شهید ولی الله چراغچی مسجدی-بخش6

شهید ولی الله چراغچی مسجدی


خاطرات

- یک روز برای ولی الله چراغچی خبر آوردند که نیروهای گردان مستقر در خط در محاصره قرار گرفته و اب به آن ها نمیرسید . ایشان با شنیدن این خبر بلافاصله برخواست که برود . من به ایشان گفتم : شما بمنید ، ما می رویم . گفت : نه ، من باید خودم بروم . به قدری ناراحت شد که اشک از چشمانش جاری شد و گفت : نیروها در خط با حالت تشنگی بجنگند و من اینجا بمانم . من اصرار کردم که با شما می ایم ،‌ اما ایشان قبول نکرد و می گفت : شما متعلق به مردم هستید ، اگر برای شما مشکلی پیش بیاید جبرانش ممکن نیست . اما اگر من رفتم کسی دیگری هست که جایگزین من شود و فرماندهدی را به عهده کیرد . به اتفاق به سمت خط مقدم حرکت کردیم . نزدیک خط که رسیدیم ، مرتب صدای سوت خمپاره به گوش می رسید . راننده ای که ما بود ناراحت شد و گفت : شما خودتان را به کشتن می دهید . من به آقای چراغچی گفتم : الان حضور شما آنجا ضرورت ندارد . بعد دیدم ایشان دستی به چشمانش مالید و اشک هایش را پاک کرد و گفت : این جا که گاهی گلوله می آید ، ما نگران می شویم ، مگر آن گردان نیرویی که در خط مقدم مستقر است و یکسره روی سرشان گلوله می بارد و تشنه هم هستند انسان نیستند . آنها بر ما حقی ندارند . در ادامه گفت : بروید و توکل بر به خدا کنید و از این گونه چیزها نترسید . در بین راه من با ایشان شوخی می کردم و می گفتم : آقای چراغچی مواظب باشید تهور نباشد ، شجاعت باشد . ایشان می گفت : چشم و می خندید و به راننده می گفت : برو .

- یک روز اخوی من به اتفاق اخوی ولی ا... چراغچی و پدر ایشان جهت بازدید از جبهه آمده بودند . آن زمان اخوی من و ایشان در مسجد 72 تن مشهد در بسیج فعالیت داشتند . ولی ا... به من گفت : شما این ها را ببر تا خرمشهر و جاهای دیگر را ببینند . وقتی ما اینها را بردیم و یکسری جاها را دیدند به ما اصرار کردند که ما می خواهیم در جبهه بمانیم و نمی خواهیم به مشهد بر گردیم. وقتی موضوع را با چراغچی در میان گذاشتم و از ایشان راهنمایی خواستم . چراغچی در جواب من گفت : بدون کم و کاست به آنها بگو برگردند عقب و اگر خواستند به جبهه اعزام شوند ، سازماندهی شده و از طریق قانون بیایند . من نظر آقا ولی را وقتی به آنها اعلام کردم خیلی برای آنها گران تمام شد و گفتند: ما خودمان مسؤول اعزام هستیم . برادر ولی گفت: اگر من شما را بپذیرم میگویند فلانی برادرش را بدون سازماندهی پذیرفت . بالاخره آنها به مشهد بر گشته و سازماندهی شدند و آمدند .

- در شرق بوستان رودخانه ای بود که از کرخه جدا می شد به نام رودخانه کرخه نور و به سمت هویزه می آمد و از هویزه عبور می کرد و به سمت هور می ریخت . داخل هور منطقه ای را که به تیپ 21 امام رضا (ع) داده بودند بسیار صعب العبور بود .دشمن در آن منطقه موانع زیادی ایجاد کرده بود .از جمله کانالهایی کنده بود که نیروهای عراقی به راحتی می توانستند رفت و آمد کنند ـ یک کانال بسیار عریضی بود ـ یک دیدگاهی از قبل درآنجا زده شده بود ، به ارتفاع 60 متر ولی با توجه به کانالهایی که وجود داشت عبور افراد دیده نمی شد . ما حرکت نیروهای عراقی و ماشین ها را می دیدیم ولی یک آن ماشین و نیرو ناپدید می شد . فکر می کردیم سنگرهای اجتماعی احداث کرده اند و ماشین مستقیم با نیرو داخل سنگر می رود . یادم است توی آن عملیات تیپ 21 امام رضا (ع) هفت الی هشت گردان داشت و یکی از قوی ترین یگان های مستقر در منطقه خوزستان بود . شب عملیات نیروهای تخریب خط و محور را باز کردند و وارد محور شدند و به پلی رسیدند که از روی آن پل یکی از مسیرهای قدیمی هویزه بود و این پل قبل از بستان بود .نیروها از روی پل رد شدند و به اصطلاح رفتند با نیروهای پدافندی عراق درگیر شدند و به کانالها رسیدند . همین جا خاطرم است که آقای قالیباف که فرمانده یکی از گردان های عمل کننده بود پشت بی سیم می گفت : ولی ا... ما به کانالها رسیدیم .داخل کانالها پر از نیروی عراقی است . از کانال بیرون آمده اند و به سمت نیرو های ما بی هدف تیر اندازی می کنند .ما زمین گیر شدیم و امکان پیشروی نداریم .برادر ولی ا... مرتب به برادر باقر توصیه می کرد از اینجا برو ، از آنجا برو تا اینکه فشار عراقی ها زیاد شد و نیروهای کمکی رسیدند و شروع به ریختن آتش شدید کردند . برادر چراغچی مرتب به فرمانده گردانهای خط شکن توصیه می کرد ، برید جلو ، بچه ها را بلند کنید ، روی زمین نخوابند . فشار عملیات به شدت زیاد شد . یادم است ما توی آن شرایط خیلی نگران بودیم و می گفتیم نتیجه چه خواهد شد ولی دو گردان خط شکن رفتند خط را شکستند و بعد اعلام کردند ما پناه نداریم برادر چراغچی بلا فاصله به مهندسی اعلام کرد که لودرهایی را که از قبل پشت خاکریز مستقر کرده اید سریع به جلو ببرید . با آن کیفیتی که آتش می ریخت مانع از عبور بچه ها شده بودند . تیر بار هاشان مرتب کار می کرد ، با چهار لول می زدند در صورتی که تیر اندازها دیده نمی شدند . بااین اوصاف آرپی جی زن ها می رفتند و موفق نمی شدند . لودر آمد از روی پل رد شود چون این پل قدیمی بود و روی آن خاک زیاد جمع شده بود ، عراقی ها مینی را روی پل کار گذاشته بودند که به دلیل خاک های زیادی که روی آن را گرفته بود دیده نشده بود به مجردی که لودر خواست از روی پل رد شود با فشاری که بر آن خاکها وارد شد مین منفجر شد و لاستیک لودر تکه و پاره شد و لودر روی پل گیر کرد . در این شرایط بچه ها خیلی ناراحت بودند آقای چراغچی به دنبال چاره بود که چه کند .آن راهی هم که وجود داشت دیگر بسته شد . آذوقه و مهمات هم نمی شد به نیروها رساند چون لودر روی پل منفجر شده بود. این جور صحنه ها که پیش می آمد برادر ولی به اذکاری از قبیل لااله الا ا... و استغفر ا... و ... روی می آورد و بر زبان جاری کردن این اذکار آرامش خاصی به چراغچی می داد . بعد برمی گشت به نیروها می گفت چه شده است؟ چرا این طوری شدید ؟ با این حرفها بچه ها را روحیه می داد . حتی بعضی موارد با ماشین یا موتور در خط مقدم حضور پیدا می کرد و مانند شیری فریاد می زد چرا خوابیدید بلند شوید و این گونه روحیه نیرو هارا تقویت می کرد .

