شهید ولی الله چراغچی مسجدی-بخش9

شهید ولی الله چراغچی مسجدی


خاطرات

- صبح روزی که ما از خاکریز زدن فارغ شده بودیم و آماده شدیم که به عقب برگردیم شهید چراغچی که به عنوان فرمانده اطلاعات لشکر نصر بودند آمدند تا از کار دیشب ما بازدید کنند . بین ما و دشمن فاصله ای حدود 5 - 6 کیلومتر بود . آنجا دامنه ای بود که از طریق آن به طرف دشمن سرازیر می شدیم . شهید چراغچی اصرار داشت برویم و خاکریز جلویی را ببینم. یک دستگاه جیپ داشتند باهم سوار ماشین شدیم یک مسیر داخل رودخانه بود که ایشان گفتند آن مسیر مناسب نیست بیا از همین سرازیری برویم. ما در وهله اول مخالف بودیم . گفتم : اینجا در دید مستقیم دشمن است . ایشان گفت : اشکال ندارد سوار ماشین شدیم و از خاکریز سرازیر شدیم . درست در معرض دید مستقیم دشمن قرار گرفتیم کالیبر دشمن ، خمپاره 60 - 80 ، به طرف ما سرازیر شد که الحمدا... با مهارتی که ایشان داشتند خیلی سریع از این مسافت بین دو خاکریز عبور کردند . در یک مرحله حتی تا سقوط در دره هم پیش رفتیم که به لطف خدا به خیر گذشت و نهایت به پشت خاکریزی که شب احداث کرده بودیم رسیدیم . منطق ایشان این بود که عراقی ها بایستی این را بفهمند که سربازان خمینی مثل مزدوران عراقی از مرگ باکی ندارند . ایشان اصرار داشت که ترسو نیستیم . بعد از اینکه به پشت خاکریز رسیدیم قرار بود در ادامه همین خاکریز در آینده هم خاکریز بزنیم . ایشان خواستند مسیر شب آینده را علامت گذاری کنند . موتوری که نیروها پشت خاکریز گذاشته بودند ماشین را پارک کرد و سوار موتور شدیم . در فاصله کمتر از یک کیلومتری ما دشمن بود . قرار شد به اتفاق هم مسیر را با آثار به جای مانده از لاستیک موتور خط کشی کنیم تا شب آینده بتوانیم خاکریز بزنیم . حدود 1/5 کیلومتر مسیر را با موتور علامت گذاری کردیم . ناگهان از جلوی عراقی ها بیرون آمدیم. رگبار و کالیبرشان به طرف ما سرازیر شد ، ولی با خونسردی کامل شهید چراغچی زیر این رگبارها کارش را انجام می داد و این مسیر 1/5 کیلومتری را خط کشی کرد و برای شب آینده آماده ساخت تا ما بتوانیم خاکریز را ادامه بدهیم .

- عملیات عاشورا را که انجام دادیم . تقریبا از پشت سر همه نیروها رسیده بودند ولی خط مقدم دشمن همچنان مستحکم مانده بود . ساعت 10 - 9 صبح بود که تدارک رسانی به نیروهایی که در عمق بودند بسیار مشکل شده بود . تصمیم بر این شد که نیروها را به هر شکلی که امکان پذیر باشد عقب نشینی بدهیم . برادر ولی ا... چراغچی با دو دستگاه تانک به جلو رفت و با خاک ریزهایی که در خط ایجاد کرد تمام آن مشکلات که برای آن عملیات به وجود آمده بود از سه راه برداشت . در این عملیات هر چه آتش دشمن سنگین تر می شد ،‌ چراغچی می خندید در حالی که ذکر هم بر لب داشت می گفت : فلانی این گلوله ها همه اش ثواب است که برای ما می بارد و می گفت : چه لذتی دارد برای خدا سختی کشیدن و در راه دین خدا صبر و پایداری پیشه خود کردن .

- یکی از سرداران جانباز فعلی سپاه نقل می کرد که در عملیات بدر در آخرین شبها و قبل از عملیات یک شب به اتفاق سردار ولی ا... چراغچی جهت چک کردن راه آبها با بلم به سمت دشمن رفتیم . در برگشت بلم واژگون شد و همه داخل آب افتادیم . از آب که بیرون آمدیم هر کداممان به دنبال این بودیم تا سرمای شدیدی که بر ما غلبه کرده بود را از خود دور کنیم . اما در همین هنگام چراغچی را دیدم که در وسط بلم نشسته و با چهره ای بسیار آرام مشغول نماز شب است .

- در اهواز در محلی به نام کاتر پیلار ، ما در یک اتاق بودیم و شهید چراغچی در اتاق دیگری . یک مرتبه صدایی بلند شد . احساس کردیم کسی توی صورت دیگری زد . بلا فاصله آمدیم توی اتاق بغل . دیدیم که ایشان از شدت فشار که رویش آمده بود ، هیچ برخوردی با دیگران نکرده و نهایتاً توی صورت خودش زده بود .

- در عملیات والفجر یک شهید چراغچی در حال تنظیم خاکریزها بود عملیات قراگاه بود . آنجا قرارگاه خاتم الانبیاء بود . در آن عملیات که ایشان نیز حضور داشت نه یک گلوله نه دو گلوله شاید هزاران گلوله به سرشان می بارید ولی خیلی صبور آرام و خندان کارش را انجام می داد .

- در منطقه عملیاتی بدر توی پناهگاه یک لودر زنجیری از عراقی ها بود. شهید چراغچی خودش شخصاً آن را برداشت و با یک نفر دیگر رفتند و دو سه مقطع از جاده را بریدند و خاکریز زدند. دشمن با گلوله تانک آنقدر این خاکریز را می زد که نشستن هم پشت خاکریز میسر نبود و باید سینه خیز می رفتیم اما باز شهید چراغچی می آمد و یک مقدار خاکریز را بالا می زد و صبح بچه ها پشت همان خاکریز مقاومت می کردند .

- ایشان در همان زمان که نیروها هم در منطقه کم بود و دشمن به ما حمله کرده بود از من بی سیم گرفت و کنار تپه در خط مقدم چزابه نشست و شروع کرد با بی سیم به پیام دادن . پیامهایش هم این بود که نیروها را بدون اینکه نیرویی وجود داشته باشد هماهنگی می کرد مثلا گردان ثارالله از کجا بیاید بیرون به کجا بروند گردان بقیه الله از کجا به کجا حمله بکنند نیروهایشان را از کدام خاکریز به کدام خاکریز بفرستد. حال اینکه ما چنین نیروهایی را نداشتیم و جالب اینجا بود که در ابتدا و انتهای هر پیامی ایشان یک آیه ای از قرآن تلاوت می کرد یعنی شروع فرماندهی شان با تلاوت قرآن و اتمام آن با تلاوت قرآن بود .

- در شب عملیات رمضان ساعت یازده شب سردار ولی ا... چراغچی به بهداری مراجعه کردند . دیدم مجروح شده است . به ایشان گفتم: ولی جان بیا بخواب تا محل جراحت را بخیه کنم . اما ایشان موافقت نکرد و با همان وضعیت رفت و گفت : نیاز به بخیه نیست . شما به دیگر نیروهای مجروح که می آورند رسیدگی کنید .

- سردار خضرایی می گفتند : در عملیات بدر که در زمستان انجام شد یک شب برای چک کردن راه آبها با چراغچی بوسیله بلمی جلو رفته بودیم . در هنگام برگشت بلم واژگون شد و همه داخل آب افتادیم . وقتی خودمان را بیرون کشیدیم خیس شده بودیم و هوا هم خیلی سرد بود . از شدت سرما در عذاب بودیم . در همین حال و با آن سرمای زیاد دیدیم برادر چراغچی به آرامی مشغول خواندن نماز شب است .

- در محور شلمچه یک روز به ما خبر دادند که یکی از بچه ها امام زمان ( عج ) را دیده حالات خاصی به او دست داده و گریه کرده است . تا این خبر به گوش شهید چراغچی رسید و گفت : هرکسی هست بگیرید و به زندان بیاندازیدش . دروغ می گوید برای خودش دکان باز کرده . امام زمان وجود دارد در تمام جبهه هاهست ولی نه به این شکل .

- قبل از شروع عملیات مسلم ابن عقیل من به اتفاق عده ای از برادرن به جبهه رفتیم ، تا ضمن سخرانی و تبلیغ به خاطر اینکه مسؤول عقیدتی بودم ، از نزدیک حضور داشته باشم. آنجا با برادر چراغچی آشنا شدم . ابتدا برداشت من از ایشان به عنوان یک سرباز بسیجی و مجاهد و نه بیشتر بود ولی به تدریج که انس مان بیشتر شد. ایشان گاهی می آمد و از من مسائلی را سؤال می کرد و از من خواست که در همان مقر فرماندهی قرارگاه تاکتیکی باشم .

- در عملیات بدراوضاع خط خیلی خراب شده بود . عراق فشار زیادی را روی نیروهای لشگر 21 امام رضا علیه السلام آورده بود . وضعیت به گونه ای بود که اگر اقدام سریع انجام نمی شد خط سقوط می کرد و تلفات زیادی می دادیم . برادر قالیباف فرمانده لشگر به منظور هماهنگی به قرارگاه رفته بود و برادر ولی ا... چراغچی در قرارگاه لشگر حضور داشت . در همین لحظه عباس محتاج که آن زمان فرماندهی سپاه منطقه خراسان را به عهده داشتند وارد سنگر فرماندهی شد . چند نفر هم از برادران رزمنده به سنگر فرماندهی مراجعه کرده بودند و طلب کمک و استمداد می کردند و می گفتند اگر دیر بجنبید شلمچه ای دیگر تکرار می شود . با شنیدن این حرف ها آقای چراغچی حالت دیگری پیدا کرد و گفت : شما بروید من خودم الان می آیم . یادم هست که آقای چراغچی از سنگر بیرون آمد و یک نگاهی به آسمان کرد و دستها را بالا برد ، نمی دانم از خداوند چه خواست . فقط همین قدر به من گفت : حمید من به خط می روم اگر برادر باقر آمد بگو چراغچی جلو رفت . بلافاصله سوار موتور آقای نوری که از نیروهای اطلاعات عملیات بود شد و رفت . هنوز چند دقیقه ای از رفتن آقا ولی نگذشته بود که یک دفعه دیدم آقای نوری با موتور برگشته است ، در حالی که گلوله و یا ترکش به سر وی اصابت کرده بود به نحوی که گردنش کج شده است . بلافاصله یک قایقی آماده کردیم و ایشان را سریعاً به عقب جهت مداوا انتقال دادیم تا این که سرانجام بعد از چند روزی که در حالت بیهوشی و کما بود به فیض عظیم شهادت نایل آمد .

- روز62/2/2 به سپاه آمدیم . ابتدا به عنوان نیروی اطلاعات پذیرش شدیم و شاید ده پانزده روز نگذشته بود که در صحن ملک آباد مشغول نماز جماعت بودیم که شهید چراغچی را دیدم . شهید چراغچی خدا رحمتش کند با شناختی که از ما در جبهه داشت و دوران جبهه را ما اغلب با شهید چراغچی می گذراندیم ، طبق روال معمول ما را بغل کرد و یک فشاری داد و به اصطلاح پیشانی ما را بوسید. بعد گفت : به شما بگویم نانی که اینجا می خورید حرام است ، تو جایت اینجا نیست و فردایش هم خود ایشان پیگیری کرد و ابتدا یک حکمی برای ما به عنوان مسئول مهندسی لشگر ویژة شهدا صادر کردند و هنوز روزش تمام نشده بود که آقای مرتضی قربانی فرمانده لشگر نصر فشار آورده بود و حکم ما را به عنوان مسئول مهندسی لشگر 5 نصر در عملیات خیبر مشغول کار شدیم و در عملیات خیبر مجروحیت شدیدی برداشتیم . بعد از جریان مجروحیت و بهبود آن تقریبا یک سال این دوره طول کشید و بعد دوباره به جبهه برگشتیم و به عنوان مسئول مهندسی قرارگاه نجف دو پاسدار حمید نیا در جبهه غرب تا پایان عملیات مرصاد مشغول شدیم .

- یک بار با برادر ولی الله چراغچی داخل آب راهها با قایق می رفتیم . یک دفعه یکی از قایق هایی که از مقابل ما می آمد به علت موجی که داشت واژگون شد وسکاندار آن زیر قایق گیر کرد آقا ولی که خودش سکانداری قایق را به عهده داشت بلافاصله دور زد وبرگشت وبدون درنگ داخل آب پرید وگفت : حمید بپر داخل آب سکاندار را از زیر قایق خارج کنیم من گفتم : خودش خارج می شود او سکاندار است گفت : نه بیا . آقا ولی زیر آب رفت واین بنده خدا را که زیر قایق مانده بود کشید وبیرون آوردش . سکاندار شنا بلد بود اما چون به او شک وارد شده بود سرش زیر سقف قایق گیر کرده بود . بالاخره او را درآن شب نجات دادیم .

