زندگینامه
با این که بیشتر وقتش را صرف خدمت کرده بود، در خانه با خانمش تفاهم خوبی داشت. بارها از همسرش می پرسیدم : « داداش مرا کی می بینی ؟ »
می خندید و می گفت: « اگر یک وقت یوسف را دیدید، سلام مرا هم به او برسانید .»
با این حال، محبت و تفاهم را در چهره خانمش می دیدم، حتی بعدها به تشویق یوسف رفت و دوره نظامی گری را طی کرد .
شهید یوسف کلاهدوز
[۱] موضوع : خانواده ، زندگی مشترک
در خانه از محل كارش صحبت نمی كرد. خیلی تودار بود. مثلاً در ماجرای تیراندازی كه داخل ناهارخوری پادگان اتفاق افتاده بود، خود او حضور داشت و بغل دستی اش هم تیر خورده بود. هر مردی لااقل اشاره ای به چنان اتفاق مهمی در محل كارش می كند. ولی او صحبتی نكرد .
شب بعد، یكی از همكارانش با همسرش آمدند خانه ما تا به میمنت سلامتی و نجات او تبریك بگویند . بی خبر از همه جا تعجب كردم و آنها وقتی دیدند من خبر ندارم، خیلی خندیدند .
بعد یوسف خنده ای كرد و گفت: « من این جور حرفها را در خانه نمی زنم ! »
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : خانواده ، زندگی مشترک
خانه ما و آنها روبروی هم بود یك روز ناهار آنجا می خوردیم و یك روز اینجا . آن روز نوبت خانه ما بود. ناهار بود یا شام؛ یادم نیست؛ دیدم خانمش تنها آمده؛ همیشه با هم می آمدند. خانمش به نظر كمی دمق بود. پرسیدم : « چی شده ؟ »
چیزی نگفت: فهمیدیم كه حتماً با یوسف حرفش شده است. بعد دیدم در می زنند. در را باز كردم. یوسف بود. روی یك كاغذ بزرگ نوشته بود. « من پشیمانم » و گرفته بود جلوی سینه اش .
همه تا او را دیدند زدند زیر خنده. خانمش هم خندید و جو خانه عوض شد .
این راحتی اش در اقرار به خطا برایم خیلی جالب بود .
شهید یوسف کلاهدوز
[۳] موضوع : خانواده ، زندگی مشترک
یك شب قول داده بود برای پسرمان حامد ماشین اسباب بازی بخرد. دیروقت از سركار برگشت. یادش رفته بود ماشین را بخرد. حامد را دید كه گوشه ای كز كرده. در حالی كه لبخند بر لب داشت، جلو رفت و دست دراز كرد تا با حامد دست بدهد. او به علامت قهر دستش را كنار زد. بغض كرده بود. دستی به سرش كشید و گفت: « مگر قرار نبود این جوری غصه نخوری ؟ اگر این طوری كنی هرگز بزرگ نمی شوی ، چرا ناراحتی ؟ »
حامد با لحن بچه گانه گفت: « پس چرا نخریدی ؟ ! »
خندید و گفت: « همه اش همین ؟ این را زودتر می گفتی . بلند شو برو یم تا برایت یك ماشین قشنگ بخرم . »
برق شادی در چشمان حامد درخشید . فوراً از جا بلند شد تا كفشهایش را بپوشد. یوسف گفت: « اصلاً وقتی من و تو می توانیم با كمك هم یك ماشین قشنگ بسازیم، چرا برویم از بیرون بخریم ؟ زود باش آستین هایت را بزن بالا برو و وسایل نجاری را بیاور . ولی باید قول بدهی كه تو هم به من كمك كنی . »
حامد می دانست كه یوسف می تواند برایش یك ماشین خوب درست كند. شادی در چشمانش موج می زد .
یوسف چون قول داده بود ،با همه خستگی و كوفتگی ، آن شب تا دیروقت نشست و در آخر یك ماشین قشنگ برای حامد ساخت .
شهید یوسف کلاهدوز
[۴] موضوع : خانواده ، فرزند
روابط خانوادگی جالبی داشتند. روزی با دختر كوچكش كه پنج یا شش ماهه بود، به خانه ما آمد، بچه چهار دست و پا راه می رفت. از اتاقی كه خانمها نشسته بودند، بیرون آمد و شروع كرد صداهایی را از خود درآوردن. كلاهدوز هم مانند او، آن صداها را تكرار می كرد و انگار با هم صحبت می كردند .
در مورد تربیت بچه ها خیلی حساس بود .
شهید یوسف کلاهدوز
[۵] موضوع : خانواده ، فرزند
وقتی دختر مان به دنیا آمد، خیلی خوشحال شد. از خوشحالی در پوست نمی گنجید . فرزند دختر را خیلی دوست داشت. از قبل می گفت: «خدا ان شاءالله دختری به ما بدهد و اسمش را بگذاریم فاطمه . »
موقع اسم گذاری ، با این اسم مخالف بودم. گفتم خواهرتان اسمش فاطمه است و هر دو می شوند « فاطمه كلاهدوز ». هر چه گفتیم، قبول نمی كرد. می گفت: «او فاطمه كلاهدوز فرزند حسن است و این فاطمه كلاهدوز فرزند یوسف . »
شهید یوسف کلاهدوز
[۶] موضوع : خانواده ، فرزند
همیشه سعی می كرد كه خانمش را متكی به خود بارآورد. گویا همیشه فقدان خودش را پیش بینی می كرد. بارها به او می گفت: « تو باید طوری آمادگی داشته باشی كه اگر روزی من نبودم، چرخ خانواده را بچرخانی . از كجا معلوم روزی مورد خشم رژیم واقع نشوم و حادثه ای برایم پیش نیاید ! … »
البته همه این حرفها را با عطوفت و مهربانی خاصی مطرح می كرد و هیچ الزام و تحكمی در حرفهایش نبود .
شهید یوسف کلاهدوز
[۷] موضوع : خانواده ، همسرداری