ویرایش‌ها

شهیدابراهیم ثابت

۴۴ بایت اضافه‌شده، ‏۲۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۰
[[شهید ]] [[ابراهیم ثابت]]
تاریخ تولد :[[1315/10/23 ]]
تاریخ شهادت : [[1365/01/31]]
محل شهادت : نامشخص
==زندگی نامه==
در سال 1315 در شهرستان شهسوار در خانواده ای مذهبی پا به عرصه حیات نهاد و در دامن پدر و مادری مومن پرورش یافت. [[شهید]] ثابت تحصیلات خود را در شهسوار به پایان رساند با توجه به عشق و علاقه ای که به لباس مقدس سربازی داشت، در سال 1338 وارد دانشکده افسری شد و پس از طی دوره مقدماتی به درجه [[ستواندومی]] دومی نائل گردید. از دوره هایی که وي طی نموده می توان دوره مقدماتی چتربازی، رنجری، مربی پرش چتربازی و دوره عالی را ذکر کرد. او در تاریخ 1363/10/11 به [[لشکر 28 کردستان]] منتقل گردید و به سمت [[فرمانده تیپ 1 لشکر 28]] منصوب شد [[شهید]] ثابت برای پرسنل پدری مهربان، همرزمی شجاع و فرماندهی دلسوز بود.
وی در مقابل ارتش بعثی [[عراق ]] چون کوهی استوار ایستاد تا این که در تاریخ 1365/01/31 بر اثر تیر مستقیم مشتی وطن فروش و از خدا بی خبر به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گردید.
==خاطرات==
*خاطرات خانم کیهان جوکار (همسر شهید ابراهیم ثابت )
ابراهیم ... از همان روزهای اول جنگ به منطقه رفت و تا زمان [[شهادت]](بیش از پنج سال) بی وقفه با دشمن جنگید و فقط گاهی پس از چند ماه، یک هفته به مرخصی می آمد .گاهی به حضور طولانی اش در جبهه معترض می شدم و به او می گفتم:« مگر آنجا نقل و نبات پخش می کنند؟ » که ابراهیم پاسخ می داد :«اگر من که فرمانده ام خلاف کنم، چطور می توانم اشتباهات پرسنلم را به آنان گوشزد کنم ؟ علاوه بر آن، مملکت و دین در خطر است پس باید بروم.»
دفاع از کشور آنقدر برایش مهم بود که وقتی شرایط سفر به مکه مکرمه برایش مهیا شد نپذیرفت؛ با اینکه آرزوی زیارت خانه خدا را داشت؛ گفت: اینجا واجب تر است.
« در مورد شخصیت همسرم هرگز اغراق نمی کنم. وقتی به [[شهادت]] رسید، سربازانش گریه می کردند و می گفتند یتیم شدیم. محبوبیت خاصی داشت. مدیریت و فضایل ویژه اخلاقی، از او شخصیتی کم نظیر ساخته بود. کمتر کسی را شبیه به او دیدم و هنوز باور نمی کنم او از میان ما رفته باشد. متاسفانه مسوولان فرهنگی در شناساندن و معرفی این افراد که از نظر اخلاقی و وطن دوستی نمونه و قهرمان بودند، کوتاهی می کنند. این شهدا می توانند به عنوان الگوهایی مناسب در زندگی جوانان تعریف شوند؛ الگوهایی که در همین نزدیکی هستند ».
خانم جوکار به یاد خاطره ای از مهربانی های بیکران همسرش همچنین تعریف می کند: «هوا در [[اهواز ]] بسیار گرم بود. شب ها پشت بام می خوابیدیم. بند قنداق را برمی داشت و یک سر آن را به پای خود می بست و سر دیگرش را به پای کودک مان که نکند از این پهلو به آن پهلو شود و با غلطیدن از پشت بام بیفتد. صبح هم که می خواست برود پادگان، بند را از پای خود باز می کرد و به پای من می بست »
همسر [[سرلشکر شهید ابراهیم ثابت]] در بیان خاطره ای دیگر افزود : نزدیک سال نو بود. تماس گرفت و گفت شب عید نمی توانم به خانه بیایم و در کنار شما باشم. اصرار کردم. گفت : خانم عزیزم اینجا خیلی از سربازها هستند که تازه ازدواج کردند و دل خوشی و امیدشان به این است شب عید کنار نوعروس خود باشند. من و تو چند سال است که با هم زندگی کردیم و می توانیم صبر کنیم. بگذار من به جای سربازان در پادگان بمانم.