- من شنیدم وقتی برادر ولی الله چراغچی بر اثر مجروحیت منجر به شهادت در بیمارستان بستری شده بود ، برادر محسن رضایی فرمانده کل سپاه به فرمانده بهداری سپاه دستور داده بود که در هر کجای جهان که می توانند برادر چراغچی را درمان کنند ایشان را ببرید و درمان کنید. ولی ظاهراً پزشکان شورایی تشکیل داده بودند و نظر شورا اعلام شده بود که چون مغز در خون شناور شده امکان درمان ایشان وجود ندارد. از همه ابزار‌های موجود دنیا برای درمان استفاده کردیم اما این گونه مجروحیت قابل درمان نیست .

- در سال 59 که با ولی الله چراغچی آشنا شدم روزی از سوابق ایشان سؤال کردم . ایشان خیلی با اکراه بیان کردند که قبل از ورود به سپاه دانشجو دوره فوق دیپلم بودند که به دلیل تعطیلی دانشگاه ها برای انقلاب فرهنگی درس را رها کرده بود و جذب سپاه شده بود. با طی کردن دوره آموزش به دلیل توانمندی که داشتند بعنوان مربی انتخاب شده بودند .

- چند روز قبل از شروع عملیاتی که ولی الله به شهادت رسید ایشان چند روزی به مشهد آمده بودند. یک شب ایشان را با خانواده با اصرار زیاد دعوت کردم تا به منزل ما بیایید. شب به منزل ما آمدند و بعد از صرف شام گفتم: ولی الله چه خبر؟ بعد ایشان شروع به صحبت کرد و گفت: این دفعه دیگر من برنمی گردم. گفتم این حرفها چیه داری می زنی. ولی الله خیلی جدی شدی. گفت: نه آقا محمد این دفعه دیگر دفعه های قبلی نیست ،‌ من عزمم را جزم کردم. گفتم: یعنی تو می خواهی جلوی گلوله بروی . با هم شوخی داشتیم. گفت: نه این دفعه دیگر برنمی گردم. این مأموریتی که در پیش داریم بسیار سخت است چون منطقه آبی خاکی است . احساسم این است که دیگر برنمی‌گردم و از من خواست که پس از شهادت به والدین و همسرش دلداری بدهم. من به ایشان گفتم: این حرفها چیست که می زنی ان شاء الله مثل دیگر عملیاتها می روی و با سرافرازی برمی گردی. ایشان بعد از هر عملیاتی که انجام می شه معمولاً هفت یا هشت روز بعد از این که عملیات تثبیت می شد چند روزی مرخصی می آمد و ایشان را می‌دیدیم. اما این دفعه ما را واقعاً نا امید کرد به طوری که تقریبا از روزی که با صدای مارش عملیات از صدا و سیما پخش شد تو فکر برادر ولی بودم که اگر این حرف ایشان عملی شود ما چه کنیم. تا این که خبر آوردند ایشان مجروح شده در بیمارستان بستری است . امکان این که به عیادت ایشان بروم وجود نداشت چون در شهرستان بود. اما من هر روز به منزلشان می رفتم و از والدینش خبری می گرفتم. چون اخوی کوچکش کنارش بود ، مرتب پیغام می داد تا این که خانواده به عیادت ایشان رفتند .

- یک دوستی داشتیم ایشان همیشه کارهای خدمات سنگر فرماندهی را انجام می داد . مدتی ایشان به پشت خط رفت و این سری بخاطر انجام کارهای شخصی اش دیرتر به جبهه آمد. ولی الله چراغچی وقتی این فرد را دید گفت: فلانی یادت باشد که روزی جنگ تمام می شود. تو از غم چک و سفته هایت می میری بعد غصه می خوری ، میگی ای دیدی فلانی پر کشید و رفت. پس خودتان را آماده رفتن کنید اگر پریدید که پریدید و الا بیچاره اید. اگر بمانید غصه می خورید که جنگ تمام شد و ما پرنکشیدیم .

- یک روز بعدازظهر به اتفاق برادر ولی الله چراغچی و باقر قالیباف از خرمشهر به طرف اهواز راه افتادیم. نزدیک نماز مغرب که شد گفت: ماشین را بکش کنار که وقت نماز است. مشغول وضو گرفتن بودیم که اتفاقاً حسن باقری هم که آن زمان فرمانده قرارگاه فتح که فرماندهی نیروی زمینی سپاه هم محسوب می شد رسید. با رسیدن حسن باقری سلام علیک و احوال پرسی کردیم و وضو گرفتیم و برای نماز آماده شدیم. برادر چراغچی به آقای باقری پیشنهاد کرد که به عنوان امام جماعت جلو بایستد تا نماز را به امامت ایشان بخوانیم. بعد برادر چراغچی بعنوان گلایه رو کرد به حسن باقری و گفت: آقای باقری برادر محمد و باقر می خواهند به مشهد بروند تا دیپلمشان را بگیرند ـ آن زمان دیپلم مان را هنوز نگرفته بودیم ـ من هر چه بهشان توصیه می کنم که الان وقت این کار نیست اما آنها اصرار دارند که ما می خواهیم برویم و دیپلم بگیریم. من به اینها می گویم دیپلم از خدا بگیرید اما باز هم می گویند می خواهیم برویم. از بس به اینها گفته ام بمانید به شما نیاز دارم که زبانم مو درآورده است . شما یه چیزی به اینها بگو ـ البته آقای چراغچی به شوخی و طعنه این حرفها را می زد چون که ما سماجتی نداشتیم چون بعد از عملیات رمضان هم بود و عملیاتی نداشتیم می گفتیم می رویم امتحانات را می دهیم و برمی گردیم ـ وقتی حسن باقری وضو می گرفت همینطور که دستهایش را مسح می کرد رو به قبله ایستاد و گفت: انشاءلله امیدوارم جفتتان مردود شوید. گفتم: برادر باقری این چه دعایی است که الان وقت اذان که موقع استجابت دعا است می کنید. گفت: عمداً این دعا را این موقع کردم که مستجاب شود ، می خواهید برادر ولی الله را تنها بگذارید و بروید. ما شروع به خندیدن کردیم .

- چند شب بعد از اینکه برادر ولی الله چراغچی به شهادت رسیده بود ایشان را خواب دیدم در مجلسی در باغ نسبتاً بزرگی حضور دارد. تمام درختان باغ پر از شکوفه ها و سفید و صورتی و انواع میوه ها بود. در رأس باغ یک منبری گذاشته بودند و شهید هاشمی نژاد روی منبر رفته بود و سخن می گفت. شهید بهشتی هم در آن مجلس حضور داشت. رفتم و دست به گردن شهید چراغچی انداختم ـ در عالم خواب می‌دانستم که شهید شده است ـ به ایشان گفتم: برادر ولی الله تعریف کن ببینم آنجا چه خبر است. به اتفاق شروع به قدم زدن کردیم و به من گفت: برادر محمد اینجا چیزهایی را که ما فکرش را هم نمی کردیم هست. اینجا حساب کتابهای دیگری است. گفتم: این مجلس را بخاطر تو گرفته اند؟ گفت: بله. پرسیدم کی به دیدن ما می آیی؟ گفت: می آیم عجله نکن و به من توصیه می کرد که اینجا حساب و کتاب جور دیگری است حواست جمع باشد . آن چیزهایی که ما فکر می کردیم نیست حساب و کتاب دیگری است .

- نحوه شهادت ولی الله چراغچی را این گونه برایم نقل کرده اند: برادر ولی در هنگام عملیات توی قرارگاه لشگر بوده که فشار عراقی ها زیاد می شود. توی جاده ی خندق عراقی ها یک پدی برای هلی کوپترها زده بودند. اطراف این پد را خاکریز می زنند ونیروهای لشکر پشت این خاکریز ها سنگر می گیرند. عراقی ها از تمام امکانات استفاده کرده بودند زیرا اگر لشگر موفق می شد و بزرگراه بصره- العماره را می گرفت و ادامه می داد عراق فلج می شد ، به همین دلیل سعی داشت از هر امکانی برای جلوگیری از پیشروی نیروهای ایرانی استفاده کند . زمانی که دو تا از فرمانده گردانهای لشکر به شهادت می رسند برادر چراغچی برای هدایت نیروها داوطلب می شود که برود . برادر باقر هم به ایشان اجازه می دهد که برود ، اما به شرطی که فقط هدایت نیروها را به عهده بگیرد. برادر ولی الله سوار موتور میشود ـ وقتی می خواهد با بچه های سنگر خداحافظی کند با حالت خنده می گوید بچه ها من رفتم ـ و به سرعت جلو می رود و خودش را به پشت خاکریز می رساند و به رتق وفتق امور می پردازد. همین طور که داشته از خاکریز نگاه می کرده یک تیر از پهلو می آید و به سر چراغچی می خورد. بچه ها تعریف می کردند که ایشان پشت خاکریز ایستاده بود یک دفعه دیدیم که بغل خاکریز افتاد هر چه صدایش می زنند خبری و صدایی نمی شنوند. برادر ولی قبل از شهادت می گفت: دوست دارم یک توپ مستقیم بیاد بخورد به سرم و متلاشی شوم که حتی فرصت آخ کشیدن هم نداشته باشم. همان طور که می خواست به شهادت رسید .

- در عملیات بدر عملیات خیلی شدت گرفت و در واقع خیلی مشکلات برای ما ایجاد شد . برادر قالیباف به برادر چراغچی گفت شما برو ببین آخرین وضعیت چگونه است و بیا . ایشان خودش خبر داشت که دارد مأموریت آخر را می رود . گفت من دارم می روم ولی می دانم که هیچ سودی ندارد . با بی سیم چی اش رفت. قرار بود من هم با ایشان بروم. ایشان به من گفت که تو بیا گفتم اجازه بده صبحانه بخورم من هم می آیم. ایشان هنوز با موتور نرفته بودند که من صبحانه را خوردم و آمدم داشتم پوتین هایم را می پوشیدم که بیایم بیرون ، دیدم موتوری که ایشان را برده بود با بی سیم چی برگشت. آقای چراغچی بین رانندة موتور بی سیم چی ، حائل سرش به صورت خم افتاده و یک مقدار خون بسیار شفافی از صورتش و سرش داشت می ریخت. نگاه کردم دیدم که گلولة دوشیکا به سرش خورده و درآمده است . بعد آقای قالیباف نهایت سعی و تلاشش را کرد و یک قایق تندرو آماده کرد تا ایشان را سریع به عقب منتقل کند. مقدمات این بود که ایشان را به خارج از کشور (آلمان) اعزام کنند. منتهی اطباء گفته بودند که هیچ کاری نمی شود کرد . و بعد از بیست و چند روز در بیمارستان به شهادت رسید .

- قبل از شروع عملیات بدر یک روز برادر ولی الله چراغچی سراغ من که در آن زمان مسئول ستاد بودم آمد وگفت : برای آخرین بار امشب می خواهیم برویم ونقطه رهایی را ببینیم . من هم قبول کردم . شب به اتفاق آقای چراغچی ودونفر از بچه های اطلاعات وعملیات رفتیم که منطقه را ببینیم . لباس غواصی هم پوشیده بودیم . وقتی به محل مورد نظر رسیدیم آقای چراغچی گفت : باید داخل آب برویم وبا دوربین هایی که در شب دید دارند منطقه را ببینیم . آقای ولی که بدنش با آب عادت کرده بود ، اما من وقتی داخل اب پریدم دیدم خیلی سرد است . به ولی گفتم : آب خیلی سرد است ، نفسم بالا نمی آید . اما می دیدم ولی بدون اینکه سرما بخورد بسیار شاداب وسرزنده با دوربین اطراف را نگاه می کرد وبعد هم برگشت وآمد . به ولی پیشنهاد کردم که بچه های تدارکات را بیاورند تا از نزدیک سردی آب را لمس کنند وبهتر به مشکلات نیروها توجه کنند . ولی هم قبول کرد که یکشب نیروهای تدارکات را ببرد واین کار را انجام داد .

- سال 60 به اتفاق ولی الله چراغچی یک گردان از نیروهای بسیجی خراسان را به جبهه بردیم. دقیقاً یادم است که روز عزیمت ما به جبهه مصادف بود با روز شهادت دکتر مصطفی چمران در دهلاویه ، روزی که از پادگان بسیج نخریسی حرکت کردیم اخبار ساعت 2 اعلام کرد که چمران در دهلاویه به شهادت رسید . وقتی به اهواز رسیدیم در مراسم ختم شهید چمران شرکت کردیم. چند روزی از شهادت دکتر چمران نگذشته بود که خبر شهادت بهشتی و یارانش را فهمیدیم . به قدری شهادت بهشتی در چراغچی اثر گذاشته بود که تعادل فیزیکی خودش را از دست داده بود و گریه می کرد. به شهید بهشتی خیلی علاقه مند بود و از فضایل اخلاقی ایشان بسیار یاد می کرد .

- یک روز که ما در خط مقدم مستقر بودیم برادر ولی الله چراغچی به من گفت: محمد بلند شو برویم اهواز، آیت الله میرزا جواد آقای تهرانی آمده اند ایشان را زیارت کنیم. قبلا شنیده بودم ایشان چند نوبت به جبهه آمده اند اما ایشان را از نزدیک در جبهه ندیده بودم. به اتفاق چراغچی به پادگان 92 زرهی اهواز رفتیم دیدیم ایشان را توی اتاقی در کنار رزمندگان نشسته اند. سلام و احوالپرسی کردیم . هر کار کردیم دست ایشان را ببوسیم اجازه ندادند. با برادر چراغچی هم روبوسی کردند و خدمت ایشان نشستیم. رفتند یکدست لباس فرم سپاه برای ایشان آوردند و لباس را تقدیم میرزا جواد آقا کردند. وقتی میرزا لباس را گرفتند و می خواستند بپوشند گفتند: بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا تو شاهد باش که من لباس رزمندگان را دارم می پوشم. همزمان با پوشیدن لباس دعاهایی را نیز می خواندند. دو نفر از روحانیونی هم که همراه میرزا جواد آقا بودند لباس کار پوشیدند. آقای چراغچی چون کاری داشتند ، می خواستند بروند آن را انجام دهند و بعد به قرارگاه فرماندهی بیایند. برادر ولی به حاجی آقا گفتند: حاجی آقا برایم کاری پیش آمده که باید بروم و انجام دهم . من توی قرارگاه منتظر شما هستم. اشاره به من کردند و گفتند : برادر فلانی همراه شما تا قرارگاه می آید. آقا میرزا فرمودند سمعا و طاعا. من تعجب کردم که میرزا با این که استاد اخلاقند و دارای شاگردان بسیار و برجسته ای هستند این گونه در مقابل یک فرماندة جنگ تواضع می کنند. بعد رو به آن دو روحانی و راننده اش کردند و گفتند: از این به بعد ولی امرما ایشان است. هر چه ایشان بگوید اطاعتش بر ما واجب است. من به شدت متعجب شده بودم که یک آیت الله با آن شأن و منزلت اخلاقی و عرفانی و علمی که دارد چگونه در برابر یک فرمانده تیپ مطیع و فرمانبر است. به اتفاق میرزا جواد آقا به قرارگاه کربلا رفتیم. وقتی به آنجا رسیدیم دیدیم آقای چراغچی هم آمد. توی قرارگاه محسن رضایی و صیاد شیرازی که فرماندهان سپاه و ارتش بودند نیز حضور داشتند . تعدادی فرمانده دیگر نیز در آن مکان حضور داشتند. وقتی وارد اتاق جنگ شدیم میرزا جواد آقا نشستند و از ایشان با احترام استقبال شد. بعد میرزا جواد آقا به آن جمعی که نشسته بودند فرمودند: آقایان من این آقای چراغچی را خیلی دوست دارم. ایشان هر دستوری را که به من بدهند اطاعت می‌کنم ـ می خواستند به نوعی تبعیت از فرماندهی را بیان کنند ـ در ادامه فرمودند: چون حضرت امام خمینی (ره) فرموده اند که جنگ و جبهه اولویت دارد من آمده ام به شما خدا قوتی بدهم. مسئولین حاضر در آنجا از حاجی آقا خواستند که آنها را موعظه کنند. ایشان در جواب در خواست آنها فرمودند: من آمده ام تا از شما روحیه بگیرم ، شما از من در خواست روحیه می کنید ، من خود نیاز به موعظه دارم. از آنجا ایشان را به سنگر دیگری بردیم و از ما خواستند که فردای آن روز ایشان را به خط مقدم ببریم. می گفت: می خواهم به طرف دشمن چند تا تیر بیندازم . ما مانده بودیم که اگر ایشان (ره) به خط مقدم ببریم خطرناک است. تصمیم گرفته شد که حاجی آقا را به خط دوم ببرند و بگویند که نیروهای دشمن و خودی در کجا هستند. برادری که ایشان را برده بود نقل می کرد: جایی که حاجی آقا را بردیم از ما سؤال کرد که جلوی ما کیست؟ گفتیم: جلوی نیروهای ما هستند و جلوتر آنها هم نیروهای عراقی هستند. گفتند: مرا جایی ببرید که غیر از نیروهای دشمن نیروی دیگری نباشد. نهایتاً می گفت: ایشان را به خط مقدم ببریم. حاجی آقا اسلحه را گرفتند و گفتند: بسم الله الرحمن الرحیم و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله و منی و چند عدد تیر به سمت عراقی ها شلیک کردند . وقتی که آقای چراغچی به شهادت رسید و من خبر شهادت ایشان را به میرزا جواد آقای تهرانی دادم دیدم قطره ای اشک از چشمش جاری شد . خیلی چراغچی را دوست داشتند .

- در یکی از عملیات هایی که خود ولی الله چراغچی آن را برای ستاد جنگ طراحی کرده بود و پذیرفته هم بودند بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن ، دو انگشت ایشان شکسته بود. هر چه بچه ها اصرار می کنند که آقا به پشت خط برگرد ، می گوید الان وقت درگیری است . فعلاً با انگشتهای دیگرم کار می کنم. حتی مسئوول بهداری تیپ می‌آید و می گوید لااقل اجازه بده که من جلوی خونریزی دستت را بگیرم و پانسمان کنم. مسئوول بهداری می گفت: هرطور بود مقداری باند دور دستش پیچیدم تا جلوی خونریزی گرفته شود . همین مقدار بیشتر تحمل نکرد . بعد از اتمام عملیات به ایشان گفتم که باید شما را به پشت خط اعزام کنیم تا درمان شوی . آقای چراغچی می گوید نه. مسئوول بهداری می گوید ادامه درمان دست شما از عهده ما خارج است. حتماً باید به بیمارستان بروی. تا آنجا عمل جراحی روی دست شما انجام دهند. آقای چراغچی می‌گوید : من مجبورم تا تثبیت شدن خط بمانم. عدم مراجعه ایشان باعث شد که دو انگشت ایشان کج جوش بخورد . تا مدتها هر وقت ایشان را می دیدم می گفتیم: چرا وقتی انگشت شما شکسته بود نرفتی گچ بگیری . می گفت: اگر می رفتم خط را از دست می دادم . چیزی نبود ، انگار دو مگس به دستم خورده و زخمی کرده .

- روزی برادر ولی الله چراغچی توی پادگان ما را جمع کرد و گفت :‌ برادرها بعد از ظهر قرار است ما 400 نفر با لباس شخصی توی خیابان ها برویم و پخش شویم . حدود 10 نفر شروع می کنند به مرگ بر بنی صدر گفتن ، شما هم از کوچه و خیابا نها بیایید بیرون و به آن جمع ده نفری بپیوندید. ده نفر را انتخاب کردند و به هر حال با هماهنگی هایی که لازم بود برادر چراغچی با جاهایی انجام داده بود ، ساعت 4 بعد از ظهر لباس شخصی پوشیدیم و رفتیم بیرون که نزدیک فلکة برق رسیدیم . دیدیم ده نفر آمدند و شعار مرگ بر بنی صدر می دهند. ما هم به آن جمع پیوستیم. به نزدیک حرم که رسیدم دو سه هزار نیرو جمع شده بود، همه شعار مرگ بر بنی صدر می دادند. به حرم که رسیدیم حدود ده تا یازده هزار نیرو جمع شدند. نزدیکی های حرم دیدیم یک خانمی آمد از طبقة‌ دوم عکس بنی صدر را به شیشه چسباند، بچه ها که این صحنه را دیدند حمله کردند و در حیاط او را از پایین کندند. یکی دو تا از بچه های ما به دلیل رخنه ای که طرفداران صدر کرده بودند چاقو خوردند که آنها را با اورژانس 115 به بیمارستان رساندیم. راهپیمایی را دور حرم ادامه دادیم که بچه ها خبر دادند وضعیت احمدآباد هم خیلی خراب است. حدود 20 تا 25 هزار جمعیت راه افتادیم به طرف خیابان احمدآباد . آنجا که رسیدیم دیدیم 40 الی 50 نفر دختر بدحجاب از مقابل ما دارند می آیند . مانده بودیم که چه کار کنیم ، چون که زن بودند قصد درگیر شدن با آنها را هم نداشتیم . سرانجام گفته شد شما همین جا ایست کنید اگر آنها به حرکتشان ادامه دادند و آمدند چاره ای نیست. یک ده دقیقه ای فاصله نشد که دیدیم ده پانزده ماشین آمدند و خانمها از داخل آنها پایین آمدند و ریختند سر خانمهای بدحجاب. تعدادی از آنها را زدند و افتادند روی زمین و تعدادی دیگر را هم دستگیر کردند و بردند. شعار آن خانمهای بدحجاب درود بر بنی صدر بود .

- یک شب به عید نوروز قرار بود با هواپیمای 130 ارتش به اتفاق برادر چراغچی و تعدادی دیگری از رزمنده ها به مشهد بیاییم. به فرودگاه رفتیم و هواپیما به دلایل نقص فنی تأخیر داشت. نیروها آنجا نشستند تا زمانی که هواپیما آماده شد و حرکت کردیم. روی هوا که بودیم به مشهد که رسیدیم به دلیل شرایط بد جوی اجازه فرود ندادند. با چند شهر دیگر تماس گرفتند که در آنجا فرود آیند اما آنجا نیز شرایط جوی خوب نبود. مدت زمان طولانی هواپیما در آسمان سرگردان بود. من که کنار برادر چراغچی نشسته بودم در آن لحظات متوجه توسلات ایشان شده بودم. به ناچار هواپیما علی رغم شریط جوی درتهران نشست. اوضاع به شکلی بود که وقتی خلبان هواپیما را فرود آورد و از هواپیما پایین آمدیم بر زمین بوسه می داد و خدا را سپاس می گفت و می گفت ما از نظر سوخت مشکل نداشتیم لیکن از نظر فنی مشکل داشتیم. اگر لحظاتی دیگر فرود نمی آمدیم هواپیما در هوا منفجر می شد و تعدادی از فرماندهان عالی رتبه به شهادت می‌رسیدند. قرار بود سال تحویل بچه ها در منزلشان باشند با توجه به این که مدتی را در جبهه بودند به هر جال شب را در پادگان نیروی هوایی ماندیم. آقای چراغچی نیروها را جمع کرد و گفت حالا که نمی توانیم به خانه هایمان برسیم ایشان رفتند یک هماهمگی با مسؤولین پایگاه کردند که آسایشگاهی را در اختیار نیروه ها قرار دهند و شام نیز بدهند. شب عید را در پادگان نیروی هوایی ماندیم و غذا نیز خوردیم. نکته جالبی که در خصوص برادر چراغچی وجود دارد این است که وقتی قرار شد بچه ها را به سمت آسایشگاه ببرند از نیروها خواست به صف شوند. خود این برادر عزیز کنار بچه ها می‌دوید و این شعر معروف را می خواند: "چون نیمة ماه آمد، بقیه الله آمد، فرزند زهرا مهدی، دلدار دلها آمد" با این شعار بچه ها را به حالت دو در پادگان به سمت آسایشگاه برد. از این که شب سال تحویل ایشان دل ها متوجه حضرت مهدی (عج) کرد همه بچه‌ها لذت بردند .

- در عملیات بدر یکی از برادران را دیدم که سلاحی جدید دارد. از او پرسیم نام این سلاح و مأموریتش چیست؟ گفت: نام سلاح سهند سام هفت است و معمولاً برای هواپیماها و هلی کوپترهای دشمن از آن استفاده می شود. حدود نیم ساعتی از نوع کاربردها و مأموریت این سلاح با ایشان صبت کردم . بعد از این که عملیات شروع شد متأسفانه هلی کوپترهای دشمن آمدند و توی جادة خندق ما را محاصره کردند. بچه های ما شدیداً زیر آتش هلی کوپترهای دشمن قرار گرفتند. این بنده ‌خدا مثل بید می لرزید، با این که شش هفت ماه رفته بود آموزش دیده بود ولی چون ایمان نداشت قدرت استفاده از سلاح را نداشت. در همین لحظه برادر ولی الله چراغچی رسید گفت: فلانی. گفت: بله. گفت چرا هلی کوپترها را نمی زنی؟ همین طوری می گفت فرمانده ام دستور نمی دهد. گفت: من فرمانده ات ، به تو دستور می دهم که شلیک کن. بعد دیدیم نه ، قضیة دستور و اجازة فرماندهی نیست بلکه مسأله این است که ایشان از درون تشویش خاطر و ترس و لرز دارد. اینجا بود که چراغچی می گفت بچه ها را باید اول از لحاظ معنوی ساخت. برادر چراغچی که خودش از نظر عقیدتی سیاسی و نظامی نیروی قوی و شجاعی بود موشک را از ایشان گرفت و خودش به طرف هلی کوپتر شلیک کرد و بعد سلاح را به رزمنده تحویل داد .

