==خاطرات==
- به خاطر دارم نزدیک امتحانات ثلث سوم فرزندم حسین بود که یک روز به خانه آمد و گفت: مادر جان قصد دارم به جبهه بروم آیا شما اجازه میدهید؟ ولی به او اجازه ندادم چند روزی گذشت تا اینکه به کلی درسهایش افت کرد و وقتی که به ناحیه رفته بود به ایشان گفته بودند هر موقع رضایت نامه پدرت و مادرت را آوردی اجازه می دهیم تا به جبهه بروی. به پدرش اصرار کرد تا رضایت بدهد. یک روز دیگر هم از آقای شاه چراغی برگه اعزام به جبهه گرفته بود. وقتی پدرش آن را دید از دستش گرفت و پاره کرد. تا اینکه ما رضایت دادیم ایشان به جبهه برود. با اینکه ما اجازه دادیم ولی باز هم خودش را از ما پنهان می کرد. تا اینکه روز اعزام فرا رسید و به جبهه رفت .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4869 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
==پانویس==منبع سایت یاران رضا http:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4869>