- اوایل جنگ نزدیک بستان خط چزابه را به تیپ 21 امام رضا (ع)تحویل داده بودند . فرماندهی این تیپ به عهده محمد مهدی خادم الشریعه و جانشینی آن بر عهده ولی ا... چراغچی بود .آقای میرزا جواد آقای تهرانی که از علما و عرفای بزرگ مشهد بود به جبهه تشریف آورده بودند و در یکی از سنگر های عراق که کنار سنگر فرماندهی بود و حدود 15 پله هم می خورد اقامت گزیده بود . هر روز نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا ء که به امامت ایشان بر گزار می شد بعد از نماز خدمت آقای خادم الشریعه یا چراغچی می رفتند و از این بزرگواران خواهش می کردند که مرا به خط مقدم جبهه ببرید که تیری به طرف دشمن بیندازم و دشمن هم تیری به طرف من بیندازد و شهید شوم . یکی دو جلسه ی فرماندهی به این مطلب اختصاص پیدا کرده بود زیرا برادر خادم الشریعه و چراغچی راضی نبودند که ایشان را به خط مقدم ببرند ولی اصرار ایشان باعث شد که جلسه ای به این منظور تشکیل شود . در آن جلسه تصمیم بر این شد که میرزا جواد آقا را به محل ادوات تیپ که خمپاره های 81 و 120 مستقر بود ببرند به عنوان خط اول جبهه و ایشان از آنجا تیر اندازی کنند و از آنجا هم به خط دوم جبهه که برادران ارتشی بودند و تو پخانه 106 آنجا بود ببرند و بلافاصله ایشان را از منطقه دور کنند که این عالم ربانی را از دست ندهیم . بهمراه خادم الشریعه و چراغچی و تعدادی از برادران مسؤول واحدهای تیپ 21 امام رضا (ع) حرکت کردیم . در مسیری که می رفتیم دشمن خمپاره های را شلیک می کرد و توپ می زد . وقتی توپ یا خمپاره شلیک می شد صدای آن مشخص می کرد که در فاصله نزدیک خواهد خورد یا دور به همان تناسب آقای خادم الشریعه و چراغچی دستور می دادند که نیروها دراز بکشند . یکی از این خمپاره ها صدایش بسیار نزدیک بود برادر چراغچی دستور دادند که برادرها دراز بکشند . تعدادی دراز کشیدند و تعدادی هم ایستاده بودند . از جمله کسانی که دراز کشیدند و این دستور را به خوبی اجرا کردند میرزا جواد تهرانی بود ، به طوری که وقتی ایشان بلند شد محاسن ولباسهای ایشان خاکی شده بود . تعدادی از برادران که نخوابیده بودند وقتی به چهره میرزا نگاه کردند خندیدند . حالا چه فکری با خودشان می کردند نمی دانم . بعد میرزا جواد آقا چنین فرمو دند که: واله من از گلوله های دشمن نمی ترسم . من برای شهادت آمدم این که می بینید دراز کشیدم صرفاً برای اطاعت از دستور فرمانده بود زیرا اگر دراز نمی کشیدم و تیر یا ترکشی می خوردم شهید نبودم . با این حرف میرزا جواد آقا آن افرادی که به هر دلیلی خندیده بودند خجالت کشیده و شرمنده شدند با این صحبت میرزا . بعد حرکت کردیم تا اینکه به مقصد رسیدیم به محل ادوات تیپ 21 امام رضا (ع). از قبل آماده شده بود که برادرها چه بکنند . قبضه آماده شد گلوله 80 یا 120 را دست آقا میرزا جواد دادند و گفتند این گلوله ای که شما می خواهید به طرف دشمن شلیک بکنید این گلوله را در این لوله بیندازید می رود به طرف دشمن ـ رسم بر این بود که دیده بان که مقابل بود وقتی گلوله شلیک می شد از این طرف با بی سیم اطلاع می داد . به دیده بان طرف مقابل با کلمه الله اکبر طرف مقابل وقتی توپ به زمین می خورد جواب می داد که خمینی رهبر یعنی گلوله آمد و به زمین خورد ـ میرزا گلوله را به دستش گرفت و نگه داشت من دیدم زیر لب دارد دعا می خواند بعد از اینکه دعا را خواندند چشم ها را بستند و گلوله را رها کردند وقتی شلیک شد بی سیم چی این طرف گفت : ا... اکبر اما از آن طرف کسی نگفت خمینی رهبر . یک دفعه صدای بی سیم چی بلند شد و گفت : بزن که جای خیلی عالی زدی . دست و پاست که رفته هوا. گلوله مستقیما ًخورده بود در سنگر تجمع دشمن و کلی دست و پا آش ولاش شده و دیده بان گفت: بهترین موقع است که بزنید این ها از سنگر بیرون آمدند و چند گلوله دیگر هم پشت سرش شلیک شد و چون می دانستیم بعد از این آتش شاید عراقی ها جواب بدهند بلافاصله میرزا جواد آقا را از منطقه دور کردیم و حرکت کردیم به سوی خط دوم که توپ خانه ی ارتش مستقر بود ـ توپ 106 طوری است که وقتی گلوله را داخل قبضه می گذارند و گلوله آماده می شود برای شلیک توسط نخی که کشیده می شود این گلوله شلیک می شود ـ نکاتی که لازم بود به میرزا آموزش داده شد . گلوله گذاری شد و نخ شلیک را دادند دست آقای تهرانی و ایشان نخ را به دستشان گرفتند و بعد از خواندن دعایی کشیدند از این طرف گفتند ا... اکبر، از آن طرف جواب نیامد خمینی رهبر . باز دیده بان شروع به داد و فریادکرد که بزن جای بسیار عالی زدی . گلوله به سنگر مهمات دشمن خورده بود مجدداً گلوله گذاری شد و چند تای دیگر شلیک کردند و ایشان را بلافاصله از آنجا دور کردیم و مطالب را خدمت ایشان عرض کردیم که این حرکت و شلیک شما خدایی بود خداوند آنها را به اهداف مورد نظر شما هدایت کرد و بسیار از نفرات دشمن را به درک واصل کرد و مهمات آنها را هم به آتش کشید .

- من ماًموریتی به کردستان رفته بودم، وقتی از مأموریت برگشتم آقا ولی از خاطرات منطقه از من سوًال می کرد و می پرسید شما در آنجا چکار می کردید غبطه می خورد که چرا ایشان توفیق پیدا نکرده تا در کردستان و یا جبهه حضور پیدا کند . ایشان می گفت : و ظیفه ما فعلاً این است که باید در تربیت نیروی جنگجو بشدت تلاش و کوشش کنیم .

- یک دفعه ماًموریت کوتاه مدتی به برادر ولی ا... چراغچی داده بودند که نیروهای رزمنده بسیجی را به جبهه ببرد .در همان ماًموریت کوتاه مدت تمام ضعف هایی را که در منطقه بخصوص در رابطه با وضعیت نیروها دیده بود دقیقاً یادداشت کرده بود .من دقیقاً به یاد دارم وقتی که از جبهه بر گشته بود برای بر طرف کردن تک تک این ضعف ها برنامه ریزی کرده بود .در آن زمان به دلیل ضرورت جنگ آموزش های ما حدود یک ماه بود و معمولاً در این آموزش ها از جوان 17 ساله ای تا پیرمرد 60 ساله شرکت داشتند . یکی از ضعف ها یی که ایشان برای رزمنده ها دنبال می کرد که آن را بر طرف سازد این بود که می گفت: ما باید از نظر فیزیکی بچه ها را بسازیم . ایشان طرحی را توی آموزش نیرو های بسیجی راه انداخت که صبح ها نیرو ها باید حداقل بین 2 تا 5 کیلومتر بدوند . این کار را زمانی که در پادگان نخریسی بودیم آغاز کرد . من یادم است روز اول نیروهای بسیج یک دور ، دور پادگان می دویدند . برخی از نیروها به دلیل عدم توانایی جسمی و نداشتن کشش تنفسی حتی در همان دور اول از دویدن بازی ماندند و نفس کم می آوردند . این روند با پشتکار ایشان به حدی ادامه یافت که روز های آخر نیروهای بسیجی از پادگان نخریسی تا حرم امام رضا (ع) که حدود 20 کیلومتر است می دویدند و به پادگان برمی گشتند. بعد که نیروها به جبهه اعزام شده بودند بعضی ها تعریف می کردند که ما در عملیات هایی که داشتیم بسیار به لحاظ تنفسی و توانایی جسمی و فیزیکی موفق بودیم .

- ولی ا... چراغچی یک جلد قرآن همیشه همراه خودشان داشتند . در دیداری که فرماندهان با امام خمینی(ره)داشتند چراغچی هم شرکت کرده بود . پس از اینکه دست امام را بوسیده بود ، قرآنش را به امام داده بود که تبرک کنند . حضرت امام هم روی قرآنش نوشته بودند روح ا... المو سوی ـ الخمینی . بقدری این قر آن را دوست داشت که حدی نداشت و می گفت : ببین من بالاخره امضای حضرت امام را دریافت کردم . خیلی امام را دوست داشت .

- زمانی که ولی ا... چراغچی فرماندهی گردان بهشتی را به عهده داشت یادم می آید شبی عراقی ها در محل استقرارگردان که تپه های ا... اکبر بود آتش سنگینی ریختند . من به اتفاق برادر ولی در سنگر ایشان نشسته بودم . با شروع آتش دشمن برادر ولی گفت :چرا نشسته ای ؟ پاشو برو سر گروهانت ، برو ببین نیروهایت زیر آتش شدید دشمن چه می کنند .خودش هم از سنگر خارج شد و شروع کرد به سرکشی از سنگرها تا توصیه ی لازم را به نیروها بکند و نیز ببیند نیروها داخل سنگر هستند .جان پناهشان درست است .آماده هستند یا نه. آمادگی های لازم را در آنها ایجاد کند .

- خاطره ای را دوستان از ولی ا... چراغچی در منطقه این گونه برایم نقل کردند : در یکی از محور های عملیاتی جنوب دستشویی های متحرکی برای رزمنده ها نصب کرده بودند . روزی برادر ولی به دستشویی می رود و مانند سایر رزمنده ها در صف می ایستد تا نوبت ایشان برسد . در همین حین ظاهراً یکی از رزمنده ها یی که دستشویی می رود آفتابه را آب نمی کند یا یادش می رود آب کند .از توی دستشویی می گوید برادری که بیرون ایستاده ای همین آفتابه را بگیر آب کن و بیار .آقای چراغچی که پشت در دستشویی ایستاده بودند آفتابه را می گیرند آب می کند و می آورد به آن فرد می دهد .وقتی آن رزمنده از دستشویی بیرون می آید چشمش به چراغچی می افتد .بسیار شرمنده می شود . چراغچی به رزمنده می گوید من یک وظیفه اخلاقی داشتم که انجام دادم .

- یادم است برادر ولی الله چراغچی بعد از ازدواجش به من توصیه ای کرد ، به من گفت که یک شب نماز شب خواندن توی جبهه را به تمام پشت جبهه بودن ترجیح می دهم . اینقدر برایش لذتبخش بود متاسفانه چون که ما قافل بودیم از معنویات شاید در آن مقطع چیزی درک نمی کردیم که چه وضعیتی منظور نظرش بود .

- شهید چراغچی می گفت: دوست دارم ترکش به سرم بخورد. دیگر آخ هم نگویم. چون اگر تیر به جای دیگر بدن بخورد، یا پا قطع می شود یا دست قطع می شود. ولی اگر ترکش به سر بخورد، مرکز فرماندهی بدن در یک لحظه مورد اصابت ملکی از طرف خدا به عنوان ترکش قرار می گیرد. و این خواسته او به واقعیت رسید .

- یک روز همراه عده ای از بچه ها به عیادت حاج ولی چراغچی رفتیم که در بیمارستان قائم مشهد بستری بود. یک نفر به نام صمد قاآنی همراه ما بود که جانباز بود، شهید چراغچی با اینکه خودش مجروح بود یک جوری به آقا صمد نگاه می کرد . پرسیدیم چه شده؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ شهید چراغچی گفت : ببینید این آقا صمد چقدر قشنگ با خدا معامله کرده در حالی که ما هنوز سرجای خود مانده ایم .

- عملیات عاشورا بود. در منطقه میمک، با شهید چراغچی رفته بودیم بازدیدی از خط انجام دهیم. آتش هم خیلی سنگین بود. دشمن نیز فشار زیادی آورده بود. همچنین باران گلوله می بارید. یکی از گلوله ها نزدیک ما اصابت کرد . شاید به فاصله حدود یک متر ،‌ ایشان بلند شد و گفت: فلانی دیدی باز هم هیچ کارمان نشد. گفتم: جلو می رویم این دفعه کارمان تمام است .

- طلوع صبح اول سال 1361 خبر شروع عملیات فتح المبین با رمز یا زهرا (س) در جبهه ها از رادیو پخش شد. شروع عملیات در خط مقدم نشاط دیگری به روحیه نیروها بخشیده بود. ما در تیپ 21 امام رضا علیه السلام در جبهه بستان تنگه چزابه و جبهه غرب ابوشهاب تدارکات ادوات تیپ 21 امام رضا علیه السلام بودیم. در آن موقع در این جبهه خصوصاً شبها آتش زیادی روی بچه ها می ریخت و مشکل مهمات ادواتی هم وجود داشت . شب دوم عملیات رفتم از سنگر بچه های پای قبضه خبر بگیرم. بچه های پای قبضه 120 م. م چند نفر از نیروهای بسیجی دانش آموز در سن 15 یا 16 سالگی بودند که در عملیاتهای بعدی دو نفر از همان دانش آموزان شهید شدند . نزدیک سنگری که رسیدم دیدم صدای خواندن دعای توسل و گریه از داخل سنگر بلند است . نزدیک سنگر رفتم ، دیدم که تعداد 4 نفر دانش اموز بسیجی پاک نفر کنار بی سیم و سه نفر چراغ فانوس جلو گذاشته اند و دعای توسل می خوانند. به اسم مبارک حضرت زهرا (س) که رسیدند او را صدا می زدند و تکرار می کردند یا فاطمه این عملیات به نام شماست. بی بی جان نیروهای اسلام را کمک کن. من هم کنار سنگر نشستم و از حالی که این نیروهای بسیجی داشتن استفاده کردم. بعد از اینکه دعا تمام شد، من رفتم داخل سنگر و صحبت در مورد عملیات زیاد شد و بچه ها گفتند: حاج آقا شما می بینید نیروهای عراقی چقدر آتش روی بچه های ما می زنند در صورتی که ما مهمات زیاد نداریم که بچه های خط درخواست آتش می کنند و ما نمی توانیم جواب آنها را بدهیم. گفتم: انشاءا... فردا صبح پیگیری می کنیم. اگر بتوانیم مهمات بیشتری تهیه می کنم ولی مهمات سهمیه بندی بود . از سهمیه بیشتر نمی شد استفاده کنی . من خودم هم بسیجی بودم و یک برادر پاسداری مسئول ما بود که من شب با نامبرده قضیه را در میان گذاشتم و قرار شد صبح به قرارگاه برویم و با مسئولین صحبت کنیم. مسئول تیپ آن زمان شهید خادم الشریعه بود. صبح بعد از نماز پیشنهاد شد که با ماشین برویم. با قرآن استخاره گرفتیم و خوب درآمد . راه افتادم از منطقه چزابه به طرف منطقه عملیاتی به همراه یک برادر بسیجی و آن برادر پاسدار . مقداری آب و بنزین با خودمان برداشتیم چون نه به منطقه آشنا بودیم و نه جاده را می شناختیم. در زمین رملی و از کنار رودخانه فصلی حرکت کردیم تا به منطقه نزدیکی کوههای رقابیه که منطقه مین گذاری شده بود رسیدیم. از وسط منطقه مین گذاری شب نیروها محور را باز کرده بودند و با طناب سفیدی علامت گذاری شده بود . از محوری که پاکسازی شده بود ، گذشته و به کوههای رقابیه رسیدیم و از گذرگاهی نیر توسط ماشین عبور کردیم. آن طرف کوه منطقه سرسبز و پر از گل های لاله بود و عراقی ها در آن منطقه مستقر بودند . وقتی وارد منطقه شدیم _ امکانات و جنازه های عراقی زیادی در منطقه به چشم می خورد. جاده های شن ریزی شده و سنگرهای مرتب در منطقه بود که ما با خود گفتیم که شاید نیروهای ایرانی جلو هستند . در منطقه کسی را ندیدیم . جاده شنی بود. به طرف عراقی ها که پیش می رفتیم ، یک دفعه متوجه شدیم که در محاصره نیروهای عراقی هستیم و شروع به تیراندازی به طرف ما کردند که فورا با سرعت تمام دور شدیم. زیاد به طرف ما تیراندازی شد ولی مشکلی پیش نیامد . در برگشت رفتم کنار کوههای رقابیه که در آنجا سنگرهای زیادی از عراقی ها با امکانات و تجهیزاتشان بود. در کنار کوه ماشین را پارک کردم و به برادران همراه که با من بودند، گفتم: شما کنار ماشین بایستید تا من بالای کوه بروم و ببینم مهمات و ادواتی در آنجا موجود هست یا نه. در مسیری که می رفتیم کانالی بود که عراقی ها آن را حفر کرده بود و برای رفتن به بالای کوه از کنار همان کانال مقداری که رفتم ، دیدم که داخل کوه چند تا زاغه مهمات است که در هر زاغه چندین کامیون مهمات موجود بود و در مسیر کوه که در حرکت بودم تعداد زیادی از جنازه های عراقی در آنجا افتاده بود. در برگشت از بالای کوه از کنار دره ای پایین می آمدم . ناگهان ته دره را نگاه کردم . از کنار یک درخت پنج تن از جنازه کنار هم گذاشته بودند، گفتم: شاید از نیروهای خودمان باشد که شهید شده اند و آنها را کنار هم گذاشته اند تا بعداً جمع آوری نمایند. به ده متری آنها که رسیدم، متوجه شدم که یکی از آنها سرش را بلند کرده و به من نگاه می کند، گفتم: شما چه کاره هستید که یک مرتبه پنج نفر بلند شدند و با اسلحه هایشان به من نگاه کردند. پرسیدم شما عراقی هستید یا ایرانی که فوراً اسلحه هایشان را گذاشتند و دست هایشان را بالا بردند و گفتند: الدخیل الخمینی من در این موقع دستم را فوراً به بهانه نارنجک داشتن بالا بردم و به آنها اشاره کردم که حرکت کنید و به راه افتادند تا آنها را نزدیک ماشین پهلوی بچه های خودمان آوردم. با همه آنها مصافحه و صورتشان را بوسیدیم و به آنها آب و میوه و غذا دادیم و بعداً ماشین را بالای کوه بردیم و از زاغه های مهمات ماشین را پر مهمات نمودیم و عراقی ها را هم بالای مهمات سوار کردیم و به طرف چزابه حرکت کردیم . در حین حرکت در مسیر شهید چراغچی را دیدم که با یک استیشن به طرف سایت 5 می رود. با دیدن ما ماشین را متوقف کرد و از ما پرسید کجا می روید؟ گفتم : رفته بودیم به منطقه تا مهمات بیاوریم و تعدادی هم اسیر گرفته ایم و اشاره کردم به اسیرهایی که پشت ماشین نشسته بودند . شهید چراغچی کنار آنها آمد و با آنها دست داد و احوال پرسی نمود و گفت من هم اکنون به کمپ اسراء می روم و آنها را نیز با خودم می برم. گفتم: که اشکالی ندارد. وقتی که به اسرا اشاره کردم که بیایید و سوار ماشین استیشن شوید شروع به گریه کردند. چون شهید چراغچی و دو نفر دیگر که همراه او بودند لباس پاسداری بر تن داشتند، ترسیدند و اصرار داشتند که با شما می آییم و با آنها نمی رویم . که بعداً شهید چراغچی دلداریشان داد و گفت: نترسید و آنها را سوار ماشین کردند و بردند .

- درهنگام مجروحیت ولی ا... چراغچی من در کنار ایشان بودم که یک خمپاره آمد و ترکش داخل آب برای من و ترکشی که در خشکی بود برای ولی ا... چراغچی آمد . هر دو ترکش هم به سرمان اصابت کرد با این تفاوت که ترکشی که به من اصابت کرد چسبیده بود و تا اهواز که رفتم گیچ بودم اما ترکشی که به سر ولی ا.. اصابت کرد در سرش فرو رفته بود .

- یک روز با عده ای از بچه ها در خدمت حاج ولی چراغچی بودیم . داشتیم شوخی می کردیم که یک پیرمردی از دور صدا می زد حاج ولی ! حاج ولی ! برادر ولی ایستاد و آن پیرمرد جلو آمد ، یک لقمه نان و پنیر در دست داشت به شهید چراغچی گفت : شنیده ام سه روز است غذا نخورده ای بیا این لقمه را بخور تا من کیف کنم . و حاج ولی آن لقمه را از دست پیرمرد گرفت و خورد .

- در این اعزام تعداد 14 نفر از برادران سپاه شهرستان بجنورد با هم همسفر و همراه بودیم . تقریبا تا این تاریخ این بیشترین اعزام دسته جمعی ما پاسداران به جبهه ها بود ، برای بدرقه و خداحافظی خانواده ها و امت حزب ا... جلو درب سپاه جمع شدند . پس از ایراد سخنرانی توسط یکی از برادران روحانی شهرستان مراسم بدرقه با شور و حال خاص و با دود کردن اسپند و گذر از زیر قرآن با کیفیت خوبی انجام شد و با وسیله نقلیه ای که پیش بینی شده بود راهی مشهد مقدس شدیم . زمانی که به مشهد مقدس پادگان سپاه واقع در خیابان کوهسنگی رسیدیم ، متوجه حضور چشم گیر سایر برادران پاسدار که از شهرهای مختلف استان جمع شده بودند شدیم . جمع آمار ما حدود 150نفر می شد . بعد از زیارت مرقد امام رضا علیه السلام بحث سازماندهی پیش آمد . تمام پاسدارها در میدان صبحگاه جمع شدند . سردار شهید سپاه اسلام ولی ا... چراغچی که مسئولیت جانشینی فرماندهی تیپ 21 امام رضا علیه السلام را عهده دار بود در مورد سازماندهی فرمودند ، برادران پاسدار ما به تعداد 6 گردان نیروی بسیجی نیاز داریم و شما باید کادر این 6 گردان را کامل کنید . اکثر پاسداران اعزامی اولین بار اعزامشان به جبهه بود ، کسی سابقه جبهه و فرماندهی نداشت . شهید چراغچی فرمودند از بین شما 6 فرمانده گردان با توجه به این دو شرط بلند شوید ، شرط اول : اگر کسی توانایی هدایت و فرماندهی را در خودش نمی بیند در صورتی که بلند شود و بدون جهت از دماغ کسی خونی بیاید او مسئول است ، دوم : اگر کسی شایستگی و توان اداره گردان را در خودش می بیند ولی اعلام آمادگی نکند و به ناچار فرد ضعیفتری بلند شود بازهم اگر از بینی کسی خونی بیاید او مسئول است و بایستی در پیشگاه خداوند جوابگو باشد ، پس از پایان فرمایش برادر چراغچی کسی اعلام آمادگی نکرد . اما با شناختی که بچه های هر شهرستان از همدیگر داشتند با حضور نیروها و با نظر خود شهید چراغچی فرماندهان گردانها مشخص و معرفی شدند . بعد به همین روال فرماندهان گروهانها و دسته ها مشخص شدند . در این مأمورین من هم به عنوان فرمانده یکی از گروهانها معرفی شدم و مسئولیت قبول کردم . من هم سازمان گروهانم را از بچه های سپاه بجنورد که آنها را می شناختم انتخاب کردم . برادر محمد علی سبحانی به عنوان معاون گروهان وبرادر اسمائیل نجف زاده ، محمد حسن وجدانی ، علی اکبر نورانی و هادی فاروغی را به عنوان فرماندهان دسته تعیین کردم . فرمانده گردان ما شهید والا مقام صادقی از برادران سپاه کاشمر بود . پس از سازماندهی با قطار به مقصد اهواز به راه افتادیم ، بعد از گذشت48 ساعت به اهواز رسیدیم ، در گوشه ای از پادگان 92 زرهی مستقر شدیم . پس از استراحت کوتاهی همه در محل نمازخانه جمع شدیم و شهید بزرگوار خادم الشریعه فرماندهی محترم تیپ ، با عرض خوش آمد گویی و تشکر از پاسدار ها آخرین وضعیت خودی و دشمن را تشریح کردند . فرمودند عراقیها حالت تهاجمی دارند . دو سه روز قبل به تنگه چزابه تک کردند ، ولی با دلاوری رزمندگان مخصوصا شهید علی مردانی فرمانده گردان تک آنها دفع گردید، هدف دشمن از این حملات گرفتن شهر بستان است که برای صدام خیلی ارزش دارد . صدام قبل از عملیات طریق القدس گفته بود . اگر ایران بتواند بستان را تصرف کند من کلید بغداد را به ایرانیها می دهم ، روز بعد 6 نفر فرمانده گردان به اتفاق فرماندهان گروهانها همگی با یک استیشن برای توجیه خط راه افتادیم ، تعداد نفراتمان خیلی زیاد بود و با سختی و فشار کنار هم جا گرفته بودیم با اولین ترمز ناگهانی که گرفته شد ، قدری جا به جا شدیم . راننده استیشن خود شهید خادم الشریعه بودند . زیادی سرنشین ،‌ بچه ها را به یاد خاطرات آنها انداخت