به مناسبت های خانوادگی اهمیت زیادی می داد. جبهه و جنگ هم باعث نمی شد این روزها از یادش برود و با فرستادن نامه و هدیه خود را در شادی من و بچه ها شریک و سهیم می کرد. اگر هم امکان فرستادن هدیه برایش فراهم نبود، قول خریدش را در نامه به بچه ها می داد.
« در مورد شخصیت همسرم هرگز اغراق نمی کنم. وقتی به [[شهادت]] رسید، سربازانش گریه می کردند و می گفتند یتیم شدیم. محبوبیت خاصی داشت. مدیریت و فضایل ویژه اخلاقی، از او شخصیتی کم نظیر ساخته بود. کمتر کسی را شبیه به او دیدم و هنوز باور نمی کنم او از میان ما رفته باشد. متاسفانه مسوولان فرهنگی در شناساندن و معرفی این افراد که از نظر اخلاقی و وطن دوستی نمونه و قهرمان بودند، کوتاهی می کنند. این [[شهدا]] می توانند به عنوان الگوهایی مناسب در زندگی جوانان تعریف شوند؛ الگوهایی که در همین نزدیکی هستند ».
وقتی صحبت از نحوه [[شهادت]] سرلشکر به میان می آید، خانم جوکار(همسر شهید والامقام ابراهیم ثابت ) حال دگرگونی پیدا می کند؛ گویی همین چند روز پیش با همسرش برای همیشه وداع کرده است. بغض گلو راه چشمانش را بارانی می کند و می گوید: « آخرین بار شب عروسی دخترم بود که ابراهیم را دیدم . آنقدر متعهد بود که فقط به اندازه گرفتن یک عکس یادگاری به جشن عروسی آمد و بلافاصله هم رفت ».
فرمانده [[لشکر 28 کردستان ]] راهکاری برای سریع تر رسیدن مهمات به رزمندگان اندیشیده بود . می خواست جاده ای به طول دویست متر از منطقه [[قوچ سلطان ]] به [[مریوان ]] احداث کند تا مسیر کوتاه تر شود . برای همین دائم سرکشی می کرد تا جاده هر چه سریعتر و به شیوه ای اصولی به بهره برداری برسد.
سی و یکم فروردین ماه سال 65 مجددا برای بازدید از جاده عازم منطقه شد .... پیچهای جاده را پشت سر می گذارند؛ به پیچ سوم که می رسند، متوجه می شوند سنگ های بزرگی وسط جاده گذاشته شده و ماشین نمی تواند عبور کند. می ایستند و راننده و افسر پست مهندسی پیاده می شوند. ناگهان کومله ها با صورتی پوشیده به آنها نزدیک شده و می گویند تسلیم شوید . .. اما همسرم این کار را نمی کند تا حرفی را که همیشه به زیردستانش می زد به پای عمل بکشاند: " نظامی کسی است که تن به اسارت ندهد".
قشنگ نازنین! نازنینم! تو را از صمیم قلب می بوسم. اکنون که سرمای سرد زمستان با تمام زشت و زیباییش خاموش می شود، سرآغاز بازشدن برگ درختان و شکوفا شدن نوعروسان است که تو نیز زیباترین! عمر جوانی را در این گلزار باغ پا می گذاری. صدای قشنگ تو را در این لحظات که پایان گر شب سیه است، با کشیدن قلم روی کاغذ می شنوم. چقدر زیبا صدایت را می شنوم. می گوید پدر- بابا شاد باش، مسرور باش که دخترت با تمام وجود و قوا در سال جدید درس هایش را می خواند و نمره ممتاز را دریافت می کند. من هم حرف های تو را با جان می خرم و با دقت گوش کردم. اگر چنانچه در سر سفره هفت سین ننشسته ام، عکسم را در کنار سفره قرار بده تا شریک خوشی هایت باشم. هدیه ناقابلم را بپذیر و در جشن تولدت خوش باش. در خاتمه تو را به خدا می سپارم.
قربان تو پدرت 21/12/60   منبع:سایت شهدای ارتش <ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/6452|سایت شهدای ارتش]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش