خاطرات
- یادم است در عملیات مسلم بن عقیل ما جبهه ای که داشتیم روی ارتفاعات مشرف به شهر مندلی عراق بود . یک جبهه بسیار کم عرض و با یک طول نسبتا زیاد ، وظعیت ارتفاع هم به کشلی بود که پشت ارتفاع و پشت سر ما نوع ارتفاعات جوری بود که شیب بسیار تند و پرتگاهی داشت و زمین مقابل دشمن که دشمن می خواست روی آن زمین حرکت کند نسبتا ملایم و تپه های مناسبی بود به جهت این شرایط خاص زمین دشمن در چندین مرحله فشار آورد که با یک فشار بتواند ما را بیندازد آنطرف ارتفاعات و زمین مناسب را خودش توی دستش بگیرد . یادم است آنزمان برادر چراغچی با اینکه نسبتا کادرهای خوبی داشت ، هم فرمانده گردانهای خوبی داشت توی خط ، و هم مسئول محور بسیار خوبی داشت ولی ایشان خودش آنجا خیلی جدی و با تدبیر همیشه توی خط حضور داشت . هر وقت ایشان احساس می کرد که آتش شدید شده و خط الان در معرض تحدید است بلافاصله خودش به سرعت با اینکه آنجا وضعیت جاده های عقبه و رفت و آمد خیلی مناسب نبود به سرعت خودش حضور پیدا می کرد و می رفت توی خود و در اوج آتش دشمن توی خط می ایستاد و کار خط را اداره می کرد و کنترل می کرد تا ووقتی که خط مقداری آرامش پیدا می کرد بعد میامد عقب ، یا توی همان منطقه یک بخشی از خط جوری بود که روزها امکان تردد نبود و اموما شب میبایستی رفت و آمد می کردیم و نقاط حساسی داشت به جهت دو عارضه بودن زمین اماکن نفوذ دشمن از جاهای مختلف بود . خود ایشان در حالی که فرمانده گردان داشت و مسئول محور داشت ولی می رفت توی خط و وقت زیادی می گذاشت و قدم به قدم اول نقاطی را که احساس می کرد ممکن است محل نفوذ دشمن باشد خودش کنترل می کرد .
- در یکی از عملیاتها یک منطقه ماموریتی را به ولی اله چراغچی واگذار کرده بودند . منطقه سختی بود و ایشان هم همه انرژی و توانشان را به کار گرفته بود برای اینکه آن ماموریت را انجام بدهد . در جنگ هم همیشه اینطوری نیست که انسان وقتی واردش شد با موفقیت کامل بیرون آید . اگر بنا بود همیشه با موفقیت بیرون بیاید که جنگ معنی پیدا نمی کرد . فشار ها ، سختیها و مشکلات هم در کنارش هست . توی آن عملیات ایشان با مشکلات مختلفی مواجه شده بود . علارغم همه تلاش و جدیتی که به خرج داده بود و همه توانی که به کار گرفته بود یک بخشی از مامورین ایشان نتوانسته بود موفقیت کاملی را بدست آورد . خوب در همچنین شرایط روحی و روانی طبیعتا آن فرمانده نیازی به این دارد که آنهایی که پشتیبانی کننده هستند بیایند و به جهت روحی اوی را تقویت کنند . بگویند فرضا اگر موفقیت بدست نیامد اشکالی ندارد ، دوباره از جایی دیگر و به شکلی دیگر کمکت می کنیم . چی می خواهی ، نیرو می خواهی یا امکانات . در این صورت این فرمانده می تواند با یک اقتدار بهتری بیاید توی میدان . توی آن مقطع یادم است که بعضی از برادرانی که میباید پشتیبانی کننده این فرمانده باشن به شدت ایشان را مورد انتقادهای شدید و بسیار تند قرار داده بودند و این انتقاد را هم بعضا در خودشان نگه نمی داشتند و به دیگران منتقل می کردند ولی ایشان علرغم همه این برخوردها هیچ وقت این مشکلات و مسائل را بروز نداد و هیچ وقت آن افراد را مورد برخورد قرار نداد و در عین حال ایستاد و کارش را انجام داد .
- یادم نمی رود یک صحنه خیلی عجیبی برای ما پیش آمده بود . نزدیکیهای غروب بود بچه ها همه توی سنگر و خاکریز بودند . یکدفعه بچه ها گفتند از دشت صاف مقابلمان دارد گرد و خام می آید . وقتی نگاه کردیم دیدیم در مقابل ما تانکهای عراقی ها آرایش گرفته اند و دارند به طرف ما با سرعت می ایند . با آقا ولی تماس گرفتند و وظعیت را به ایشان گزارش دادند . ایشان خیلی خونسرد گفتند بگذارید بیایند جلو . تانکها لحظه به لحظه نزدیک می شدند و ما مرتب با آقا ولی تماس می گرفتیم و ایشان می گفتند بگذارید بیایند جلو . ما هم که تجربه ای نداشتیم فکر می کردیم اگر تانکها جلو بیایند ما زیر چرخهای آنها له می شویم . تانکها آمدند و پشت خاکریز متوقف شدند زیرا نمی توانستند از خاکریز عبور کنند . اگر هم می توانستند پشت سر ما کانالی بود که از آن کانل نمی توانستند هبور کنند . وقتی ما با این صحنه مواججه شدیم فهمیدیم که چراغچی می دانسته که تانکها نمی تواند از خاکریز عبور کنند به همین دلیل می گفت بگذارید بیایند جلو. یکی از تانکها به قدری جلو آمد که لوله اش به خاکریز خورد . آقای چراغچی ، حالا می توانید بزنید . بچه ها تکبیر گویان آمدند روی خاکریز و به تانکها حمله کردند و با نارنجک در اولین درگیری چند تانک منهدم شد و آتش گرفتند . بقیه تانکها که داشتند میامدند وقتی دیدند چند تانک منهدم شده و آتش گرفته عقب نشینی کردند . بعضی ها هم تانکها را ول کردند و فرار کردند .
- یکی از بی سیم چی های تیپ برادر عطایی بود . ایشان روز به خط رفت که مقداری بی سیم چی ها را توجیه کند . بعد ، از خط بی سیم زد و به آقای چراغچی اسرار کرد که بگذارد شب را در خط بماند . در گردان حاج رمضانعلی عامل بالاخره شب را ماند . شب دشمن به آنها پاتک می زند و این جواد عطایی که بی سیم چی مرکز پیام بود اسلحه بر می دارد و جلو می رود و با دشمن درگیر می شود. آقای عامل از دلاوریهایش خیلی تعریف می کرد . ساعت 10 صبح فردایش بی سیم زدند که عطایی شهید شده است . با شنیدن این خبر آقای چراغچی خیلی ناراحت شد . ایشان گفت برویم ، پرسیدم کجا ؟ گفت شهید عطایی را دارند عقب می آورند ، برویم به استقبالش . سوار ماشین شدیم و آمدیم . بین راه و امبولانسی که عطایی را می آورد دیدیم آمبولانس را متوقف کرد ، شهید را بوسید و با او صحبت کرد و گریه هم می کرد .
- بعد از عملیات رمضان ما یک مقدار کسر آوردیم و نتوانستیم درست کار را ادامه بدهیم . ولی اله چراغچی خودش جلو افتاد و فرمانده تیپ به عنوان سرتیم شناسایی جلو راه افتاد و ما بقی دنبالش . ما با التماس و درخواست توانستیم تقریبا از اواسط راه ایشان را برگردانیم . ایشان می گفت اصلا فرقی بین من و شما نیست . ما همه با یکدیگر یکی هستیم و اگر لازم باشد ما هم می آییم و به عنوان یک عنصر شناسایی وظیفه مان را انجام می دهیم .
