==زندگینامه==
خورشید هنوز غروب نکرده بود. صدای آواز پرندگان از روی شاخه درختان شنیده می شد. شکوفه های سفید و صورتی منظره زیبا و دلنشین را در دل طبیعت به وجود آورده بودند. زهرا تازه از پختن نان فارغ شده بود. همین طور که دست به کمر برد تا قد بکشد و نفسی تازه کند، ناگهان دردی مزبور تمام وجودش را احاطه کرد. عرق سرد، سر تا پایش را خیس کرد. آهی از ته دل کشید. ربابه، دخترش با شنیدن صدای مادر، نگران و مضطرب خود را از داخل اتاق به بیرون رساند و به طرف مادر که از درد به خود می پیچید، دوید. با گوشه چارقدش، عرق مادر را پاک کرد و با دستپاچگی، او را آرام کرد و گفت:
چیزی نیست، الان می روم دنبال پدر.
منبع:هدیه خدا،نوشته ی عصمت دهقان نیری،نشر ستاره ها،مشهد-1386
==وصیت نامه==
خدایا، همان طور که مرا پاک آفریدی، می خواهم پاک و خالص به پیشگاه خود وارد گردانی... توبه ام را بپذیر
==خاطرات==
• روزی یکی از دوستان آقا اسماعیل نقل می کرد: شبی در جبهه خواب آقا اسماعیل را دیدم که در جمعی نشسته اند وقتی پیش ایشان رفتم دیدم سرش را برگرداند و به من اعتنا نکرد گفتم : چه شده آقا اسماعیل از ما ناراحتی ؟ ایشان درجواب گفت : بله تو می دانی که خاله ام بعد از من کسی را ندارد و حالش هم خوب نیست بعد شما اصلاً از ایشان خبر نمی گیرید . وقتی ازخواب بیدار شدم سریعاً برای گرفتن مرخصی اقدام کردم و به مشهد که رسیدم فهمیدم که حال ایشان بعد از شهادت آقا اسماعیل خراب تر شده است و یکی دو مرتبه هم در بیمارستان بستری شده اند سریعاً خودم را به بیمارستان رساندم و تا صبح در بیمارستان بودم تا اینکه صبح متوجه شدم خاله آقای بیت الهی به رحمت خدا پیوسته است .
• محمد آقا دوست آقا اسماعیل نقل می کرد شبی آقا اسماعیل به منزلمان تلفن زد و گفت : محمد آقا بیا امشب با هم بیرون برویم و شامی بخوریم من هم قبول کردم و به اتفاق به رستورانی رفتیم و بعد از اینکه شام را خوردیم آقا اسماعیل گفت : بیا دوباره غذا بخوریم چرا که این شام آخر من است من خندیدم و در جواب ایشان گفتم : این چه حرفی است که می زنید بالاخره یک غذای دیگر خوردیم و بعد بلند شدیم وقتی می خواست آقا اسماعیل خداحافظی کند به من گفت : محمد جان ایندفعه دیگر انشاءا.. دیدارمن وتو ….. بعد دست برگردنم انداخت و شروع به گریه کرد من هرگز آن صحنه ی خداحافظی را فراموش نمی کنم که چگونه ایشان مرا برای شهادت خودش آماده کرد .
• بعد از ظهر بود که ما از دوره قبل از عملیات که برای آموزش غواصی رفته بودیم برگشتیم . آمدیم تیپ 21 امام رضا ( ع ) که احوال دوستانمان را بپرسیم . چون یک ماه و اندی بود که همدیگر را ندیده بودیم . رفتیم سراغ دوستان و از آن جمله اسماعیل بیت الهی بود که به اتاق ایشان رفتیم که احوالش را بپرسیم . شهید بزرگوار یکی از بچه هایی را که دوربین داشتند صدا کرد و گفت : بیا یک عکس از ما بگیر که اینها می خواهند شهید بشوند و این عکس را از همدیگر یادگار داشته باشیم . گفتم از کجا معلوم که شما شهید نشدید . ایشان در جواب ما گفت : می خواهیم اثر بگذاریم . چه ما برویم و چه تو بروی . اگر تو رفتی با دیدن این عکس یاد یک شهید می افتی و سعی می کنیم خودمان را بسازیم و اگر ما رفتیم تو این عکس را نگاه می کنی و به یاد ما می افتی . می خواهیم از آن یک تابلوی اخلاقی داشته باشیم .
• -نزدیک شروع عملیات بدر بود . هوای بسیار سرد و سرمای سوز ناکی در منطقة هور الهویزه حکم فرما بود . قرار شده بود تعداد زیادی نیرو به منطقه اعزام شوند وقتی نیروها به منطقه رسیدند در یک قرار گاه مستقر شدند .آقای بیت الهی در ستاد بودند . یک بار نزدیکیهای صبح رفتم بیرون که ببینم آقای بیت الهی کجا هستند دیدم ایشان در کنار سنگری نشسته و پتوئی دور خود پیچیده است .وقتی علت نشستن ایشان را در آن هوای سرد در بیرون از سنگر جویا شدم گفت: بچه هایی که آمده اند جایی برای استراحت نداشتند من آمدم بیرون تا آنها جای راحت تری داشته باشند .وقتی این صحبتها را شنیدم این موضوع برایم ثابت شد که ایشان نیروهای بسیج و رزمنده را بر خود ترجیح می دهد .
• یک شب آقا اسماعیل و حسین آقا را با هم خواب دیدم آقا اسماعیل در حال نماز خواندن بودند و من داشتم با حسین آقا صحبت می کردم ولی ما بین من و حسین آقا حجابی بود که من نمی توانستم واضح ایشان را ببینم. چون دلم برایشان خیلی تنگ شده بود. به حسین آقا گفتم:" چطور می شود که من شما را ببینم." ایشان خندید و در جواب من گفت:" رباب خانم، چشم بصیرت می خواهد کسی که می خواهد ما را ببیند. "منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=45244524منبع سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>