ویرایش‌ها

شهید جواد روئین فرد

۳۵ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۶
یک شب در خانه نشسته بودیم که پدرم گفت: " باغ پائین را باید آب بدهیم. " قرار بود که من و پسر عمویم برویم و باغ را آب بدهیم. برادر کوچکتر از من (احمد) گفت: " شب نمی ترسید که بروید." بعد جواد که از احمد کوچکتر بود گفت: " بیا شرط بگیریم که من الان می روم تنها هم می روم و باغ را آب می دهم و بر می گردم." احمد گفت: " از کجا معلوم که ما الان بروی، شاید که صبح بروی." جواد گفت: " یک بیل را نشانی رویش بگذار و به من بده، من می روم و بعد بیل را همان جا می گذارم، بعد شما صبح برو ببین بیل هست یا نیست."
اول انقلاب شهید صلیبی به منبر رفت و دوباره شاه و تجاوزهایش صحبتهای کرد. روز بعد از آن، سروان نوری به روستا آمد. من و خدابخشی با هم بودیم که سروان نوری آمد و گفت:" ملایتان کجاست؟" گفتم: " چه کسی را می گویی؟" گفت: " صلیبی را " شهید خدابخشی گفت: " نمی دانم. " سروان نوری گفت: " سرب به دهانتان می ریزم تا بگوئید که کجاست " بعد از این قضیه، مردم می خواستند که اسلحه های آنها را بگیرند که سروان نوری فرار کرد. روز بعد شایعه شد که کسانی که جلوی سروان نوری را گرفته اند، دستگیر می شوند. و نیروهای نظامی می خواهند بیایند و آنها را بگیرند. در همین زمان بود که بدون اینکه کسی به شهید جواد بگوید، ایشان سنگ به پشت بام می برد. و به شهید خدا بخشی می گویدک " این سنگها را پنهان می کنم و وقتی که سروان نوری آمد به او می زنم." شهید به پشت بام رفته بود و منتظر بود که آنها بیایند و ایشان با سنگهایش به آنها بزند.
بعد از شهادت ایشان وقتی که مراسم عزاداری داشتیم، فرمانده ایشان هم آمده بودند، و می گفت: " من باید به هر شکلی که می شود در تشییع جنازه ایشان شرکت کنم. " من علت را پرسیدم، ایشان گفت: " شب می خواستیم یک راه کاری بزنیم، فرمانده ما گفت: " ده نفر بسیجی داوطلب را پیدا کنید، که راه را باز کنند."" من داخل گردان اعلام کردم، ایشان یکی از هشت نفری بود که داوطلب شده بود. به آنها گفتم می دانید کجا می رویم؟ شهید گفت:" برای شناسایی" گفتم: نه برای معبر باز کردن، مین هست ممکن است دست و پایتان را از دست بدهید. شهید در جواب من گفت: " ما وقتی از خانه آمدیم نگفتیم که می رویم عروسی، ما همانجا وصیت نامه نوشته ایم و آمده ایم." ایشان هم بعداً رفتند روی مین و شهید شدند. من گفتم: مگر ایشان جلو دار بود. گفت: " بله، با توجه به اینکه من باید جلو می رفتم، من داشتم یک مین را خنثی می کردم. بعد من به بچه ها گفتم: شما همین راسته را تا فاصله فلان قدر بروید تا ن بیاییم. من در حال خنثی کردن بودم که صدای انفجار آمد، که براثر انفجار مین ایشان شهید شدند و دو نفر پشت سر ایشان هم مجروح شدند."<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10525 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس==http:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10525>
۱٬۴۲۱
ویرایش