- در تور ابوغریب مستقر بودیم که من به برادر چراغچی گفتم : برادر ولی چرا ازدواج نمی کنی ؟ گفت : ما که به حساب معلوم نیست که کی شهید میشویم ، نمی خواهیم بمانیم ، امروز یا فردا بالاخره یک روزی شهید می شویم ، ما دختر مردم را بگیریم ، بعدا آوراه اش کنیم کی چی ؟ چه فایده ای دارد ؟ ما آنجا خیلی به ایشان پیچیدیم که نه اگر شهید هم بشوی یک یادگار از شما می ماند . آدم به خاطر این که می خواهد شهید بشود که نباید ترک ازدواج کند ، ازدواج سنت پیامبر (ص) است . در همان سفر از ابوغریب آمد مشهد ، وقتی برگشت از راه که رسید آمد پیش ما و اولین باری که همدیگر را دیدیم گفت : این پدر صلواتی ها چقدر شیرین هستند ، پرسیدم رفتی ازدواج کردی ؟ گفت بله
- جلسه ای بود در حضور سردار حسن باقری که فرماندهی لشکر نصر را به عهده داشتند ، ایشان به برادر ولی اله چراغچی دستور دادند امشب به اتفاق کلیه فرمانده گردانها اینجا وضو می گیرید و با خاکریز دشمن هم تیمم می کنید . اگر این کار را نکردید حق برگشت ندارید. یکی از بچه های اطلاعات عملیات به نام هاشم دقیقی نژاد بلند شد و گفت منطقه لو می رود و حسن باقری با یک قاطعیت عجیبی برخورد کردند ، گفتند پاشو برو بیرون از جلسه ، بیرونش کرد ، مجددا ایشان را خواستند و گفتند برو وضو بگیر و بیا اینجا ، دو رکعت نماز بخوان و 100 بار بگو لو نمی رود و توکل کن بر خدا و تیمم را بگیر و برگرد بیا چون تکلیف بود با همه آن شناختی که از منطقه داشتند رفتند و اطلاعات سد محوری که مشخص شده بود با خاکریز دشمن به اتفاق خود چراغچی تمام کردیم و برگشتیم و آمدیم و مطمئن برای عملیات فردا شب ولی محوری که آن برادر عزیز گفته بود لو می رود و به قول اقای باقری دو رکعت نماز خواند و 100 بار هم گفت لو نمی رود و متاسفانه لو رفت و ایشان در دو متری خاکریز دشمن شناسایی شد و به شهادت رسید .
- من یادم است روزی یک پیرمردی داشت رد می شد و خیلی دری وری به ولی اله چراغچی می گفت . می گفت این چراغچی آمده و بچه های مردم را به کشتن داده است خیلی اهانت می کرد ، من خنده ام گرفت و نگاه کردم دیدم ولی الله متوجه شده است به من گفت ، اصغر برویم و بنیشینیم آقای چراغچی آمد جلوی این پیرمرد را گرفت و سالم و احوالپرسی کرد و گفت ، بابا چی شده است گفت : هیچی یک فلان فلان شده ای که می گویند چراغچی است همه بچه های مردم را به کشتن داده است . بعد اقای ولی گفت : تو چراغچی را می شناسی گفت : اگر چراغچی را ببینم با یک بیل می زنم و می کشمش . برادر ولی گفت اژر یک اسلحه ای دستت باشد و چراغچی را ببینی می زنی و می کشی ، گفت : بله . وقتی من این صحنه را بیاد می آورم بغض گلویم را می گیرد و طاقت نمی آورم . چراغچی اسلحه را از کمرش در آورد و به آن پیرمرد داد و گفت : عمو این را بگیر ، وقتی چراغچی را دیدی بکش ، نحوه گرفتن سلاح و تیراندازی را هم به او یاد داد و او حتی یک تیر هوایی هم شلیک کرد . بعد گفت ولی الله چراغچی من هستم . اگر می خواهی بکشی آماده ام . بخاطر خلافهایی که کرده ام باید جواب بدهم . تا فهمید ایشان چراغچی است اسلحه از دستش افتاد و گفت چی ؟ گفتم راست می گوید . گفت راست می گویی . بعد ایستاد و اسلحه را انداخت و زد به سرش و شروع به گریه کرد . چراغچی ایشان را بغل کرد و صورتش را بوسید و گفت اشکال ندارد شاید من خلاف کردم . شما اگر می توانید مرا بکشید و تنبیه کنید من آمده ام .
- آقای ملکی تعریف می کرد در عملیات بیت المقدس وقتی خرمشهر ازاد شد به اتفاق اقای چراغچی و چند نفر دیگر گفتیم برویم و از خرمشهر خبری بگیریم . به محض اینکه به خرمشهر رسیدیم هر کس درگیر کاری شد . یکی رفت مسجد جامع را ببیند ، یکی رفت استحکامات دشمن را ببیند . یکدفعه دیدیم برادر ولی الله نیست . با خودمان گفتیم گجا رفت ؟ دیدیم پشت ساختمانی روی سر شهیدی نشسته و دارد قرآن می خواند .
- یادم است یک شب برادر ولی الله چراغچی نیمه های شب با عجله آمدند و می خواستند به جلسه ای بروند . قرار بود دو سه نفری که خواب بودند را با خود نیز ببرد . ساعت حدود 2 نیمه شب بود . توی آن فرصتی که بچه ها داشتند آماده می شدند که به ماموریت بروند . آقای چراغچی مشغول خواندن نافله شب شد .
- در مشهد که به علت مجروحیت بستری شده بودم ، بر حسب اتفاق با یکی دو نفر از مجروحین چزابه که اقای چراغچی را می شناختند توی یک اتاق بودیم . آنها خاطره ای را از مجروحیت چراغچی اینگونه نقل می کردند ، وقتی آقای چراغچی مجروح شده بود ایشان را به موقعبت المهدی آوردیم . از بس که بیدار خوابی کشیده بود انجا افتاد . ما تعجب کردیم ، فکر می کردیم بیهوش شده است . بعد دیدیم که نه خواب است . وقتی این حالت ایشان را دیدیم گفتیم بگذارید یکی دو ساعت بخوابد چون یکی دو روز بود که نخوابیده بود . در همان حال خواب و بیداری از بس که توی چزابه دویده بود مرتب می گفت یا الله جوجه بیاور ، جوجه بیاور ، جوجه جلو نیست .، همین جوجه را جلو بیاور . شاید این را 100 بار تکرار کرد
- موقعی که در عملیات چزابه مجروح شدم مرا به پایگاه اورژانس موقعیت المهدی بردند . وقتی آنجا مرا دیدند گفتند : درمان ایشان کار ما نیست . چون وقتی اورکت مرا باز کردند داخلش پر خون بود . به نحوی که خون از پایین اورکت می چکید . فقط تنها کاری که کردند یک مقدار باند لوله کردند و گذاشتند توی سوراخی که ترکش خمپاره ایجاد کرده بود و گفتند که سریع ایشان را به اهواز ببرید . یک وانت که مثل امبولانس بود و اتاق داشت آوردند و مرا توی برانکار گذاشتند و سوار وانت کردند . ظاهرا یک مجروح عراقی هم بود و می گفتند او را هم ببرید ولی راننده می گفت من نمی برم ، من هم بیهوش می شدم و به هوش می آمدم . در همین حالت جر و بحث دیدم یک نفر در عقب ماشین دستش را گرفت و گفت یا الله . وقتی نگاه کردم دیدم برادر ولی الله چراغچی است . تا ما را دید گفت تو اینجا چی کار می کنی . برادر تو چرا اینجا هستی . دیدم دست چراغچی به گردنش بسته شده است . خیلی هم پر خون بود . گفت تو چرا مجروح شدی . تو نباید مجروح می شدی . من خندیدم و گفتم چه فرقی می کند . بعد پتویی را که روی من انداخته بودند پس زد و گفت طوری هم که نشدی . فکر کردم چیزی نداری پایین و با حالت شوخی گفت طوی نشدی ، مشکلی نداری ، ایشان تا اهواز با ما بود . در اهواز یکی دو روز در بیمارستان بستری بودند تا منتقل شدند به مشهد .
