{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = عظیم زنگنه اسد آبادی |تصویر =1472913207_mng_9843.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[تربت حیدریه،1349/03/01]]|شهادت = [[1361/07/05]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[رزمنده]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر: سلطانعلی}}
کد شهید:6115022
محل تولد :تربت حیدریه
تاربخ تولد: 1349/03/01
تاریخ شهادت :1361/07/05
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی صاحب ترحمی بعد از این که فرزندم عظیم به شهادت رسید ناراحت و گریان بودم تا این که یک شب ایشان را در خواب دیدم که به من گفت: چرا گریه می کنی؟ من جایم راحت است و اطرافم چراغانی و روشن است و در یک باغ سر سبز و آبادی هستم و چهار، پنج نفر در اطراف من قرآن می خوانند و به هیچ عنوان چراغ من خاموش نمی شود. خیلی خوشحال بود و از من خواست دیگر گریه نکنم و در آخر به من سفارش کرد نگذاریم قرآن من گرد و خاک بگیرد و به خواهران و برادرانم قرآن را بیاموزید و به آنها بگویید راه مرا ادامه دهند و خداحافظی کرد و رفت و من هم از خواب بیدار شدم و از آن روز به بعد دیگر گریه نمی کردم و خیلی خوشحال بودم از این که فرزندم به درجه ی عظیم شهادت نائل آمده است .
بعد از این که فرزندم عظیم به [[شهادت]] رسید ناراحت و گریان بودم تا این که یک شب ایشان را در خواب دیدم که به من گفت: چرا گریه می کنی؟ من جایم راحت است و اطرافم چراغانی و روشن است و در یک باغ سر سبز و آبادی هستم و چهار، پنج نفر در اطراف من [[قرآن]] می خوانند و به هیچ عنوان چراغ من خاموش نمی شود. خیلی خوشحال بود و از من خواست دیگر گریه نکنم و در آخر به من سفارش کرد نگذاریم قرآن من گرد و خاک بگیرد و به خواهران و برادرانم قرآن را بیاموزید و به آنها بگویید راه مرا ادامه دهند و خداحافظی کرد و رفت و من هم از خواب بیدار شدم و از آن روز به بعد دیگر گریه نمی کردم و خیلی خوشحال بودم از این که فرزندم به درجه ی عظیم شهادت نائل آمده است . راوی صاحب ترحمی
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
علی اکبر زنگنه* موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
به خاطر دارم زمانی که فرزندم حیدر در جبهه بود یک شب خواب دیدم : بیرون از روستا باغ سر سبزی وجود دارد به طرف باغ رفتم دیدم درب باغ باز است داخل رفتم یک باغ پر از میوه بود و در آن همه نوع گل وجود داشت که نهر های آب از زیر سایه ی درختان جاری بود. همان طور که در باغ راه می رفتم ناگهان چشمم به یک فرد نظامی خورد نزدیکش شدم دیدم یکی از شهدای روستایمان است بنام داریوش زنگنه از هوش رفتم بعد از این که به هوش آمدم او را ندیدم و به راهم ادامه دادم تا این که به [[شهید]] دیگر روستایمان (امرالله زنگنه) رسیدم از او سئوال کردم شما این جا چه کار می کنید؟ گفت: ما جایمان در این جاست و همیشه در این جا هستیم. گفتم این باغ مال چه کسی است ؟ گفت این باغ بزرگ مال حیدر است و آن چند تا خانه را که می بینی مال حیدر است که یک مرتبه از خواب بیدار شدم و چند روز بعد خبر به شهادت رسیدن ایشان را برایم آوردند. راوی علی اکبر زنگنه
به خاطر دارم زمانی که فرزندم حیدر در جبهه بود یک شب خواب دیدم <ref>[http: بیرون از روستا باغ سر سبزی وجود دارد به طرف باغ رفتم دیدم درب باغ باز است داخل رفتم یک باغ پر از میوه بود و در آن همه نوع گل وجود داشت که نهر های آب از زیر سایه ی درختان جاری بود//yaranereza. همان طور که در باغ راه می رفتم ناگهان چشمم به یک فرد نظامی خورد نزدیکش شدم دیدم یکی از شهدای روستایمان است بنام داریوش زنگنه از هوش رفتم بعد از این که به هوش آمدم او را ندیدم و به راهم ادامه دادم تا این که به شهید دیگر روستایمان (امرالله زنگنه) رسیدم از او سئوال کردم شما این جا چه کار می کنید؟ گفت: ما جایمان در این جاست و همیشه در این جا هستیمir/ShowSoldier. گفتم این باغ مال چه کسی است ؟ گفت این باغ بزرگ مال حیدر است و آن چند تا خانه را که می بینی مال حیدر است که یک مرتبه از خواب بیدار شدم و چند روز بعد خبر به شهادت رسیدن ایشان را برایم آوردندaspx?SID=10996سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references/> ==نگارخانه تصاویر==[[File:1472913207_mng_9843.jpg]]
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10996 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: عظیم زنگنه اسد آبادی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]