گفتم بر می گردم ، دی خودشان برگشتند .
- صبح روز عملیات بدر بود . اولب بود که آفتاب زده بود ، خطوط شکسته بود و نیروها رفته بودند روی هدفهایشان اما هنوز هدفها کامل پاکسازی نشده بود . بخشهایی از منطقه مانده بود ، دقیقا یادم هست ما به عنوان تیپ امام رضا علیه السلام از روی جاده خندق تقریبا از کیلومتر 2 جاده خندق تا انتهای جاده خندق خط و حد عملیاتی مان بود و لشکر نصر همین قسمت اول جاده خندق و طرفین در محور الغرنه محدوده عملیاتی شان بود . اولی که رفتیم روی جاده خندق دیدم ککه از لشکر نصر ولی الله چراغچی انجا هست که دارد بچه ها و جنگ را هدایت می کند . روی یک تپه ای روی جاده ایشان ایستاده بود و از آن بالا داشت نگاه می کرد و بچه ها را هدایت می کرد . چون چهارراه خندق هنوز پاکسازی نشده بود وقتی یک مقداری با ایشان صحبت کردم ، ایشان توضیح داد که بچه های لشکر نصر کجا هستند و بچه های امام رضا علیه السلام بخشی شان اینطرف و بخشی شان آن طرف هستند . چون از ما زودتر رسیده بود آخرین لحظه ای که خواستیم خداحافظی کنیم گفت : چهارراه مشکلش حل شد و با ایشان خداحافظی کردم و آمدم رفتم آخر . تقریبا اواخر جاده خندق توی برگشتن دیگر مجروح شدیم و آمدیم عقب و ایشان جزء برادران فرماندهی بود که توی منطقه مانده بود . فشارهایی که روی جاده خندق بود و آن حوادثی که در بدر بود ظاهرا در همان اوج فشاری که دشمن آورده بود ایشان مجروح می شود و بعد ایشان را به بیمارستان منتقل می کنند که نهایتا درمان به نتیجه نمی رسد و به شهادت می رسند .[۱]