- یک شب خواب دیدم که لباس نویی برای ولی الله خریدم و به ایشان دادم و او هم آن را پوشید و خیلی خوشحال شد و گفت:‹‹ این لباس برای سفری که در پیش دارم لازم است.›› صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مادرم بالای سرم نشسته و گفتند:‹‹ من دیشب با بیمارستان تماس گرفتم و حال ولی الله خوب نیست، می خواهی با آن جا تماس بگیری؟›› من متوجه شدم، چون همان جا توی خواب احساس کردم که می خواهد برود . همان جا از خواب پریدم گفتم: ‹‹لطفا راستش را به من بگویید.›› وقتی پایین آمدم دیدم خانواده ی شوهرم لباس مشکی تنشان کردن و خداوند سعادت همجواری ما را با ایشان گرفته بود و به آرزوی همیشگی اش یعنی شهادت در راه رضای خداوند رسیده بود .

- مرحله دوم عملیات بیت المقدس یکی از یگانهای که عملیات انجام داد تیپ 21 امام رضا (ع) به فرماندهی ولی ا ... چراغچی بود. گردان های مختلف تیپ عمل کردند که در قسمت کوشک به دلیل آتش سنگین دشمن نیروها موفق نشده بودند. تعدادی مجروح و شهید شدند. تعدادی از فرمانده گردان ها و گروهان ها هم که برگشته بودند از این قضیه ناراحت بودند. ضمن این که دستور داده شده بود که بر گردند به قدری اینها با توجه به شرایطی که بوجود آمده بود ناراحت شده بودند که قصد کرده بودند برادر ولی ا... را بکشند. ایشان که از این قضیه ناراحت شده بود آمد و به ما که روابط عمومی بودیم گفت : چند چادر سر هم نصب کنید . چادر ها را خیلی سریع نصب کردیم و همه آن نیروهای که برگشته بودند بالاخص فرمانده گروهانها و دسته ها به داخل چادر رفتند و آقای چراغچی بسیار با شهامت و شجاعت وارد شدند و سخنان خویش را با بسم ا.... الرحمن الرحیم آغاز کرد قبل از هر توضیحی گفت : من ابتدا که وارد جنگ شدم فقط و فقط به این نیت آمدم که وظیفه ام می دانستم جلوی دشمن بایستم و در این راه هم به شهادت برسم اما نمی دانم چرا خداوند حاجت مرا برآورده نکرد که بدست دشمن کشته شوم نه خودی ها . تقدیر این چنین بود و سینه اش را باز کرد و گفت: بزنید . این صحنه خیلی تکان دهنده بود و انصافا هر آدمی را منقلب می کرد و عرق شرم بر جبین افرادی نشست که می خواستند او را بکشند و حتی در پایان همان ها گریه می کردند . با یک صلابت خاصی بدون هیچ گونه ترس و لغزش این مطلب را عنوان کرد و ادامه داد که جنگ خیلی پیچیده است . این طور نیست که من بیایم و بگویم برویم جلو و بعد بگویم بیاید عقب . صد در صد بدانید که حضرت امام ( ره) فرمودند بروید جلو و بیاید عقب ما مطیعیم . این طوری نیست که ولی ا ... چراغچی بیاید و بگوید شما جلو بروید و حالاعقب بیاید . و این کار از طریق سلسله مراتب فرماندهی به حضرت امام می رسد. پس اگر فرماندهی دستور می دهد که به جلو بروید و یا به عقب برگردیدچون سلسله مراتب فرماندهی به امام میرسد و ایشان فرماندهان را تعین می کنند پس در واقع جلو رفتن و عقب برگشتن ها هم به ایشان بر می گردد. کوچکترین حرکتی که انجام می شود سلسله مراتب دارد مثلا ما به قرار گاه تماس می گیریم و قرارگاه با فرماندهی کل قوا. مگر الکی است جان این بچه ها که به راحتی بگویم بروید عقب و بیاید جلو صددرصد به فرمان امام بوده و ما مطیع هستیم .

- در عملیات والفجر یک یک روز عصر نزدیک غروب آفتاب که دید دشمن هم کور بود به اتفاق ولی ا... چراغچی و ابوالقاسم مصدق اکرمی قرار شد برویم جلو را شناسایی کنیم که بعد بولدوزرها را ببریم جهت ایجاد کانال. از یک کانال حرکت کردیم منطقه تپه ماهور داشت و دره ها عمیق نبود تقریبا حالت شیار مانندی داشت. در منطقه آتش سنگینی وجود نداشت. همین طور که می رفتیم سوت یک خمپاره سرگردان احتمالا 120را شنیدیم و خوابیدیم روی زمین . یک دفعه از آن طرف صدایی گفت: آخ، نگاه کردیم دیدیم ترکشی به ران اکرمی اصابت کرده است و خون دارد فواره می زند. همان جا گفتم: هیچ خون دیگری در بدن ایشان نمانده است اما برادر ولی ا... گفت : اصلا طوری نشده است. بسیار آرام و خونسرد در این این گونه حوادث برخورد می کرد چفیه ای آورد و بست تا خون بند بیاید ولی بند نیامد و ایشان نای بلند شدن را نداشت . گفتیم ما می رویم ، ولی به انتهای مسیر نرسیده برگشتیم چون کسی که باید شب بیاید که راه بلد باشد مجروح شده بود . برگشتیم و برانکاردی آوردیم و ایشان را به عقب منتقل کردیم . فکر نمی کردم ایشان شهید شده باشد اما وقتی توی شهر آمدیم دیدیم تعدادی از شهداء را تشییع می کنند و نام مصدق اکرمی را هم در بین شهداء دیدیم . فردا شب برادر چراغچی به من گفتند این مسئولیت را تو باید بپذیری من هم چون مسیر را رفته بودم بولدوزرها را هدایت کردم و الحمدالله توانستیم بولدوزرها را توی مسیری که رفته بودیم شناسایی و هدایت کنیم .

- در عملیات بدر شب از نیمه گذشته بود که دشمن فشار زیادی به خط مقدم آورده بود به نحوی که شهداء و مجروحین زیادی داده بودیم . طوری بود که در خط افراد زیادی نمانده بودند . برای دفاع از این خط در آن نیمه های شب برابر صحبت هایی که به فرماندهی سردار شوشتری آنجا به عمل آمد قرار بر این شد که بنده و ولی ا... چراغچی برویم و یک تعداد نیرو جمع کنیم . از نیروهایی که هنوز به خط نرسیده بودند یا عقب تر موضع گرفته بودند به صورت داوطلب . چون کسانی که می آمدند توی خط بین 90 تا 95 درصد احتمال شهادتشان وجود داشت و بنا براین نیروهایی باید می آمدند که هم داوطلب بودند و هم صبور و شجاع تا این که قدرت استقامت در مقابل فشارهای شدید دشمن را داشته باشند . به اتفاق برادر چراغچی توی تاریکی محض و زیر آتش دشمن راه افتادیم و درست اشعار حماسی امام حسین (ع) را نوحه سرایی می کردیم و کمک می طلبیدیم از رزمندگان باقیمانده که عقب تر از خط مقدم موضع گرفته بودند . بدینوسیله تعدادی نیرو در اختیار برادر چراغچی قرار گرفت و ایشان نیروها را به خط بردند و من برابر ماموریتی که داشتم به قرارگاه فرماندهی برگشتم . مدت زیادی از رفتن ایشان نگذشته بود که خبر آوردند چراغچی مجروح شده بود .

- برادر ولی ا... چراغچی چون درشت اندام بودند من بارها شنیده بودم که ایشان صریحا می گفتند من فقط تقاضایم این است که این گوشت ها هر چه که هست آب بشود نمی خواهم با این حالت تنومند بروم . چون ایشان مدتی در کما بودند و در بیمارستان بستری ، وقتی که شنیده شده بود و ما به معراج شهداء رفته بودیم تا پیکر مطهر ایشان را ببینیم به قدری این بدن نحیف شده بود که قابل شناسایی نبود . چیزی ازش نمانده بود . آنجا بود که دیدم دقیقا به همان چییزی که آرزو داشت رسید .

- در عملیات بدر به اتفاق برادر ولی ا... چراغچی به خط مقدم رفتیم ایشان آن شب تا صبح نخوابید نماز شب می خواندند دعا می خواندند در همان سب یکی از هواپیماهای قارقارک عراقی توسط پدافند سرنگون شد و آقا ولی آن فردی که این هواپیما را زد خیلی دعایش کرد انگار آقای چراغچی خبر داشت که قرار است شهید شود چون آن شب حال و هوای دیگری داشت در یک عالم دیگری بود از خواندن نماز شب ایشان در آن شب لذت می بردم و می دیدم که روحش دارد پرواز می کند . اشک زیادی در نماز شب می ریختند .

- در مرحله‌ی اول عملیات بیت‌المقدس یک کانالی بود به نام (بیوّز)و شب که عملیات انجام شد به دلایلی موفق نبود. بچه‌ها نتوانسته بودند خط را بشکنند و سپیده‌ی صبح هم داشت نمایان می‌شد و خورشید طلوع می‌کرد و اگر خورشید طلوع می‌کرد چون عراق دید کامل داشت بچه‌ها را به رگبار می‌بست آنجا دستور عقب‌نشینی دادند وقتی ما به پشت خط رسیدیم ولی ا... چراغچی اتفاقاً آنجا بود و با آن دست نوازش و دلداری‌های معروفش به بچه‌ها دلداری و امید می‌داد. اتفاقاً همان جا بود که مقداری دستم جراحت برداشته بود به من گفت : چرا نرفتی دستت را درمان کنی؟ گفتم: چیزی نیست .

- در مرحله دوم عملیات بیت المقدس ما کنار جاده آمدیم و از کنار جاده به سمت دژ رفتیم . اینکه از طرف راست یا طرف چپ جاده حرکت کنیم اختلاف نظر زیادی بود ولی ، ولی الله چراغچی به شدت با این بحث مخالف بود . می گفت از کنار جاده ایستگاه حسینیه بالا بیاییم ، و بعد از بالای دژ برویم . دلایل مختلفی هم داشت . به هر حال ایشان فرمانده بود و تصمیم گرفت . بعد که ما آمدیم و رفتیم دیدیم واقعا اگر ما از آب گرفتگی می آمدیم حتما به دژ نمی رسیدیم ، چون بعد مسافت زیاد بود ، هم جناح ، کاملا باز بود . دقیقا در همان روز دو نفر از برادران نیشابوری اگر اشتباه نکنم ، آقای دهنوی و درودی بودند که با هم با دو موتور راه افتادیم که شناسایی برویم . عراقی ها عقب نشینی کرده بودند . یکی از این طرف راه افتاد و دیگری از طرف دیگر . قرار بود که در یک نقطه به هم برسیم . تا اینکه یکدفعه شنیدیم از پشت بی سیم به ما می گویند که شما نیایید . وقتی خوب نگاه کردیم دیدیم عراقیها آمده اند و وسط را هرا گرفته اند و آنها را اسیر کرده اند .

- مدتی بود که توالتی را در دامنه کوه ساخته بودیم ، اما رفتن به آن جا به خاطر سنگهای ناهنجار کوه بسیار مشکل بود . یکروز شخصی را دیدم درحالی که اورکتش را روی سرش انداخته بود با کلنگ سخت مشغو کندن پله ای درکوه برای توالت بود به او نزدیک شدم . او کسی نبود جز قائم مقام لشگر 5 نصر آقا وی برای او طراحی عملیاتهای مهم و بزرگ و کندن پله برای توالت فرقی نداشت زیرا او فقط برای رضای خدا کار می کرد نه برای بنده خدا .

- یک رز از اسلام آباد به سمت سومار می رفتیم . ولی الله چراغچی هم بود . ایشان یکمرتبه گفت : چقدر خوب است در همین فصل خدا یک خربزه ای برای ما برساند . یک کامیونی جلوی ما حرکت می کرد و خربزه بار داشت . خلاصه دو سه خربزه از ماشین افتاد . ولی الله چراغچی گفت : ماشین را نگه دارید . ماشین را نگه داشتیم و نشستیم و خربزه ها را خوردیم .

- بعد از عملیات سوسنگرد در دهکه ای نزدیک تپه های الله اکبر و نزدیک سوسنگرد در آنجا ایشان بچه ها را آماده می کرد برای عملیات بستان . هر روز صبح بعد از نماز صبح و ورزش های صبحگاهی مسافت زیادی ماها می دواند . طوی که ما می بریدیم . اما ایشان ادامه می داد و همه را به همراه خودش می کشید و در انتها برای آماده کردن عملیات ، عبور از آب بعد از این همه دویدن و عرق کردن ، با بدن خسته خودش جلو می رفت . با لباس و اسلحه از عرض رودخانه عبور می کرد و به بقیه هم می گفت دنبالش بیایند و ما آنجا می بریدیم و نمی توانستیم برویم ولی خودش قدرت بدنی قوی داشت به طوری که در رودخانه با تجهیزات نظامی مثل اسلحه ، لباس ، کوله پشتی و وسایل سنگین شنا می کرد .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۹ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۲:۱۰