- قبل از عملیات میمک (سال 1364) در ساختمان سه طبقه در پادگان 92 مستقر بودیم . یک روز برادر قاآنی فرمانده تیپ مستقل 21 امام رضا علیه السلام فرمودند : تعدادی از بچه ها آماده باشند بعد از نماز می خواهیم به دیدن آقا ولی برویم. ظاهرا برادر ولی ا... چراغچی مریضی سختی داشتند . ضمنا برادر قاآنی به بنده فرمودند: اگر بشود کمپوت یا میوه تهیه کنیم که وقتی به عیادت می رویم دست خالی نباشیم. قرار شد پس از نماز من زودتر بروم و از دکه های بیرون از پادگان میوه و کمپوت تهیه کنم. صدای اذان که بلند شد همه آماده نماز خواندن شدیم. یادم نیست به چه علتی قرار شد در همان ساختمان سه طبقه که مقر فرماندهی تیپ، طرح و عملیات و اطلاعات و عملیات نیز بود نماز جماعت خوانده شود. پس از تعارفات معمول و به اصرار جمع حاضر که تعدادی از برادران طرح و عملیات تیپ و عده ای از بچه های اطلاعات و عملیات بودند نماز جماعت به امامت برادر قاآنی اقامه شد . یادم نیست که در رکوع چندم بودیم که ناگهان از سمت پله ها صدای بسیار بلندی می آمد که «یاا...، یاا...، یاا...» ان ا... مع الصابرین و ... بلافاصله صاحب صدا با گفتن ا... اکبر به صف جماعت پیوست. نماز که تمام شد من هم مانند بقیه برادران که می خواستند صاحب صدا را بشناسند به عقب برگشته و دیدم که در صف آخر آقا ولی ا... نشسته است. برادر قاآنی به عقب رفتند و پس از سلام و علیک و مصافحه با آقای ولی به ایشان گفتند که قرار بوده است که پس از نماز ما خدمت شما برسیم. حالا که شما تشریف آورده اید بفرمایید جلو تا نماز دوم را بخوانیم. در این بین مقداری صحبت و تعارف شد تا بالاخره قرار شد که برادر چراغچی بین دو نماز کمی صحبت کنند. وقتی آقا ولی برای صحبت ایستادند، اورکتی را روی شانه شان انداخته بودند که کلاه آن نیز سرشان بود. قامت ایشان مقداری خمیده و لبهایشان کبود رنگ و رنگ چهره هم پریده بود . کمی هم سرفه می کردند که اینها همه حکایت از مریضی سخت ایشان داشت . پس از بسم ا... و تلاوت آیه یا قرائت حدیثی اولین مطلبی که فرمودند به این مضمون بود: بنده امروز خداوند را خیلی شاکرم که چنان توفیقی به من داد که نمازم را به امامت برادر اسماعیل بخوانم. علیرغم اینکه حالم خوب نبود اما همینکه فهمیدم ایشان امامت نماز را دارند به هر وضعیت خودم را رساندم... پس از آن بچه های اطلاعات را سفارش نمودند و گفتند: قدر برادر قاآنی را بدانید و خوب کار کنید و ایشان را ناراحت نکنید و ...

- در عملیات بیت المقدس تانکهای تی 72 جدید دشمن وارد منطقه شده بود و بچه ها شناختی از این تانکها نداشتند و اینها حتی آرپی جی هم به بدنه اش اصابت می کرد اصلا به هیچ عنوان خم به ابروی تانک نمی آمد و این باعث شده بود در بچه ها و حتی فرمانده گردان ها تزلزل بوجود بیاید و همه دسپاچه شده بودند که آقا اینها چه نوع تانکی است. برادر شهید چراغچی با توکل و توسل به ائمه ( ع) برادران را اعتماد به نفس می داد و خودم خاطرم هست که بنده بودم و شهید مجید مهایی که باهم از اطلاعات آنجا رفته بودیم ما را نشاند و توجیه کرد و به مأموریت داد که سریع به خط بیایید و تک تک فرمانده گردان ها و دسته ها و حتی نیروها را خوب توجیه کنیم . به نحوی که مطمئن شویم نسبت به انجام امور محوله هیچ مشکلی ندارند. به آرپی جی زن ها هم گفتم: شنی های تانک را هدف بگیرند. زیرا وقتی شنی تانک از کار افتاد، دیگر تانک قادر به مانور نخواهد بود .

- شب عملیات چزابه پاتک دشمن در منطقه نبأ بود. شاید حدود ساعت 5/ 3 یا 4 صبح بود که مشغول دفاع بودیم. دیدم شهید چراغچی با ماشین فرماندهی تشریف آوردند. آن چیزی که مورد توجه ما قرار گرفت این بود که چطور توانستند با این حجم سنگین پاتک دشمن از منطقه پشت سر جبهه ما بتوانند خودشان را به خط برسانند. طلبق رفاقتی که باهم داشتیم من هم آنجا رفتم. به ایشان گفتم: شما حق نداشتی که اینجا بیایی _ فقط باید از طریق بی سیم دستوراتی می دادی یا نیرو می فرستادی _ ایشان با حالت خیلی خوبی خندید، گویی اینکه اینجا جنگی نیست. هیچ اتفاقی نمی افتد. با توجه به وضعیت جسمی و رزمی که داشت آمدنش مثل این بود که مالک اشتری به خط ما اضافه شده است .

- در یک جلسه ای که طولانی شده بود زمان عملیات و عملیات هم صورت نگرفته بود . کادر زیادی هم به جبهه آمده بودند. و این کادر تقاضای مرخصی داشتند . از این طرف هم فرماندهان رده بالاتر در نیروی زمینی اعلام کرده بودند که خوب این عملیات به زودی انجام خواهد شد و برادران را مرخص نکنید. عده زیادی هجوم آورده بودند. حتی از مسئولین گردانها که گویا ایشان با آنها حتی به تخاصم پرداختند و سر و صدا کردند. ولی باز هم قیافه ایشان دیدنی بود که چقدر لبخندی می زد. و این لبخند باعث شده بود که اینها احساس می کنند که مسخره شان می کنند .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۹ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۲:۱۰