- یادم می آید در عملیات مسلم بن عقیل یکی از عقبه های تیپ 21 امام رضا علیه السلام پادگان ابوذر اسلام آباد غرب بود . روزی که در این پادگان بودیم فرصتی پیش آمده بود و آقای چراغچی استحمامی کرده بود و لباسهایش را شسته بود و روی بندی که پشت اتاق فرماندهی تیپ بود پهن کرده بود که خشک شود . یک نیم ساعتی که گذشت دیدیم که لباسهای چراغچی یک گوشه ای در وری زمین ریخته شده است . آقا چراغچی وقتی چشمس به بند افتاد گفت لباسهایم را روی بند پهن کرده وبدم ، الان نیست . یک بنده خدای بسیجی انجا ایستاده یود گفت : چرا لباسهایت را روی بند ما پهن کرده بودی ؟ ایشان گفتند : ببخشید ما نمی دانستیم بند مال شماست . آن بسیجی هم گفت بند مال ماست و لباسهایت را ریختم که دیگر دور بند ما پهن نکنی . بدون این که چیزی بگوید رفت و دوباره لباسهایش را آب کشید و آورد و گفت برادر هر موقع بند شما خالی شد و دیگر کار نداشتید بگو ما لباسهایمان را پهن کنیم . آن هم به درشتی گفت داداش اگر کار نداشتیم حتما به شما خبر می دهیم . بعدا به این بسیجی گفته بودند ایشان برادر چراغچی فرمانده تیپ است . او آمد پیش چراغچی جهت عذرخواهی که بابا ما شما را نشناختیم که فرمانده تیپ هستید . ما را ببخشید . ایشان گفت : چرا ببخشم ما باید معذرت خواهی کنیم که لباسهایمان را بدون اجازه روی بند شما پهن کرده بودم . حالا هر وقت خالی شد بگو ما پهن کنیم . گفت ما لباسهایمان را جمع کردیم . گفت نه بگذار لباسهایت خشک بشه اگر لباسهایت خشک شد من پهن می کنم .
- یک روز با برادر ولی الله چراغچی توی سنگر فرماندهی نشسته بودیم . نزدیکی غروب که رضا ایزانلو آمد و گفتش آقا ولی می خواهیم برویم امشب شغال بیاوریم . بعد هم همان شب رفته بود 8 تا عراقی آورده بود و بعد از آن تعریف می کرد : رفتیم آنجا و دیدیم که دست می زنند و می رقصند و ما هم دیدیم هیچ کس متوجه نیست . ما هم رفتیم و از قسمت ترکش گیر جلو رفتیم و رسیدیم ، همینطور ایستادیم . کمی نگاهشان کردم . دیدم کسی به من توجه نمی کند . یکی از آنها هم یک نگاهی به من کرد و باز مشغول دست زدن شد و متوجه نشد که ما بیگانه هستیم . بعد که ظاهرا فکر کرده بود و متوجه شده بود تیز به من نگاه کرد . من هم آنجا سرنیزه را در آوردم . انها فهمیدند من ایرانی هستم و خیال کردند که من تنها نیستم و فکر می کردند مثل اینکه عملیات شده ، بدبخت ها همه شان می گفتند : ادخیل الخمینی ، ادخیل الخمینی و دستاهیشان را بالا کردند . من یکی یکی انداختمشان پشت خاکریز و به حساب با اسلحه اینها را راه انداختم جلو و آوردم . حالا ما که اسیرهایش را ندیدیم و لی خودش این طوری می گفت .
- در یک مقطعی تعدادی ماشین کولر دار برای فرماندهان داده بودند . به دلیل اینکه همیشه توی جنگ بودند ، رفت و آمد داشتند. برادر ولی الله چراغچی تا مدتها ابا داشت از اینکه سوار ماشین کولر دار شود. می گفت: من چه جوری سوار ماشین کولردار شوم در حالی که بچه های بسیجی این امکان را ندارند. خلاصه متقاعدش کردیم که به هر حال شما اگر بخواهید بهتر کار کنید که آثار این بهتر کار کردن شما به بسیجی ها هم میرسد. باید از این ماشین استفاده کنید . خلاصه ایشان پذیرفتند اما هر موقع جایی میرفتند می دیدم عقب ماشین ایشان تعدادی از دوستان بسیجی سوار هستند و در واقع آنها را سوار می کرد. می گفت : اینها هم باید از این امکانات استفاده کنند .
- بعد از فتح بستان ، عقبه ی تیپ 21 امام رضا (علیه السلام) را در بستان قرار داده بودیم. یک شب جمعه ای برادر چراغچی با یک تویوتا استیشن که از حسن باقری گرفته بود قرار شد از بستان به اهواز بیاییم. جاده مواصلاتی بین اهواز و بستان را با توجه به طرحی که دکتر چمران داده بود آب انداخته بودند تا مانع پیشروی عراقی ها شوند. این جاده را بعداً پل گذاشته بودند ، بعضی جاهایش را خاک ریخته بودند. ساعت 12 شب بود ، زمان جنگ بود و با نور مستقیم هم نمی توانستیم حرکت کنیم. از شهر بستان که بیرون آمدیم برادر چراغچی گفت: خوب است الان که داریم به اهواز می رویم دعای کمیل را هم توی ماشین بخوانیم. شروع کرد به خواندن دعای کمیل و رانندگی هم می کرد. در همین حین ماشین رفت بالای تپه ای و نزدیک بود ماشین چپ شود که به خیر گذشت .
- در سال 59 مأموریتی به کردستان داشتیم. پس از برگشت از مأموریت در پادگان آموزشی با ولی الله چراغچی آشنا شدم. جذابیت چراغچی آنقدر مرا شیفتة خودش کرده بود که تصمیم گرفتم واحد خدمتی ام را که واحد عملیات بود تغییر دهم و در واحد آموزش خدمت کنم. به واحد آموزش که آمدم آن زمان آقا ولی جزء مربیان بودند. بر اثر معاشرت با چراغچی خیلی با ایشان مأ نوس شدم . به نحوی که با هم در همان زمان عهدی بستیم که هر کداممان به شهادت رسید شافع دیگری باشد در روز قیامت. اینقدر رابطة ما با هم نزدیک و صمیمی بود که دوستان می گفتند این دو یک روحند در دو بدن .
- در عملیات بیت المقدس هم یک ترکش به ولی الله چراغچی اصابت کرده بود و در نزیکی قلبش متوقف شده بود. پزشکان اصرار کرده بودند که حتماً شما باید جهت مداوا در بیمارستان بستری شوید و ایشان را در بیمارستان قائم مشهد بستری کرده بودند. مدت دو روز در بیمارستان بستری بودند بدون اینکه کسی متوجه بشود. وقتی ما مطلع شدیم به منزل ایشان جهت عیادت رفتیم. وقتی از وضعیت ایشان سؤال کردیم گفت: چیزی نیست دو دانه ترکش کوچولو رفته آن پشت ، یکی را درآورده اند و دیگری را دست نزده اند ، چون نگران بودند که اگر دست بزنند شاید عارضه ای بوجود آید .
- وقتی شهید چراغچی را می خواستند وارد قبر کنند قبل از آن من وارد قبر شدم ، جنازة ایشان را گرفتم و توی قبر گذاشتم. مهر تربت امام حسین علیه السلام را داشتم ، گذاشتم روی صورت ایشان . وقتی تلقین خوانده می شد من کفن ایشان را تکان می دادم. کار دفن که تمام شد همان شب خواب دیدم که ایستاده ام و دارم کفن شهید چراغچی را تکان می دهم ، در همین حین یکدفعه ولی الله زنده شد. خانواده، دوستان و اقوام و همرزمان همه دور قبرش نشسته بودند من از شدت خوشحالی از توی قبر داد می زدم وبالا و پایین می پریدم و می گفتم : بابا ولی الله زنده شد ، بابا من به شما می گویم ولی الله زنده شد. بروید برایش لباس بیاورید. در همین حالت از خواب بیدار شدم نمی دانم اذان صبح نشده بود یا اینکه مشغول گفتن اذان بودند. صبح رفتم خوابم را برای پدرشان نقل کردم .
- دو تا از سالن های پادگان بسیج را ساخته بودند ، پنجره هایش را گذاشته بودند ، اما شیشه نداشتند که بگذارند. روزی فرماندة پادگان به برادر ولی الله می گوید می شود به پدرتان بگویید بیایند شیشه های پنجره ها را بگذارند. گفته بود برای چی نشود. شب می رود به مغازة پدرش و می گوید این قدر شیشه با این ابعاد می خواهم. فکر می کنم 48 ساعت نشد که صد و پنجاه متر مربع شیشه را بریده بود و خودش با ماشین پدرش شیشه ها را با بتونه آورده بود. فرماندة بسیج تعجب کرده بود از این سرعت عمل برادر چراغچی و می گفت شنیده بودم که شما سرعت عمل داری ولی نه این طوری . سه روز به اتفاق چراغچی وقت گذاشتیم تا توانستیم تمام پنجره های سالن را شیشه کنیم .[۱]