شهید ولی الله چراغچی مسجدی
خاطرات
- یادم هست در بستان طرحی خواسته شد . هر کدام حرفی زدیم و هر کدام طرحی دادیم . منجمله شهید چراغچی که حالا طرحهای این بزرگوار در جلسه مطرح شد. در جلسه اول در رابط با تنگه چزابه به این نتیجه رسیدیم که برویم ماشین های منهدم شده سوسنگرد و بستان را جمع کنیم. بیاوریم و به صورت یک دیواره ای بگذاریم و پشت اینها خاکریز بزنیم و یا ترازوهای غیر قابل استفاده را بیاوریم و به صورت عمود نصب بکنیم و پشت اینها خاکریز بزنیم و شهید چراغچی هم پذیرفت و خود ایشان هم در پذیرفتن طرح این مسأله خیلی نقش داشت. خاکریز زدیم و قشنگ خاکریزها تثبیت شد. دیگر از آن به بعد خاکریزها در تنگه چزابه تثبیت شد .
- برادر ولی الله چراغچی در یک مقطعی تعدادی10 الی 15 عدد موتور سیکلت هوندا 250 تلر از قرارگاه تحویل گرفته بود وقرار بود تعدادی از نیروهای را مشخص و آموزش موتور سواری بدهند. تا در جهت امورات شناسایی وانتقال آر پی چی زن ها در موقع عملیات از آن ها استفاده شود .مسئولیت این نیروها را به حجت الله زرینی که بعد شهید شد محول کرد زیرا برادر حجت در این زمینه ها تجربه داشت . برادر ولی الله به برادر حجت سفارش کرد که نیرو ها را گونه ای آموزش بدهید که در هر شرایط آب وهوایی ومنطقه ای بتوانند وارد عمل شوند . بعد از گذشت چند روزی یکروز به اتفاق برادر ولی به محل استقرار این گروه مراجعه کردیم ، چون برادر ولی می خواست برای آنها صحبت کند .وقتی به محل استقرار نیروها رسیدیم ، حجت نیروها را جمع کرد و موتور ها هم به یک سبک خاصی در محوطه پارک شده بودند . بعد از بازدید که آقای چراغچی انجام داد رو به نیرو ها کرد وگفت: شما کارتان از کار همه نیرو های شاغل در یگان با اهمیت تر است . چون در هنگام شناسایی باید یروید واطلاعات برای ما بیاورد و در زمان عملیات هم آر پی چی زن ها را به خط انتقال دهید . بعد رو به حجت کرد وگفت : آقای حجت قبل از این که این نیروها را به فنون موتور سواری آشنا کنید باید اول روحیه شهادت طلبی را در آنها تقویت کنی تا بتوانند در موقع حساس وخطر ناک مأموریت را به نحو مطلوبی انجام دهند . یادم است از بین همین نیروهایی که آموزش می دیدند ، چند نفر رد شده ونیروی دیگر جایگزین شدند .
- یادم است یک روز نزدیک ظهر برادر ولی الله چراغچی به من گفت : برادر حمید به اتفاق برویم واز گردان حسین کارگر سر بزنیم فکر می کنم آقای آهنی هم همراه ما آمد . وقتی به محل گردان کارگر رسیدیم وقت نماز ظهر فرا رسیده بود ونیروها در نماز خانه مشغول نماز جماعت بودند ما هم بلافاصله به صف نماز جماعت ایستاده ونماز ظهر وعصر را خواندیم . وقتی نماز تمام شد حسین کارگر بلند شد که چند لحظه ای برای نیروهایش صحبت کند که یک مرتبه متوجه حضور برادر ولی در جمع نیروهای گردانش شد . با دیدن برادر ولی با صدای بلندگفت : برای سلامتی فرماندهی تیپ برادر چراغچی صلوات بفرستید ، نیروها در عین حالی که صلوات می فرستادند همه صورتها را به عقب برگرداندند تا با چشمهای خود فرماندهی تیپ را تا جلوی جایگاه برای سخنرانی مشایعت کنند . برادر ولی در جلوی نیروها در جایگاه قرار گرفتند وسخنانش را این گونه آغاز کردند . برادر ها جنگ سختی ها دارد که با تحمل صبر وشکیبایی رفع خواهد شد . نهار را هم آن روز در جمع نیروهای گردان صرف کرده وبه مقر خودمان برگشتیم .
- یادم می آید یک مرتبه با شهید میرزایی با هم می خواستیم به مشهد برویم . هیچ پولی نداشتیم . به پادگان ظفر در ایلام آمدیم و مبلغ پانصد تومان به عنوان مساعده گرفتیم و راه افتادیم و آمدیم . می دانم این مبلغ را صرف بلیط اتوبوس تا مشهد کردیم . دو نفرمان پول نداشتیم حتی یک ده تومانی که بخواهیم چیزی بخوریم ، نصف شب که به مشهد رسیدیم ، شهید میرزایی گفت : بیا به حرم برویم ، صبح زود به خانه برویم بهتر است . گفتم : باشد ، داخل حرم آمدیم و یک زیارتی کردیم و رفتیم در یک رواقی است پشت دارالزهرا _ اسمش را نمی دانم چیست _ آنجا نشستیم ، نماز خواندیم . در حین نماز خواندن دیدم شهید چراغچی به همراه دو ، سه نفر دیگر آن طرف دارند نماز می خوانند ، او هم ما را دید و با هم احوالپرسی کردیم. گفتم که چکار می کنید ؟ شما کجایید؟ بعد از مدتی که شهید چراغچی از جبهه برگشته بود ظاهرا مأموریتی کرمان یا جای دیگر داشت و چند ماهی از جبهه فاصله گرفته بود و آنجا مشغول بود . ولی خودش خیلی ناراحت بود _ آنجا با خوشحالی گفت : دیگر خدا ، الحمدا... دعایم را مستجاب کرد و فردا صبح می خواهم به جبهه بروم . صبح روز بعد ایشان آماده می شد که به جبهه برود . خلاصه یک کمی ایشان درد دل کرد . یادم هست سه نفری در حرم خیلی گریه کردیم . یاد شهدا و خاطرات شهدا آنجا گفته شد و بالاخره وقت نماز صبح شد و نماز خواندیم و از همدیگر خداحافظی کردیم و رفتیم .
- من یادم هست شب دوم عملیات چزابه بود ، شهید چراغچی نزد شهید خادم الشریعه آمد و گفت من می خواهم بروم و از خط خبر بگیرم گفت : نمی خواهد بروی ، گفت : من باید بروم ، می خواهم مهمات ببرم گفت : اگر می خواهی مهمات ببری راننده می برد تو نمی خواهد ببری گفت : می خواهم بروم اطلاعاتی از آنجا بگیرم . گفت: بچه ها پشت بی سیم هستند هر اطلاعاتی می خواهی بگیری بگو بچه ها بدهند . گفت: من اصلا می خواهم بروم خط را ببینم چگونه است ؟ گفت: نمی خواهد بروی. گفت: تو بگویی یا نگویی من می روم . پس بهتر که بگویی برو . گفت: پس اگر خودت می خواهی بروی که برو . شهید چراغچی آنجا ایستاد و دید بالاخره به این شکل نمی تواند نظر ایشان را بگیرد . با یک حالت دوستی و رفاقت با اینها برخورد کرد که بگذار ما برویم یک خبری از خط بگیریم . در نهایت به او گفت : برو. شهید چراغچی همراه با ماشینی که مهمات داشت ، رفت و بلافاصله بعد از همان قضیه شهید چراغچی مجروح برگشت که ایشان را به بیمارستان منطقه بردند و می خواستند از آنجا به اهوار اعزامش کنند . خادم الشریعه خودش رفت از آنجا خبر گرفت و آمد . هنوز پایش به سنگر نرسیده بود که دیدیم شهید چراغچی با سر باندپیچی شده و لباس خونی آمد . گفت : چرا آمدی ؟ گفت: من اهواز نمی روم . گفت: تو باید بروی استراحت کنی. گفت: نه من استراحت نمی کنم و همانجا ایستاد .
- سومین نوبت اعزام بود در پادگان بسیج ، بعد از اینکه بسیج زیر نظر سپاه آمد، آقای ابراهیم زاده در حال تصمیم گیری بود. چند لحظه ای ایستاد، نمی دانم به کجا نگاه می کرد. ولی ا... همانجا شدید گریه می کرد. خیلی با دل پر اشک می ریخت. این اصلا فراموش نمی شود یک بلوز خاکی تنش بود و با آستینش اشکهایش را پاک می کرد و به آقای ابراهیم زاده می گفت: اکبر آقا شما را به خدا بگذارید من بروم جبهه چرا نمی گذارید. همه بچه ها می روند آنجا مبارزه می کنند. همه بچه ها می روند در جهاد شرکت می کنند، چرا شما به من اجازه نمی دهید، من نمی دانم که لیاقتم کم است. ولی به هر حال شما اجازه بدهید من بروم. اینقدر ایشان گریه کرد که آقای ابراهیم زاده همانجا به ایشان اجازه داد و در همان نوبت اعزام شد .
- در حمله چزابه ، عراق که حمله کرد شهید خادم الشریعه فرمانده بود و معاونش هم شهید چراغچی بود. در آن شب اول، دوم و سوم شهید چراغچی خیلی اصرار کرد که آقای خادم الشریعه اجازه بده که من بروم و خط را قبول کنم و در خط مستقر بشوم. شهید خادم الشریعه گفت: نه، برادرهای دیگر هستند. آنها می روند. خودش هم سعی می کرد یک مقداری به قول معروف از دور به قضایا نگاه کند تا از نزدیک .
- در اواخر سال 61 قرار شد یک عملیاتی در جنوب کشور انجام شود. برادر حمیدنیا و معاونت ایشان شهید چراغچی بودند. در روز اول عملیات ما برای وارد کردن نیروها می رفتیم که متأسفانه در بین راه تصادفی رخ داد و شهید چراغچی و برادر حمیدنیا هم در آن ماشین بودند و ما سه نفر بودیم. برادر حمیدنیا از ناحیه سر مجروح شد و برادر چراغچی زخم سطحی برداشتند و من هم از ناحیه سر جراحت برداشتم که به پشت جبهه انتقال یافتم. عملیات والفجر مقدماتی در منطقه ای رملی بود و حمل و نقل نیروها مشکل بود. دشمن در آن منطقه عملیاتی از میدان های مین و شبکه های انفجاری و تله هایی که در مسیر نیروهای اسلام از روی ترسشان قرار داده بودند، زیاد استفاده کرده بود. پس از بهبودی که به خط آمدیم برادران می گفتند: برادر چراغچی آن جیپ را عوض کردند و یک بی سیم روی آن نصب کردند و با تمام جراحتی که داشتند سریع جلو رفتند. برادر حمیدنیا که حراجت بیشتری داشت، نتوانست در عملیات شرکت نماید .
- یادم هست ابتدا که شهر و روستاها را منطقه بندی کرده بودیم ، می خواستیم آقای چراغچی را مسئول یکی از مناطق بگذاریم. آقای چراغچی گفتند به من اجازه بدهید که به جبهه بروم. من به ایشان گفتم حالا شما بروید و در منطقه کارتان را شروع کنید و آنجا را سرو سامانی بدهید بعد باهم صحبت می کنیم . ایشان گفتند آقای ابراهیم زاده اگر من این کار را انجام دادم می توانم به جبهه بروم. گفتم انشاءا... حالا شما کارتان را انجام بدهید. گفت خیلی زود انشاءا... این کار را انجام می دهم . بعد از مدت نه چندان طولانی آمد و گفت شورای منطقه را مشخص کرده ام و کار رو به راه است و مشکلی وجود . ندارد اجازه بدهید به جبهه بروم. من به ایشان پیشنهاد کردم که بیا شما کار دیگری که نقش مستقیم با جبهه دارد انجام بده یادم هست که اولین گروه اعزامی به آبادان بود که گفتم اگر شما در آموزش کار انجام دهید کار بزرگی است و کاری مثل جبهه می باشد . ایشان گفت اگر نظر شما این است من کار را انجام می دهم ولی دیگر با همین ها می روم با همین گروه هم اعزام شد و اینها را آموزش داد و خیلی با نشاط این کار را انجام می داد . وقتی هم می خواست برود گفت می روم و خیلی زود برمی گردم بعد از آن مقطع هر موقع که می آمد مشهد و من را می دید می گفت یک سری کارها در جبهه دارم. انشاءا... انجام می دهم و برمی گردم .
- اوایل آبان بود . در یک دوره آموزشی بنا بود بچه ها با اسلحه وارد آب شوند . یک استخر بزرگی در باغی نزدیکی شاندیز بود که مربوط به سپاه بود و در آنجا بچه ها آموزش می دیدند . هر کس که به داخل آب می رفت 5 الی 6 دقیقه می ماند و نمی توانست بیشتر طاقت بیاورد اما ولی الله 4 ساعت یکسره درون آب بود و تحمل می کرد .
- شب عملیات می خواستند گردان ما را خط شکن کنند اما ولی الله آمد و به ما گفت ( شهید ) آهنی را می خواهیم خط شکن بگذاریم . گفتیم انتخاب بسیار خوبی کردی . گفت بچه ها خیلی ناراحت هستند . گفتم هر کس ناراحت است بگو تا ما برویم راضی شان کنیم . بعد گفت گردان شما و باقر هم باید از ایشان گذر کند . گفتم هر طور صلاح است .
- شهید چراغچی قبل ازعملیات والفجر مقدماتی به حاج جواد آقا تهرانی که ایشان نیز در سنگر بودند گفتند من خواب دیدم که ما داریم با برادران مسلمان خودمان می جنگیم واین قضیه چگونه است واز دیشب من ناراحتم که نکند این جنگی که داریم انجام می دهیم فردای قیامت زیر سؤال قرار بگیریم و مؤاخذه بشویم . تفسیری که حاج جواد آقا تهرانی کردند گفتند که نه چنین قضیه ای نیست . شما فردا با نیروهایی مواجه خواهید شد که خودشان را به شکل شما در آورند ودر همان عملیات که شهید چراغچی به درجه رفیع شهادت نائل شدند . وقتیکه ما متوجه شدیم دیدیم که اکثر عراقیها به خاطر اینکه خودشان را در داخل نیروهای بسیجی گم کنند پیشانی بندی که بسیجیان عزیز به نام های یاثارالله ، یا حسین ، یا زهرا ، یا علی و اسامی متبرکه دیگر به پیشانی می بستند همان پیشانی بندها را نیروهای صدام به خاطر گول زدن ما بسته بودند و این خواب شهید بزرگوار تعبیر واقعی پیدا کرده بود .
- ما در منطقه عمومی سومار روی ارتفاع حیدک وسیدک که مشرف به شهر مندلی عراق بود یک بسته آتشبار مستقر کرده بودیم که روی شهر مندلی عراق کار می کرد . یکروز ساعت 8/5 الی 9 صبح بود که برادر ولی الله چراغچی به اتفاق حضرت آیت الله میرزا جواد آقای تهرانی عازم خط مقدم بودند . که در بین راه به دلیل این که آتشبار ما درکنار جاده بود ماشین آنها را نگه داشته وما هم سریعاً به استقبال آنها رفتیم . پس از رو بوسی ومصافحه آقای چراغچی گفتند: فلانی قبضه را آماده کن قرار است حاج آقا یک گلوله شلیک کنند.حاج میرزا جواد آقای تهرانی به علت کهولت سن وخمیده گی پشت موقعی که می خواست پشت خمپاره120قرار بگیرد، مشکل داشت . لذا یک جعبه مهمات خالی که متعلق به مهمات خمپاره 120 بود زیر پای حاج میرزا جواد آقا گذاشتیم وایشان بالای جعبه قرار گرفتند. جلو ارتفاعات ما حدود10 الی 12 عدد تانک عراقی وجود داشت که هر روز من خودم از دیدگاه که نگاه می کردم دیده می شد وهر روز این تانکها را روشن می کردند واز آشیانه می آمدند بیرون و روی سکوقرار میگرفتند و چند دقیقه ای در جا کار می کردند وباز دوباره به آشیانه باز می گشتند . در همین لحظه ای که حاجی آقا با برادر چراغچی آمده بودند این تانکها را از آشیانه بیرون آورده بودند . ما ثبتی منطقه و تانکها را داشتیم ونیاز به دیده بان نبود اما به لحاظ اینکه گفتیم : کارمان بهتر انجام شود ، دیده بان را بالا فرستادیم وگفتیم دوربین دستت باشد . بعد از شلیک ببین چه اتفاقی می افتد . وقتی به حاج آقا تعارف کردیم که گلوله را شلیک کند ایشان ابتدا به آقای چراغچی گفتند: شما شلیک کنید، اما آقای چراغچی گفتند: حاجی آقا ما خیلی تیر تا بحال شلیک کرده ایم .میرزا جواد آقا آماده شلیک شدند وگفتند : بسم الله الرحمن الرحیم و ما رمیت از رمیت ولکن الله رمی وشلیک کردند . چون جعبه زیر پای میرزا جوادآقا خالی بود آتش گلوله باعث شد که جعبه بلغزد وحاجی آقا روی زمین افتادند وما به اتفاق آقای چراغچی خیلی ناراحت شدیم وخجالت کشیدیم .حاج آقا وقتی احساس کرد ما ناراحت شده ایم گفت: ناراحت نشوید چیزی نیست .در همین لحظه دیدیم صدای دیدبان بلند شد وخیلی با احساسات گفت : دستتان درد نکند ، دمتان گرم 5 الی 6 گلوله دیگر شلیک کنید وادامه داد که گلوله شلیک شده راست رفت داخل یکی از تانکهای عراقی وآن را به هوا فرستاد .بعد به حاجی آقا گفتیم : شما کمی آن طرف تر بایستید وچند عدد گلوله دیگر شروع کردیم به شلیک کردن .
- آقای جودوی خوابی را که یکی از نیروهای بسیجی در باره ولی ا... چراغچی دیده بود این گونه نقل می کرد: شهید چراغچی را خواب دیدم که در یک مکان بسیار بلندی ایستاده است و عده زیادی هم در اطرافش وجود دارند . افرادی که دور و بر شهید چراغچی بودند همه از دوستان و آشنایان بودند . می دیدم افرادی به شهید چراغچی مراجعه می کنند تا کارشان را انجام دهد.من هم جلو رفتم و با همان لحنی که در زمان حیاتش با ایشان صحبت می کردم ، گفتم: آقا ولی کار ما چی شد ما باید چه کار کنیم ایشان در جواب من تلویحاً فرمودند که کار تو را فقط باید خدا درست کند. دست ما انجام نمی شود .
- همان شبی که قرار بود تهران برویم یکی از برادران وقت گرفته بودند برایمان . همان شب ماشین آوردند درب منزل ما و گفتند که برویم . مامانم گفتند : بابا شب برف دارد می آید و صحیح نیست . می گفت : نه خدا خودش درست می کند . خدا ما را طلبیده ما می خواهیم خدمت امام برویم . خدا خودش درست می کند . دیگه آن شب راه افتادیم . با یک شور و حالی ایشان می رفتند که واقعا من فکر می کنم یکی از الطاف خداوند بود که ما را نگه می داشت . یعنی با آن سرعتی که ایشان می رفتند در آن سرما و برف ، خداوند بود که ما را نگه می داشت . زمانیکه رسیدیم آنجا باور کنید سر از پا نمی شناخت که می خواست برود خدمت امام و زمانی هم که گاهی اوقات خجالت باعث می شد من آن صمیمیت خاص را نداشته باشم ایشان می گفتند : تهمینه ما را امام به هم محرم کرده . هم با یک چنین حالتی می گفتند : تهمینه ما را امام به هم هلال کرده . من خودم هم چون دفعه اولم بود که امام را زیارت می کردم تا به حال خدمتشان نرفته بودم . یک حالت عجیبی داشتم . واقعاً زبانم بندآمده بود . وقتی ما وارد شدیم ، همین حیاط امام را که نشان می دهند. امام اکثر خطبه های عقدشان را آنجا برگزار می کردند. امام آمدند و روی ایوان نشستند . ما که وارد شدیم با یک انتظار خاصی یعنی واقعاً همان نایب امام که می گویند . امام که می خواستند بیایند من شوکه شده بودم و روبه رو فقط من به چهره امام خیره شده بودم . امام آمدند و وروی صندلی نشستند . زمانیکه امام گفتند : دخترم من از طرف تو وکیلم ؟ من خیره شده بودم به چهره امام و امام دیگر با آن زیرکی خاصشان شاید متوجه شده بودند که من دیگر مبهوت چهره ایشان شده ام . دیگر امام خطبه عقد را خواندند و ما دست امام را بوسیدیم که امیدوارم خداوند خودش این لطفی که شامل حال ما کرده ازما نگیرد و روز قیامت هم انشاء ... امام خودش وکیل ما بشود .
- زمانی که در تهران آموزش نظامی می دیدیم ، خبر دادند که قرار است با حضرت امام خمینی (ره) دیدار داشته باشیم . با شنیدن این خبر برادر ولی الله چراغچی از شوق دیدار گریه می کرد . حتی زمانی که در صف جلوی درب جماران برای بازرسی ایستاده بودیم نیز مرتب اشک می ریخت ودوست داشت هر چه سریع تر چهرة ملکوتی امام را ببیند . در صف آرام و قرار نداشت یکسره در حال تکان خوردن بود .این حالت روحانی که در آقای چراغچی ایجاد شده بود در کمتر کسی می توانستید ببینید .
- یک روز شهید چراغچی که در مشهد کار می کرد رفتم احوالش را پرسیدم . همینطور که آهسته ،آهسته می رفتیم به منزل ایشان رسیدیم ، می خواست برود به منزلش مراهم به زور داخل منزل برد و ناهار ساده ای را مهیا کرد که با هم خوردیم .
- بعد از اینکه ازدواج کرده بود یک روز احوالش را پرسیدم گفتم : حال و احوال چطور است . ایشان نسبت به این جریان تعبیر جالبی داشت . وقتی می خواست از خانواده نام ببرد این اصطلاح را بکار می برد : «مسکنه سلام علیها » بعنوان تسکین دهنده فلان و اینجوری یاد می کرد و خیلی با عزت و احترام از خانواده اش یاد میکرد .
- یک شب در ستاد منطقه 6 کرمان در سال 62 کنار آقای چراغچی خوابیده بودم . در نیمه های شب ناگهان متوجه شدم صدایی خیلی آهسته می آید . نگاه کردم دیدم برادر بزرگوار چراغچی است که دارد نماز شب می خواند .
- در عملیات بدر من فرماندهی گردان نصرالله را به عهده داشتم وبرادر ولی الله چراغچی علاوه براین که قائم مقام لشکر 5 نصر بود مسئول طرح وعملیات لشکر هم بود . به اتفاق هم می رفتیم شناسایی منطقه را انجام می دادیم وبرمی گشتیم . شب های که در منطقه حضور داشتیم نیمه های شب که می شد می دیدیم آقای چراغچی غیب می شود . برای همه سئوال بود که ایشان کجا می رود . یک شب من کنجکاو شدم وتصمیم گرفتم هر طور شده باید کسب اطلاع کنم که ایشان شب ها کجا می رود . وقتی از سنگر بیرون آمدم وبه جستجو پرداختم دیدم آقای چراغچی در پشت یک سنگری چاله ای به صورت قبر مانند کنده است ورفته داخل قبر و دارد نماز شب می خواند ومانند مادر بچه ازدست داده ، اشک می ریزد. من دراختفا نشسته بودم که من را نیبند نماز شب ومناجات واز راز ونیاز با معبودش یک ساعت نیم به طول انجامید . در دعای دست نماز ، وتر که می خواند از خداوند طلب شهادت می کرد . بعد از این که نمازش تمام شد خیلی آرام آمد و رفت داخل سنگر وخوابید .
- یک شب در عملیات بیت المقدس یادم است نیمه های شب بود که متوجه شدم برادر ولی الله چراغچی داخل سنگر نیست . بعد از مدتی جستجو از سنگر بغل صدای زمزمه ای توجه مرا به خود جلب کرد . وقتی جلوتر رفتم و داخل سنگر را نگاه کردم دیدم برادر ولی است که در آن نیمه های شب با خدای خویش خلوت کرده و به راز و نیاز با معبود مشغول است .
- در سال 59 شاید عید غدیر بود . آنروز در پادگان بودیم و سرگرم کارهای مربوطه . صبح زود بود گفتیم تا بچه ها صبحانه می خورند برویم به حرم مشرف شویم و زیارت کنیم. ایشان همانجا گفتند: پس بگذارید دو نفر دیگر از برادرها بیایند تا در آنجا عقد اخوتی هم بخوانیم. نزدیک ضریح مبارک جایی پیدا کردیم و نشستیم، ایشان با یک حالت خاصی ارتباط عمیقش را نشان می داد .
- در عملیات مسلم بن عقیل به همراه شهید چراغچی به گردان شهید نعمانی که محور بسیار سختی را فتح کرده بود رفتیم از یک محور بازدید کنیم . نزدیک غروب بود که دشمن یک مرتبه حمله کرد . فشار آورد و گروهان ر ا به محاصره خودش در آورد . فاصله گروهان با گردان خیلی زیاد بود . فقط تنها امیدمان این بود که تا صبح مقاومت کنیم . چون دشمن در شب موفق عمل نمی کرد . فرمانده گروهان ، فرمانده گردان ، مسؤول محور ، معاون تیپ ، و فرمانده لشگر همه در محاصره دشمن بودند - یک دفعه خبر رسید که مهمات ما دارد تمام می شود دستور چیست ؟ شهید چراغچی آنجا بچه ها را جمع کرد و گفت : بچه ها بیایید دعای توسل بخوانیم. آن شب مهتابی و روشن بود. همه بچه ها با خلوص نیت گریه کردند . دشمن هم از قبل برای سر شهید چراغچی جایزه گذاشته بود. و بی سیم چی گردان هم با هیاهویی که در پشت خط بی سیم راه انداخته بود ، دشمن هم متوجه شد که یک شخص مهمی در داخل گروهان و در مهاصره است. فشار و هجم آتش را زیاد کردند. اواسط دعای توسل بودیم که به یک باره هوا تاریک شد و باران عجیبی شروع به باریدن کرد . با توجه به اینکه هوا روشن و مهتابی بود ، با خودم گفتم : که این ابرها از کجا آمدند. با توجه به اینکه باران شدید بود ادامه دعا برای ما در فضای باز مقدور نبود. در اثر بارش باران ماشین جنگی دشمن از کار افتاد. و یک دفعه یکی از برادران دوان دوان آمد و مرا صدا زد و گفت : دو تا سیاهی از دور دارد می آید . من هم سریع به شهید چراغچی اطلاع دادم . شهید چراغچی نگاه کرد و گفت : آنها را نزنید و بگذارید خوب جلو بیایند تا ببینیم کی هستند. ولی شما آماده باشید . آن دو سیاهی نزدیک شدند . دیدیم دو تا قاطر هستند . چون منطقه صعب العبور بود و ماشین به سختی می توانست حرکت کند ، شبهای عملیات تمام حمل و نقل مهمات و آب و غذا توسط قاطر انجام می شد - و هیچ کس هم همراه آنها نبود . یک قاطر پر از فشنگ کلاش و تیربار کلاش و تیر بار گرینف بود و قاطر دیگر هم تماماً پر از نارنجک بود به محض اینکه قاطرها به محل گروهان رسیدند هر دو زانو زدند و در هنگامیکه بچه ها بار قاطرها را خالی می کردند دیدیم قاطرها سرشان را روی زمین گذاشتند و مردند . شهید چراغچی گفت : خوب نگاه کنید ببینید علت مرگ آنها چیست ؟ بعد من حرکت کردم و آمدم نگاه کردم دیدم که قاطرها به اندازه ای گلوله خورده بودند که سوراخ سوراخ شده بودند و دیگر هیچ جای سالم در بدنشان وجود نداشت . با توجه به اینکه بار یکی از آنها نارنجک و بار دیگری فشنگ بوده حتی یک گلوله به مهماتها نخورده بود . همان مهمات قاطرها باعث شد که تا فردا صبح ساعت 10-11 مقاومت کنیم و از آن طرف گردان واردعمل شد ومحور را شکست و از هوا هم هواپیماهای ما موضع دشمن را بمباران کردند .
- یک روز در یکی از جلسات لشکر پنج نصر به شهید چراغچی گفتند: قرآن بخوان . ایشان هم شروع کرد به خواندن قرآن. همه توقع داشتند که فقط چند آیه بخواند . شهید چراغچی شروع کرد و یک صفحه قرآن خواند. به آخرش که رسید قبل از اینکه بچه ها بخواهند صلوات بفرستند شروع کرد به ترجمه قرآن . بعضی از بچه ها اعتراض کردند که می خواستی یک ختم قرآن بخوانی. شهید چراغچی گفت: دقیقا الان در ذهنم آمد که از این جلسات همین خواندن قرآن باقی می ماند ، بقیه اش پوچ است .
- یک روز من دیدم که سردار چراغچی یک دست لباس کهنه و خشن با پوتینهای کهنه پوشیده است. من در غیاب چراغچی در سخنرانی که داشتم به این موضوع اشاره کردم و گفتم: من خوشحالم هستم که آقای چراغچی این گونه است. بعد ایشان متوجه صحبتهای من شده بود ، سراغ من آمد و گفت: خصوصی با شما حرف دارم . گفت: حاج آقا بهتر بود که این اشاره را نمی کردید. من گفتم: شما چرا این لباس را پوشیده اید؟ شما فرمانده هستید . ایشان گفت: علتش این است حاج آقا چون گاهی پوتین و لباس کم است و به برادران وظیفه و بسیج لباس نو نمی رسد و مجبورند لباس کهنه بپوشند. اگر من این لباسها را بپوشم نابرابری می شود .
- در عملیات عاشورا در منطقه عملیاتی میمک روز دوم عملیات عراق با تمام توان ، پاتکی در دشت ملایر آغاز کرده بود . اگر دشمن موفق به نفوذ در مواضه لشگر 5 نصر می شد مواضع یگان هم جوار ، که تیپ 21 امام رضا علیه السلام بود و در ارتفاعات پشتی اجرای عملیات کرده بود به مخاطره می افتاد . در نتیجه برادرهای رزمنده مصمم به دفاع از خط پدافندی با تمام وجود بودند . هنگام عصر آتش دشمن بی نهایت شدت گرفته بود به نحوی که از زمین و هوا گلوله می بارید . خاک ریز ها هم به لحاظ گچی بودن منطقه از استحکام بالایی برخوردار نبود . من در یک گوشه ای نشسته بودم و به صحنه نگاه می کردم . همه جا را بوی باروت و دود فرا گرفته بود . حالت عصبی به من دست داده بود و به خدا توکل کرده و می گفتم : خدا یا هرطور شده این آتش را خاموش کن . در همین هنگام احساس کردم یک دستی روی شانه ام آمد . سرم را بلند کردم .دیدم برادر بزرگوار ولی ا... چراغچی بالای سرم ایستاده است . صورتش با دود و باروت و خاک و عرق ، گل آلود شده بود و سیاه می زد و فقط چشمهایش سفید می زد . حتی دندانهایش پر گل بود . یک لبخندی می زد و با آرامش خاصی گفت : عجب دعوایی شده است . نامردها به قصد کشتن می زنند . این حالت طمئنینه و آرامش در آن مقطع حسّاس مانند آب سردی بود که روی ما بریزد و تمام آن اضطراب و تشویش را که ناشی از ان فضا به وجود آمده در من ایجاد شده بود ، به یک باره از بین رفت .
- در یک دوره آموزشی ما عملیات چریکی و ضد چریکی داشتیم در منطقه میرزای ناظر ( سوران ) . زمستان و یخ بندان شدید بود . شب در هوای سرد بایستی بایستی به با دخل نفود می کردیم ، آقای ولی از منطقه ای می خواست نفوذ کند با توجه به اینکه بدن درشتی داشت به شاخه های درخت می خورد و تبعا صدای بیشتری از ما ایجاد می کرد . جسته ما نسبت شهید کوچکتر بود . داخل جوبهای آب می توانستیم خودمان را بکشیم . ایشان اگر در جوی آب هم می خواست سینه خیز بیاید باز هم آن کسی که در کمین بود و خودش را مخفی کرده بود مشاهده می کرد . چون ایشان بدن درشتی داشت او را دیدند . 4 ، 5 نفری گذاشتند ایشان نزدیک شد . او را در محاصره انداختند بعد هم دستا بالا . به محض اینکه خواسته بود فرار کند نگذاشته بودند و او را گرفته بودند و آوردند در هوای سرد آن موقع از شب اول که یک مقداری به شوخی او را می زدند . بعد از اینکه زده بودند او را در هوای سرد زمستان به داخل استخر انداختند در حالی که ایشان می خندیدند .
- شبی که قرار بود عملیات انجام شود ، سردار ولی ا... چراغچی به من فرمودند که : شما امشب بیا و کنار من باش . رمز آن عملیات بنام حضرت ابوالفضل العباس صلوات ا... علیه بود . نیمه های شب بود که به من گفت : دعا کنید تا اسم حضرت ابوالفضل بر زبان جاری می شد و یا دعایی خوانده می شد . چراغچی مثل باران اشک می ریخت به نحوی که من منقلب شدم .
- یکی از دوستان تعریف می کرد یک دفعه که سردار ولی ا... چراغچی از جبهه برگشته بود ، شب به مشهد می رسد . قبل از اینکه به زن و فرزندش سری بزند شب را به حرم امام رضا علیه السلام می رود و تا صبح به راز و نیاز و زیارت مشغول می شود . پس از خواندن نماز صبح به منزلش مراجعه می کند .
- من خواب دیدم که لباس نویی برای ایشان خریدم و گرفتم روی دستهایم که دیدم دارند تنشان می کنند. صبح که از خواب بلند شدم دیدم، مامانم بالای سرم نشسته و گفتند: من دیشب با بیمارستان تماس گرفتم . حالش خوب نیست می خواهی تماس بگیری ، تماس بگیر، دیگه من متوجه شدم چون همانجا توی خواب احساس کردم که شاید می خواهد برود. همانجا که از خواب پریدم. گفتم: نه راستش را به من بگویید. دیگه من آمدم که دیدم خانواده شوهرم اینها لباس مشکی تنشان کردند و دیگه خداوند این سعادت همجواری ما را با ایشان گرفته بود .
- همان شب رحلت سید احمد آقا خمینی من ایشان را خواب دیدم ، خواب دیدم ایشان لباس سیاه پوشیده اند و خیلی شاداب از نظر قیافه هستند و احساس می کردم هیکلشان خیلی درشت و شاداب ولی انگار که در خودشان یک غمی داشتند . بعد دیدم آمدند و من از آمدنشان خیلی خوشحال شده بودم و همچنین به خودم آمده بودم که خدایا چکار کنم . دیدم مجلسی هست و برادرهای سپاه و روحانیان می آیند خیلی رفت و آمد زیاد هست . زن و مرد می آمدند و می رفتند ، من گوشه ای ایستاده بودم که ببینم ایشان چکار می کنند . به حساب احساس می کردم ، منزل ما هم هست ، ولی خوب اینجا نبود . جای دیگری بود . بعد دیدم که گفتند : بیا بیا گفتم : چکار دارید ، من بین آن همه مرد بیایم . گفتند نه اشکال ندارد بیا بعد آنجا هم من گفتم : بد هست من بیایم . گفتند : بیا . همینطور که به من اشاره کردند جلو رفتم . گفتند : دو هزارتومان پول داری بدهی ، من هم یادم است درست دو تا هزار تومانی ، که عکس امام دارند در آوردم و به ایشان دادم . من از خواب بیدار شدم . یک احساس اضطرابی کردم . یکدفعه فکرم رفت طرف حاج سید احمد آقا ولی باز با خودم گفتم : نه نه ، خواب خودم را اینطوری تعبیر نکنم که دیگر حاج سید احمد آقا رحلت کرده بودند .
- یک شب همینطور خواب دیدم که ایشان آمدند و من هم نگران حالشان ، گفتم : چقدر شما زجر کشیدید ، چقدر شما این 23 روز ناراحتی کشیدید ، الهی بمیرم . همان جور با زبان عامیانه خودم می گفتم : بمیرم الهی ، شما چقدر رنج کشیدید . قفسة سینه تان چقدر ناراحت بود . گفتند : نه من هیچ رنجی نکشیدم . هیچ دردی احساس نکردم . فقط یک لحظه چشمهایم را باز کردم دیدم دور و بر پر بسیجی هست . گفتم : واقعاً درد نکشیدی ؟ از اینکه ایشان اینجوری گفته بودند ، من خوشحال شدم ، خواستم در همان عالم خواب بروم به حساب خانواده بگویم که مثلاً ولی ا... توی بیمارستان درد نکشیده و همه را از این خبر خوشحال کنم .
- شب خواب دیدم که دارند ایشان را تشییع می کنند و می خواهند دفنشان کنند . آمدند جلوی من را گرفتند و گفتند : نمی گذاریم تو بروی نگاه کنی . می گفتم : تو را خدا بگذارید بروم جنازه اش را نگاه کنم . در همان عالم خواب دیدم همین طور من را گرفته اند و می گویند : نه نمی گذارم بروی ، نگاه کنی ، لزومی ندارد بروی نگاه کنی . وقتی که من را رها کردند مثل اینکه از زیردستشان بیرون آمدم رفتم نگاه کردم ، دیدم بدنشان سالم داخل قبر گذاشته شده است . گفتند : حالا خیالت راحت باشد .
- با شهید چراغچی از ایلام برای شناسایی مهران می رفتیم. عقب یک وانتی نشسته بودیم. شهید چراغچی آمد پیش من و گفت: بیایید از وقت استفاده کنیم و تا این مسیر را می رویم، این ذکر الهی را که استجاب مؤکدی دارد، باهم رد و بدل کنیم. ما رفتیم و برگشتیم. این برادر عزیز را همچنان متذکر به ذکر الهی می دیدم .
- یک روز به دیدگاه شهید بهشتی که در منطقه فکه بود به اتفاق برادر ولی الله چراغچی رفتیم. درحین رفتن یک هواپیمای عراقی از روی سر ما رد شد. یکدفعه دیدم که آقای چراغچی شروع کرد به خواندن آیه " و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی" و دعا می خواند و می گفت : خدایا حالا که این هواپیما را نتوانستند نیروهای ما سرنگون کنند عنایتی بفرما تا نتواند بمبهایش را روی سر نیروهای ما بریزد .
- یادم است یک شب نیروهای عراقی برای اولین بار به گردان ما حمله کردند . می خواستند ارتفاعات را بگیرند تا دیدبانشان را مستقر کنند و نیروهای شان را از این طریق عبور دهند . چون این قسمت یک شیاری بود که بین نیروهای سپاه و ارتش قرار داشت در نهایت دشمن از همین جا رخنه کرد و برای ما مشکلاتی را ایجاد کرد . با انجام این فشار به سنگر فرماندهی مستقر در عقبه خبر دادیم و وضعیت پیش آمده را گزارش کردیم . من یادم است که بعد از چند دقیقه ای ولی ا... چراغچی خودشان را با موتور به خط رساندند و در آن جا مستقر شدند و علی رغم آتش سنگینی که در این منطقه ریخته شد با همت چراغچی آن جا را حفظ کردیم . در آن منطقه ایشان مجروح شد و نیرو هم از جاهای مختلف به کمک ما آمدند .
- یک روز در جبهه الله اکبر با ولی الله چراغچی مشغول صحبت بودیم که مقدمات اذان شروع شد . یک دفعه دیدیم ایشان صحبتهایش را قطع کرده و جلسه را رها کردند و رفتند وضو گرفتند و برای خواندن نماز آماده شدند .
- از میان ساختمانهای نیمه ساز و مخروبه ای که آنجا بود ساختمانی به عنوان ساختمان فرماندهی انتخاب شده بود و هر روز صبح هنگام اذان صبح صدای شهید چراغچی را می شنیدم که در آنجا اذان می گفت . نماز صبح که به اتمام می رسید ادامه تعقیبات بعد از نماز را خود شهید ولی ا... چراغچی می خواند ، به گونه ای که صدایش به ساختمانهای دیگر هم می رسید .
- یادم هست ما داخل سنگر که بودیم ، من به همراه خادم الشریعه ، شهید چراغچی ویک بیسیم چی به نام موسوی از مشهد بودیم که الان هم من از ایشان خبر ندارم . آن موقع راننده ای بنام آقای کوهی بود . آقای محمدیان نامی بود که ما در آن موقع به ایشان چمران می گفتیم . قیافه اش خیلی شبیه به دکتر چمران بود . پنج ، شش نفر داخل سنگر بود . موقع نماز که می شد وضو می گرفتند و فرادا نماز می خواندند . شهید چراغچی همیشه خادم را جلو می انداخت و می گفت : که شما باید بالاخره نماز را شروع کنید تا ما به شما اقتدا کنیم . شهید خادم الشریعه طفره می رفت و می خواست که این مسئولیت را قبول نکند . خادم الشریعه می گفت : چطوری می شود که شما مسئولیت این طرفی را قبول کردی ،مسئولیت آن طرفی را نمی خواهی قبول کنی ؟ فرقی ندارد هر دو تا با هم است . بایدآن مسئولیتش را قبول کنی . به هر صورت معمولا اینطوری بود که نمازهایی که بچه ها در آنجا می خواندند خادم الشریعه پیشنماز بود .
- یادم هست در یکی از همین اعزام ها که ما به آلفا رفتیم گفتند : برادر چراغچی فرمانده تیپ می خواهد صحبت کند گفتیم : آن زمانی که ما با شهید چراغچی آشنایی داشتیم ایشان معاون یک گروهان بودند . الان فرمانده یک تیپ شده اگر از نظر شخصیتی هم ما را بشناسد . شاید اعتماد نکنید . دیگر همچنین فرصتی داشتیم . یادم است ایشان داشت سخنرانی می کرد شاید چیزی حدود سه هزار نفر نیروی بسیجی در صفهای منظم همه ایستاده بودند و گوش به سخنرانی ایشان می دادند. ایشان یک دفعه چشمش به ما افتاد . یک لحظه سخنرانیش را قطع کرد و یک سلام و خوش آمد گویی بین سخنرانی اش به ما ها گفت .
- یادم است عصر روزی که قرار بود شبش عملیات والفجر مقدماتی شروع شود ولی ا ... چراغچی دست من را گرفت و از سنگر بیرون برد . پرسیدم با من چه کار داری ؟ گفت : بیا برویم کارت دارم . وقتی از سنگر بیرون آمدیم رو به خورشید کرد و به من گفت : نگاه کن عجب چهرة نورانی داری ،حتماً در این عملیات شهید می شوی . باید خیلی مواظب خودت باشی . ایشان در این عملیات از ناحیة سر مجروح شد به نحوی که سرش را چند بخیه کردند .
- در یک مقطعی از عملیات بود که چراغچی از منطقه برگشته بود ، من همان موقع وارد پادگان شدم . ایشان را در حالی که خاکی اما صبور بود دیدم . بعد از احوالپرسی به من گفت : می آیید یک حمامی باهم برویم . به اتفاق ایشان و آقای منفرد و من به حمام رفتیم . وقتی وارد حمام شدیم چراغچی به من گفت : بگذار من پشت شما را کیسه بکشم زیرا که من دستم سبک است و انشاء ا... ممکن است فرجی شود . منظور به شهادت برسی . ایشان وقتی پشت من را کیسه کرد گفتم : حالا دیگر نوبت من است که پشت شما را بکشم تا شاید انشاء ا... به این فیض نایل شوی و سر انجام در همان عملیات به فیض شهادت نایل شد . یادم هست به شهید منفرد هم که کنارم نشسته بود گفتم : شما هم می خواهی به این فیض نایل بشوی بیا تا پشت شما را هم کیسه کنم . و ایشان هم به شهادت رسید و ما باقی ماندیم .[۱]