مسئولیت : خدمهتانک
rId6
==خاطرات==
- یادم هست دفعه ی آخری که علی اکبر به مرخصی آمده بود چند روز این جا ماند و موقع رفتن به من گفت: این دفعه من می روم و چند روز دیگر عملیات است اگر بعد از این هفته تماس گرفتم که هیچ و اگر تماس نگرفتم بدان که شهید شده ام و همان طور که گفته بود بعد از یک هفته آقای مدنی که معلمشان بود به خانه ی ما آمد و خبر شهادت ایشان را به ما داد وقتی برای بازدید جنازه رفتیم دیدیم که ترکش از پشت سرش خورده بود و در اثر همان ترکش شهید شده بود .
- قبل از به شهادت رسیدن علی اکبر مدتی بود که از او خبری نداشتیم تا این که یک شب در خواب بیرون از خانه بودم که یک دفعه متوجه نوری که از پشت تپه های جلوی خانه می آمد شدم کمی جلوتر رفتم تا علت نور را پیدا کنم که متوجه شدم نور از یک انسان است که از تپه بالا آمد کمی که دقت کردم دیدم که آن نور از برادرم علی اکبر است که متساعد می شود او را صدا زدم و گفتم: علی اکبر شما هستید. جلو آمد و گفت بله. با هم صحبت کردیم و او احوال من و پدر و مادرم را پرسید به او گفتم چرا این قدر نورانی شده ای گفت به خاطر درجه ای که تازگی خدا به من عطا فرموده است در همین حین از خواب بیدار شدم و طولی نکشید که خبر شهادت او را آقای مدنی که معلم ایشان بود برای ما آورد . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6887سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />