وی در ۱۹ دی سال ۱۳۸۴ در سانحه هوایی سقوط هواپیمای فالکن در نزدیکی [[ارومیه]] به لقاء الله پیوست. به گفته فرمانده وقت [[سپاه پاسداران]] در نشست خبری روز ۱۹ دی ۸۴ علت سقوط هواپیما از کار افتادن دو موتور آن اعلام شده است.<ref>[http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8410190656 فارس نیوز]</ref>
== نگارخانهی تصاویر نگارخانه==*نگارخانهی تصاویر
<gallery>
پرونده:احمد کاظمی 01.jpg
== *نگارخانهی ویدئو ==
[http://www.aparat.com/v/E76bm عاشق شهادت - مشاهده در آپارات]
== آثار شهید ==
=== *وصیتنامه ===
اللهاکبر اللهاکبر- اشهد ان لا اله الا الله- اشهد ان محمد رسول الله- اشهد ان علیاً ولی الله
=== *سخنرانی ===
آن چه میخوانید متن پیاده شده سخنرانی شهید احمد کاظمی فرمانده وقت [[لشگر 8 نجف اشرف]] در جمع نیروهای این لشگر- در پادگان انبیاء [[شوشتر]] است که چند روز پس از پذیرش [[آتش بس]] ایراد شده است.
== خاطرات ==
=== *پرداخت پول کپی ===
گفتم شما فرمانده لشگرید، اختیار همه امور را دارید. چند کپی که در راستای کارهای لشگر هم هست که دیگه شخصی حساب نمی شه. گفت: بگو چقدر می شه، بیتالمال، فرمانده لشگر یا نیروی عادی نمی شناسه. از من اصرار از نگرفتن پول، از او اصرار به پرداخت. بالاخره کوتاه آمدم، پول کپیها را داد البته دو برابر. <ref>[http://www.fardanews.com/fa/news/68842/خاطراتی-از-سردار-شهید-حاج-احمد-کاظمی پایگاه خبری تحلیلی فردا] - به نقل از غلامرضا شفیعی</ref>
=== *یک کیلو موز به جای یک موز ===
خیلی کم پیش میآید که بچههایش را همراه خود لشگر بیاورد آن روز ظاهراً خانواده حاجی جای رفته بود و حاجی مجبور شده بود، محمدمهدی را همراه خود بیاورد از صبح که آمد خودش رفت جلسه و محمدمهدی را پیش ما گذاشت. جلسه که تمام شد مقداری موز اضافه آمده بود یکی را به محمدمهدی دادم تا لااقل از او نیز پذیرایی کرده باشم نمیدانم چه کاری داشت که مرا احضار کرد. محمدمهدی هم پشت سر من وارد دفتر او شد. وقتی بچه را دید چهرهاش برافروخته شد، طوری که تا حالا اینقدر او را عصبانی ندیده بودم، با صدای بلند گفت: کی به شما گفت به او موز بدهید، گفتم: حاجی این بچه صبح تا حالا هیچ چیز نخورده یه موز که بیشتر به او ندادهایم تازه از سهم خودم هم بوده. نگذاشت صحبتم تموم بشه، دست در جیبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همین الآن میروی و جای آن موز را میخری و میگذاری البته گفت به جای یک موز یک کیلو!؟ <ref>[http://www.fardanews.com/fa/news/68842/خاطراتی-از-سردار-شهید-حاج-احمد-کاظمی پایگاه خبری تحلیلی فردا] - به نقل از محمدحسن سالمی</ref>
http://shahidkazemi.ir/?p=1995
=== *سنگر خاطره ===
او نگهبان پست 12 شب تا 2 بعد از نیمه شب بود و من 2 تا 4 صبح تپههای حسینآباد بین [[سنندج]] و [[دیوان درده]] بودیم نوبت پست من که رسید گفت: از اول شب تاکنون سر و صدای زیادی از پایین دره میآید. گفتم پس اجازه بده از ارتش درخواست کنم یک منوری بزند شاید [[کومله]] و [[دمکرات]] باشند. گفت: اتفاقاً من هم همین نظر را داشتم اما توجه به کمبود مهمات بهتر دیدم این کار را نکنم. گفتم من در پست خودم درخواست میکنم. گفت تو هم این کار را نکن من حاضرم تا صبح باهم پست بدهیم. آن شب 4 ساعت پست داد ولی حاضر نشد به خاطر کمبود مهمات یک گلوله [[منور]] درخواست کند. <ref>[http://www.fardanews.com/fa/news/68842/خاطراتی-از-سردار-شهید-حاج-احمد-کاظمی پایگاه خبری تحلیلی فردا] - به نقل از حسن ربانیان</ref>
=== *روز [[عاشورا]] ===
بعد از [[عملیات خیبر]] زمانی که جاده بغداد - بصره را از دست دادیم و فقط جزایر برای ما باقی ماند، حضرت امام اعلام فرمودند که جزایر به هر قیمتی باید حفظ شود که من بلافاصله به شهید کاظمی فرمانده [[پد غربی]]، [[شهید باکری]] و [[زینالدین]] در پد وسط و [[حاج همت]] در پد شرقی اطلاع دادم. از همه مهمتر به دلیل وجود چاههای نفت پد غربی بود که مانند ابر انبوه، گلوله، [[خمپاره]] و بمب از آسمان بر آن میبارید. شهید کاظمی در آن موقعیت، مقاومت بیسابقهای از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتی برگشت سر و صورتش خاکی، سیاه و دودی بود و چند شبانهروز بود که نخوابیده بود. وقتی به او خسته نباشید گفتم و او را بوسیدم گفت: وقتی دستور امام (ره) را به من گفتی، دیگر نفهمیدم چه شد، بچهها جمع کردم و گفتم که اینجا کربلاست، الآن عاشورا است و باید به هر قیمتی اینجا را حفظ کنیم. <ref name="rezaei">[http://www.fardanews.com/fa/news/68842/خاطراتی-از-سردار-شهید-حاج-احمد-کاظمی پایگاه خبری تحلیلی فردا] - به نقل از محسن رضایی</ref>
=== *تعهد ===
حاج احمد کاظمی در سال 1371 فرمانده [[قرارگاه حمزه سیدالشهدا]] شده بود و زمانی بود که آمریکا به عراق آمده بود، [[ضد انقلاب]] در شمال عراق مستقر شده بود و تشکیلاتی برای خودش درست کرده بود، تابستان و پاییز وارد کشور میشد، اذیت میکرد، پول زور از مردم میگرفت و هر کاری دلش میخواست انجام میداد. حاج احمد در آن زمان گفت که تنها راه حل، ورود به خاک عراق است که من با مقام معظم رهبری مطرح کردم و ایشان موافقت کردند، بلافاصله شهید کاظمی با 600 کامیون و 50 قبضه توپ وارد عراق شد و منطقه آنها را که در 100 کیلومتری مرز عراق بود محاصره کرد و با شلیک توپ بالای سر آنها، از آنها تعهد کتبی گرفت تا سلاح را کنار بگذارند و کار سیاسی انجام دهند و از سال 1374 تاکنون نیز به تعهد خود عمل کردهاند. نکته جالب دیگر در هنگام برگشت این ستون بوده که انواع هواپیماهای اف 16 آمریکایی از سر ستون تجهیزات رد میشد و مانور میداد و دنبال بهانه میگشتند تا به طور کامل تجهیزات ما را از بین ببرند اما شهید کاظمی توانسته بود ستون را با مهارت فوقالعاده و بدون هیچ عکسالعملی نسبت به مانور هواپیماهای آمریکایی وارد ایران نماید <ref name="rezaei" />
=== *پسردار شدن حاج احمد ===
در حین [[عملیات کربلای5]] که آتش سنگین و سختی هم بود به ما اطلاع دادند که حاج احمد کاظمی پسر دار شده است و او هم از قبل گفته بود اسمش را محمد بگذارند، وقتی پشت بیسیم به او گفتم که خدای متعال به تو هدیهای داده است، ابتدا فکر کرد رزمندگان به پیروزی خاصی دست پیدا کردهاند و وقتی به او گفتم خدای متعال به تو پسری داده است، چند ثانیه مکث کرد و گفت بگذارید بعد از عملیات صحبت کنیم و من فکر میکنم او یک جهاد نفسی انجام داد و برای جلوگیری از تأثیر این خبر بر روحیه خود آن را به بعد از عملیات موکول کرد. وی به خاطره دیگری راجع به بحث سفر مقام معظم رهبری به منطقه تحت فرماندهی شهید کاظمی اشاره کرد و گفت: در آن زمان استاندار، امام جمعه و سایر مسئولان، سفر ایشان را به صلاح نمیدانستند اما وقتی این موضوع را با حاج احمد مطرح کردم او از سفر رهبر معظم انقلاب استقبال کرد و گفت: «سفر ایشان با من» و الحمدالله سفر ایشان به [[ارومیه]] برکات زیادی داشت و باعث تثبیت پیروزیها. <ref name="rezaei" />
=== *غذای بابا ===
این آخریها ریهاش که شیمیایی بود، بیشتر اذیتش میکرد. نباید سرخ کردنی میخورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمیخوردیم. به همین خاطر بیشتر، غذاهایی درست میکردیم مثل آبگوشت، که خودش هم بتواند بخورد. قبلاً که حالش بهتر بود، همه جمعهها غذا با بابا بود. نمیگذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه. <ref>کتاب احمد، نوشته سید علی بنی لوحی، ص 147</ref>