خاطرات
- یادم هست از زمانی که به [[جبهه ]] رفت کاملا عوض شده بود و روحیه ای پیدا کرده بود که برای من خیلی عجیب بود او حرف هایی می زد که از یک آدم بی سواد دور از انتظار بود و همیشه به ما نصیحت می کرد که به [[جبهه ]] بروید و از اسلام و قرآن دفاع کنید و اگر من [[شهید ]] شدم برای من گریه و زاری نکنید که این کار شما باعث شادی دشمن می شود .
- وقتی که برادرم فیض محمد بایسته به جبهه رفت درست در آخرین مرخصی که آمده بود نامه ای نوشت که در آن وصیت نامه اش را در آن قرار داده بود، و در آن نوشته بود که وقتی من [[شهید ]] شدم و مرا تشیع کردید خواهرم را همراه خود نیاورید چون او کوچک است و این مسئله تاثیر زیادی بر روی او خواهد داشت. یادم هست در روز تشیع جنازه او وقتی جنازه را به [[بهشت رضا ]] بردیم خواهرم گم شد و هنگامی که مراسم خاک سپاری تمام شد او را پیدا کردیم که در گوشه ای خوابیده بود و خواسته [[شهید ]] اینگونه عملی شده بود که این بچه در گوشه ای بخوابد و شاهد آن صحنه نباشد .
- یکی از همرزمان همسرم فیض محمد بایسته تعریف می کرد که در شهر مهران و در عملیاتی که در آنجا روی داده بود ایشان در اثر اصابت گلوله و سوختگی شدید به [[شهادت ]] رسید. یادم هست ایشان قبل از شهادتش به من توصیه کرد که وقتی من [[شهید ]] شدم گریه نکنید و ناراحت نباشید که از ناراحتی شما دشمن شاد می شود و شما نخواهید که هیچ وقت دشمن شاد شود .
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 3712