rId4
کد شهید : 6312773
نام : کریم
نام خانوادگی : مرحمت
نام پدر : ابوالقاسم
تاربخ تولد :
محل تولد : سرخس
تاریخ شهادت : 1363/01/15
مکان شهادت : محور مهاباد سردشت
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهدستهـ ادوات
گلزار : بهشتنبی
خاطرات
روابط عاطفی با خانواده و دوستان بعد از شهادت
موضوع : روابط عاطفي با خانواده و دوستان لعد از شهادت
راوی : ابوالقاسم مرحمت
متن کامل خاطره
در کربلا من از خدا خواستم که فرزندم را به من نشان دهد یکدفعه دیدم فرزندم کریم پشت پنجره اتاق آمد و گفت : چرا می خواهی مرا ببینی ، من که سالم هستم . گفتم : سرت هنگام شهادت متلاشی شده بود و به پشت سرت خمپاره خورده بود و فقط چانه ات باقی مانده بود . می خواستم دقیقا تو را دوباره ببینم . شهید گفت : پدر اصل این است که الان مرا سالم میبینی آن چیزی که شما دیده بودی جسم من بود که با خاک یکسان شده بود . ناراحت نباش من با همین شکلی که می بینی هستم .
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی : ابوالقاسم مرحمت
متن کامل خاطره
شب شهادت پسرم کریم خواب دیدم که همراه پسرم در کردستان جنگ می کنیم من به ایشان گفتم که پسر جان می دانی که کجا و چطوری تیر بزنی به من نگاه کن باید این طوری تیراندازی کنی که دشمن سنگر را پیدا نکند و نداند از کجا تیر اندازی می کنی . نگاه کن من چطوری تیر اندازی می کنم ، من چند تا تیر می زنم و از روی سر تو تیر اندازی می کنم تو فقط روی زمین بخواب من رفتم توی یک چاله آب و دراز کشیدم هنوز تیر اندازی نکرده بودم که پسرم سرش را بلند کرد و از پشت سرش را با آر پی جی زدند ، سرش متلاشی شد به نحوی که تعدادی از مغزهای سرش روی من پاشیده شد . من ناراحت شدم و گفتم : ای نامردها به نامردی فرزندم را کشتید، من هم او را کشتم و از خواب بیدار شدم . چند روز بعد پیکر فرزندم را آوردند در حالی که متلاشی شده بود و به من می گفتند طوری نشده است ، ولی من گفتم سرش ضربه خورده است همه تعجب کرده بودند که من از کجا مطلع شده ام
عشق شهادت
موضوع : عشق شهادت
راوی : فاطمه رحمتیان
متن کامل خاطره
وقتی یکی از شهداء را آوردند و تشییع کرده بودند کریم در تشییع جنازه شهید شرکت کرده بود وقتی به خانه آمد خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و ناراحت شده بود و می گفت : خوشا به سعادت این شهید ، افتخار و لیاقت شهادت را داشته است که شهید شده است و خودش هم علاقه شدیدی به شهادت داشت .
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی : فاطمه رحمتیان
متن کامل خاطره
دخترم را تازه زایمان کرده بودم ، پانزدهم فروردین بود . خواب دیدم خانه ما شلوغ است و سر کریم را پدرش دارد می تراشد . من گفتم : چرا آرایشگاه نمی بری ؟ پدرش گفت : خوب است همین طور . از خواب پریدم و خیلی ناراحت شده بودم و به فکر فرو رفتم و گفتم : حتما کریم شهید شده است . بعدا که جنازه را آوردند فهمیدیم که همان شب به شهادت رسیده است .
کرامات شهداء بعداز شهادت
موضوع : کرامات شهداء بعداز شهادت
راوی : فاطمه رحمتیان
متن کامل خاطره
یکی از دخترانم چهار ساله بود که پسرم شهید شد و این خواهرش گریه زیادی کرد به نحوی که ایشان را تشنج می گرفت یکسال او را به بیمارستان مشهد می بردم و پزشکان می گفتند که دردش مشخص نیست . دو هفته در بیمارستان بستری بود بعد من با خودم گفتم : کریم جان خواهرت را با خودت ببر ، و یا اینکه از خدا بخواه تا حالش خوب شود . شب خواب دیدم که کریم سوار موتور سیکلتی است و پرچم قرمزی دستش بود و با سرعت می رفت آمد و خواهرش را از دست من گرفت و برد . گفتم : کریم خودت که می افتی خواهرت را هم می اندازی ، گفت : تو غصه نخور مادر من باید پرچم را به مقصد برسانم . با خودش بچه را برد و بعد از چند لحظه آمد و خواهرش را آورد . از فردای آن روز حال خواهرش خوب شد دیگر او را به بیمارستان نبردم و دارو به او ندادم .
پیش بینی شهادت
موضوع : پيش بيني شهادت
راوی : محمود رحمتیان
متن کامل خاطره
کریم پیش از عید به مرخصی آمده بود قرار بود که پانزدهم به منطقه برود و لی ایشان صبر نکردند . به اتفاق شهید وشمگیر به بنیاد شهید آن زمان آمدند ، شهید سید کابلی هم شاهد قضیه بود ، آمد . گفت : دایی من باید بروم منطقه . گفتم : شما باید پانزدهم بروید برگه مرخصی شما پانزدهم است ،گفت : بچه ها آنجا هستند من دلم برای آنها تنگ شده ، می خواهم بروم . گفت : آمدم چیزی بگویم و بروم . گفتم : بگو ، گفت : شما برای من زحمت زیادی کشیده اید . سه قطعه عکس داده ام به عکاسی حقانی که بزرگ کند . برای روزی که جنازه مرا می آوردند یکی را ببرد خانه و یکی را بیاورد بنیاد و یکی را هم جلوی جنازه ام بگذارید . عکس ها را داده ام آماده است . دیگر شما برای عکس زحمت نکشید . بعد که این صحبت را شنیدم و اعتقاد زیادی که به شهداء داشتم قلبا ناراحت شدم ، بعد شوخی کردم که این چه حرفی است که شما می گویید ، اولا شما حق ندارید بروید چون تا پانزدهم مرخصی دارید ، گفت : نه کار از این حرف ها گذشته است و من باید بروم و رفت و سه روز بعد یعنی پانزدهم که مرخصی تمام شد جنازه اش را آوردند جلوتر شهید شده بود . بعدش رفتم عکاسی دیدم بله عکسها آماده است یکی الان توی خانه اشان است و یکی توی بنیاد و یکی هم همراه جنازه اش بود که آن را هم تحویل خانواده اش دادم .
حالات معنوی قبل از شهادت
موضوع : حالات معنوي قبل از شهادت
راوی : علی اصغر ترابی
متن کامل خاطره
یادم است که کریم وقتی می خواست به جبهه برود یک بسته به من داد و گفت : وقتی من شهید شدم این بسته را باز کن وقتی شهید شد آن را باز کردم و دیدم داخل آن بسته یک کتابچه دعای کمیل و یک برگه ای بود که داخل آن چیزی نوشته شده بود ولی دقیقا از عنوان آن چیزی به خاطر ندارم .
احساس مسؤلیت
موضوع : احساس مسؤليت
راوی : محمود رحمتیان
متن کامل خاطره
بار آخری که کریم به مرخصی آمده بود ، می خواست زودتر به جبهه برود در صورتی که تا پانزدهم مرخصی داشت ولی تا آن روز نایستاد وقتی من آمدم خانه دیدم همه بچه ها رفته اند به لقمان - محل دیدنی است - پرسید چرا شما نرفته اید به من گفت شما که فرمانده بسیج هستید چطوری می گویید برو لقمان ، در صورتی که بچه ها می خواهند بروند عملیات من باید بروم . به ایشان گفتم : دایی جان شما الان هنوز مرخصی دارید باشه در عملیاتهای بعدی شرکت می کنید ، گفت نه باید بروم و در این عملیات شرکت کنم و بالاخره هم رفت و شهید شد .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی : حسن داد پیروز
متن کامل خاطره
در گردان ما 4 نفر بیشتر نبود ، من و حسن عرب و شهید عباس و شهید وشمگیر ، که بعدا آقای کریم مرحمت به جمع ما پیوسته بود . سه نفرمان حدود یک سال با هم بودیم مشکل بود شهادت این ها را باور کنم . به هر نحوی شده تصمیم گرفتیم از خودشان سوال کنیم ، چندی روز کارمان شده بود وضو گرفتن و نماز شب خواندن . سوره هایی که توی خواب انسان روح می بیند . یک شب خواب دیدم شهید عرب را با لباس سفید در یک باغ ایستاده بود . احوال پرسی کردیم گفتم : تو و شهید وشمگیر و مرحمت چطور شهید شدید؟ باید بگویی . گفت : چکار داری چطور شهید شدیم ، من اصرار کردم ، گفت : با هم رفته بودیم شناسایی فلان روستا یادت است که چند روز قبلش با هم کنار هم نشسته بودیم یک آفتابگیر بود نامردها همان جا از ما یک قتلگاه درست کردند . 22 نفر همان جا شهید شدند ، من گفتم : حالا کجایی ؟ گفت : در بهشت . به او گفتم من هم می توانم بیایم ، یک لبخندی زد و گفت : اگر شهید شوی . این گفته ای بود ، که شهید عرب گفت : سال 63 عرب و مرحمت و وشمگیر با هم شهید شدند .
لحظه و نحوه شهادت
موضوع : لحظه و نحوه شهادت
راوی : حسن داد پیروز
متن کامل خاطره
15 فروردین عملیاتی در منطقه سردشت روستای ابراهیم جلال در دامنه روستا بود . کریم مرحمت و عرب و وشمگیر برای پاکسازی روستا رفته بودند تا این که فشنگ هایشان تمام می شود . آقای وشمگیر تا بلند می شود رگبار روی سینه اش می گیرند ، آقای عرب تیر توی قلبش خورده و نارنجک توی دستش منفجر شد و ایشان بلند شد - کریم مرحمت - تیر بار را برداشت و حمله کرد به سوی عراقی ها که آنها با قنداق و تیر و غیره به سرش ریختند .