ویرایش‌ها

شهید محمد باقر حصاری

۱٬۶۶۸ بایت اضافه‌شده، ‏۱۳ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۲۴
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدباقر حصاری‌
|تصویر =شهید محمد باقر حصاری.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[نیشابور]]
|شهادت = [[1363/12/22]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[بهشت‌ فضل‌]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها = [[فرمانده گروهان-ادوات]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:غلامرضا
}}
 
 
 
نام : محمدباقر محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : حصاری‌ تاریخ شهادت : 1363/12/22
گلزار : بهشت‌فضل‌
==خاطرات==
* عملیات بدر بود. حدود ساعت یک ربع به شش از قایقها پایین آمدیم و همانجا وضو گرفتیم و نمازمان را خواندیم دیدیم که فرمانده گردان [[شهید حصاری ]] لباسهایش را از تنش درمی در می آورد! گفتیم: چه کار می کنید؟ گفت: می خواهم بروم از بچه ها خبری بگیرم و هم اینکه غسلی بکنم! پایین رفت و غسل [[شهادت ]] کرد و از بچه های گردان هم خبر گرفت و مشکلاتشان را حل کرد و یک گردان دیگر از بچه های [[لشکر ولیعصر (عج) ]] آمدند و با ما هماهنگی کردند. ما متصل به [[لشکر ولیعصر (عج) ]] بودیم و با گردان عبدا... عبدالله هم هماهنگ کرده بودیم که باهم باشیم.* یک دفعه از جبهه آمد من گفتم نمی توانم بچّه هایت را نگه دارم گفت تو از دست بچّه های من ناراحتی بپاس هرچه در جبهه خدمت می کنم مال تو باشد و هرچه هر چه که تو برای بچّه ها خدمت می کنی مال من باشد اوّل انقلاب در راهپیمائی ها شرکت می کردیم روزی از راهپیمایی برگشته بودیم ایشان تازه لباسهایش را عوض کرده بود امّا من هنوز لباسهایمان را عوض نکرده بودم که دیدم درب حیاط را می کوبند زنگ می زنند من رفتم جلوی در دیدم یک مرد هیکل آمده جلوی درب حیاط گفت آقای حصاری هستند گفتم بله چکارشان دارید گفت بگو بیاید با یک لحن خاصّی صحبت می کرد آقای حصاری آمد جلوی در پس از سلام و احوالپرسی آن مرد گفت شما می روید راهپیمائی ما حقوق شما را قطع می کنیم آقای حصاری گفت برای من هیچ مسئله ای نیست و من نیازی به حقوق شما ندارم که شما به من حقوق بدهید من کارگر دیگری هستم و از جای دیگر حقوق می گیریم آقای حصاری سپس دست در جیب خود کرد و یک دسته کلید را در آورد و پرت کرد به طرف آن مرد رفت و گفت به خاطر اینکه من راهپیمائی می روم حقوق مرا قطع کنید این کلیدهایتان را بردارید و بروید دوباره نبینمت و من تا وقتی زنده ام و این انقلاب است باید برایش خدمت کنم شما خیال می کنید من گرسنه مانده ام که به سر کار شماها آمده ام و دیگر سر کار آنها نرفت .* یک روز در زمان طاغوت که تازه از راهپیمایی آمده بودم، سر کارگر ایشان به درب خانه آمدند و رو به ایشان کرده و گفتند که: اگر یک بار دیگر در راهپیمایی شرکت کنید، حقوق شما قطع می شود. ایشان پس از شنیدن حرفهای آن مرد، دست خود را درون جیب کرد و پول ها را درآوردند و جلو او انداختند و گفتند: دیگر اینجا نیایید. من تا زمانیکه این انقلاب باشد، برای پیروزی این انقلاب تلاش خواهم کرد و محتاج شما نیستم. این یکی از کارهایی بود که با آن مخالفت کرد چون آن شخص ضد انقلاب بود.* وقتیکه می رفت من پای ماشین او می رفتم، چون از بقیه دل نگران تر بودم می گفت: که مادر و بچه ها متوجه نشوند که من می خواهم به جبهه بروم. می دیدم ساکش را برداشته بود ولی به زن و بچه ها نمی گفت که کجا می رود. می رفتیم جایی که محل اعزام بود و همین بار آخر که می رفت در محل باغ سعیدی دیدم که برادرم از ماشین پیاده شد و آمد صورت مرا بوسید و می گفت که به مادرم چیزی نگویی که برادر محمدباقر رفت چون پایش زخمی بود نمی خواست که مادر بفهمد سپس خداحافظی کرد و رفت.* صبح روزی که پدرم می خواست به جبهه برود برای خداحافظی به خانه آمد و گفت که می خواهم به جبهه بروم. در آن زمان پای پدرم مجروح و کمی کوتاه بود و مانع جبهه رفتن او می شد من از پدرم پرسیدم که شما مجروح هستید، چطور می خواهید به جبهه بروید؟ پدرم گفت که پاشنه کفشم را بلندتر کرده ام و حالا می توانم به جبهه بروم. زمانی که از خانه خارج می شد گفت که: این دیدار آخر ما می باشد، زیرا خواب دیده ام که من به [[شهادت ]] می رسم.* چون من در زمان طاغوت روزانه نمی توانستم درس بخوانم شبها به تحصیل علم می پرداختم و هنگام فارغ شدن از درس دیگر هوا تاریک شده بود که من به خانه آمدم . با همه این حرفها دلش نمی خواست که من شبانه بروم به مدرسه ولی به خاطر اینکه علاقهً زیادی به درس من داشت مرا به مدرسه فرستاد یک شب من از کلاس بیرون رفتم همین طور که آهسته سرم را پایین انداخته بودم و از کنار خیابان حرکت می کردم یک دفعه دیدم یکی دستش به شانه هایش خورد بی مهابا برگشته ودیدم پدرم پدرم ایستاده است ؟ بعد گفتم : شما اینجا چه کار می کنید گفت : به خاطر اینکه علاقه زیادی به درس شما دارم . فکر نکنید فکر نکنیدکه شب شما می آیی به مدرسه من شما را تنها می گذارم بلکه من شب و روز مراقب شما هستم تا درستان را ادامه بدهید خاطره ای که از پدرم داشتم.• عملیات بدر در بهمن ماه در سال 1363 در منطقه [[هور الهویزه ]] و در همان منطقه عملیاتی عملیات [[خیبر ]] یک سال قبل از آن اتفاق افتاد . [[لشگر 5 نصر ]] [[یگان عمل کننده ]] در عملیات و در چهار راه شهدای [[خیبر ]] بود . من نیز توفیق حضور در میان رزمندگان و در گردان ید ا.. یدالله این لشگر را داشتم فرمانده [[گردان شهید حصاری ]] اهل نیشابور و جانشین [[گردان شهید انفرادی ]] بودند و عزیزان شهیدی چون قدسی شهید حزوی و ... از مسئولین و خدمتگزاران دیگر گردان بودند . از منطقه ای که نام آن را به خاطر ندارم به قصد عزیمت برای انجام [[عملیات بدر ]] سوار بر قایق ها شدیم . ساعاتی رادر قایق و مسیر هایی بین نیزار ها در آب گذراندیم تا اینکه با جمع گردان به مو قعیتی بر روی آب که نام آن را پاسگاه می نامیدند رسیدیم . پاسگاه طوری بود که میدانی را دارا بود و در دور میدان آبی پلهای شناور و بر روی آنان چادرهایی نصب شده بود و نیرو ها برای استراحت روز قبل از عملیات قرار بود در آنجا مستقر شوند که ما تا ساعت 10 صبح روز قبل در آن چادر ها مستقر شدیم . در یک چادر که چادر فرماندهی گردان نام گرفت من و شهیدان یاد شده و برخی برادران دیگر حضور داشتیم و همگی از فرط خستگی شب قبل به خواب رفتیم تا آماده شویم برای عملیات شب آینده قبل از اذان ظهر از خواب بیدار شدیم . اقامه نماز جماعت در همان چادر کوچک انجام شد بعد شهید انفرادی خوابی راکه چند لحظه قبل دیده بود برای اینجانب و دوستان تعریف کرد در حالی که [[شهید حصاری ]] فرمانده گردان از چادر خارج شده بود که خلاصه خواب بدین شرح بود : در خواب دید م دیدم فرمانده گردان برادر حصاری با چهره ای نورانی و دلنشین در عملیات فرماندهی می کند و یک دفعه با هدف گیری دشمن به [[شهادت ]] رسید و بچه های گردان دور او حلقه زدند و همه در فراق او گریان بودند و چند نفر هم خود را بر روی [[شهید ]] انداخته و از این حادثه اظهار تأ سف تأسف می کنند . پس از شنیدن خواب سفارش کردم که هیچ یک از برادران این خواب را برای [[شهید حصاری ]] تعریف نکنند چون ممکن است باعث تضعیف روحیه ایشان شود در همین خصوص گفتگوها ادامه داشت که [[شهید حصاری ]] به داخل چادر وارد شد و گویا یک شمه ای از موضوع با خبر شده بود و ناراحتی روحی برادران را نیز مشاهده می کرد لذا یک دفعه گفت : چه خبر است ؟ گفتیم خبری نیست . گفت : کسی خوابی دیده است؟ پاسخه داه داده شد که خیر . گفت : چرا احساس می کنم خبر دارید که نمی خواهید بگویید : گفتیم : خواب دیده شده که بعضی [[شهید ]] شده اند و باید بیشتر قدرشان را بدانیم و دعا کنیم خداوند نگهشان دارد . [[شهید حصاری ]] گفت : اگر لایق این بوده ام که جزء شهدای در خواب باشم روحیه شنیدنش را دارم .و بگویید و بعد [[شهید انفرادی ]] خواب را مجدداً بازگو نمود و در حالی که اشکهای [[شهید حصاری ]] به حالت شوق جاری بود همین که تعریف خواب به پایان رسید یک دفعه [[شهید حصاری ]] دست در جیب کرده و جانماز جیبی خود را بیرون آورد و رو به قبله سجده شکر به جا آورد و مدتهاد این سجده به طول انجامید . وقتی سر از سجده برداشت چشمهایش ورم کرده بود از اشکی که ریخته بود و گفت : خداوندا تو را شکر که ولو در خواب من را لایق [[شهادت ]] دانستی این فیض را نصیبم فرما که مشتاق دیدار تو هستم .این خواب تأ ثیر تأثیر مثبت تبلیغی عظیمی در روحیه [[شهید حصاری ]] و نیز نیروهای گردان گذاشت و بالاخره شب عمملیات شد و شجاعانه وارد عملیات گردید و قبل از طلوع آفتاب صبح حصاری عزیز به [[شهادت ]] که آرزویش بود رسید و عزیزانی که درخواب در خواب خود را روی او انداخته بودند همه مجروح شدند . البته همگی با روحیه ای بالا برای عملیات های بعدی خود را آماده می کردند زیرا پیام خوبی از این اتفاق بدست آورده بودند.* دوران انقلاب یکروز یک روز که همراه همسرم محمدباقر از راهپیمایی آمده بودیم صاحب کارش به خانه ما آمد و رو به [[شهید ]] کرد و گفت: اگر یک بار دیگر در راهپیمایی‌ها شرکت کنی حقوق شما را قطع می‌کنم، که [[شهید ]] پس از شنیدن حرفهای صاحبکارش دست خود را داخل جیب کرد و کیف پولش را در آورد و جلوی صاحبکارش انداخت و گفت: دیگر اینجا نیایی من تا زمانیکه این انقلاب باشد برای پیروی آن تلاش خواهم کرد و محتاج شما نیستم، پولها را بردارید و بروید.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7388 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
Image:شهید محمد باقر حصاری.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدباقر حصاری‌}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش